عدم تصریح به نام ائمه(ع) در قرآن
صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

عدم تصریح به نام ائمه(ع) در قرآن

حجت الاسلام محمد عباسی سراب makarem news

چکیده: برخی از اهل سنّت یا وهابیان بدون توجّه به مسائلی که در قرآن نیامده با طرح این مساله که: چرا نام حضرت علی(ع) در قرآن نیامده؟ سعی دارند از این مساله، بر ردّ ادعای شیعه بر ولایت ایشان استفاده کنند. سعی ما در این مقاله ردّ این ادعاها و شرح و بیانی در اطراف این مسائل می باشد.
کلمات کلیدی: قرآن، سنت، معرفی، خصوصیات، افراد، تحریف، هدایتگری، اختلاف

مقدمه
از ظاهر آیات و روایات استفاده می شود، که همه چیز در قرآن آمده و خداوند از ذکر مطلبی در آن فروگذار نکرده است چنانکه در قرآن می خوانیم: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ»؛ (ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است).(1) و «ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‏ء»؛ (ما هیچ چیز را در این کتاب، فرو گذار نکردیم)(2)، در نهج البلاغه نیز آمده است: «وَ فِی القُرآنِ نبأُ ما قَبلِکُم وخَبَرُ ما بَعدِکُم وحُکمُ مَا بَینِکُم»؛ (در کتاب خدا اخبار پیشینیان و خبرهاى آینده و احکام مورد نیاز شما موجود است).(3)
از طریق اهل سنّت نیز از صحابى معروف «ابن مسعود» نقل شده: «انَّ فِیه عِلمُ الاَوَّلینَ و الآخِرِین»؛ (در قرآن علم اوّلین و آخرین است).(4)
با این حال، ما احکام جزئی مختلفى را مى‏بینیم که در قرآن نیامده مثلا، تعداد رکعات نماز، اجناس و نصاب زکات، بسیارى از مناسک حج، عدد سعى صفا و مروه و دورهاى طواف و مسائل دیگرى در زمینه حدود و دیات و آداب قضاوت و شرایط معاملات و نام ائمه و...
برخی از اهل سنّت یا وهابیان بدون توجّه به مسائلی که در قرآن نیامده با طرح این مساله که: چرا نام حضرت علی(علیه السلام) در قرآن نیامده؟ سعی دارند از این مساله، بر ردّ ادعای شیعه بر ولایت ایشان استفاده کنند. سعی ما در این مقاله ردّ این ادعاها و شرح و بیانی در اطراف این مسائل می باشد.
معرفی جانشینان رسول الله(صلی الله علیه وآله) در قرآن
آنچه در بحث جانشین رسول الله(صلی الله علیه و آله وسلم) مهم است، معرفی او برای مسلمانان است زیرا در جای خود به اثبات رسیده است که این مقام انتصابی است و این چنین فردی باید توسّط خداوند انتخاب شود؛ حال چه اشکال دارد که این معرفی در قرآن با ذکر اوصاف باشد سپس رسول خدا این فرد را با ذکر نام و نشان دادن مصداق به مردم بشناساند.
ما وقتی به قرآن مراجعه می کنیم، می بینیم خداوند به دو طریق افراد را معرفی کرده است، گاهی افراد را به نام معرفی کرده، مانند برخی از پیامبران که در سوره مریم از آنها نام می برد و می گوید: «اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهیمَ... وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مُوسى... وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِسْماعیلَ ... وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْریسَ ... »(5).
بعضی اوقات هم فرد مورد نظر را با اوصاف معرّفی کرده، مانند داستان حضرت سلیمان(علیه السلام)، که می فرماید: «قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتاب...‏»؛ (کسى که دانشى از کتاب (آسمانى) داشت گفت...).(6)،(7)
در عرف مردم نیز همین دو روش در مقام معرّفی افراد جاری است و از روش دوم چه بسا بیشتر هم استفاده می کنند.
حضرت آیت الله مکارم شیرازی(دام ظله) می فرمایند: « چه بسا معرفی از طریق ذکر فضائل و خصوصیات، راه بهتری برای معرفی افراد باشد زیرا اسم افراد اختصاصی نیست و احتمال سوء استفاده از آن توسط دیگران می باشد کما اینکه در مورد حضرت مهدی (عج) برخی سوء استفاده کرده و نام فرزندان خود را مهدی یا محمد می گذاشتند، «على» هم فقط نام حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) نبوده، همان‏گونه که «ابوطالب» تنها کنیه پدر بزرگوارش نبوده است، بلکه نام و کنیه افراد متعدّدى در میان عرب «على» و «ابوطالب» بوده، بنابراین اگر نام «على» صریحاً در قرآن ذکر مى ‏شد، شاید افرادی آن را بر «على» دیگرى تطبیق مى‏ کردند»(8) یا لااقل چنین احتمالی در اینصورت می رود و حال آنکه در روش دیگر چنین احتمالی نمی رود بدین جهت بهتر همان‏ است که با ارائه ویژگى‏ ها و صفات ممتاز و منحصر به فرد حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به معرّفى او پرداخته شود، تا قابل تطبیق بر هیچ کس، جز وجود مقدّس آن حضرت نباشد.
شاید بگویید: شما که معتقدید قرآن از طریق بیان خصوصیات و صفات ائمه(علیه السلام) را معرفی کرده است، این معرفی در کدام آیه و در کدام سوره است؟ می گوییم Bottom of Formخداوند در چندین آیه به این مهم پرداخته است که در این مجال به سه تا از این آیات می پردازیم.
سوره مائده آیه 55 می فرماید: «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آَمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ»؛ (ولىّ شما، تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده اند : همان کسانى که نماز برپا مى دارند و در حال رکوع زکات مى دهند). بنابر تصریح بسیاری از علمای اهل سنت، این آیه درباره امیر المؤمنین(علیه السلام) نازل شده است. چنانکه قاضی عضد الدین ایجی(متوفای756) و برخی دیگر از علمای اهل سنت در این باره می‌ گویند: «وأجمع أئمّة التفسیر أنّ المراد علی»؛ (پیشوایان و بزرگان در تفسیر قرآن، اتفاق و اجماع دارند که مراد علی(علیه السلام) است)(9).
فراز آخر این آیه با ضمیر جمع آمده است تا بفهماند که هرچند فعلاً یک مصداق دارد ولی در ادامه دیگر مصادیق آن که ائمه معصومین(علیه السلام) می باشند یکی پس از دیگری در طول زمان دارای این مقام خواهند بود.
همچنین در آیه 59 سوره نساء (اولوالامر) می فرماید: « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم‏... »؛ (اى کسانى که ایمان آورده ‏اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر (= اوصیاى پیامبر) را)، منظور از اولوالامر به تصریح روایات، ائمّه دوازده گانه شیعه می باشند.(10)
آیه 119 سوره توبه معروف به آیه صادقین هم یکی دیگر از این آیات است که از آن ولایت تمام ائمه(علیهم السلام)، به تصریح روایات سنی و شیعه استفاده می شود. خداوند می فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقینَ»؛ (اى کسانى که ایمان آورده‏اید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید، و با صادقان باشید) بسیاری از علمای اهل سنت مانند علّامه گنجى در کتاب «کفایة الطّالب» و «ابن جوزوى» در «تذکرة» مى‏ گویند: « قال علماء السّیر معناه کونوا مع علىّ و اهل بَیْته».(11)
سوای آنچه ذکر شد جالب است بدانیم که بر اساس برخی روایات واژه «علی‌ّ» در دو مورد از جاهایی که در قرآن آمده به حضرت علی‌(علیه السلام) تفسیر شده است:
1. آیة 4 سورة زخرف‌: «وَ إِنَّه‌ُ فِی‌َّ أُم‌ِّ الْکِتَـَب‌ِ لَدَیْنَا لَعَلِی‌ُّ حَکِیم‌» (12)
2. آیة 50 سورة مریم‌: «وَ جَعَلْنَا لَهُم‌ْ لِسَان‌َ صِدْق‌ٍ عَلِیًّا» (13)
قرآن و بیان کلیّات
یک نکته که در مراجعه به قرآن نباید از خاطر دور داشت این است که قرآن در طرح بسیاری از مطالب، بصورت کلی از آنها یاد کرده و از ورود به جزئیات آن صرف نظر کرده است(14) مثلا می فرماید: «اقیموا الصلاه»، و رکعات و شرایط و اعمال نماز را نگفته، یا می گوید: «آتوا الزکاه» ولی موارد وجوب زکات و... را بیان نمی کند، البته گاهی قواعد کلیّه و عمومات و اطلاقاتی ذکر کرده که بسیارى از مسائل مورد نیاز را مى‏توان با مراجعه به آنها بدست آورد، مثلا، در فقه، علما از آیاتی همچون آیه «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُود» (15) در مبحث معاملات، و آیه «وَ جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ» (16) در ابواب عبادات، و آیه «ولا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ»(17) در حقوق والدین، استفاده های زیادی می کنند. ولی بدون شک وقتی به قرآن مراجعه می کنیم می بینیم بسیاری از جزئیات در قرآن نیامده و از این قواعد کلی هم قابل برداشت نیست.
علت پرداختن قرآن به کلیات هم روشن است زیرا قرآن به عنوان پیام هدایت الهی برای همة انسان هاست،‌ و همه زیرساخت های زندگی مادی و معنوی آدمی را در بر می گیرد و به همة‌ قلمروهای زندگی مادی و معنوی، فردی، اجتماعی، اخلاقی، دنیوی و اخروی توجه کرده است. به طور طبیعی همة این مطالب را نمی توان در یک کتاب به طور تفصیلی بیان کرد. بلکه می‌بایست اصول کلی و محوری و راه گشا به عنوان متن تغییر ناپذیر آورده شود. تفصیل شاخه های فرعی آن نیز بر عهدة پیامبران و جانشینان او و عقل و درایت مردم هدایت شده واگذار می گردد.
(18) چنانکه در روایات آمده، دقیقا همین سؤال را ابو بصیر که یکی از شاگردان امام صادق(علیه السلام) می باشد از ایشان پرسید.(19) و ایشان در پاسخ، به این سبک خاصّ قرآن اشاره کرد و فرمود: «وقتى براى پیامبر(صلی الله علیه وآله) آیه نماز نازل شد، خدا در آن سه رکعت و چهار رکعت را نام نبرد، تا آن ‏که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) آن را شرح داد. آیه زکات نازل شد، خدا نام نبرد که باید از چهل درهم یک درهم داد تا رسول خدا(صلی الله علیه وآله) آن را شرح داد. و آیه حج نازل شد و نفرمود به مردم که هفت دور طواف کنید تا آن ‏که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را براى مردم توضیح دادند. «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» درباره على و حسن و حسین(علیهم السلام) نازل شد و رسول خدا(صلی الله علیه وآله) درباره على(علیه السلام) فرمود: « هر که من مولا و آقاى اویم، على(علیه السلام) مولا و آقاى او است؛ و فرمود من به شما وصیت مى‏کنم درباره کتاب خدا و خاندانم؛ زیرا من از خداى عزوجل خواسته‏ام میانشان جدایى نیفکند تا آن‏ها را کنار حوض به من رساند. خدا این خواست مرا برآورد....»(20)
امام باقر(علیه السلام) هم در این مورد می فرمایند: خدا نماز را بر پیغمبر(صلی الله علیه وآله) نازل کرد و اسمی از سه یا چهار رکعت آن نبرد تا اینکه رسول خدا آن را توضیح داد و نیز فریضه حج را نازل فرمود، ولی تعداد طواف‌های هفتگانه آن را نازل نکرده تا پیغمبر(صلی الله علیه وآله) آن را تفسیر کرد؛ همین طور است امامت ما؛ خداوند آیة «أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أُولی‌الأمر منکم‌» را نازل و پیامبر اولوالأمر را به ائمه اثنی‌عشر تفسیر فرمود و اگر ساکت می‌شد و بیان نکرده بود، آل‌عباس و آل‌عقیل و یا دیگران مدعی می‌شدند که مراد از اولی‌الأمر ماییم‌...(21)
جالب اینکه در مساله امامت و ولایت، خداوند غیر از بیان کلی مطلب(22)؛ که در آنها بر ضرورت وجود امامت تصریح شده به برخی از جزئیات هم اشاره شده است مثلاً در آیه «لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ»؛ (پیمان من، به ستمکاران نمى‏ رسد!) (23) می گوید که امام نباید سابقه ظلم داشته باشد یا در آیه دیگری مصداق آنها را با ذکر صفات، مشخص کرده است: «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُون»؛ (سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده‏اند؛ همانها که نماز را برپا مى‏ دارند، و در حال رکوع، زکات مى ‏دهند)(24) که در این آیه به طور خاص حضرت علی(علیه السلام) را برای آنان که در زمان رسول الله بودند مشخص کرده و ما که در آن دوران نبودیم هم از طریق کتب حدیث و تاریخ مصداق آن را می یابیم.
با دقت در آیات گذشته و دیگر آیاتی که در مورد اهل بیت(علیهم السلام) آمده می توان گفت شیوه قرآن مجید در رابطه با ائمه هدی(علیهم السلام) به ویژه امیرالمومنین(علیه السلام) و خانواده آن حضرت این است که به معرفی ((شخصیت)) ممتاز و برجستگی‏های آنان بپردازد نه به معرفی ((شخص)) مانند: آیه «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ أَسیراً » (25) و همچنین آیه تطهیر و آیه ولایت که در آیه اول اوج ایثار در شدت نیاز و در آیه دوم طهارت مطلق از هر کژی و کاستی و عیب و گناه و در آیه سوم تلفیق دو عبادت بزرگ با یکدیگر همراه با اوج اخلاص و خدادوستی نمایان گردیده است.
این شیوه حکمتهای متعددی دارد اولاً معرفی شخصیت معرفی الگوهاست و در نتیجه جامعه را به سمت تعقل و ژرف اندیشی و توجه به ملاکها و فضایل و امتیازات واقعی سوق می‏ دهد.(26) و معرفی شخصیت زمینه ساز پذیرش معقول است در حالی که معرفی شخص در مواردی موجب دافعه می‏ شود. این روش بویژه در شرایطی که شخص از جهاتی تحت تبلیغات سوء قرار گرفته باشد یا جامعه به هر دلیلی آمادگی پذیرش وی را نداشته باشد بهترین روش است. و این مساله دقیقا در مورد امیرالمومنین(علیه السلام) و اهل بیت(علیهم السلام) وجود داشته است. واقعیت آن است به استثنای اندکی از مومنان برجسته اکثریت جامعه صدر اسلام نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) به ویژه امیرالمومنین(علیه السلام) پذیرش نداشتند و پیامبر(صلی الله علیه وآله) نیز در مقاطع مختلف با دشواریهای زیادی آن حضرت را مطرح می‏ساختند و در هر مورد با نوعی واکنش منفی و مقاومت روبرو می ‏شدند. زیرا بسیاری از آنان کسانی بودند که تا چند صباحی قبل در صف معارضین اسلام قرار داشتند و رویاروی خود شمشیر امام علی(علیه السلام) را دیده و از همان جا کینه وی را به دل گرفته بودند چنانکه حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) نیز یکی از علل رویگردانی مردم از آن حضرت را همین نکته (نکیر سیفه) بیان فرمودند. در ثانی تفکرات و سنن غلط جاهلی هنوز براندیشه مردم حاکم بود و اموری مانند سن و ... را در امور سیاسی دخیل می ‏دانستند و لذا به خاطر جوان بودن حضرت علی(علیه السلام) وی را چندان شایسته برای رهبری جامعه نمی ‏دانستند. و ثالثاً این تفکر خطرناک در سطح جامعه رایج بود و توسط کسانی تبلیغ می‏ شد که پیامبر(صلی الله علیه وآله) درصدد آن است که خویشان خود را برای همیشه بر مسند قدرت و حکومت بنشاند و در این راستا خدمات ارزنده پیامبر را نیز نوعی بازی سیاسی تفسیر می‏ کردند که برای چنگ اندازی به حکومت برای خود و اهل بیتش انجام داده است. این مساله چنان بالا گرفته بود که روز غدیر پس از معرفی امیرالمومنین(علیه السلام) یکی از حاضران صدا زد «خدایا! ما را گفت که از سوی خدا آمده و کتاب الهی آورده‏ام و ما پذیرفتیم و اکنون می‏ خواهد داماد و پسر عمش را بر ما حاکم و مستولی سازد اگر او راست می‏گوید سنگی از آسمان ببار و مرا بکش!!» اکنون این سوال پدید می ‏آید که آیا در چنین وضعیتی تا چه اندازه صلاح بوده است نام آن حضرت و یا ائمه(علیه السلام) بعد از ایشان در قرآن به صراحت ذکر شود؟
سنت و بیان جزئیات
با توجه به اینکه گفتیم، بسیاری از جزئیات مسائل مختلف در قرآن بیان نشده است جا دارد این سؤال مطرح شود که برای بدست آوردن جزئیات در اینگونه مسائل چه کنیم؟ مرجع کیست؟ آیا قرآن برای این بخش از مسائل فکری کرده است؟
قرآن کریم، مفسر قرآن و یکى از منابع اصلى دریافت احکام الهى و معارف اسلامى را «سنّت پیامبر» مى‏ شمارد و مى‏ گوید: «أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نزل الیهم»؛ (ما این ذکر (= قرآن‏) را بر تو نازل کردیم، تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى)(27)
سیوطی از «اوزاعى» نقل مى‏کند که در تفسیر آیه « نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ء(28). قال: بالسّنّة»؛ (گفت‏ منظور این است که به وسیله سنّت همه حقایقى که در قرآن وجود دارد، کشف مى‏ شود).(29)
پیامبر نیز طبق صریح «حدیث ثقلین»، اهل بیت و عترت خود را نیز به عنوان یکى از منابع مطمئن احکام و معارف اسلامى معرفى فرموده است، در این مورد امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: «کِتابَ اللَّهِ فِیهِ نَبَأُ ما قَبْلِکُمْ وَ خَبَرُ ما بَعْدِکُمْ وَ فَصْلُ ما بَیْنَکُمْ وَ نَحْنُ نَعْلَمُهُ»؛ (در کتاب خدا اخبار پیشینیان و خبرهاى آینده و آنچه سبب مى‏ شود که اختلاف را میان شما حل کند، وجود دارد و ما همه آنها را مى ‏دانیم).(30)
در ثانی از روایات مختلف اسلامى به خوبى استفاده مى‏ شود که قرآن ظاهر و باطنى دارد، ظاهر آن معانى و مفهوماتى است که در دسترس همه قرار گرفته و از آن بهره ‏مند مى‏ شوند، ولى باطن آن معانى و مفاهیم دیگرى است که تنها در اختیار پیامبر و پیشوایان معصوم قرار دارد.(31)
نکته دیگر اینکه خداوند در قرآن، اطاعت از پیامبر صلی الله علیه و آله را اطاعت از خود می داند و بیش از 20 بار بر آن تاکید می کند(32) و می گوید پیامبر برای شما اسوه است(33) یعنی اعمال او را، رفتار او را، گفتار او را ما تایید می کنیم.
در ثانی؛ مگر ذکر تمام مسائل مربوط به هدایت انسانها، اعم از مهم و غیر مهم، در یک جلد کتاب چند صد برگی، شدنی است؟ حتما لازم است برای تفسیر متن آسمانی، شخصی آسمانی معرفی شود، و تا معرفی نشود دین کامل نمی‌شود، لذا با انزال آخرین آیه از قرآن، صحبت از «اَلیَوم اَکمَلتُ لَکُم دینَکُم» نشد؟ ولی وقتی در کنار قرآن، مفسری آسمانی تعریف شد، اکمال دین و نا امیدی کفار مطرح شد(34).
حال ببینیم آیا پیامبر(صلی الله علیه وآله) هم نسبت به انتخاب وصی اقدامی کرده است؟ پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله در همان آغاز رسالت در جریان انذار قومش که خداوند می فرماید: «وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ»؛ (و خویشان نزدیکت را هشدار ده.)(35) اقدام به این مهم نموده است، طبق روایات صحیح و به شهادت بزرگان اهل سنت، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در همان جلسه دست حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را گرفت و فرمود : «هَذا اَخِی وَوَصِیّی وَخَلِیفَتِی مِن بَعدِی»؛ (این برادر من ، و وصی من و خلیفۀ من بعد از من است) و در مواقع دیگر هم طی روایاتی، تعداد امامان را «دوازده نفر» معرفی می کند: «یَکُونُ بَعدِی اِثنَا عَشَراً امیراً کُلُهُم مِن قُرَیش» (36) یا «اِثنَا عَشَرَ کَعَدَدِ نُقَبَاءِ بَنِی اِسرَائِیل» (37) و در برخی دیگر از روایاتی هم علاوه بر تعداد ائمه اطهار (علیهم السلام)‌به نام آنها تصریح کرده‌اند، که در منابع فریقین بیان شده: مثلا از جابربن‌عبدالله انصاری نقل شده است: وقتی خدای عزوجل آیه شریفه‌: «یَأیّها الذین ءامنوا أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أُولی الأمر منکم‌...» را بر پیامبر گرامیش نازل کرد، به آن حضرت گفتم‌: یا رسول‌الله! خدا و رسولش را شناختیم‌، اولی‌الامر که خداوند اطاعت آنان را در ادامة اطاعت تو قرار داده کیست‌؟ فرمود: ای جابر! آنان جانشینان من‌اند و امامان مسلمانان بعد از من که اولشان علی ‌بن ‌ابی ‌طالب و سپس حسن و آن‌گاه حسین و بعد از او علی ‌بن ‌الحسین و سپس محمد بن ‌علی است که در تورات معروف به باقر است‌، و تو به زودی او را درک خواهی کرد. چون او را دیدار کردی از طرف من سلامش برسان‌.
و سپس صادق جعفر بن‌ محمّد آنگاه موسی بن جعفر و پس از علی بن موسی و پس از او محمد بن التقی و پس از علی بن محمد النقی و آن‌گاه حسن ‌بن ‌علی و... آخرین امام همنام من است‌، که هم‌، نامش نام من (محمّد) و هم‌، کنیه‌اش کنیة من (ابوالقاسم‌) است‌. او حجت خدا بر روی زمین و بقیة‌الله و یادگار الهی در بین بندگان خدا و پسر حسن‌ بن‌علی است‌.(38)،(39)
لازمه عدم ذکر، عدم پذیرش نیست
اگر قرار باشد ملاک ما در رد یا اثبات چیزی، ذکر یا عدم ذکر آن در قرآن باشد، باید بسیاری از معتقدات مسلم و قطعی میان تمام مسلمانان را کنار بگذاریم. در ثانی از آنچه گذشت معلوم شد که خود قرآن هم با این ملاک موافق نیست و ما را به کلام و عمل رسول الله(40) ارجاع داده است و ثالثا عبودیت افراد در اطاعت از اوامر الهی چگونه می توانست مورد امتحان قرار گیرد، اگر قرار باشد در هر کاری که خدا از ما خواسته حکمت آن را از خدا بخواهیم پس فرق خدا با غیر او در چیست؟ آیا حکمت خدا و علم او و مصلحت سنجی او در مورد بندگانش زیر سؤال نمی رفت؟.
خداوند در قرآن انبیاء را به سه صورت ذکر کرده است برخی را نام برده و سرگذشت آنها را هم آورده و برخی از آنها را فقط نام برده و سخن دیگری در مورد آنها نفرموده است و برخی از آنها را فقط یاد کرده ولی نامی از آنها نبرده است پس برخی از انبیاء هم در قرآن فقط توصیف شده اند و به نام آنها اشاره ای نشده که عبارتند از: اشموئیل(علیه السلام)(41) که در مورد ایشان می فرماید: «وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُم» (42) و همچنین یوشع(علیه السلام) که در مورد ایشان می فرماید: «وَ اِذْ قالَ مُوْسى لِفَتهُ» که به اعتقاد بسیارى از مفسّران، منظور در این جا یوشع بن نون است و ارمیا(علیه السلام) که در مورد ایشان هم می فرماید: «اَوْ کَالَّذِى مَرَّ عَلى قَرْیَة» (43). هر چند بعضى او را عزیر یا خضر مى دانند؛ ولى در روایتی، امام باقر(علیه السلام) نام او را ارمیا ذکر کرده اند و خضر(علیه السلام) که در آیات متعدد سوره کهف از جمله آیه 65، به عنوان «عبداً من عبادنا» ذکر شده است; هرچند نام ایشان صریحاً در این آیات نیامده است؛ ولى طبق مشهور او نیز از پیامبران الهى بوده است. در آیات سوره کهف قرائن متعددى نیز براى آن وجود دارد.(44)
علاوه بر این بسیاری از انبیاء نه نامی از آنها در قرآن آمده و نه یادی از آنها شده است ولی این دلیلی برای انکار آنها نمی شود چون خداوند بطور کلی فرموده است: «وَ لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ مَنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْک...» (45)؛ (پیش از تو رسولانی فرستادیم که سرگذشت گروهی را برای تو ذکر کردیم و سرگذشت گروهی را ناگفته گذاشتیم.» این قضیه مانند جریان ذکر نام ائمه(علیه السلام) در قرآن است که با تاکید آیات بصورت کلی بر وجود آنها و همچنین توصیف آنها در قرآن نمی توان تنها به بهانه ذکر نشدن نام آنها، آنها را انکار کرد. چه بسا در این جا هم مانند نام انبیائی که در قرآن ذکر نشده، لزومی بر ذکر آنها در قرآن نبوده لذا از ذکر آنها صرف نظر شده است.
تدبیر خداوند در صیانت از قرآن
دلیل دیگری که می توان به آن اشاره کرد این است که خداوند متعال وعده حفظ قرآن را با صراحت تمام اعلام کرده است(46)؛ اما راه حفظ آن را نفرموده، می تواند از راه غیب باشد که دست و زبان هر تحریفگری را قطع کرده تا کسی قرآن را کم و کاست نکند و یا چیزی بر آن نیفزاید یا از راه علل و عوامل عادی، اگر نام علی(علیه السلام) و سایر ائمه(علیهم السلام) با صراحت تمام در قرآن می آمد، الفاظ قرآن را هم دستخوش تحریف کرده و از پذیرش ولایت امری آن امامان معصوم(علیهم صلوات الله) سر باز می زدند، لذا باید تدابیری گرفته می شد تا قرآن از تحریف در امان بماند و این خود تدبیری در جهت صیانت از قرآن بود.
شهید مطهری(ره) در این مورد می نویسد: «به طور کلى در قرآن آیاتى که در مورد اهل بیت(علیهم السلام) است و مخصوصا آیاتى که لااقل از نظر ما شیعیان، در مورد امیرالمؤمنین(علیه السلام) است، یک وضع خاصى دارد و آن اینکه در عین این که دلائل و قرائن بر مطلب در خود آیه وجود دارد. گویى یک کوششى هست که این مطلب در لابلاى مطالب دیگر یا در ضمن مطلب دیگرى گفته شود و از آن گذشته شود.»(47)
تدبیر خداوند در صیانت از ائمه(علیهم السلام)
بدون شک کسانی که برای غصب خلافت برنامه ریخته و برای خلع سلاح نهایی وارثان حقیقی آن، دست آنها را از اموال دنیایی که حق آنها بوده به بهانه های واهی خالی می کنند، هیچ بعید نبود که اگر نام آنها در قرآن تصریح می شد و هیچ راهی برای کنار زدن آنها اعم از تأویل آیه یا انطباق آن بر دیگری نداشتند خود آنها را از بین می بردند تا راه را برای رسیدن به هواهای نفسانی خود باز کنند.
لذا در روایات می خوانیم که پیامبر(صلی الله علیه وآله) چون زمینه حسادتها را در بین مردم می دیدند به امیرالمؤمنین(علیه السلام) توصیه کردند در برابر آنان مقاومتی تا سر حد مرگ از خود نشان ندهد، چرا که منافقان ثابت کرده اند که در محو تمامی آثار نبوت همتی بس بلند دارند،(48) و امکان اینکه یکسره اصل نبوت و قرآن زیر سؤال رود وجود داشت، لذا خداوند به پیامبر دستور می‌دهد با معرفی امیرالمؤمنین(علیه السلام) تبلیغ خود را کامل کرده، نگران باقی قضایا نباشد و این خود تدبیر حکیمانه خداوند در حفاظت از این شجره مقدسه از گزند بد خواهان بوده است.
حضرت آیت الله سبحانی در این مورد می فرمایند: «چه بسا ذکر نام ائمه سبب می‌شد که آزمندان حکومت و ریاست به نسل‌کشی بپردازند، آنها برای اینکه از تولد آن امامان جلوگیری کنند، هیچ بعید نبود همچنانکه درباره حضرت موسی(علیه السلام) رخ داد به نسل کشی اهل بیت دست بزنند. لذا درباره حضرت مهدی(عج) هم که در احادیث تاکید به نسب و خاندان ایشان شده بود، می بینیم حساسیت‌های فراوانی پدید آورد و خانه حضرت عسکری(علیه السلام) مدت‌ها تحت‌ نظر و مراقبت بود تا فرزندی از او به دنیا نیاید و در صورت تولد، هر چه زودتر به حیات او خاتمه دهند». (49)
عدم تأثیرذکر نام ائمه(علیهم السلام) در هدایت یا گمراهی
برخی شاید فکر کنند که اگر نام ائمه(علیهم السلام) در قرآن ذکر می شد دیگر هیچ کس جرأت مخالفت با آن را نداشت و همه می پذیرفتند لذا باعث هدایت جامعه و جلوگیری از انحراف امت می شد. ولی ما معتقدیم که حتی اگر نام ائمه(علیهم السلام) هم در قرآن می‌آمد ، پیروان سقیفه حاضر نبودند بپذیرند ؛ چنانچه خلفا در بسیاری از احکام و مسائل بر خلاف صریح قرآن عمل کرده و حکم آنرا نپذیرفته اند همانند:
الف) خلیفه اول با آوردن حدیثی که تنها خود شاهد صدور آن از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بود، بر خلاف آیات صریح قرآن(50) ارث بردن از پیامبران را انکار و فدک را از حضرت فاطمه(سلام الله علیها) ‏پس گرفت.
ب) در قرآن آیه صریح داریم که فرموده: «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآَتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً»؛ (و زنانى را که متعه کرده اید ، مَهرشان را به عنوان فریضه اى به آنان بدهید). (51) روایات فراوانی هم حکایت از وجود متعه در صدر اسلام دارد(52) چنانکه قرطبی، مفسر سنی می‌گوید: «وقال الجمهور المراد نکاح المتعة الذی کان فی صدر الإسلام ؛ مراد از این «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ » نکاح متعه است که در صدر اسلام رایج بوده.»(53) ولی می بینیم جناب خلیفه دوم آنرا ممنوع می کند حال به نظر شما اگر نام امام علی علیه السلام هم در قرآن آمده بود، احتمال نداشت که بگویند: « ان الله تبارک و تعالی قد عین علیاً للإمامة ولکن عمر عزله!»
ج) خلیفه دوم آیه ی «فَمَن تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ» (54) را منسوخ اعلام کرد و دستور داد تا بدان عمل ننمایند.
د) قرآن کریم در باره ی پیامبر(صلی الله علیه وآله) می فرماید : «وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى ،عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوَى» (55) ولی ‏وقتی پیامبر(صلی الله علیه وآله) قلم و دوات برای نوشتن خواست تا بدان وسیله جلوی ضلالت امت را بگیرد، گفتند: این ‏مرد هذیان می گوید(56)، در حالیکه این خلاف صریح قرآن است.
ه) خداوند در آیه 34 سوره توبه می‌فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنَّ کَثیراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ وَ الَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فی‏ سَبیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلیمٍ»؛ (اى کسانى که ایمان آورده ‏اید! بسیارى از دانشمندان (اهل کتاب) و راهبان، اموال مردم را بباطل مى‏ خورند، و (آنان را) از راه خدا باز مى ‏دارند و کسانى که طلا و نقره را ذخیره مى‏ سازند، و در راه خدا انفاق نمى‏ کنند، به مجازات دردناکى بشارت ده!)
عثمان چون خودش زراندوز بود، اهل انفاق در راه خدا نبود، طبق قرآن مستحق عذاب بود، لذا برای اینکه مشمول قسمت پایانی آیه نباشد سعی داشت واو را حذف کند.(57) که ابوذر (رحمة الله علیة) به شدت مخالف می کرد لذا تبعید شد.(58) و عثمان هم موفق به چنین کاری نشد.(59)
از توجه به این موارد معلوم می شود که غاصبان خلافت از هیچ تلاشی برای بازی کردن با قرآن و نابودی دین فروگذار نمی‌کردند، علامه امینی (ره) در این زمینه می نویسد: « نبی مکرم اسلام صلى الله علیه و آله و سلم مطلع بود کسانى هستند که بر علی علیه السلام رشک می برند چنانکه در قرآن بدان اشعار شده(60) و نیز اشخاصی هستند که با آن جناب کینه می ورزند و در دسته اهل نفاق افرادى هستند که بر مبناى خونهاى جاهلیّت دشمنى با او را در دلهاى خود نگاه داشته ‏اند، و بعد از حضرتش بر مبناى حرص و آز، آنها که فکر سرورى و ریاست و افزایش بهره‏ هاى مادى در مغز خود مى ‏پرورانند حوادث ناگوارى رخ خواهد داد و جنب و جوش هایى بکار خواهد افتاد، و علی علیه السلام هم به حکم حق خواهى و عدالت، آرزوها و اطماع آنها را اجابت نخواهد کرد و آنها را به جهت بى‏ تجربگى و بی کفایتى لایق و سزاوار مقامهائی که چشم طمع بدان دوخته ‏اند نخواهد دانست؛ آنها هم بر سر مخالفت و رزم جوئى با او رفته و اوضاع را آشفته خواهند نمود.»(61)
در نتیجه ذکر نام ائمه(علیهم السلام) در قرآن هم مساوی با پذیرش آن توسط مردم و هدایت آنها نمی شد. چنانکه در قرآن کریم خداوند به این عدم پذیرش مردم حتی در صورت ذکر نام، در مورد قوم بنی اسرائیل تصریح کرده می فرماید: «وَ إِذْ قالَ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ یا بَنی‏ إِسْرائیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَیِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبین»؛ (و (به یاد آورید) هنگامى را که عیسى بن مریم گفت: «اى بنى اسرائیل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم در حالى که تصدیق‏ کننده کتابى که قبل از من فرستاده شده (= تورات‏) مى ‏باشم، و بشارت ‏دهنده به رسولى که بعد از من مى ‏آید و نام او احمد است!» هنگامى که او (= احمد) با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: «این سحرى است آشکار).(62)
چنانکه مشاهده شد خداوند می فرماید که ما رسول خاتم را حتی با ذکر نام در کتب آسمانی مسیحیان معرفی کردیم ولی آنها نپذیرفتند، لذا نباید با اطمینان گفت اگر ذکر می شد همه می پذیرفتند، خیر بلکه تاریخ شهادت می دهد هوی و هوس بسیاری از مواقع افراد را وادار بر مخالفت با حق و حقیقت می کند.
ذکر نام و عدم جلوگیری از اختلاف
برخی می گویند که: اگر نام ایشان در قرآن ذکر می شد جلوی اینهمه اختلاف و خونریزی، که بخاطر خلافت در طول تاریخ انجام شده، گرفته می شد و اگر کسی حرفی می داشت او را به قرآن ارجاع می دادند و او هم با مشاهده نام آنها، دیگر ادعایی نمی داشت! در پاسخ باید گفت که مسائل زیادی در طول تاریخ باعث خونریزی بین مردم می شده ولی خداوند آنها را بطور مشخص در قرآن بیان نکرده است مانند اینکه آیا صفات خدا عین ذات اوست یا زائد بر ذات؟ حقیقت صفات خبری مانند استواری بر عرش، دست داشتن خدا و... چیست؟ حدوث یا قدم کلام خدا و... در ثانی ما می بینیم که گاهی صحابه از اوامر صریح رسول الله صلی الله علیه و آله که خداوند دستور ایشان را به منزله دستور خود می داند آنهم در ایام حضورش سرپیچی می کردند مثل گروهی که به خاطر جمع‌آوری غنیمت در جنگ احد، تنگنه را رها کردند، و همین باعث شد که دشمن، جنگ باخته را ببرد یا از این هم بالاتر جریان سپاه اسامه است، که پیامبر لشگری را به فرماندهی اسامه بن زید تجهیز کرد و فرمود: خدا لعنت کند هرکه از لشگر اسامه جا بماند، اما عده‌ای مانند ابوبکر و عمر به طمع خلافت اطاعت نکردند و لعنت پیامبر را به جان خریدند و ماندند.
اختلاف و سرپیچی از اولیای الهی در امتهای قبلی هم سابقه دارد با آنکه خداوند بر ایشان ابهامی را باقی نگذاشته است و نام رهبران الهی را ذکر کرده است. به چند مورد که در قرآن هم به آننها اشاره شده توجه کنید:
1- قوم حضرت موسی علیه السلام در غیبت 10 روزه با آنکه ایشان هارون علیه السلام را به جانشینی انتخاب کرده بود،(63) باز هم دچار سرپیچی و انحراف شدند جلوی تخلف قومش از هارون علیه السلام را نگرفت(64) و حتی به دنبال کشتن هارون علیه السلام بودند؟(65)
2- قومی از بنی‌إسرائیل از پیامبرشان خواستند تا برای آنان فرمانروائی مبعوث کند... و پیامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث کرده است.»(66) ولی قوم او به بهانه فقیر بودنش با او مخالفت کردند.
3- علماء مسیح و یهود به آمدن پیامبر بشارت میدادند و اوصاف ایشان را سینه به سینه نقل و در کتابهاشان می نوشتند، و اوصاف ایشان آنقدر واضح بود که همانند فرزندانشان او را می شناختند(67)، اما می بینیم وقتی ایشان مبعوث شدند، بخاطر متاع دنیا سر به مخالفت گذاشتند.(68) و حقیقت را کتمان کردند.
نتیجه
خلاصه و نتیجه بحث اینکه با وجود تصریح و مشخص شدن مصداق امام پس از رسول الله در قرآن آنهم به گونه ای که هرگونه شک و تردید را از بین می برد، دیگر نیازی به ذکر نام ایشان در قرآن نبوده و روش قرآن در ارائه مطالب این نیست که تمام مطالب را به نحو تمام و کمال بازگو کند بلکه از سیر در آیات و روایاتی که بسیاری از آنها در لابلای بحث آمد چنین بدست می آید که خداوند مردم را برای بیان یا حتی طرح اولیه بسیاری از مطالب به رسول خود ارجاع می دهد و ایشان نیز سوای از تصریح قرآن و بلکه به دستور آن، حضرت علی علیه السلام را در مواقع مختلف با نشان دادن و تصریح به نام و... برای جانشینی پس از خود معرفی کرده اند و برای پس از ایشان، فرزندانشان را یکی پس از دیگری با ذکر نام مشخص کرده اند. سوای از این مطالب، اگر نام ائمه علیهم السلام در قرآن ذکر می شد تبعاتی داشت که به مصلحت جامعه اسلامی نبود لذا خداوند از این کار صرف نظر کرده است، و معتقدیم هر انسان با انصافی در صورت توجه و تعمق در این مطالب و رجوع به منابع تاریخی، با کنار گذاشتن تعصب، حقیقت را خواهد یافت.
و السلام علی من اتبع الهدی

منبع:
1. قران کریم.
2. نهج البلاغه شریف الرضى محمد بن حسین‏ محقق / مصحح للصبحی صالح هجرت‏ قم‏  چاپ اول ‏1414 ق.
3. الدر المنثور فى تفسیر الماثور سیوطى جلال الدین کتابخانه ایه الله مرعشى نجفى قم 1404 ق.
4. ماهنامه افق حوزه .
5. ماهنامه موعود.
6. ایات ولایت در قران‏ ناصر مکارم شیرازى دام ظله‏ تهیه و تنظیم ابوالقاسم علیان نژادى‏ نسل جوان‏ قم چاپ سوم ‏1386 ه. ش‏.
7. شرح المواقف‏ ایجى میر سید شریف‏ تصحیح بدر الدین نعسانی ‏الشریف الرضی‏ افست قم‏ چاپ اول‏ 1325 ق‏.
8. شرح المقاصد سعد الدین تفتازانى‏ تحقیق و تعلیق عبد الرحمن عمیره الشریف الرضی‏ افست قم‏ چاپ اول 1409 ق‏‏.
9. الحاشیه علی الهیات الشرح الجدید للتجرید مقدس اردبیلى‏ تحقیق احمد عابدی‏ دفتر تبلیغات اسلامی‏ قم‏ چاپ دوم‏ 1419 ق‏.
10. روح المعانى فى تفسیر القران العظیم الوسى سید محمود تحقیق على عبدالبارى عطیه دارالکتب العلمیه بیروت چاپ اول 1415 ق.
11. ینابیع الموده لذو القربى‏ سلیمان بن ابراهیم قندوزى‏ اسوه‏ قم‏ چاپ دوم‏ 1422 ق.
12. احقاق الحق و ازهاق الباطل قاضى نور الله شوشترى مکتبه ایت الله المرعشى قم چاپ اول 1409 ه ق.
13. شواهد التنزیل لقواعد التفضیل حسکانى عبید الله بن احمد تحقیق محمد باقر محمودى سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامى چاپ تهران چاپ اول 1411 ق.
14. البرهان فى تفسیر القران بحرانى سید هاشم تحقیق قسم الدراسات الاسلامیه موسسه البعثه بنیاد بعثت تهران چاپ اول 1416 ق.
15. تفسیر نور الثقلین عروسى حویزى عبد على بن جمعه تحقیق سید هاشم رسولى محلات انتشارات اسماعیلیان قم چاپ چهارم 1415 ق.
16. کتاب علوم قران محمد باقر سعیدى روشن‏ موسسه اموزشى و پژوهشى امام خمینى‏ قم‏ چاپ دوم‏ 1379ش.
17. الکافی کلینى محمد بن یعقوب بن اسحاق‏ محقق / مصحح غفارى على اکبر و اخوندى محمد دار الکتب الاسلامیه تهران ‏ چاپ چهارم ‏1407 ق.
18. کتاب التفسیر عیاشى محمد بن مسعود تحقیق سید هاشم رسولى محلات چاپخانه علمیه تهران 1380 ق.
19. المیزان فى تفسیر القران طباطبایى سید محمد حسین دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم قم چاپ پنجم 1417 ق.
20. بحار الانوار مجلسى محمد باقر بن محمد تقى‏ محقق / مصحح جمعى از محققان‏  دار احیاء التراث العربی‏ بیروت‏ چاپ دوم 1403 ق‏.
21. پیام امام امیر المومنین علیه السلام‏ ناصر مکارم شیرازى تهیه و تنظیم جمعى از فضلاء دار الکتب الاسلامیه‏ تهران‏ چاپ اول‏ 1386 ه. ش‏.
22. المراجعات‏ سید عبد الحسین شرف الدین‏ تحقیق حسین راضی ‏المجمع العالمی لاهل البیت‏ قم‏ چاپ دوم ‏1426 ق‏.
23. الجامع الصحیح المسمى صحیح مسلم مسلم بن الحجاج ابو الحسین القشیری النیسابوری تحقیق  محمد فواد عبد الباقی دار احیاء التراث العربی – بیروت بی تا.
24. صحیح البخاری محمد بن اسماعیل ابو عبدالله البخاری الجعفی تحقیق  د. مصطفى دیب البغا دار ابن کثیر الیمامه بیروت الطبعه الثالثه  1407 – 1987ق.
25. الجامع الصحیح سنن الترمذی محمد بن عیسى ابو عیسى الترمذی السلمی تحقیق  احمد محمد شاکر واخرون دار احیاء التراث العربی – بیروت بی تا
26. سنن ابی داود ابو داود سلیمان بن الاشعث السجستانی دار الکتاب العربی  بیروت.
27. مسند ابی داود الطیالسی سلیمان بن داود بن الجارود تحقیق  الدکتور محمد بن عبد المحسن الترکی دار هجر الاولى 1419 ه - 1999 م.
28. مسند احمد بن حنبل ابو عبد الله احمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن اسد الشیبانی  المحقق  السید ابو المعاطی النوری عالم الکتب – بیروت الطبعه  الاولى  1419ه  1998 م.
29. کنز العمال فی سنن الاقوال والافعال علاء الدین علی بن حسام الدین المتقی الهندی البرهان فوری المحقق  بکری حیانی - صفوه السقا موسسه الرساله بیروت الطبعه الخامسه 1401ه/1981م.
30. حلیه الاولیاء وطبقات الاصفیاء ابو نعیم احمد بن عبد الله الاصبهانی دار الکتاب العربی – بیروت الطبعه الرابعه  1405 ق.
31. مجمع الزواید ومنبع الفواید نور الدین علی بن ابی بکر الهیثمی دار الفکر بیروت   1412 ه.
32. مقتل الحسین علیه السلام ‏موفق بن احمد خوارزمى‏ انوار الهدى‏ قم‏ چاپ دوم‏ 1423 ق‏.
33. مجمع البیان فى تفسیر القران طبرسى فضل بن حسن انتشارات ناصر خسرو تهران چاپ سوم 1372 ش.
34. مجموعه اثار استاد شهید مطهرى‏ مطهرى مرتضی‏ صدرا تهران سیزدهم.
35. الایضاح‏ فضل بن شاذان نیشابوری‏ تحقیق  سید جلال الدین ارموی‏ دانشگاه تهران‏ تهران‏ 1363 ش‏.
36. معرفه السنن والاثار احمد بن الحسین البیهقیمحقق  عبد المعطی امین قلعجی جامعه الدراسات الاسلامیه - دار والوعی - دار قتیبهکراچی - باکستان  حلب – دمشق الطبعه  الاولى 1412ه  1991م.
37. الاستذکار الجامع لمذاهب فقهاء الامصار ابو عمر یوسف بن عبد الله بن عبد البر النمری القرطبی تحقیق سالم محمد عطا-محمد علی معوض دار الکتب العلمیه  بیروت 2000م.
38. تذکره الحفاظ محمد بن احمد بن عثمان الذهبى تحقیق زکریا عمیرات دار الکتب العلمیه بیروت لبنان الطبعه الاولى 1419ه- 1998م
39. السنن الکبرى وفی ذیله الجوهر النقی ابو بکر احمد بن الحسین بن علی البیهقی مجلس دایره المعارف النظامیه الکاینه حیدر اباد هند الطبعه  الاولى  1344 ه.
40. العقد الفرید احمد بن محمد ابن عبد ربه الاندلسی‏ محقق / مصحح مفید محمد قمیحه دار الکتب العلمیه بیروت‏ چاپ اول‏ 1404 ق‏.
41. میزان الاعتدال فی نقد الرجال شمس الدین محمد بن احمد الذهبی تحقیق الشیخ علی محمد معوض والشیخ عادل احمد عبدالموجود دار الکتب العلمیه بیروت 1995م.
42. احکام القران جصاص احمد بن على تحقیق محمد صادق قمحاوی دار احیاء التراث العربى بیروت 1405 ق.
43. الجامع لاحکام القران قرطبى محمد بن احمد انتشارات ناصر خسرو تهران چاپ اول 1364 ش.
44. مفاتیح الغیب فخرالدین رازى ابوعبدالله محمد بن عمر دار احیاء التراث العربى بیروت چاپ سوم 1420 ق.
45. جامع البیان فى تفسیر القران طبرى ابو جعفر محمد بن جریر دار المعرفه بیروت چاپ اول 1412 ق.
46. فتح القدیر شوکانى محمد بن على دار ابن کثیر دار الکلم الطیب دمشق بیروت چاپ اول 1414 ق.
47. شرح نهج البلاغه  ابن ابی الحدید عبد الحمید بن هبه الله‏ محقق / مصحح ابراهیم محمد ابوالفضل‏ مکتبه ایه الله المرعشی النجفی‏ قم‏ چاپ اول 1404 ق‏.
48. الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب علامه عبد الحسین امینى مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه قم چاپ اول 1416 ه ق.
49. مناقب الامام على بن ابى طالب علیهما السلام ‏على بن محمد الجلابى ابن المغازلى‏ دار الاضواء بیروت چاپ سوم‏‏ 1424 ق.
50. 
پی نوشت:
(10). ر. ک : آيات ولايت در قرآن، ص114، نظرات مختلف پيرامون اولو الامر( در ينابيع المودة، القندوزي، ج‏1، ص350، الباب الثامن و الثلاثون في تفسير قوله تعالى: يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم آمده شخصى از امام علىّ بن ابى‏طالب علیه السلام سؤال کرد: کمترین چیزى که انسان را از خطّ صحیح خارج مى‏کند و او را جزء گمراهان قرار مى‏دهد چیست؟ حضرت فرمودند: این که حجّت الهى را فراموش کند و از او اطاعت ننماید، هر کس از حجّت الهى اطاعت نکند گمراه است. آن شخص دوباره پرسید: توضیح بیشترى بدهید، این حجّت الهى که اشاره کردید کیست؟ حضرت فرمود: همان کس که در آیه 59 سوره نساء، به عنوان اولوا الامر از او یاد شده است. سؤال کننده براى بار سوم پرسید: اولوا الامر چه کسى است؟ لطفاً روشنتر بیان کنید. امام در پاسخ فرمودند: همان کسى است که پیامبر بارها درباره‏اش فرمود: «إِنّی تَرَکْتُ فِیکُمْ أَمْرَیْنِ لَنْ تَضِلّوا بَعْدِی إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما کِتابَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَعِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتی‏».)
(14). برخی در سخنان خود بجای کلی و جزئی، از لفظ مهم و غیر مهم استفاده می کنند و چنین وانمود می کنند که قرآن مسائل مهم را مطرح کرده و بیان مسائل غیر مهم را به عهده رسول الله صلی الله علیه و آله نهاده است، اما مگر عقل، گنجایش درک همه معارف آسمانی و بایدها و نبایدهای دینی را دارد، تا آنوقت سؤال از مهم و غیر مهمش شود؟ عقل بشر از درک همه جانبه مسائل پیش‌پا افتاده‌ای مثل جدول‌بندی خیابان و طرح‌های ترافیکی عاجز است، و دائما با آزمون و خطا به دنبال راه صحیح می‌گردد، آنوقت ادعا داشته باشد مسیر هدایت به کمال مطلق را بخوبی می داند و درباره شیوه رسیدن به آن نظر نیز بدهد و صحبت از مهم و غیر مهم نماید!! علاوه بر این، آیا این تقسیم بندی (دستورات دینی به مهم و غیر مهم) در شرع بیان شده است؟ کجای قرآن و دین آمده که مسائل بزرگ و مهم را خدا بیان می‌کند و مسائل پیش‌پا افتاده و کوچک را پیامبر توضیح دهند؟ تازه اگر بپذیریم که چنین تقسیم بندی را عقل درک می نماید، خدا بهتر می‌داند کدام مسائل را خودش بیان کند و کدام را به عهده رسولش واگذارد.
(20). «اِنَّ رَسُولَ اللَّهِ نَزَلَتْ علیه الصلوةُ و لَم یُسَمّ لَهُم ثَلاثاً وَ لا اَرْبعَاً حتّى کانَ رَسُولُ اللّهِ هُوَ الذَّى فَسَّرَ لَهُمْ ذلِکَ وَ نَزَلَتْ عَلَیْه. الزَّکاةُ وَ لَمْ یُسَمِّ لَهُمْ مِنْ کُلِّ اَرْبَعینَ درهماً دِرْهَمٌ، حتّى‏ کانَ رَسولُ اللّهِ(ص) هُوَ الَّذى‏ فَسَّرَ ذلِکَ لَهُمْ وَ نَزَلَ الْحَجُّ فَلَمْ یَقُلْ لَهُم طوفوُا اُسْبُوعاً حتّى کانَ رَسُولُ اللّهِ(ص) هُوَ الَّذى فَسَّرَ ذلِک لَهُمْ وَ نَزَلَتْ «اَطیعُو اللَّهَ و اطیعُوا الرَّسُولَ وَ اوُلىِ الأمْرِ مِنْکُمْ» وَ نَزَلَتْ فى‏ عَلىٍّ والْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ، فَقالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) فى‏ عَلِىٍّ: مَنْ کُنْتُ مُوْلاهُ؛ و قال(ع) اوُصیکُمْ بکتابِ اللّهِ و اهل بیتى‏ فَاِنّى‏ سَأَلْتُ اللَّهَ عزَّوَجَلَّ اَنْ لا یُفَرّقَ بَیْنَهُما حتىَّ یوُرِدَهُما عَلىَّ الحوضُ فَأعْطانى‏ ذلِکَ...» ؛ الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص286، باب ما نص الله عز و جل و رسوله على الأئمة ع واحدا فواحدا .
(36). الجامع الصحيح المسمى صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي، ص 1453 باب الناس تبع لقریش ازکتاب الامارة، ح1821؛ هم چنین صحيح البخاري، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا ، ج6 ، ص2640 ؛ الجامع الصحيح سنن الترمذي، محمد بن عيسى أبو عيسى الترمذي السلمي، تحقيق : أحمد محمد شاكر وآخرون، ج4، ص 501 ، باب ماجاء فى الخلفاء من ابواب الفتن، ؛ سنن أبي داود، أبو داود سليمان بن الأشعث السجستاني، ج 4 ، ص 106 ؛ مسند أبي داود الطيالسي، سليمان بن داود بن الجارود، تحقيق : الدكتور محمد بن عبد المحسن التركي، ج2، ح804 وص 607، ح13؛ مسند أحمد بن حنبل، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشيباني، المحقق : السيد أبو المعاطي النوري، ج 5 ، ص87 و90 و93 ـ 101و106 ـ 108 ؛ كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، علاء الدين علي بن حسام الدين المتقي الهندي البرهان فوري، المحقق : بكري حياني - صفوة السقا ،ج 12 ، ص 24 و 32؛ حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، أبو نعيم أحمد بن عبد الله الأصبهاني، ج4، ص 333.
(52). «نزلت آیة المتعة فی کتاب الله ففعلناها مع رسول الله صلى الله علیه وسلم ولم ینزل قرآن یحرمه ولم ینه عنها حتى مات قال رجل برأیه ما شاء قال محمد یقال إنه عمر. ؛ آیۀ متعه در زمان رسول خدا نازل شد و ما در زمان رسول خدا به آن عمل می‌کردیم و آیۀ هم بر حرمت‌ آن نازل نگردید و رسول خدا هم تا دم مرگ ما را از آن منع نکرد ، مردی با رأی و میل خودش هر چه که دلش خواست گفت . و این شخص عمر بن الخطاب بود» صحيح البخاري، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا، ج 4 ، ص 1642 . و روایات دیگر در مسانید دیگر همانند: الجامع الصحيح المسمى صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي، ج2 ، ص1022 و ص1023 ، الايضاح‏، فضل بن شاذان نيشابوري‏، تحقيق : سيد جلال الدين ارموي ص443، [ذكر نهى عمر عن متعة النساء[1]؛ مسند أحمد بن حنبل، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشيباني، المحقق : السيد أبو المعاطي النوري، ج 1 ، ص 52 و ج 3 ، ص 380 السنن الكبرى وفي ذيله الجوهر النقي، أبو بكر أحمد بن الحسين بن علي البيهقي، ج 7 ، ص 206 ؛ معرفة السنن والآثار، أحمد بن الحسين البيهقي،محقق : عبد المعطي أمين قلعجي، ج 10 ، ص 178 ؛ الاستذكار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر النمري القرطبي، تحقيق سالم محمد عطا-محمد علي معوض، ج 5 ، ص 503 و أحکام القرآن ، احكام القرآن، جصاص احمد بن على، تحقيق: محمد صادق قمحاوی، ج‏3، ص100، باب المتعة ؛ مفاتيح الغيب، فخرالدين رازى ابوعبدالله محمد بن عمر، ج‏10، ص42، [سورة النساء(4): آية 24]؛ تذكرة الحفاظ، محمد بن أحمد بن عثمان الذهبى، تحقيق: زكريا عميرات، ج 3 ، ص 39 ؛ ميزان الاعتدال في نقد الرجال، شمس الدين محمد بن أحمد الذهبي، تحقيق الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ج 6، ص 571 و...
(56). حدیث« قلم و دوات» در معروفترین منابع اهل سنّت یعنى« صحیح بخارى» دیده مى‏شود. در این کتاب در باب« مرض النبى صلى الله علیه و آله» از« سعید بن جبیر» از« ابن عبّاس» نقل شده که مى‏گفت:« هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله در آستانه رحلت از دنیا، قرار گرفت و اطراف حضرت گروهى حاضر بودند، فرمود:« هَلُمُّوا أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَاباً لَا تَضِلُّوا بَعْدَهُ؛( قلم و دوات و کاغذى) بیاورید تا نامه‏اى براى شما بنویسم که به برکت آن بعد از آن هرگز گمراه نشوید.» فَقَالَ بَعْضُهُمْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَکُمُ الْقُرْآنُ حَسْبُنَا کِتابُ اللَّهِ؛ بعضى از حاضران گفتند:« بیمارى بر پیامبر صلى الله علیه و آله غلبه کرده( و العیاذ باللَّه هذیان مى‏گوید) و نزد شما قرآن است و قرآن براى ما کافى است» در میان حاضران غوغا و اختلاف افتاد؛ بعضى مى‏گفتند:« بیاورید تا حضرت بنویسد و هرگز گمراه نشوید!» و بعضى غیر از آن را مى‏گفتند؛ هنگامى که سر و صدا و غوغا و اختلاف فزونى گرفت، رسول خدا صلى الله علیه و آله( با ناراحتى شدید) فرمود:« برخیزید و از نزد من بروید این حدیث به طرق مختلف و با تعبیرات گوناگون در همان صحیح بخارى نقل شده است (صحيح البخاري، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا، ج5، ص2146، باب مرض النّبى صلى الله علیه و آله و وفاته) در این که چه کسى این سخن بسیار ناروا را درباره پیامبر صلى الله علیه و آله گفت در صحیح مسلم آمده است: گوینده این سخن عمر بود، « قَالَ عُمَرُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه و آله قَدْ غَلَبَ عَلَیْهِ الْوَجَعُ وَ عِنْدَکُمُ الْقُرْآنُ حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّهِ؛ رسول خدا صلى الله علیه و آله بیمارى بر او غلبه کرده و چنین سخنانى مى‏گوید قرآن نزد شما است و قرآن براى ما کافى است». و در همان کتاب و همچنین صحیح بخارى آمده است که« ابن عبّاس» پیوسته بر این ماجرا افسوس مى‏خورد و آن را مصیبتى بزرگ مى‏شمرد که به عنوان رَزِیَّةُ یَوْمِ الْخَمِیسِ(: مصیبت بزرگ روز پنجشنبه) یاد مى‏کرد (الجامع الصحيح المسمى صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي، ج3، ص 1257، کتاب الوصیة، باب 5،)؛ پيام قرآن‏، ناصر مكارم شيرازى، تهيه و تنظيم: جمعى از فضلاء ج‏3، ص122، چند نكته جالب در داستان سقيفه .
(66). سوره بقرة، آیه 246و247 «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنی‏ إِسْرائیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَلیلاً مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِالظَّالِمینَ * وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنَّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتی‏ مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ » ؛ (آیا مشاهده نکردى جمعى از بنى اسرائیل را بعد از موسى، که به پیامبر خود گفتند: «زمامدار (و فرماندهى) براى ما انتخاب کن! تا (زیر فرمان او) در راه خدا پیکار کنیم. پیامبر آنها گفت: «شاید اگر دستور پیکار به شما داده شود، (سرپیچى کنید، و) در راه خدا، جهاد و پیکار نکنید!» گفتند: «چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم، در حالى که از خانه‏ها و فرزندانمان رانده شده‏ایم، (و شهرهاى ما به وسیله دشمن اشغال، و فرزندان ما اسیر شده‏اند)؟!» اما هنگامى که دستور پیکار به آنها داده شد، جز عدّه کمى از آنان، همه سرپیچى کردند. و خداوند از ستمکاران، آگاه است. * و پیامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث (و انتخاب) کرده است.» گفتند: «چگونه او بر ما حکومت کند، با اینکه ما از او شایسته‏تریم، و او ثروت زیادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزیده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشیده است. خداوند، ملکش را به هر کس بخواهد، مى‏بخشد؛ و احسان خداوند، وسیع است؛ و (از لیاقت افراد براى منصب‏ها) آگاه است».
تاریخ انتشار: « 1391/09/13 »

مطالب مرتبط

فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 22827