نمی خواهم مقلد باشم !
صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

نمی خواهم مقلد باشم !

حجت الاسلام و المسلمین سید محمد جواد بنی سعید لنگرودی makarem news

چکیده: یک مجتهد که در رساله عملیه، حلال و حرام را می نویسد چه کار می کند؟ از کجا این احکام را در می آورد؟ اصلا مجتهد چه صیغه ای است؟ مگر ما عقل نداریم؟ تقلید کاری است دون شأن انسان! هر انسانی باید با اندیشه خود دین و فرهنگ و آداب و سنت ها را بشناسد و به آن عمل کند. تقلید یعنی چه؟! تازه به فرض که پذیرفتیم به مجتهد نیاز است، مگر حکم خدا معلوم نیست؛ یکبار بنشینید یک جلد نه، ده جلد رساله بنویسید؛ بعد جمع کنید این بساط را! هر کسی خواست حکم را از رساله در می آورد و می خواند، والسلام!!!
کلمات کلیدی: مجتهد، مقلد، حدیث شناسی، شناخت قرآن، علم اصول، قواعد فقهی، مذاهب فقهی، علم داریه، علم رجال

فضای شبهه
یک مجتهد که در رساله عملیه، حلال و حرام می نویسد چه کار می کند؟ از کجا این احکام را در می آورد؟ اصلا مجتهد چه صیغه ای است؟ مگر ما عقل نداریم؟ تقلید کار میمون است! تقلید کاری است دون شأن انسان! هر انسانی باید با اندیشه خود دین و فرهنگ و آداب و سنت ها را بشناسد و به آن عمل کند. تقلید یعنی چه؟! تازه به فرض که پذیرفتیم به مجتهد نیاز است، مگر حکم خدا معلوم نیست؛ یکبار بنشینید یک جلد نه، ده جلد رساله بنویسید؛ بعد جمع کنید این بساط را! هر کسی خواست حکم را از رساله در می آورد و می خواند، والسلام !!!.
این ادبیات و امثال آن، حکایت از ذهنی آشفته و بی منطق دارد که یک حرف شنیده و هزاران حرف دیگر را یا نشنیده و یا نشنیده انگاشته است! آنگاه با مقدماتی ناقص قیاس باطلی را تشکیل داده و نتیجه گرفته است. شمشیر نادانی خویش را بالای سر کم خردی خود می گرداند و مبارز می طلبد !
حرف ما با چنین افرادی اینست که «اندکی آهسته تر، کم کن شتاب !»؛ تا به بحث تقلید برسیم خیلی راه ها باید رفته باشیم؛ خوب است اول بنشینیم و مرور کنیم که این بحث کجای ساختار زندگی ما است و چه معنایی دارد، بعد برای درست و غلط بودنش نسخه می پیچیم.
به یک اعتبار، زندگی چیزی جز تعامل با خود، دیگران، طبیعت، و خدا نیست؛ و برای اینکه این تعامل درست صورت گیرد اول قدم اینست که باید خود، دیگر انسانها، جهان طبیعت، و خدا را شناخته باشیم تا بتوانیم بر اساس همین دانش رفتارمان را تنظیم کنیم. خب، ما خودمان را شناخته ایم؟ من کیستم؟ آیا جهان طبیعت را شناخته ایم؟ رازهای آفرینش عالم را می دانیم؟ انسانهای دیگر چه؟ آیا آنها هم همانند من هستند؟ امیال و خواسته ها و فکر و سلیقه آنها چه؟ با آنچه من راضی می شوم همه آنها راضی می شوند؟ خدا چیست ؟! خدا کیست؟ خدا را می شناسیم؟ چه ارتباطی با ما دارد؟ اصلا هست؟! و هزاران سوال بزرگ و کوچک دیگر که تلاش برای پاسخ به بخش کوچکی از آنها، گنجینه موجود دانش بشری را تشکیل داده؛ و هرچه این تلاش بیشتر می شود به یک اعتبار به نادانی بشر می افزاید! چرا که هر دربی از مجهولات را که باز می کند دربی است بسوی هزاران درب بسته و ناشناخته دیگر!
خب، بدیهی است که فقط با رجز خواندن نمی توان پیروز شد. رجز عقل و فهم خواندی، بسیار خوب؛ بیا در میدان عمل این عقل و فهمت را بکار بگیر ببینیم چه کاره ای !؟؟
اندکی تأمل کنی می فهمی که اینطور که فکر می کردی هم نیست! کار به این سادگی که خیال می کردی پیش نمی رود! عقل سخت افزار است؛ تا با چه نرم افزاری آنرا پر کنی! همانند آن خروجی می دهد. نرم افزار عقل، علم است. حال فکر کن ببین آنچه از علم اندوخته ای (اگر اندوخته باشی!) از کجا گرفته ای؟ منبع اطلاعاتت کجاست؟ چقدر معتبر است؟ علم به خود، علم به جهان طبیعت، علم به انسانها، و علم به خدا.
البته فراموش نکن که عالم زده نشوی! اینکه فلان دانشمند چنین گفته دلیل نمی شود! خودت عقل داری! باید خودت بفهمی! بگو آن دانشمندان _ آن فیلسوفان و اندیشمندان بزرگ، آن کیهان شناسان برجسته، آن روانشناسان فرهیخته و جامعه شناسان کاردان، و... _ که نمی توانند یافته های خودشان را به من تحمیل کند! من خودم عقل دارم، می فهمم.
بسیار خوب شروع کن ببین، به کجا می رسی؟ هرچند منطقا به هیچ جا نمی رسی! چون اگر کمی فکر کنی می بینی کاروان علم بشر با همه دانشمندان و نخبگان و اندیشمندان فراوانی که به خود دیده در طی حدود 4000 سال دانش مکتوب! چه نسبتی از کل حقایق عالم را توانسته کشف کند؟ که تو با هر استعدادی که داشته باشی طی 30 -40 سال عمرت بتوانی به آن برسی؟! خوب بیندیش!
از آنجا که بحث ما بخش کوچکی از این گستره عظیم و پیچیده دانش انسان است، برای روشن شدن جایگاه بحث خوب است در اینجا به روش تحقیق در علوم اشاره ای کنیم تا ابتدا راه از بیراهه مشخص شود، و بدانیم که با چه دانشی طرف هستیم و روش تحقیق آن چگونه است. این عقلی که ادعا می کنند انسان باید با عقل و اندیشه خود بشناسد و بفهمد و ... کدام عقل است؟ عقل چه کسی است؟ با کدام دانش؟ ما می خواهیم درست زندگی کنیم؛ در رفاه و آسایش باشیم؛ راه دستیابی به چنین زندگی را از کجا بیاموزیم؟ اساسا نیازی به آموختن دارد؟ یا این راه را همه می دانند؟
راه های شناخت و کسب علم به مقتضای حوزه و مورد شناخت، متفاوت است و هر حوزه معرفتی مقدمات خود را دارد، و با روش تحقیق خاص خود به دنبال کشف حقایقی در همان حوزه می گردد.
بطور کلی می توان کل مجموعه دانش بشر را در چهار گروه دسته بندی نمود:
1- دانش تجربی؛ که با استفاده از روش مشاهده، تجربه، و آزمایش در پی شناخت دگرگونی های طبیعت و چگونگی تسخیر آن به نفع انسان است.
2- دانش عقلی؛ که با استفاده از منطق و استدلال عقلی در پی درک حقایقی است که با ابزار تجربه قابل بررسی و شناخت نیستند.
3- دانش عرفانی؛ که با استفاده از تهذیب نفس و شهود عرفانی در پی کشف حقایقی است که فراتر از محدوده عقل بوده و پای عقل را توان وصول به آن مناطق نیست.
4- دانش وحیانی؛ که با استفاده از وحی و الهام در پی تزکیه و تعلیم انسان و مدیریت وجود و زندگی او در جهت نیل به کمال مطلق و لقاء خداوند است.
خاستگاه بحث ما (بحث تقلید) همین قسم چهارم است؛ چون تقلید، پیروی از سخنان عالم دینی است که مدعی است حرف پیامبران و اولیای الهی را میزند، و حرف پیامبران و اولیای الهی نیز از وحی و الهام سرچشمه می گیرد.
مقدمات این دانش (دانش وحیانی) در قالب گزاره هایی از جانب خدا به پیامبرش ابلاغ شده، و او مامور به رساندن این معارف به مردم است. پس از او جانشینان پیامبران که همان اوصیا باشند عهده دار تبلیغ و تبیین این دانش ها بوده اند؛ و پس از آنها دانشمندان شایسته هر امت به عنوان وارث علم انبیاء معرفی شده و عهده دار این وظیفه خطیر (تبلیغ و تبیین) می باشند.
بدیهی است چنانچه روش شناخت هر یک از این دانش ها را در مورد دیگری بکار ببریم کار خطایی مرتکب شده و نباید امید به موفقیت داشته باشیم.
خدا را زیر تیغ جراحی نمی توان جست! و ارائه روش درمان فلان بیماری را نیز نمی توان از کتابهای آسمانی انتظار داشت! راه لقاء خدا با روش علوم تجربی! و کشف فلان قانون کیهانی با چله نشینی و کشف و شهود به دست نمی آید. هرچند ممکن است در بعضی موارد در هر حوزه معرفتی به نتایج مرتبط با حوزه دیگر برسند، ولی آن نتیجه اعتبار علمی نخواهد داشت.
مرجع تقلید کیست؟
با توجه به آنچه گفتیم اگر به اسلام - بعنوان یک نمونه از مجموعه دانش های وحیانی- نگاه کنیم مشاهده می کنیم که صرفا مجموعه ای از اوراد، اذکار، و عبادات شخصی نیست؛ و برای تمام زوایای زندگی بشر حکم دارد.
اسلام مجموعه ای کامل و مدون از اصول اعتقادی (در زمینه خداشناسی، انسان شناسی، و جهان شناسی، پیامبر شناسی، و امام شناسی)، و اخلاق (در زمینه تربیت نفس، اخلاق فردی، اخلاق اجتماعی، و عرفان اسلامی و...) و احکام و قوانین اجرایی (در زمینه احکام عبادات فردی، حقوق خانواده، حقوق مدنی، حقوق جزایی، قوانین سیاسی و اصول حکومت داری، و روابط بین الملل، قوانین اقتصادی و انواع معاملات مالی و قراردادهای پولی، و احکام قضایی ...) است.
شخصیت مرجع تقلید و مجتهد کسی است که از مجموعه فوق در زمینه سوم (احکام و قوانین اجرایی) تخصص دارد و تمام این احکام و قوانین را نه تنها می داند بلکه توان استخراج این قوانین از منابع و مدارک آن را - که با تفصیل بیشتری به آن خواهیم پرداخت - دارا می باشد. البته هیچ بعید نیست که این شخصیت در زمینه های دیگر علوم اسلامی هم آگاهی داشته باشد، ولی ما از آن جنبه ها به او «مجتهد» یا «مرجع تقلید» نمی گوییم. اگر تفسیر قرآن می داند، «مفسر» است؛ اگر در مباحث اصول عقاید تخصص دارد «متکلم»؛ و اگر با علوم عقلی سرو کار دارد، «فیلسوف»؛ و اگر در عرفان دستی دارد، «عارف» است. و حتی می تواند به اقتضای هوش و استعداد و توفیق، بین چند تخصص جمع کرده باشد، یعنی مجتهدی مفسر و متکلم، یا مجتهدی فیلسوف و عارف هم باشد. ولی وقتی ما بعنوان مرجع تقلید به او رجوع می کنیم تنها به اعتبار تخصصی است که در احکام دارد.
چه نیازی به مجتهد!؟
با توجه به گستره اطلاعاتی که تنها در بخش سوم مشاهده کردیم آیا جای این سوال باقی می ماند که چه نیازی به مجتهد داریم؟! همین الان اگر به رشته های دانشگاهی مراجعه کنید چند رشته در سطوح مختلف تخصص و فوق تخصص در رشته ها و زیر رشته های حقوق(1) مشاهده می کنید؟ چرا؟ چه نیازی است؟ فکر میکنم با اندک تاملی، همین اندازه ضرورت نیاز به وجود مجتهد را به خوبی اثبات می کند. حتی اگر مجموعه قوانین را ثابت فرض کنیم، صرفا برای آموختن و ارائه این معلومات باید افرادی باشند که این وظیفه را به عهده بگیرند. ولی با توجه به آنچه خواهیم گفت ضرورت نیاز به وجود مجتهد به مراتب بیش از این مقدار است.
برای روشن شدن این مطلب، چند نکته را به مقتضای حجم این مقاله فهرست وار اشاره می کنیم، و برای کسب اطلاع بیشتر در این زمینه ها منابع معتبر فراوانی وجود دارد که می توان به آنها مراجعه نمود:
1 - می دانیم که اسلام دینی الهی است که تعالیم آن از جانب خدا بر پیامبر اسلام نازل شده و ایشان مامور به رساندن این پیام به مردم بوده اند.
2 - تا زمانیکه رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) زنده بود بعنوان منبع دریافت وحی و چشمه زلال احکام، از وجود ایشان استفاده می شد، دائره حکومت اسلام و جمعیت مسلمانان هم آنچنان گسترده نبود، و هر واقعه ای که اتفاق می افتاد حکمش را مستقیما از خود رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) می پرسیدند. در زمان رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) مبلّغ داشتیم ولی مجتهد - لا اقل به معنای امروزی آن - نداشتیم.
3 - بعد از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله)، وصی پیامبر و مفسّر کتاب خدا خانه نشین شد، و اداره امور را از دست «اولی الامر» خارج کردند، درب خانه وحی بسته شد، و اتفاق افتاد آنچه اتفاق افتاد.
4 - سنت نبوی و سخنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) به نحو مکتوب در دسترس مردم نبود، و نوشته هایی را هم که داشتند، به حکم خلفای وقت، و با شعار «حسبُنا کتابُ الله (کتاب خدا ما را بس است)» ! جمع کردند و در آتش سوزاندند، و تا مدتها از نقل حدیث پیامبر (صلی الله علیه وآله) جلو گیری می کردند.
با این اوصاف و با توجه به اینکه گستره حکومت اسلامی کم کم گسترش می یافت و پراکنده می شد، مسائل جدیدی اتفاق می افتاد که حکمش را در قرآن و سنت پیامبر سراغ نداشتند، و قرینه هایی که همراه قرآن و سنت وجود داشت و باعث فهم صحیح حکم خدا می شد کم کم رنگ می باخت، و تشخیص حکم خدا را بسیار دشوار می نمود.
از طرفی گروهی که در زمان خود رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) به دروغ روایاتی به او نسبت می دادند، هر چه از زمان رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) دور می شدیم دست جعل و دروغ ایشان در روایات زیادتر می شد، و تا مدتها بنا به اقتضای حکومت حاکمان فاسق، بنگاه بساز و بفروش احکام و سنت پیامبر! رواج پیدا کرد.
کار به جائی رسید که بقول امیر المومنین علی (علیه السلام) در خطبه 210 نهج البلاغة: «آنچه در دست مردم است حقّ و باطل، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محكم و متشابه، به هم آمیخته است؛ گاه احاديثى است كه به دقّت حفظ و نقل شده، گاه رواياتى است كه با ظنّ و گمان روايت شده است؛ و (بدانيد) در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن قدر دروغ بر آن حضرت بسته شد كه حضرت به پا خاست و خطبه اى خواند و فرمود: هر كس عمداً به من دروغى ببندد بايد جايگاه خويش را در آتش دوزخ مهيّا سازد».(2)
و ما می دانیم که چه وقایعی بعد از پیامبر(صلی الله علیه وآله) اتفاق افتاد تا جائی که امیرالمؤمنین(علیه السلام) در ادامه خطبه 108 نهج البلاغه می فرماید:
«در این هنگام باطل موضع گرفته، و جهالت بر مرکبهای خویش سوار گردیده، طاغوت عظمت یافته، و داعیان حق به کمی گرائیده اند، روزگار به سان درنده خطرناکی حمله ور شده، و پس از مدتها سکوت باطل ناله سر داده، مردم در شکستن قوانین خدا دست به دست هم داده اند، و در فاصله گرفتن از دین متحد شده اند، برای دروغ گفتن پیمان دوستی بسته اند، و در راستی دشمنی ورزیده اند. در آن هنگام فرزندان بجای دوستی دشمنی می کنند؛ و باران گرمی می افزاید. لئیمان همه جا را پر می کنند و نیکان بزرگوار کمیاب می شوند. مردم آن زمان همچون گرگان، و رؤسای آنها درندگان، طبقه متوسط طعمه، و مستمندان مردگان خواهند بود. راستی از بین آنان رخت بر می بندد و دروغ فراوان می شود، با زبان اظهار دوستی می کنند و با دل دشمنی، مردم به گناه افتخار می کنند و از پاکدامنی در شگفتی فرو می روند، و اسلام را همچون پوستین وارونه می پوشند». (3)
حضرت علی(علیه السلام) نمی فرماید اسلام را دور می اندازند! نه؛ لباس اسلام به تن دارند، اما وارونه!! یعنی اینکه اینها قطعا برای اعمال خود سند شرعی ارائه می دهند! و طبیعتا باید قرآن را برای خود سند قرار دهند تا مورد قبول قرار گیرد و این کار را هم می کنند، منتها چگونه؟!
عنان سخن را به دست امام صادق(علیه السلام) می سپاریم تا پرده از گمراهی راه آنان بردارد:(4)
«...اینان بعض آیات قرآن را در کنار بعض دیگر قرار دادند و به آیات منسوخ احتجاج کردند در حالی که گمان می کردند ناسخ است، به حکم خاص احتجاج می کردند و آنرا به حساب حکم عام می گذاشتند، به ابتدای آیه احتجاج می کردند درحالیکه آنچه در تاویل آن از پیامبر رسیده بود را رها می کردند، و به آنچه کلام با آن آغاز می شود و با آن به پایان می رسد توجهی نمی کردند، و موارد و مصادر آنرا نمی شناختند، چراکه این علوم را از اهلش فرا نگرفته بودند، پس گمراه شدند و به گمراهی کشاندند... مردم در متشابهات قرآن به هلاکت افتادند چراکه معنای آنرا نمی دانند، و حقیقت آنرا نمی شناسند، و از پیش خودشان با نظر شخصی آنرا تاویل می کنند...».
5 - حافظ و نگهبان دین و مبیّن علوم قرآن، بعد از پیامبر، علی (علیه السلام) بود که ایشان هم به نوبه خود این وظیفه تبیین را انجام دادند تا جائی که در خطبه 182 می فرمایند:
«ای مردم، من مواعظ و پند و اندرزهائی را که پیامبران برای امتشان بازگو کرده بودند در میان شما نشر دادم، وظیفه ای را که اوصیاء پیامبران نسبت به امت آنها بعد از مرگشان داشتند، در مورد شما به انجام رساندم. با تازیانه ام شما را ادب کردم ولی به هیچ صراطی مستقیم نشدید؛ و با نواهی پروردگار، شما را پیش راندم ولی جمع نشدید. خدا خیرتان دهد! آیا منتظرید پیشوائی جز من با شما همراه گردد و راه حق را به شما نشان دهد؟!»(5)
بعد از امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم که اوج انحراف اسلام از مسیر خودش می باشد؛ که حضرت در خطبه 103 این انحراف را پیش بینی کرده و فرمودند :
«ای مردم ، بزودی زمانی می رسد که اسلام همچون ظرفی که واژگون شود و آنچه در آن است بریزد، واژگون می گردد...» (6).
دوران حکومت معاویه و یزید و بنی امیه و... مطالعه فرمایید.
دقت کنید هنوز نیم قرن هم از رحلت صاحب شریعت نگذشته چه بلایی بر سر دین آمده! اگر اینگونه است، در چنین شرایطی، بعد از گذشت یک قرن و دو قرن و ... چهارده قرن! چه خواهد شد؟ و آیا وجود افرادی که حق را از باطل بشناسند، و راست را از دروغ تشخیص دهند ضرورت نخواهد داشت؟؟(7) پس داستان دین اینگونه است که اگر سرپرست و قیم نداشته باشد از بین می رود و مندرس می شود؛ اگر دین متولی نداشته باشد، یک نسل نگذشته رنگ می بازد و تحریف می شود.
6 - اجمالا اینکه در میان این فتنه ها حاملان علوم پیامبر(صلی الله علیه وآله) ائمه معصومین(علیهم السلام) بودند. این علوم و معارف اصیل قرآنی در مکتب درس ائمه خصوصا امام صادق (علیه السلام) بعنوان جانشینان معصوم پیامبر(سلام الله علیهم اجمعین) که دانش خود را از سرچشمه علم الهی دریافت می کردند، توسط راویان و شاگردان، مکتوب شد و بعنوان میراثی ارزشمند به علمای زمان غیبت رسید؛ یعنی همین مجتهدی که بحث ما بر سر آن است.
من چه کنم؟
معلوم شد که مجتهد کسی است که حکم و دستور خدا در مورد افعال مردم را از کتاب، و سنت صحیح، استخراج می کند، یعنی اینکه وقتی از او در مورد عملی سوال می کنیم که حکم اسلام در مورد فلان عمل چیست؟ و خدا در این مورد چه دستوری به من داده است؟ بتواند بگوید که به دلیل فلان آیه از قرآن، یا فلان روایت، و فلان اصل عملی، حکم این عمل اینچنین است. هر کسی بخواهد چنین توانایی را کسب کند و قدرت بر این امر داشته باشد، باید علومی را بیاموزد؛ و هر کس این علوم و توانایی ها را داشته باشد حق اظهار نظر در احکام اسلامی را پیدا می کند؛ و البته کار بسیار خوبی است. آنقدر توصیه به کسب علم و بینش در علوم اسلامی شده که نهایت ندارد، نیازی نیست دیگران بگویند انسان باید خودش بفهمد، خودش درک کند، خودش... . خود اسلام در این زمینه نفر اول است، و به قدری دعوت و ترغیب و تشویق های فراوان به کسب علم و اندیشه ورزی و تفقه و تعقل در دین دارد که انسان را در حیرت فرو می برد.
به ابتدای تمامی رساله های توضیح المسائل(8) مراجعه کنید همه به اتفاق نوشته اند که قبل از مطالعه این کتاب باید دلیلی محکم بر آن داشته باشید، و اصولی که شما را به خواندن این کتاب فراخوانده را با دلیل بدست آورید و نمی توانید به صرف گفته کسی آن را قبول کنید؛ باید تحقیق کنید ببینید دلیلی برای مطالعه این کتاب و عمل به آن دارید یا نه؟ و بعد از تحقیق اگر نویسنده را انسانی عاقل، عادل و از دیگر متخصصان این رشته بالاتر دیدید آنگاه به آن مراجعه کنید .
کسی که خود توان رسیدن به یک علمی را دارد نباید دنبال دیگران باشد و بدیهی است که برای هیچ کس ممکن نیست که عالم تمام علوم شود و ناچار است در خیلی از علوم از متخصصان آن علم کمک بگیرد و به نوعی از آنها تقلید کند.
ما هم میگوییم بیایید و بیاموزید و مقلد نباشید.
علوم مورد نیاز برای فهم احکام اسلام
کسی که می خواهد مقلد نباشد باید:
1 - اطلاع کاملی از زبان عربی داشته باشد
از آنجا که تمامی مصادر و منابع تشریع اسلامی و در رأس آن قرآن کریم، به زبان عربی است و این زبان از جهت لغت و دستور زبان، بسیار وسیع و گسترده است، استفاده از این مصادر و منابع بدون فرا گرفتن قواعد صرف و نحو و لغت و دیگر فنون ادبی این زبان، امکان پذیر نخواهد بود. شخص باید بر علوم لغت، صرف، نحو، معانی، بیان، و بدیع؛ در سطح مقبولی مسلط باشد؛ باید بداند معنای حقیقی کدام است و معنای مجازی کدام؛ کنایه چیست، استعاره کدام است، و تشبیه و تمثیل به چه معنا است و... . علاوه بر اینها باید با اصطلاحات عرب در زبان عامیانه آشنا باشد؛ زیرا اینگونه نبوده که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) و امامان معصوم (علیهم السلام) همیشه کلاس درس تشکیل دهند، و یا خطبه های علمی در مجالس رسمی ایراد کنند، بلکه در کوچه و بازار، در سفر ها، در جنگ ها، و در میان مردم احکام را بیان می کردند.
برای روشن شدن اهمیت این موضوع اگر در زبان فارسی خودمان دقت کنید متوجه خواهید شد که فراوان از اینگونه اصطلاحات بکار می بریم. فرض کنید شخصی از خارج آمده و تازه مقدمات زبان فارسی را یاد گرفته،(چیزی شبیه خودمان که میخواهیم عربی بیاموزیم) ماشینش خراب می شود و به مکانیکی مراجعه می کند، و مکانیک در تشخیص عیب ماشین به او می گوید: «موتور سوزوندی !»؛ آن شخص از این تعبیر چه می فهمد؟! احتمالا با خود می گوید آقای محترم عیب ماشین را نفهمیده ای بگو نفهمیده ام! من کجا موتور را سوزانده ام ؟!! .... در حالیکه شخص مسلط به زبان فارسی و اصطلاحات عامیانه آن، بخوبی متوجه منظور مکانیک شده و می فهمد که این یک اصطلاح است برای فلان عیب در اتومبیل او.
یا مثلا کسی بخواهد تعبیر فارسی خودمان را که میگوئیم فلانی «زمین خورد» را به عربی برگرداند، اگر بگوید «اکل الارض»! تعبیر مضحکی میشود که به هیچ وجه آن معنا را نمی رساند؛ و در عربی این معنا را با عبارت «سقط علی الارض» بیان می کنند.
اکنون به چند نمونه از تاثیر این مهم در فهم متون دینی هم اشاره می کنیم:
الف - در قرآن کریم آمده است: «هُوَ الَّذی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ» (9) عبارت «بین یدی» در لغت به معنای «بین دو دست» است، ولی معنای اصطلاحی آن «جلو و پیش رو» می باشد .
ب - در آیه 30 سوره روم آمده است: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً» ترجمه ظاهری آن این می شود که : «برپادار صورت خودت را برای دین»!؛ در حالیکه این تعبیر در میان عرب زبانان بسیار شایع است که وقتی می خواهند بگویند کسی توجه خود را نسبت به یک چیز متمرکز کرده، و تمام توجهش معطوف به آن شده، می گویند «أقام وجهه الیه، أو نحوه». پس ترجمه آیه می شود «توجه خود را دقیقا بسوی دین معطوف کن».
ج - در روایتی آمده است که شخصی آمد خدمت پیامبر(صلی الله علیه وآله) و شروع کرد به تعریف و تمجید از حضرت!؛ پیامبر(صلی الله علیه وآله) رو کردند به علی (علیه السلام) و فرمودند : «یا علی، قم، فاقطع لسانه» (علی، برخیز و زبانش را قطع کن)!! اگر ما باشیم و این روایت گمان می کنیم که حتما علی (علیه السلام) شمشیر را درآورد و زبان طرف را برید! ولی در ادامه روایت دارد که علی (علیه السلام) برخاست و چند درهم پول به آن شخص داد، و او رفت!(10)
شبیه به این معنا را در زبان فارسی داریم؛ فرض کنید پدر خانواده شب مشغول مطالعه روزنامه است، بچه بهانه چیزی را گرفته، و مادر هم آن چیز را به او نمی دهد، بعد از مدتی آقا عصبانی میشود و می گوید : «این بچه رو خفش کن!» یعنی چی؟ یعنی ببین چی میخواد بهش بده!
به نظر می رسد تا اینجا اهمیت شناخت کامل زبان عربی در فهم صحیح متون دینی بخوبی روشن شد. پس قدم اول برای من که نمی خواهم مقلد باشم مشخص شد.(11)
2 - قرآن را خوب بشناسد
رجوع به قرآن و فهم قرآن را می توان به سه مرحله تقسیم کرد:
مرحله اول؛ مخصوص پیامبر اکرم و ائمه معصومین (علیهم السلام) است که از همه وجوه مختلف آیات قرآن و معانی آن، ظاهر و باطن آن، تنزیل و تأویل آن اطلاع دارند، و ایشان کسانی هستند که علم الکتاب نزدشان وجود دارد .
خدا در سوره نحل / 44 به پیامبر (صلی الله علیه وآله) می فرماید: « ... و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم و لعلهم یتفکرون». و بر تو قرآن را نازل کردیم، تا آنچه را که به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى؛ شاید اندیشه کنند.
امام صادق (علیه السلام) می فرمود: به خدا سوگند از اول تا آخر کتاب خدا را می دانم، گویی در کف دست من است. در آن اخبار آسمان و زمین، و اخبار آنچه بوده و خواهد بود وجود دارد... .(12)
بدیهی است که ما با مراجعه به قرآن نمی توانیم چنین علومی را بیابیم و از آن استفاده کنیم.(13)
در روایت دیگری معلی بن خنیس از امام صادق(علیه السلام) نقل می کند که فرمود: هیچ مطلبی نیست که دو نفر بر سر آن با هم اختلاف پیدا کنند مگر اینکه در قرآن راجع به آن مطلب، اصلی وجود دارد، ولی عقل بشر به آن نمی رسد.(14)
بنابراین هیچ کس حق ندارد در این محدوده وارد شود؛ متشابهات قرآن، معضلات قرآن، مجملات قرآن و بطون قرآن را نمی شود با فکر و از روی حدس و گمان بدست آورد. این همان تفسیر به رأی می شود که ممنوع است.(15)
مرحله دوم ؛ برای عموم مردم است که همان فهم ظاهر آیات محکم قرآن است.(16)
لازم به ذکر است که «محکم»، خطابی است که دلالت بر معنائی می کند و احتمال خلاف هم داده نمی شود .
بر خلاف «متشابه» که کلام دلالت بر معنائی دارد ولی طور دیگری هم می توان آنرا معنا کرد .
کلام متشابه، یا «ظاهر» است، که در این صورت احتمال معنای دیگر مرجوح است.
یا «مجمل» است، که در این صورت احتمال معنای دیگر مساوی است.
یا «مأول» است، که در این صورت احتمال معنای دیگر راجح است.
مثلا در تفسیر نور الثقلین آیه 30 سوره ملک: « قل ارایتم ان اصبح ماؤکم غورا فمن یاتیکم بماء معین » از امام رضا علیه السلام روایت کرده که ماء معین را به علم امام ! تفسیر فرموده اند.(17) تفسیر آب گوارا به علم امام نوعی تأویل است.
با این توضیح می توان گفت کلام «محکم» برای همه قابل استفاده است؛ و از کلام «متشابه» آنچه «ظاهر» است برای علماء با لحاظ شرایط دیگر قابل استناد و حجت است. و آنچه «مجمل» و «مأول» است بیان آن به عهده معصومین(علیهم السلام) می باشد.
مرحله سوم ؛ فهم ظواهر ظنی قرآن و استنباط احکام از قرآن است که از طرفی تفسیر نیست تا مخصوص معصوم باشد، و از طرفی جزو محکمات و ظواهر قطعی نیست که برای همه قابل فهم مستقیم باشد. بلکه فهم قرآن در سایه کلام معصوم است. شناخت تفاسیری است که از معصوم وارد شده در مورد ناسخ و منسوخ ، محکم و متشابه ، عام و خاص ، مجمل و مبین ، مطلق و مقید ، رخص و عزائم ، تقدیم و تاخیر و ....
این کار مخصوص علما و فقها است که وارثان علوم انبیاء هستند.
امیرامؤمنین علیه السلام در نهج البلاغة خطبه اول(18) می فرماید: « پیامبر(صلی الله علیه وآله) رحلت فرمود و قرآن را در میان شما گذاشت در حالیکه : حلال و حرام خدا، و واجبات و مستحباتش را بیان کرده بود و همچنین ناسخ و منسوخ آنرا، و مباح و ممنوع آنرا روشن نموده بود؛ خاص و عام آنرا توضیح داد و پندها و مثلهایش را روشن ساخت، و مطلق و مقید آنرا بیان کرد، و محکم و متشابه آنرا معین فرمود، و مجمل آنرا تفسیر و پیچیدگیهایش را تبیین فرمود. این در حالی بود که پیمان معرفت و فراگیری بخشی از همه گرفته شده بود، و ناآگاهی از بخش دیگری از آن برای بندگان مجاز بود. در حالی که بخشی از آن در این کتاب واجب شده و نسخ آن در سنت پیامبر معلوم گشته بود؛ و نیز احکامی بود که در سنت پیامبر عمل به آن واجب بود ولی در کتاب خدا ترک آن اجازه داده شده بود. و احکامی که در بعضی از اوقات واجب ولی در زمان بعد زائل شده بود. این ها در حالی است که انواع محرمات آن از گناهان کبیره ای که خداوند وعده آتش خود را بر آن داده تا گناهان کوچکی که خداوند غفران و آمرزش خویش را برای آن مهیا کرده از هم جدا شده است. و نیز احکامی که انجام کمش مقبول و مردم برای انجام مراتب بیشترش در وسعت بودند».
خلاصه اینکه من که نمی خواهم مقلد باشم باید قرآن را خوب بشناسم تا بتوانم از قرآن به نحو صحیح استفاده کنم.
3- حدیث شناسی (علم الحدیث) را خوب بداند
گفتیم که خدا دستوراتش را به پیامبرش وحی کرده و او را موظف کرده که آنها را به مردم برساند و برای آنها تبیین کند(19). و از طرفی هم از مردم خواسته که آنچه پیامبر می گوید گوش دهند و از دستوراتش اطاعت کنند.(20) اکنون این دستورات را ما بعنوان «حدیث» می شناسیم و در اختیار داریم.
شناخت حدیث دو مرحله دارد : شناخت سند و شناخت متن
برای شناخت سند حدیث باید به «علم رجال» آگاهی داشته باشد .
و برای شناخت و فهم متن حدیث «علم درایه» بداند.
3-1 - علم رجال
علم رجال برای شناخت راویان احادیث رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) و امامان معصوم علیهم السلام است. که آیا فلان راوی عادل است یا نه؛ موثق است یا نه؛ از او مدح شده یا ذم شده؛ مهمل است، مجهول است، و... . شناخت مشایخ او شاگردان او، عصر حیات، و طبقه او در روایت تا بدین وسیله حدیث مسند از مرسل شناخته شود .
خلاصه شناخت حالات و احوالی که در اعتبار قول و روایت او دخیل است را باید بداند. اما اینکه شغلش چه بوده، قدش چند سانت بوده، چند تا زن داشته و شام چی می خورده! به ما ربطی ندارد.(21)
علم رجال برای شناخت سند حدیث است که این حدیث از چه راهی و توسط چه کسانی برای ما نقل شده. چرا که در میان راویان احادیث، وضاعین (کسانی که از پیش خود حدیث درست می کردند!) و مدلسین (کسانی که در احادیث دستکاری می کردند!) و متعمدین للکذب علی الله و رسوله (کسانی که از روی علم و عمد به خدا و پیامبر دروغ می بستند!) وجود دارند که مجتهد باید اینها را بشناسد.
بعنوان نمونه چند مثال را در اینجا ذکر می کنیم:
مثال 1: ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغة نقل می کند:
معاویه، صد هزار درهم به سمرة بن جندب داد تا از پیامبر(صلی الله علیه وآله) روایت کند که آیه شریفه: «و من الناس من یعجبک قوله فی الحیاة الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هو الد الخصام - و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث و النسل والله لا یحب الفساد» (و از مردم کسانی هستند که گفتار آنان در زندگی دنیا مایه اعجاب تو می شود - در ظاهر اظهار محبت شدید می کنند - و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه می گیرند - در حالیکه - آنان سر سخت ترین دشمنان اند . هنگامی که روی بر می گردانند - و از نزد تو خارج می شوند - در راه فساد در زمین کوشش می کنند و زراعتها و چارپایان را نابود می سازند با اینکه می دانند خدا فساد را دوست نمی دارد) (بقرة / 204 و 205)، در مورد علی (علیه السلام) نازل شده است !؛ و آیه شریفه : «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاة الله والله رؤوف بالعباد» (بعضى از مردم - با ايمان و فداكار، همچون على(علیه السلام) در «ليلة المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر(صلی الله علیه وآله)- ، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى‏ فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است) (بقرة 207)؛ در مورد ابن ملجم نازل شده است !؛ سمرة نپذیرفت؛ معاویه قیمت را بالا برد تا اینکه سمرة به چهارصد هزار درهم راضی شد!!.(22)
مثال 2 : کشی در رجال خود می نویسد:
امام صادق (علیه السلام) فرمود: مغیرة بن سعید در نوشته های اصحاب پدرم دست برده و احادیثی را وارد کرده که پدرم آنها را نگفته است. مراقب باشید آنچه از ما نقل می کنند که مخالف کتاب خدا و سنت پیامبرمان محمد(صلی الله علیه وآله) است را قبول نکنید. (23)
مثال 3 : یونس بن عبدالرحمن می گوید:
وارد عراق شدم و گروه زیادی از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السلام را یافتم سخنانشان را شنیدم و کتابهایشان را گرفتم و بعدها آنرا خدمت امام رضا علیه السلام ارائه کردم؛ حضرت اینکه بسیاری از آن احادیث از اصحاب امام صادق(عليه السلام) باشد را رد کردند و فرمودند: اباالخطاب بر امام صادق(عليه السلام) دروغ می بست. خدا ابالخطاب و اصحاب او را لعنت کند، تا همین امروز هم این احادیث را دستکاری می کنند... .(24)
امیر المومنین(عليه السلام) کیفیت پیدایش چنین کسانی را اینگونه شرح می دهد:
ناقلان حديث چهار گروهند و پنجمى ندارد: نخست شخص منافقى است كه اظهار ايمان مى كند و نقاب اسلام بر چهره زده، نه از گناه باكى دارد و نه از آن دورى مى جويد، از روى عمد به پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) دروغ مى بندد؛ (به يقين) اگر مردم مى دانستند او منافق و دروغگوست از وى نمى پذيرفتند و سخنش را تصديق نمى كردند؛ ولى (چون از واقعيت آگاه نبودند) مى گفتند: او از صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است، آن حضرت را ديده و از او حديث شنيده و مطالب را دريافت داشته است به همين دليل به گفته اش ترتيب اثر مى دادند، در حالى كه خداوند آنچه را لازم بوده از وضع منافقان خبر داده و اوصاف آنان را برشمرده است. قطعاً اين گروه منافقان (بعد از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) همگى از ميان نرفتند بلكه) بعد از آن حضرت باقى ماندند (و به كار خود ادامه دادند) و به پيشوايان ضلالت و دعوت كنندگان به دوزخ با دروغ و بهتان، تقرّب جستند (و احاديثى در فضيلت آنها جعل كردند) آنها نيز (در مقابل) مقامات كشور اسلامى را به آن منافقان سپردند و آنان را حاكمان بر مردم ساختند و بر گردن مردم سوار كردند و به كمك آنها به خوردن دنيا مشغول شدند. البته مردم نيز )غالباً) همراه سلاطين و دنيا هستند مگر كسى كه خداوند او را لغزش بازداشته است. اين يكى از چهارگروه است.
(ديگر از عوامل احاديث اين است كه) كسى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چيزى را شنيده است; امّا به صورت صحيح آن را به خاطر نسپرده و در آن اشتباه نموده، هر چند از روى علم و عمد به آن حضرت دروغ نبسته است. اين حديث آميخته با خطا در اختيار اوست و آن را روايت و به آن عمل مى كند و مى گويد: من آن را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)شنيده ام. اگر مسلمانان مى دانستند او در مورد آن حديث گرفتار اشتباه شده آن را از او نمى پذيرفتند و اگر خود او نيز مى دانست چنين است آن را رها مى كرد.
گروه سوم كسانى هستند كه حديثى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) شنيده اند كه در آن به چيزى امر فرموده، سپس (در حديث ديگرى) از آن نهى كرده (و حكم اوّل را نسخ فرموده) در حالى كه آن شنونده از حكم دوم با خبر نبوده (و نمى دانسته كه حكم ناسخ جاى منسوخ را گرفته است) يا از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نهى درباره چيزى شنيده است كه بعداً به آن امر فرموده، در حالى كه اين شخص (از حكم دوم) آگاه نشده است. به اين ترتيب در حقيقت اين شخص منسوخ را فرا گرفته و حفظ كرده; ولى ناسخ را حفظ نكرده است. اگر او مى دانست آنچه را شنيده است نسخ شده آن را رها مى ساخت و اگر مسلمانان هنگامى كه آن حكم را از وى شنيدند مى دانستند نسخ شده است آن را ترك مى كردند.
چهارمين شخص (ناقل حديث) كسى است كه نه دروغ به خدا بسته، نه بر پيامبرش (و به طور كلى) او همواره دروغ را به سبب خوف از خدا و تعظيم پيامبر(صلى الله عليه وآله) دشمن مى دارد و در آنچه (از پيامبر اكرم) شنيده، اشتباهى (بر اثر سهل انگارى) براى او پيش نيامده است، بلكه آنچه را شنيده است به طور كامل حفظ نموده و همان گونه كه شنيده بى كم و كاست آن را نقل كرده است او ناسخ را حفظ كرده و به آن عمل مى كند و از منسوخ آگاه است و از آن دورى مى گزيند، خاص و عام و محكم و متشابه را شناخته و هر كدام را در جايگاه خود قرار داده است (زيرا) گاه سخنى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) صادر مى شد كه دو گونه بود; گاه كلامى بود كه جنبه خصوصى داشت و گاه كلامى كه داراى جنبه عمومى بود، در اين ميان بعضى از كسانى كه مقصود خدا و رسول الله(صلى الله عليه وآله) را نمى دانستند آن را مى شنيدند و حفظ مى كردند و بدون توجّه، آن را برخلاف معنا و مقصود و هدف واقعى آن تفسير مى كردند و چنان نبود كه همه صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) (پيوسته) از او پرسش كنند و مسائل مختلف را جويا شوند، تا آنجا كه عدّه اى دوست مى داشتند مرد عرب يا سؤال كننده تازه واردى بيايد و مطلبى از آن حضرت بپرسد تا آنها جواب آن را بشنوند و فرا گيرند من (اين گونه نبودم، بلكه) هر چه از خاطرم مى گذشت از آن حضرت سؤال مى كردم و حفظ مى نمودم (به همين دليل چيزى از فروع و اصول اسلام بر من مخفى نماند). اين است جهات مختلفى كه مردم در احاديث دارند و علل اختلاف رواياتشان».(25)
3-2 - علم درایة
فهم صحیح متن حدیث کار هر کسی نیست و به هر حدیثی ابتدا به ساکن نمی شود عمل کرد. برای فهم متن حدیث چند کار صورت می گیرد. اولا، باید دید روایت کامل است یا ناقص به دست ما رسیده است.
مثال 1 :
در روایت آمده؛ «ان الله یبغض البیت اللحم». (خداوند خانه ای که در آن گوشت باشد را دشمن می دارد). گفتند: ای آقا! بالاخره ما گوشت می خریم به خانه می بریم و... . حضرت فرمودند : «البیت اللحم الذی تؤکل فیه لحوم الناس بالغیبة». (منظور از خانه گوشت خانه ای است که در آن گوشت مردمان بواسطه غیبت خورده می شود! ) حال اگر کسی به صرف دیدن همان روایت شروع کند به حکم دادن و عمل کردن، فکر کنید چه خواهد شد؟!
مثال 2 :
روایتی از رسول اکرم نقل شده به این مضمون؛ إن الله خلق آدم علی صورته. (خدا حضرت آدم را شبیه خودش خلق کرده) در کلام بعضی بزرگان عرفان ( محی الدین ابن عربی )(26) هم در باب کرامت نفس انسانی و تفسیر آیه شریفه « و نفخت فیه من روحی » به همین مضمون استشهاد شده(27) . در حالیکه در بحار الانوار 4 / 11 از حسین بن خالد روایت کرده که :
به امام رضا(عليه السلام) عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، مردم روایت می کنند که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرموده است: خدا آدم را شبیه خودش خلق کرده. حضرت فرمودند: خداوند نابودشان کند! اول حدیث را حذف کرده اند. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از کنار دو نفر عبور می کردند که به هم ناسزا می گفتند، پس شنیدند که یکی به دیگری می گوید: «مرده شور ریختت رو ببرن با هرکسی که ریخت تو إ». رسول خدا فرمودند: بنده خدا این حرف را به برادرت نزن، چراکه خداوند حضرت آدم را شبیه او خلق کرده است! (28)
ثانیا ، باید فهمید حدیث عین کلام معصوم است یا نقل به معنا است.
مثال :
روایتی در تهذیب آمده از امام صادق(عليه السلام) که وقتی بول به بدن بنی اسرائیل می رسید آنرا با قیچی می کندند !!. خدا به شما ( امت محمد (صلی الله علیه وآله) ) خیلی لطف کرده که گفته با آب پاک می شود. این روایت در من لایحضر هم هست. بعد چون سند حدیث صحیح است، علما در صدد توجیه معنای آن برآمده اند؛ علامه مجلسی در توجیه مشکلات این حدیث می گوید: مخرج بول استثنا بوده. مرحوم فیض می گوید: خون نجس نبوده ؛ و ... .
لکن حق اینست که این حدیث نقل به معنا شده و اصل آن در تفسیر علی بن ابراهیم اینگونه آمده: «ان الرجل من بنی اسرائیل اذا اصاب شیئا من بدنه البول قطعوه» .
ضمیر در قطعوه به الرجل بر می گردد؛ یعنی بنی اسرائیل ترکوه و اعتزلوا عنه و لم یعاشروه. راوی حدیث نقل به معنا کرده و ضمیر را به بدن زده، بعد هم نقل را پر و بال داده است!.
این را چه کسی می فهمد ؟ کسی که سالها با مجامع روائی سر و کار داشته باشد .(29)
اینطور هم نیست که هر روایتی با عقل جور در نیامد سریع رد کنند و ... . خیر . ما نفهمیدیم ؛ شاید کسی باشد که معنائی از این روایتی که من نمی فهمم بفهمد که باعث اعجاب همه شود .(30)
ثالثا ، مورد صدور روایت را بداند
مثال 1 :
از حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) روایت می کنند که : «من بشرنی بخروج آذار(31) فله الجنة». ظاهرش اینست که حضرت از این ماه بدش می آمده و منتظر تمام شدن این ماه بوده . بعد هم بر اساس همین روایت، سنت درست می شود؛ مثل این بازی ای که جدید در آوردند اول ماه ربیع درب مساجد می روند و در می زنند و می گویند برای طلب حاجت و ... .
حال آنکه اصل خبر اینست که :
ابن عباس می گوید: روزی رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) در مسجد قبا نشسته بودند و گروهی از اصحاب نیز نزدشان بودند. حضرت فرمودند: اولین کسی که الان بر شما وارد می شود اهل بهشت است! اصحاب که این سخن را شنیدند گروهی از آنها برخاسته و از مسجد خارج شدند و هر کدامشان دوست داشتند که نفر اولی باشند که بر می گردند تا اهل بهشت حساب شوند! حضرت که متوجه این حرکت آنها شد به بقیه اصحاب فرمودند: الان گروهی بر شما وارد می شوند درحالیکه از یکدیکر در ورود به مسجد سبقت می گیرند، از میان آنان آنکه من را به خروج آذار بشارت دهد اهل بهشت است. جمعیت برگشته و داخل شدند درحالیکه ابوذر نیز در میان آنان بود. حضرت سوال کردند در کدامین ماه از ماههای رومی هستیم؟ ابوذر گفت: آذار به پایان رسیده است ای رسول خدا. پس حضرت فرمودند: ای اباذر، این را می دانستم ولی دوست داشتم که اصحاب من هم بدانند که تو اهل بهشتی... .(32)
ملاحظه می کنید که این جمله در متن داستان (مورد صدور) معنایی دارد که جدای از آن به هیچ وجه نمی توان به آن رسید؛ و معنایی که جدای از مورد صدور فهمیده می شود به هیچ وجه صحیح نمی باشد.
مثال 2 :
اینکه از رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل شده که فرمودند : «انت و مالک لأبیک». (تو و اموال تو مال پدرت می باشد) این حدیث می تواند منشأ احکام فراوانی در مورد روابط مالی پدر و فرزند باشد، ولی وقتی مورد صدور را ملاحظه کنیم دیگر چنین فروعی را نمی توان از آن استخراج کرد.
از امام صادق(عليه السلام) پرسیدند، پدر چقدر حق دارد از مال فرزند بردارد؟ حضرت فرمودند: «قوته بغیر سرف اذا اضطر الیه». (اگر مضطر شود، به اندازه قوت روزانه خود بدون اینکه اسراف کند). طرف می پرسد مگر پیامبر نفرموده: «انت مالک لأبیک»؟! امام(عليه السلام) فرمود: (داستان از این قرار است که) پسری پدری را نزد پیامبر آورد و گفت که میراث مادری من را خورده. پدر هم گفت: خرج خودش کرده ام. پیامبر رو به پسر کرد و این جمله را فرمود. (یعنی برو پی کارت ! ) بعد امام صادق(عليه السلام) فرمود: آیا پیامبر باید پدر را بخاطر پسر زندانی می کرد ؟!!
تا اینجا روشن شد که فهم متن حدیث به این سادگی هم نیست که تصور می شود، محقق باید آنقدر ممارست و تبحر داشته باشد که عام و خاص، مطلق و مقید، مجمل و مبین، محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ روایات را بداند، تا بتواند فهم خود از این مجموعه را ملاک حکمی از احکام قرار دهد و اطمینان پیدا کند که به حکم واقعی الهی دست یافته است.
4 - علم اصول فقه بداند
ابزار کار استنباط احکام در علم اصول بدست می آید. بدون این ابزار و مبانی، مجتهد در کتاب و سنت لنگ می ماند. همانند یک کوهنورد حرفه ای که در مسیر فتح یک قله همیشه راه هموار در پیش ندارد گاهی در مسیر راه با شکافها و دیواره هائی رو برو می شود که اگر از قبل وسائل و ابزار لازم را همراه نداشته باشد از ادامه مسیر عاجز می ماند. هر چند همان مسیر عادی را هم با اصول و قواعد خاصی طی می کند. نحوه برخورد یک مجتهد با عام و خاص، مطلق و مقید، مجمل و مبین، تعارض ادله، شناخت اصول عملیه و نحوه اعمال آن در موارد خاص خودش، تماما ابزارهائی هستند که مجتهد در مسیر استنباط و استخراج حکم شرعی به آن نیاز دارد تا از حرکت باز نماند. مجهز شدن به این ابزار در علم اصول فقه اتفاق می افتد. از قبل باید ابزار کارش را دسته بندی و آماده داشته باشد.
مثال: مجتهد می گوید نماز واجب است. می گوئیم به چه دلیل؟ می گوید خداوند در قرآن فرموده: «و ان اقیموا الصلاة»؛ (نماز را بپا دارید). در اینجا می توانیم بپرسیم: اولا، چه کسی گفته ظواهر قرآن حجت است؟ شاید منظور این جمله چیز دیگری است، نه این نمازی که ما میخوانیم. ثانیا، چه کسی گفته هر کجا خدا در قرآن امر کرد یعنی آن کار واجب است ؟
پاسخ به این دو سؤال در علم اصول روشن می شود. یعنی مجتهد باید قبلا این دو مطلب را اثبات کرده باشد تا استدلالش به آن آیه مفید واقع شود.
مباحث علم اصول به چهار بخش تقسیم می شود :
1 - مباحث الفاظ؛ که در آن از چگونگی دلالت الفاظ بر معانی بحث می شود. از حقیقت و مجاز، امر، نهی، عام، خاص، مطلق، مجمل، مفهوم، مشتق و نحوه دلالت اینها بر معنا.
2 - مباحث عقلی؛ که از لوازم احکام شرعی بحث می کند. اینکه بین حکم عقل و شرع ملازمه هست یا نه ؟ اینکه اگر فعلی واجب شد مقدمات آن هم واجب می شود یا نه؟ و... .
3 - مباحث حجت؛ که از اعتبار ادله شرعی بحث می کند. به چه دلیل قرآن و سنت و اجماع و عقل حجت اند و تکلیف آورند؟
4 - مباحث اصول عملی؛ که از چگونگی استنباط حکم در صورتیکه مجتهد به شک گرفتار شود - و با استفاده از ادله احکام نتواند بفهمد که حکم فلان مسئله چه می شود - بحث می کند. توضیح اینکه در مسیر استنباط احکام، مجتهد گاهی قطع به حکم پیدا می کند طبیعی است که بر طبق آن فتوا می دهد. گاهی ظن به حکم پیدا می کند که در این حالت اگر آن ظن از ظن های معتبر باشد باز هم بر طبق آن فتوی می دهد. ولی گاه می شود که مجتهد به شک می افتد، در این هنگام وظیفه او رجوع به اصول عملی است تا در مقام عمل حیران و سرگردان نماند.
این اصول عبارت اند از: اصل برائت؛ اصل احتیاط؛ اصل تخییر؛ و اصل استصحاب.
به این بیان که شک مجتهد از دو حال خارج نیست یا شک در اصل تکلیف است یا در مکلف به؛ اگر شک در تکلیف باشد، یا قبلا حکم آنرا می دانستیم و الان شک کرده ایم، که جای اصل استصحاب است؛ و یا اینکه حکم قبلی آن نیز برای ما معلوم نیست، که جای اصل برائت است. و اگر شک در مکلف به باشد، یا امکان احتیاط هست، که جای اصل احتیاط؛ و یا احتیاط امکان ندارد، که جای اصل تخییر خواهد بود.
بنابراین فرا گرفتن مباحث علم اصول فقه برای من که نمی خواهم مقلد باشم ضروری است.
5 - مذاهب فقهی رائج در عصر ائمه را بشناسد.
تا بتواند تشخیص دهد کدام روایت و حکم از باب تقیه بوده و کدام نبوده.
6 - قواعد فقهی را بداند.
قواعد فقهی احکام کلی ای هستند که در سرتاسر فقه یا چند باب از ابواب فقهی بکار می روند و در تشخیص حکم مؤثر هستند. مثل قاعده لاضرر، لا حرج، الصحة، القرعة، ید، و ... .
در این علم از ادله این قواعد و چگونگی اعمال آن بحث می شود .
مثلا در مورد ادله قاعده لا ضرر به روایت زیر استناد شده:
زرارة، از ابی جعفر امام باقر(عليه السلام) نقل کرده است که فرمود: سَمُرَة بن جُندَب درخت نخلی (عذق) داشت که برای سرکشی به اين درخت بايد از داخل منزل مردي از انصار عبور کند. به همين جهت هر زمان که می خواست، بدون اينکه از مرد انصاری اجازه بگيرد، وارد خانه اين شخص می شد. مرد انصاری به سمرة گفت: تو همیشه سر زده و بی خبر وارد منزل ما می شوی، و گاه می شود ما در حالتی هستيم که دوست نداريم در آن حال بی خبر بر ما وارد شوی، هر وقت خواستی وارد شوی اعلام کن و اجازه بگير.
سمرة گفت: اين راه من به درخت نخلم ميباشد و من برای راه از کسی اجازه نمی گيرم!
مرد انصاری خدمت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) آمد و از سمرة شکايت کرد. رسول خدا(صلی الله علیه وآله) او را فراخواند؛ وقتی که آمد به او فرمود: فلانی از تو شکايت کرده و می گويد تو بدون اجازه بر او و خانواده او وارد می شوی؛ از اين پس هر وقت خواستی وارد شوی اجازه بگير.
سمرة گفت: ای رسول خدا(صلی الله علیه وآله) برای راهی که به سمت نخل خود می روم اجازه بگيرم؟! (اين کار را نخواهم کرد).
رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود: بيا و آن نخل را رها کن، بجای آن در فلان جا يک نخل به تو مي دهم.
سمرة گفت: نه، نمی خواهم. رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود: بجای يک نخل، دونخل در جای ديگر به تو می دهم. سمرة گفت: نمی خواهم. رسول خدا(صلی الله علیه وآله) يکی يکی تعداد نخل ها را اضافه فرمودند تا به ده نخل رسید.
سمرة گفت: نه!.
رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود: 10 نخل در فلان جا برای تو است !؛ سمرة نپذيرفت.
پيامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: اين نخل را رها کن بجای آن نخلی در بهشت برای تو خواهد بود. سمرة گفت: نمی خواهم !.
در اين هنگام رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به او فرمودند: «انک رجل مضار و لا ضرر و لا ضرار علی مؤمن»؛ (تو قصد ضرر زدن داري، و ضرر و ضرر زدن بر مؤمن نداریم).
سپس دستور دادند نخل او را از ريشه کنده و به سويش انداختند؛ سپس رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود: برو و هر جا که دوست داری آن را بکار.
حکم اولیه اسلام اینست که هر کس اختیار مال خودش را دارد؛ اما با استفاده از این روایت و روایات مشابه دیگر حکم می کنیم که این اختیار تصرف، در جایی است که به دیگران ضرر وارد نکند؛ و این را بعنوان یک قاعده کلی مورد استفاده قرار داده و در تمامی موارد ضرر به آن استناد می کنیم.
اگر کسی با این قواعد آشنا نباشد در بسیاری از موارد به نتایجی میرسد که صحیح نخواهد بود.
7 - تسلط بر کل ابواب فقه داشته باشد
بعضا اتفاق می افتد که کسی که در یک کتاب فقهی کار کرده در حل مسئله ای می میاند، ولی آنکه در کتب بیشتری مهارت پیدا کرده راه حل آنرا براحتی بدست می آورد.
مثلا :
در کتاب نکاح، باب نفقات اقارب، روایات می گوید: نفقه والدان (پدر و مادر) بر شخص واجب است.(33)
حال بحث می شود که جد و جده هم جزو اینها هستند یا نه؟ یعنی به أباء الابوین و أمهاتهم نیز «والدین» یا «ابوین» می گویند تا نفقه آنها واجب باشد، یا نمی گویند. معمولا برای تشخیص این معنا به عرف اهل لغت و عرف متشرعه رجوع می کنند. ولی فقیهی که با کتاب زکات آشنا است حل این مسئله را بخوبی بدست می آورد. چرا که در کتاب زکات دانسته که اولا دادن زکات بر واجب النفقة حرام است؛ و ثانیا در روایت آمده:
« فی الزکاة، یعطی منها الاخ و الاخت و العم و العمة و الخال و الخالة؛ و لا یعطی الجد و الجدة» (34). از اینجا معلوم می شود جد و جدة واجب النفقة هستند که زکات نمی توان به آنها داد.
پس می فهمیم جدای از عرف عام یا عرف اهل لغت، لسان روایات أباءالابوین را جزو ابوین می داند. فقیهی که این حکم را در اینجا می داند در کتاب نفقات نکاح به اشتباه نمی افتد.
بسیار خوب، اکنون معلوم شد منی که نمیخواهم مقلد باشم چه راهی را باید بپیمایم. اگر توان آن را، استعداد آنرا، و علاقه به آنرا دارم باید شروع کنم به آموزش و درس و مطالعه و تحقیق، و در نهایت طبق نظر و فهم خودم عمل کنم؛ و اگر نه، باید با کسی که این راه را رفته و در این علوم صاحب نظر است آشنا شده و مطابق نظر او عمل نمایم و مقلد باشم.
این روش مسیر بسیار بدیهی و روشنی است و جای تردید ندارد، ولی شیطان و یاران آن - اعم از سرویس های رسانه ای غرب و شرق، دوستان ناباب، اهل هوی و هوس، کافران به مبدأ و معاد، و ... _ در تمام رشته های علمی دیگر اعم از مهندسی و پزشکی و علوم انسانی دیگر، کاری با ما ندارند و بلکه مشوق هم هستند، ولی وقتی پای خدا و دین به میان می آید، همین روش طبیعی و بدیهی را با عنوان تقلید کور! مذمت می کنند و هزار و یک وسوسه و شبهه در ذهن القا می کنند! البته تعجبی هم ندارد چراکه کار آنها همین است، تعجب از جوانانی است که نسنجیده و نفهمیده از آنها پیروی می کنند.
شبهه
در پایان پاسخ به یک شبهه بی مناسبت نیست: اینکه حکمی یا فتوائی تغییر می کند چه معنی دارد؟
یک وقت اینست که مجتهد بگوید به نظر من الآن فلان حکم مصلحت نیست که اعلام شود؛ پس حکم دیگری می دهیم! این ابدا مورد پذیرش نیست؛ این می شود تشریع حرام، که در اعتقاد ما حتی نبی و وصی نبی نیز حق تشریع ندارند. بلکه وظیفه آنها هم تبلیغ، تبشیر و انذار است.
اینکه امروز جامعه حکم قصاص را نمی پسندد؛ یا حکم ارث در اسلام با تساوی حقوق زن و مرد در جوامع بین المللی جور در نمی آید؛ پس باید فکری کرد و این احکام را اصلاح کرد !!! حرف غلطی است؛ پیامبر هم حق چنین کاری را ندارد.
قرآن در موارد متعددی به این معنا تصریح دارد که ما دو نمونه آنرا در اینجا می آوریم:
1- خداوند در آیه 15 سوره یونس می فرماید:
و هنگامى که آیاتِ روشنِ ما بر آنها خوانده مى شود، کسانى که امید و ایمان به لقاى ما (و روز رستاخیز) ندارند مى گویند: «قرآنى غیر از این بیاور، یا آن را تغییر ده» بگو: «براى من روا نیست که از پیش خود آن را تغییر دهم; فقط از چیزى که بر من وحى مى شود، پیروى مى کنم. من اگر پروردگارم را نافرمانى کنم، از مجازاتِ روزِ بزرگ (قیامت) مى ترسم!»(35)
2 - در آیات 44 - 48 از سوره الحاقه می فرماید:
و اگر او سخن دروغی بر ما می بست- ما او را با قدرت می گرفتیم- سپس رگ قلبش را قطع می کردیم- و هیچ کس از شما نمی توانست از (مجازات) او مانع شود.(36)
این یک جهت بحث؛
اما از طرف دیگر، ما نفهمیدیم دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را! از یک طرف آن حرفها را می زنید؛ از طرف دیگر داریم می بینیم بعضی احکام عوض و بدل می شود.
مثلا، حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) فرمودند کسی حق ندارد گوشت قربانی را از منا خارج کند. بعد امام صادق(عليه السلام) فرمودند خارج کند اشکالی ندارد! بالاخره آقا «حلال محمد حلال الی یوم القیامه ...» چی شد؟!
یا مثلا، پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) هنگام طواف استلام حجر می فرمودند. اما امام صادق(عليه السلام) این کار را نمی کردند. بالاخره استلام حجر سنت است یا نه؟
مگر نگفتید اصول مسلمه ای داریم که این دین جهانی است؛ دین خاتم است و غیر خدا حق تشریع ندارد؟ اینگونه روایات با این اصل مسلم چگونه جمع می شود؟!
و اما جواب:
حکم شرعی گاهی همراه یک خصوصیاتی است که آن خصوصیات به اصطلاح مقوّم حکم شرعی هستند. یعنی اینکه اگر آن خصوصیت از بین برود آن حکم نیز از بین می رود. اگر چنین اتفاقی افتاد به این معنا نیست که ما دین خدا را کنار گذاشته ایم؛ بلکه به این معنا است که چون موضوع عوض شده، حکم هم عوض می شود. اگر آن موضوع مجددا ایجاد شود، حکم همان است که بود.
مثلا در شبهاتی که در دو مثال بالا عنوان شد روایت داریم که:
محمد بین مسلم می گوید از امام صادق(عليه السلام) در مورد خارج کردن گوشتهای قربانی از منا پرسیدم؛ حضرت فرمود: ما قبلا می گفتیم که هیچ چیز از آن نباید از منا خارج شود زیرا مردم به آن نیاز داشتند؛ اما امروز مردم زیاد شده اند( و به تبع قربانی هم زیاد شده) پس خارج کردن گوشت اشکالی ندارد.(37)
ملاحظه میکنید که معیار حکم به خارج نکردن گوشت قربانی از سرزمین منا نیاز افراد موجود در آنجا بوده، اگر این معیار از بین رفت، حکم هم برداشته می شود. و اگر روزی بیاید که مقدار قربانی کمتر از نیاز شود باز همان حکم خارج نکردن گوشت از منا به قوت خود باقی است.
و در پاسخ شبهه دوم :
معاویة بن عمار از امام صادق(عليه السلام) نقل می کند که فرمود: ما میگفتیم که باید طواف را با استلام حجر الاسود آغاز و با آن به پایان برسانیم؛ ولی امروز دور حجر الاسود شلوغ است.(بنابراین عمل به این حکم لازم نیست).(38)
این روایت نشان می دهد که حکم لمس حجرالاسود در ابتدا و انتهای طواف برای زمانی است که امکان این کار بدون اینکه باعث آزار و اذین کسی شود امکان داشته باشد. امروز هم اگر جمعیت آنقدر کم شود که این کار ممکن شود، آن حکم به قوت خود باقی است.
این خصوصیاتی که در حکم تاثیر می گذارد، گاهی در مقام افتاء است؛ و گاهی هم در مقام حکم حاکم اسلامی است؛ که بحث مفصلی دارد. در مورد اینکه گاهی خصوصیت موجود در موضوع حکم، علت حکم شرعی و مناط حکم است؛به مثال زیر توجه کنید: مثلا خون، موضوع ؛ و انتفاع یا عدم انتفاع از آن، خصوصیت موثر در آن است.
مرحوم شیخ انصاری در کتاب مکاسب می فرمایند: «انه لا خلاف فی حرمة بیع الدم». شیخ، حکم شرعی برای فروش خون صادر کرده به اینکه: «فروش خون حرام است». اما امروزه فقهاء می گویند حرام نیست. حضرت امام در کتاب مکاسب می فرمایند: «فروش خون حرام نیست».
چرا؟! به بن بست خورده اند؟! دیدند اگر نگویند فروش خون جایز است ضایع می شوند؟! مردم می گویند اسلام قدیمی شده؟! قبلا می گفتند حرام؛ حالا ما برای اینکه اسلام عقب نیفتد می گوئیم حلال! همینطوری ! آیا اینگونه است؟!
یا نه، زمان که تغییر کرد، علت صدور حکم تغییر کرده؛ دنباله کلام شیخ در مکاسب را که بخوانیم، نوشته: «و ذلک لعدم الانتفاع به انتفاعا محللا». یعنی حکم حرمت به دلیل اینست که خون هیچ منفعت حلالی ندارد. در زمان شیخ برای خون هیچ استفاده ای تصور نمی شد، جز خوردن؛ خوردن خون هم حرام است پس خرید و فروش آن هم حرام است. اما امروزه می شود گفت که خون منفعت محلله ندارد؟ با تغییر زمان از خون استفاده می کنند برای ده ها کار حیاتی. حالا مکاسب امام خمینی را که مطالعه می کنی می نویسد: «لم یکن فی تلک الاعصار للدم نفع غیر الاکل فالتحریم منصرف الیه». علت حکم حرمت که عدم انتفاع بود، امروز از بین رفته است، پس حکم به حرمت بدون دلیل می شود. دیگر فقیه نمی تواند بگوید فروش خون حرام است.
شیخ اشتباه کرده بود در این حکم ؟ خیر؛ الآن هم اگر زمان شیخ باشد حکم همان است. امام هم اگر زمان شیخ می بود همان حکم را میکرد، و شیخ نیز در شرایط زمان ما همین حکم را.
مثال دیگر: ظروف، لباس، منسوجات در زمان قدیم قیمی بود چون مثل نداشت. امروزه دستگاه های پیشرفته ای اختراع شده که لباس ها را و ظروف را مثلی کرده. گذشت زمان، موضوع حکم را تغییر داده. قبلا اگر ظرفی را می شکستی مجتهد می گفت باید پولش را بدهی. امروز اگر بشکنی می گوید باید مثلش را بدهی.
گاهی هم تغییر زمان و مکان باعث می شود عنوان موضوع حکم عوض شود. که به آن عناوین اولیه و عناوین ثانویه می گویند.
توضیح اینکه یک حکمی بر یک عنوانی بار میشود؛ مثلا حکم وجوب بر عنوان وضوء برای نماز؛ گاهی اتفاق میافتد که استفاده از آب برای شخص ضرر دارد، در اینجاعنوانی به نام ضرر بر وضوء منطبق میشود، حکم وضوء می شود حرمت!
یا مثلا مسافرت تفریحی مباح است. اما اگر موجب ایذاء پدر و مادر شود، حکم اباحه می شود حرمت.
پس منافات ندارد که یک چیز به خودی خود حکمی داشته باشد. و به واسطه اینکه معروض عنوان دیگری شده حکم دیگری داشته باشد. این عناوینی هم که حکم را تغییر می دهد گتره ای نیست، هوسی نیست، قانون دارد. فقیه حکم را تغییر نمی دهد، حکم را تشخیص می دهد. بعضی از این عناوین مانند: ضرورت و اضطرار، ضرر و اضرار، عسر و حرج، تقیه، اهم و مهم، نذر، یمین، عهد و ... .
اللهم اجعلنی من المبلغین برسالة جدی محمد صلی الله علیه و آله
سید محمد جواد بنی سعید لنگرودی قم المقدسة - دیماه 1391

منبع:
1. قران کریم.
2. وسایل الشیعه شیخ حر عاملى محمد بن حسن‏ موسسه ال البیت علیهم السلام‏ قم چاپ اول ‏‏1409 ق‏.
3. تفسیر قمى قمى على بن ابراهیم تحقیق سید طیب موسوى جزایر دار الکتاب قم  چاپ چهارم 1367 ش.
4. نهج البلاغه شریف الرضى محمد بن حسین‏ محقق / مصحح للصبحی صالح هجرت‏ قم‏  چاپ اول ‏1414 ق.
5. بحار الانوار مجلسى محمد باقر بن محمد تقى‏ محقق / مصحح جمعى از محققان‏  دار احیاء التراث العربی‏ بیروت‏ چاپ دوم 1403 ق‏.
6. بصایر الدرجات فی فضایل ال محمد صلى الله علیهم‏ صفار محمد بن حسن‏ محقق / مصحح کوچه باغى محسن بن عباسعلى‏ مکتبه ایه الله المرعشی النجفی‏ ایران قم‏ چاپ دوم‏1404 ق.
7. تفسیر الصافى فیض کاشانى ملا محسن تحقیق حسین اعلمى انتشارات الصدر تهران  چاپ دوم 1415 ق.
8. الاحتجاج على اهل اللجاج طبرسى احمد بن على‏ محقق / مصحح خرسان محمد باقر نشر مرتضى‏ مشهد چاپ اول‏ 1403 ق‏.
9. تفسیر نور الثقلین عروسى حویزى عبد على بن جمعه تحقیق سید هاشم رسولى محلات انتشارات اسماعیلیان قم چاپ چهارم 1415 ق.
10. رجال الکشی- اختیار معرفه الرجال‏ کشى محمد بن عمر محقق / مصحح طوسى محمد بن حسن / مصطفوى حسن‏ موسسه نشر دانشگاه مشهد مشهد چاپ اول‏ 1409 ق.
11. شرح نهج البلاغه  ابن ابی الحدید عبد الحمید بن هبه الله‏ محقق / مصحح ابراهیم محمد ابوالفضل‏ مکتبه ایه الله المرعشی النجفی‏ قم‏ چاپ اول 1404 ق‏.
12. شرح فصوص الحکم محمد داوود قیصرى رومى به کوشش استاد سید جلال الدین اشتیانى شرکت انتشارات علمى و فرهنگى چاپ اول  1375 ش.
13. الحکمه المتعالیه فى الاسفار العقلیه الاربعه صدر المتالهین دار احیاء التراث بیروت چاپ سوم 1981 م
14. علل الشرایع‏ ابن بابویه محمد بن على‏ کتاب فروشى داورى‏ قم‏ چاپ اول‏ 1385 ش / 1966 م
15. معانی الاخبار ابن بابویه محمد بن على‏ محقق / مصحح غفارى على اکبر دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم‏ قم چاپ اول‏‏ 1403 ق.
16. جواهر الکلام فی شرح شرایع الاسلام  محمد حسن بن شیخ باقر بن شیخ عبد الرحیم نجفى دار احیاء التراث العربى بیروت چاپ هفتم  بی تا
17. تهذیب الاحکام طوسى محمد بن الحسن‏ محقق / مصحح خرسان حسن الموسوى‏ دار الکتب الاسلامیه‏ تهران چاپ چهارم‏‏ 1407 ق‏.
18. تفسیر قمى قمى على بن ابراهیم تحقیق سید طیب موسوى جزایر دار الکتاب قم چاپ چهارم 1367 ش.
19. من لا یحضره الفقیه‏ ابن بابویه محمد بن على‏ محقق / مصحح غفارى على اکبر دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم‏ قم‏ چاپ دوم‏ 1413 ق‏.
20. التوحید ابن بابویه محمد بن على‏ محقق / مصحح حسینى هاشم‏ جامعه مدرسین‏ ایران قم‏ چاپ اول‏ 1398 ق
پی نوشت:
(3). «فَعِنْدَ ذَلِكَ أَخَذَ الْبَاطِلُ مَآخِذَهُ، وَ رَكِبَ الْجَهْلُ مَرَاكِبَهُ، وَ عَظُمَتِ الطَّاغِيَةُ، وَ قَلَّتِ الدَّاعِيَةُ، وَ صَالَ الدَّهْرُ صِيَالَ السَّبُعِ الْعَقُورِ، وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْبَاطِلِ بَعْدَ كُظُومٍ، وَ تَوَاخَى النَّاسُ عَلَى الْفُجُورِ، وَ تَهَاجَرُوا عَلَى الدِّينِ، وَ تَحَابُّوا عَلَى الْكَذِبِ، وَ تَبَاغَضُوا عَلَى الصِّدْقِ، فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ كَانَ الْوَلَدُ غَيْظاً وَ الْمَطَرُ قَيْظاً وَ تَفِيضُ اللِّئَامُ فَيْضاً وَ تَغِيضُ الْكِرَامُ غَيْضاً، وَ كَانَ أَهْلُ ذَلِكَ الزَّمَانِ ذِئَاباً وَ سَلَاطِينُهُ سِبَاعاً وَ أَوْسَاطُهُ أُكَّالًا وَ فُقَرَاؤُهُ أَمْوَاتاً، وَ غَارَ الصِّدْقُ وَ فَاضَ الْكَذِبُ وَ اسْتُعْمِلَتِ الْمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ وَ تَشَاجَرَ النَّاسُ بِالْقُلُوبِ، وَ صَارَ الْفُسُوقُ نَسَباً وَ الْعَفَافُ عَجَباً، وَ لُبِسَ الْإِسْلَامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً». نهج البلاغة، شريف الرضى، محمد بن حسين‏، محقق / مصحح: للصبحي صالح، ص157، خطبه 108 فتنة بني أمية .
(11). علاوه بر این معصومین (علیهم السلام)، برای فهم دین، ما را به آموزش زبان عربی توصیه و سفارش کرده اند؛ از امام صادق (علیه السلام) روایت است که فرمودند : «تعلموا العربیة، فانها کلام الله الذی کلم به خلقه» (قواعد زبان عربی را بیاموزید، چرا که خدا به این زبان با بندگانش سخن گفته) وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، محمد بن حسن‏، ج‏17، ص327، 105 باب ما ينبغي تعلمه و تعليمه من العلوم و ما لا ينبغي . همانگونه که برای استناد احکام به کتاب خدا، از همین قواعد زبان عربی متعارف استفاده می کردند، و این راه را به شاگردان خود تعلیم می دانند، که ما به دو نمونه آن اشاره می کنیم : الف – «جَاءَ فِي الْحَدِيثِ أَنَّ قَوْماً أَتَوْا رَسُولَ اللَّهِ (ص) فَقَالُوا لَهُ أَ لَسْتَ رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ لَهُمْ: بَلَى. قَالُوا لَهُ: وَ هَذَا الْقُرْآنُ الَّذِي أَتَيْتَ بِهِ كَلَامُ اللَّهِ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالُوا: فَأَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِهِ «إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ» إِذَا كَانَ مَعْبُودُهُمْ مَعَهُمْ فِي النَّارِ، فَقَدْ عَبَدُوا الْمَسِيحَ، أَ فَتَقُولُ إِنَّهُ فِي النَّارِ؟! فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ (ص): إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَنْزَلَ الْقُرْآنَ عَلَيَّ بِكَلَامِ الْعَرَبِ، وَ الْمُتَعَارَفُ فِي لُغَتِهَا أَنَّ «مَا» لِمَا لَا يَعْقِلُ، وَ «مَنْ» لِمَنْ يَعْقِلُ، وَ «الَّذِي» يَصْلُحُ لَهُمَا جَمِيعاً؛ فَإِنْ كُنْتُمْ مِنَ الْعَرَبِ فَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ هَذَا. قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: «إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ» يُرِيدُ الْأَصْنَامَ الَّتِي عَبَدُوهَا، وَ هِيَ لَا تَعْقِلُ، وَ الْمَسِيحُ (ع) لَا يَدْخُلُ فِي جُمْلَتِهَا، فَإِنَّهُ يَعْقِلُ. وَ لَوْ كَانَ قَالَ «إِنَّكُمْ وَ مَنْ تَعْبُدُونَ» لَدَخَلَ الْمَسِيحُ فِي الْجُمْلَةِ. فَقَالَ الْقَوْمُ: صَدَقْتَ يَا رَسُولَ اللَّهِ». گروهی نزد رسول خدا آمده و به حضرت گفتند: آیا تو رسول خدایی؟ حضرت فرمودند: بله؛ گفتند: این قرآنی که آورده ای کلام خدا است ؟ حضرت فرمودند: بله؛ گفتند: پس به ما بگو که این آیه چه معنا دارد؟ «همانا شما و آنچه به غیر از خدا می پرستید هیزم جهنم شده و در آن وارد خواهید شد»؛ اگر اینگونه است که آنها با معبود هایشان در آتش خواهند رفت، پس آنانکه مسیح را می پرستیدند چه می شوند؟! آیا می گویی که مسیح هم در آتش خواهد رفت؟! حضرت در پاسخ فرمودند: خداوند سبحان قرآن را به زبان عرب بر من نازل کرده؛ و متعارف در لغت عرب این است که «ما» برای غیر ذوی العقول و «من» برای ذوی العقول بکار می رود و « الذی» مشترک بین ذوی العقول و غیر ذوی العقول است؛ پس اگر از عرب باشید این مطلب را خواهید دانست. خدا فرموده است که شما و «ما تعبدون» در آتش خواهید بود، و منظور از آن بت ها هستند که غیر ذوی العقول اند، و مسیح در زمره آنها داخل نیست؛ و اگر فرموده بود شما و «من تعبدون» مسیح نیز در زمره آنها داخل می شد (و اشکال شما وارد بود). آن گروه گفتند: حق با شما است ای رسول خدا.( بحار الأنوار، مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى‏، محقق / مصحح جمعى از محققان‏، ج‏9، ص282، باب 1 ما احتج صلى الله عليه و آله به على المشركين و الزنادقة و سائر أهل الملل الباطلة) ب – «عن زرارة، قلت لابی جعفر (علیه السلام): أَ لَا تُخْبِرُنِي مِنْ أَيْنَ عَلِمْتَ وَ قُلْتَ أَنَّ الْمَسْحَ بِبَعْضِ الرَّأْسِ وَ بَعْضِ الرِّجْلَيْنِ؟ فَضَحِكَ فَقَالَ: يَا زُرَارَةُ، قَالَهُ رَسُولُ اللَّهِ(ص)، وَ نَزَلَ بِهِ الْكِتَابُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ: «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ» فَعَرَفْنَا أَنَّ الْوَجْهَ كُلَّهُ يَنْبَغِي أَنْ يُغْسَلَ؛ ثُمَّ قَالَ: «وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ» فَوَصَلَ الْيَدَيْنِ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ بِالْوَجْهِ، فَعَرَفْنَا أَنَّهُ يَنْبَغِي لَهُمَا أَنْ يُغْسَلَا إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ؛ ثُمَّ فَصَلَ بَيْنَ الْكَلَامِ فَقَالَ: «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ» فَعَرَفْنَا حِينَ قَالَ «بِرُءُوسِكُمْ» أَنَّ الْمَسْحَ بِبَعْضِ الرَّأْسِ، لِمَكَانِ الْبَاءِ؛ ثُمَّ وَصَلَ الرِّجْلَيْنِ بِالرَّأْسِ كَمَا وَصَلَ الْيَدَيْنِ بِالْوَجْهِ فَقَالَ: «وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ» فَعَرَفْنَا حِينَ وَصَلَهُمَا بِالرَّأْسِ، أَنَّ الْمَسْحَ عَلَى بَعْضِهِمَا، ثُمَّ فَسَّرَ ذَلِكَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لِلنَّاسِ، فَضَيَّعُوهُ؛ الْحَدِيثَ». زراره می گوید به امام باقر (علیه السلام) عرض کردم: به من میگوئید که از کجا فهمیده و گفته اید که (در وضو) باید بخشی از سر و پا را مسح کرد؟ امام خنده ای کرده و فرمودند: زراره! رسول الله (ص) چنین فرموده، و در کتاب خدا اینگونه نازل شده؛ چرا که خداوند (عز و جل) فرموده است «صورتهایتان را بشوئید» پس دانستیم که تمام صورت باید شسته شود؛ سپس فرمود «و دستهایتان تا آرنج ها» یعنی حکم دستها تا آرنج ها را به حکم صورت عطف نمود، پس دانستیم که هر دو دست تا آرنج ها نیز باید شسته شود، سپس جمله را عوض کرده و فرمود « بر سرهایتان مسح کنید»؛ پس از اینکه فرمود «بر سرهایتان» (و نفرمود سرهایتان را) دانستیم که باید بعضی از سر را مسح کنیم (نه تمام آنرا)؛ سپس همانگونه که حکم دستها را به صورت عطف کرده بود، حکم پاها را به حکم سر عطف کرده و فرمود «و پاهایتان تا برآمدگی آن»؛ پس از اینکه حکم پا را به حکم سر عطف کرد دانستیم که بر بعض پا باید مسح شود؛ این آیه (و طریقه وضو را) رسول الله (ص) برای مردم توضیح داد ولی آنها آنرا ضایع کردند.( وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، محمد بن حسن‏، ج‏1، ص413، 23 باب وجوب استيعاب الوجه و اليدين في الوضوء بالغسل و عدم وجوب استيعاب الرأس و عرض القدمين بالمسح و أن الواجب مسح ظاهر القدم) ملاحظه می شود که امام باقر (علیه السلام) برای استدلال بر نحوه استنباط حکم وضو، به قواعد زبان عربی در عطف جملات بر یکدیگر، و معنای حرف «باء» (که در زبان عربی معانی متفاوتی دارد) استناد می کند.
(13). بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم‏، صفار، محمد بن حسن‏، محقق / مصحح: كوچه باغى، محسن بن عباسعلى‏، ج‏1، ص295، 12 باب في الأئمة أنهم قد صار إليهم العلم الذي علمه رسول الله ص .... عن ابی الصباح قال والله لقد قال جعفر بن محمد علیهم السلام : ان الله علم نبیه التنزیل و التأویل . قال فعلم رسول الله (ص) علیا علیه السلام قال و علمنا والله . عن یعقوب ابن جعفر قال کنت مع ابی الحسن علیه السلام بمکه فقال له رجل انک لتفسر من کتاب الله ما لم نسمع به ؟ فقال ابوالحسن علیه السلام : علینا نزل قبل الناس و لنا فسر قبل ان یفسر فی الناس فنحن نعرف حلاله و حرامه و ناسخه و منسوخه و سفریه و حضریه و فی ای لیلة نزلت و فیمن نزلت . (وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، محمد بن حسن‏، ج‏27، ص197، 13 باب عدم جواز استنباط الأحكام النظرية من ظواهر القرآن إلا بعد معرفة تفسيرها من الأئمة ع ..... ) و عن امیر المؤمنین علیه السلام فی الإحتجاج على أهل اللجاج، طبرسى، احمد بن على‏، محقق / مصحح: خرسان، محمد باقر، نشر ج‏1، ص240، احتجاجه ع على زنديق جاء مستدلا عليه بآي من القرآن متشابهة تحتاج إلى التأويل على أنها تقتضي التناقض و الاختلاف فيه و على أمثاله في أشياء أخرى ..... علی زندیق سأله عن آیات متشابهه فی القرآن . فأجابه – الی أن قال علیه السلام : و قد جعل الله للعلم اهلا و فرض علی العباد طاعتهم بقوله « اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم » و بقوله « و لو ردوه الی الرسول و الی اولی الامر منکم لعلمه الذین یستنبطونه منکم » و بقوله « اتقوا الله و کونوا مع الصادقین » و بقوله « و ما یعلم تأویله الا الله و الراسخون فی العلم » و بقوله « واتوا البیوت من ابوابها » والبیوت هی بیوت العلم اللتی استودعها الانبیاء و ابوابها اوصیاؤهم ، فکل عمل من اعمال الخیر یجری علی غیر ایدی الاوصیاء و عهودهم و حدودهم و شرایعهم و سننهم و معالم دینهم مردود غیر مقبول ؛ و اهله بمحل کفر و ان شملهم صفة الایمان . ثم ان الله قسم کلامه ثلاثة اقسام : فجعل قسما منه یعرفه العالم و الجاهل ، و قسما لا یعرفه الا من صفا ذهنه و لطف حسه و صح تمییزه ممن شرح الله صدره للاسلام ؛ و قسما لا یعلمه الا الله و ملائکته و الراسخون فی العلم . و انما فعل ذلک لئلا یدعی اهل الباطل المستولین علی میراث رسول الله (ص) من علم الکتاب ما لم یجعله الله لهم و لیقودهم الاضطرار الی الایتمام بمن ولی امرهم فاستکبروا عن طاعته . الحدیث.
(15). وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، محمد بن حسن‏، ج‏27، ص202، 13 باب عدم جواز استنباط الأحكام النظرية من ظواهر القرآن إلا بعد معرفة تفسيرها من الأئمة ع (عن الصادق علیه السلام : من فسر القرآن برأیه ان اصاب لم یوجر و ان اخطأ فهو ابعد من السماء .) - وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، محمد بن حسن‏، ج‏27، ص204، 13 باب عدم جواز استنباط الأحكام النظرية من ظواهر القرآن إلا بعد معرفة تفسيرها من الأئمة ع ..... (ان تفسیر القرآن لا یجوز الا بالاثر الصحیح و النص الصریح .) - تفسير الصافى، فيض كاشانى ملا محسن، تحقيق: حسين اعلمى ج‏1، ص35، المقدمة الخامسة في نبذ مما جاء في المنع من تفسير القرآن بالرأي و السر فيه. ..... ( من فسر القرآن برایه فلیتبوء مقعده من النار )- بحار الأنوار، مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى‏، محقق / مصحح جمعى از محققان‏، ج‏89، ص91، باب 8 أن للقرآن ظهرا و بطنا و أن علم كل شي‏ء في القرآن و أن علم ذلك كله عند الأئمة عليهم السلام و لا يعلمه غيرهم إلا بتعليمهم ..... (لیس شیء ابعد من عقول الرجال من تفسیر القرآن .) الكافي، كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق‏، محقق / مصحح: غفارى على اكبر و آخوندى، محمد، ج‏8، ص311، حديث الفقهاء و العلماء (فی روایة زید الشحام قال : دخل قتادة علی ابی جعفر علیه السلام فقال له : انت فقیه اهل البصرة ؟ قال : هکذا یزعمون . فقال علیه السلام : بلغنی انک تفسر القرآن . قال : نعم . الی ان قال : یا قتادة ان کنت قد فسرت القرآن من تلقاء نفسک فقد هلکت و اهلکت . و ان کنت قد فسرته من الرجال فقد هلکت و اهلکت . یا قتادة ویحک انما یعرف القرآن من خوطب به .)
(16). و لقد ضربنا للناس فی هذا القرآن من کل مثل لعلهم یتذکرون (سوره الزمر، آیه 27 ) هذا بیان للناس و هدی و موعظة للمتقین (سوره آل‏عمران، آیه 138) فانما یسرناه بلسانک لعلهم یتذکرون (سوره الدخان ، آیه 58) و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر (سوره القمر ، آیه 17) قال (ص) یوم الغدیر : معاشر الناس تدبروا القرآن و افهموا آیاته و انظرو الی محکمه و لا تتبعوا متشابهه فوالله لم یبین لکم زواجره و لا یوضح لکم تفسیره الا علی بن ابیطالب . (الإحتجاج على أهل اللجاج، طبرسى، احمد بن على‏، محقق / مصحح: خرسان، محمد باقر، نشر ج‏1، ص60، احتجاج النبي ص يوم الغدير على الخلق كلهم و في غيره من الأيام بولاية علي بن أبي طالب ع و من بعده من ولده من الأئمة المعصومين صلوات الله عليهم أجمعين .) شاهد دیگر کلام امیر المومنین علیه السلام است به مالک در نامه 53 : واردد الی الله و رسوله ما یضلعک من الخطوب و یشتبه علیک من الامور فقد قال الله لقوم احب ارشادهم « یا ایها الذین آمنوا اطیعو الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شیء فردوه الی الله و الرسول » فالرد الی الله الاخذ بمحکم کتابه ؛ و الرد الی الرسول الاخذ بسنة الجامعة غیر المفرقة. (نهج البلاغة، شريف الرضى، محمد بن حسين‏، محقق / مصحح: للصبحي صالح، ص434، نامه 53 و من كتاب له ع كتبه للأشتر النخعي‏[رحمه الله‏] لما ولاه على مصر و أعمالها حين اضطرب أمر أميرها محمد بن أبي بكر، و هو أطول عهد كتبه و أجمعه للمحاسن.)
(32). علل الشرائع‏، ابن بابويه، محمد بن على‏، ج‏1، ص176، 140 باب العلة التي من أجلها قال رسول الله ص من بشرني بخروج آذار فله الجنة ... : عن سعيد بن جبير عن ابن عباس قال : كان النبي ، صلى الله عليه وآله ذات يوم في مسجد ( قبا ) وعنده نفر من أصحابه فقال أول من يدخل عليكم الساعة رجل من أهل الجنة فلما سمعوا ذلك قام نفر منهم فخرجوا وكل واحد منهم يحب ان يعود ليكون هو أول داخل فيستوجب الجنة فعلم النبي صلى الله عليه وآله ذلك منهم فقال لمن بقي عنده من أصحابه سيدخل عليكم جماعة يستبقون فمن بشرني بخروج آذار فله الجنة ، فعاد القوم ودخلوا ومعهم أبو ذر رحمه الله فقال لهم في أي شهر نحن من الشهور الرومية فقال أبو ذر قد خرج آذار يا رسول الله ، فقال صلى الله عليه وآله قد علمت ذلك يا أبا ذر ولكن أحببت ان يعلم قومي إنك رجل من أهل الجنة وكيف لا تكون كذلك وأنت المطرود من حرمي بعدي لمحبتك لأهل بيتي فتعيش وحدك وتموت وحدك ويسعد بك قوم يتولون تجهيزك ودفنك أولئك رفقائي في الجنة الخلد التي وعد المتقون .
 
تاریخ انتشار: « 1391/10/17 »

مطالب مرتبط

فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 13531