جعلى بودن فضائل ده گانه على(ع)!!!

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

جعلى بودن فضائل ده گانه على(ع)!!!

پرسش : آیا همان طور که ابن تیمیه مى گوید، روایاتى که در زمینه فضائل على(علیه السلام) وارد شده است، جعلى و ساختگى است!!
پاسخ اجمالی: ابن تیمیه روایت ده فضیلت علی(ع) را، منکر شده و از جعلیات می داند. فضایلی مثل ماموریت در خیبر، ابلاغ سوره برائت، لبیک دعوت پیامبر(ص) در دعوت اقربین و انتخاب او به عنوان جانشین، اولین مرد مسلمان، نازل شدن آیه تطهیر در حق او و خانواده اش، خوابیدن در بستر پیامبر در شب هجرت، سنگباران شدن توسط مشرکان، حدیث منزلت، پیامبر(ص) او را جانشین خود قرار داد و بسته شدن همه درها به جز درب خانه علی. در حالی که این حدیث مسند است و احمدحنبل آن را با سندی که همه رجالش ثقه هستند روایت کرده است.
پاسخ تفصیلی: ابن تیمیه مى گوید:
علاّمه حلّى رافضى، از عمرو بن میمون روایت کرده است: على بن ابى طالب داراى ده خصلت است که دیگران فاقد آنند:
1 ـ فرمایش پیامبر درباره او: «لابعثنَّ رجلاً لا یخزیه الله ابداً، یحبُّورسوله، و یحبّهورسوله»؛ (اکنون مردى را مامور خواهم کرد که هرگزاو را خوار نسازد، او بهو پیامبرش مهر مى ورزد و خدا و پیامبرش نیز به او مهر مى ورزند). در این هنگام همه گردن کشیده، منتظر بودند تا ببینند که پیامبر چه کسى را اراده کرده است، ناگهان پیامبر فرمود : «اینَ علیّ بن ابی طالب؟»؛ (على بن ابى طالب کجاست؟). گفتند: چشمانش درد مى کند و با این حال در آسیاب آرد تهیّه مى کند ـ و هیچ یک از آنها آرد نمى کرد! ـ عمرو بن میمون مى گوید: على با چشمان دردمند که جایى را نمى دید آمد. و پیامبر در چشمان او دمید، سپس پرچم را سه بار به احتزاز در آورده و به او داد، طولى نکشید که برگشت و صفیّه دختر حیىّ را براى پیامبر آورد.(1)
2 ـ پیامبر(صلىعلیه وآله)را مامور اعلانبرائت ساخت، ولى به دنبالش على را فرستاد تا آن را از او گرفته، خود اعلان نماید و در این باره پیامبر فرمود: «لا یذهب بها الاّ رجلٌ هو منّی وانا منه»؛ (این ماموریت را فقط کسى که از من و من از اویم باید انجام دهد).
3 ـ پیامبر(صلىعلیه وآله) به عمو زادگانش فرمود: «ایّکم یوالینی فی الدنیا والآخره؟»؛ (کدام یک از شما مى خواهد در دنیا و همراه من گردد؟). همه خوددارى کردند به جز على که در آنجا نشسته بود و گفت: «انا اُوالیک فی الدنیا والآخره»؛ (من مى خواهم در دنیا وهمراه شما باشم). پیامبر به او چیزى نگفت. دوباره پیامبر(صلىعلیه وآله)به یک یک آنها خطاب کرد و فرمود: کدام یک از شمامرا در دنیا ومى پذیرد؟ باز آنان پاسخ ندادند و دوباره على(علیه السلام) سخنش را تکرار کرد. آنگاه پیامبر به على فرمود: «انت ولیّی فی الدنیا والآخره»؛ (تو ولىّ و جانشین من در دنیا وهستى).
4 ـ على پس ازاوّلین کسى است کهرا پذیرفت [و اولین مردی بود که مسلمان شد].
5 ـ پیامبر جامه خود را گرفته بر سر على و فاطمه و حسن و حسین کشید و فرمود: «اِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»(2)؛ (خداوند فقط مى خواهد پلیدى ورا از شمادور کند و کاملاً شما را پاک سازد).
6 ـ على با پوشیدن لباس پیامبر و خوابیدن در جاى او جان خود را فداى پیامبر کرد.
7 ـ مشرکان على را سنگباران مى کردند.
8 ـ هنگامى که پیامبر(صلىعلیه وآله) براى جنگ تبوک حرکت کرد على(علیه السلام) به آن حضرت عرض کرد: آیا من نیز با شما بیایم؟ حضرت فرمود: نه. على(علیه السلام) گریه کرد ولى حضرت به ایشان فرمود: «اما ترضى ان تکون منّی بمنزله هارون من موسى الاّ ا نَّک لستَ بنبیّ؟ لا ینبغی ان اذهب الاّ وانت خلیفتی»؛ (آیا راضى نیستى که تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى، جز اینکه تو پیامبر نیستى، و سزاوار نیست من بروم مگر اینکه تو جانشین من باشى).
9 ـ و فرمود: «انت ولیّی فی کلّ مومن بعدی»؛ (پس از من تو ولىّ همه مومنان خواهى بود). نیز فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه»؛ (هر کس من مولاى او هستم على نیز مولاى اوست).
10 ـ رسول خدا(صلىعلیه وآله) درهاى مسجد را به جز در خانه على، بست، و على با حالتاز مسجد عبور مى کرد، و خانه او راهى به جز از مسجد نداشت.(3)
سپس ابن تیمیّه در ادامه این سخن مطالبى مى گوید که چکیده اش چنین است:
  اوّلاً: چنین روایتى از عمرو بن میمون نرسیده است. ثانیاً: بر فرض هم بپذیریم، روایت سند ندارد و مرسله است. ثالثاً: مطالبى در آن وجود دارد که نسبت دادن آنها به پیامبرمحض است؛ مانند: «لا ینبغی ان اذهب الاّ وانت خلیفتی»؛ (سزاوار نیست من مدینه را ترک کنم مگر اینکه تو جانشین من باشى)؛ زیرا پیامبر(صلىعلیه وآله)بارها مدینه را ترک کرد ولى على را جانشین خود قرار نداد بلکه افراد دیگرى را به جانشینى خود برگزید.
آنگاه او از چند نفر نام مى برد که جانشین پیامبر در مدینه شده اند. و سپس مى گوید: و جانشینى پیامبر در مدینه هنگام عزیمت به سوى جنگ تبوک، تنها بر زنان، بچه ها، معذورین از جنگ، و آن سه نفرى که ازسرباز زدند یا متّهم به نفاق بودند، بوده است و بس؛ زیرا مدینه در آن روزها از امنیت و آرامش کامل برخوردار بوده و ساکنانش با خاطرى آسوده زندگى مى کرده اند و جانشین پیامبر در آن مدت، نیازى به جنگ وو دفاع از مدینه نداشته است. و همچنین قضیه بستن درها و بازگذاشتن درِ خانه على، از روایات موضوعه و جعلى است کهآن را براى مقابله با روایت صحیحى که ابوسعید خدرى از پیامبر(صلىعلیه وآله) نقل کرده، وضع و جعل نموده است. در آن روایت آمده است: حضرت در لحظات آخر عمرش فرمود: «انَّ امَنَّ الناس علیَّ فی ماله و صحبته ابوبکر، و لو کنتُ متّخذاً خلیلاً غیر ربِّی لاتّخذْتُ ابابکر خلیلاً، و لکن اُخوّه الاسلام و مودّته، لایبقینَّ فی المسجد خوخه الاّ سُدّت الاّ خوخه ابی بکر»؛ (ابوبکر در صرف مال و همراهیش براى من از همه مردم امین تر است، و اگر تصمیم داشتم که غیر از پروردگارم دوستى را انتخاب کنم هر آینهرا انتخاب مى کردم، البتّه برادرى و دوستى دینى، و هیچ پنجره اى به درون مسجد باز نماند مگر دریچه(4) خانه ابوبکر...) و ابن عبّاس نیز در صحیحین این روایت را نقل کرده است.
و«انت ولیّی فی کلّ مومن بعدی»؛ (پس از من تو ولىّ همه مومنان هستى) نیز به اجماع اهل معرفت، حدیثى ساختگى است.
آنگاه خرافات و چرندیّاتى چند، در اختصاص نداشتن این مناقب به على(علیه السلام)، سلسله وار به هم بافته است.(پایان سخن ابن تیمیّه).
و امّا پاسخِ: اوّلین گزافه گویى او این است که مى گوید: حدیث(روایت عمرو بن میمون)، مرسل است نه مسند. گویا بر روى چشمان او پرده کشیده اند و حتّى از دیدن «مسند» امامِ مذهب خویش نیز ناتوان است و نمى بیند کهبن حنبل این روایت را از یحیى بن حمّاد از ابو عوانه از ابو بلج از عمرو بن میمون از ابن عبّاس نقل کرده است.(5) و رجال سند غیر از ابو بلج که نزد حافظانثقه است، همگى صحیح هستند.
و آن را نسائى در «خصائص»، ودر «مستدرک» با سند صحیح که همه رجال آن ثقه هستند، نقل کرده اند.(6)
عذر و بهانه ابن تیمیّه در مرسل شمردنو انکار سند متّصلِ صحیح و ثابت آن چیست؟! آیا با ودیعه هاى نبوّت این گونه رفتار مى کنند؟! آیا دست امانت، با سنّت و علم و دین این گونه بازى مى کند؟!
شگفت انگیزتر از همه این است که او پس از همه اینها به بخش هایى ازپرداخته، سعى مى کند آنها را ردّ کرده،بشمارد؛ مثل سخن پیامبر(صلىعلیه وآله): «لا ینبغی ان اذهب الاّ و انت خلیفتی»؛ به این بهانه که پیامبر بارها مدینه را ترک کرد و غیر على را خلیفه خود قرار داد.
اگر کسى از زاویه اى که بیان مى کنیم به متن این واقعه نگاه کند، خواهد فهمید که این، یک واقعه خاصّ بوده است و چنین خصوصیّتى تنها در جریان تبوک وجود دارد و در غیر آن یافت نمى شود؛ و آن اینکه: اوّلاً: پیامبر(صلىعلیه وآله) از عدم وقوع جنگ بابوده است. ثانیاً: مدینه نیاز شدید به خلیفه اى مانند امیر مومنان(علیه السلام) داشته است، چون عظمت هرقل پادشاه روم و ارتش قدرتمند و تا بن دندان مسلّح او، ترس و وحشت به جان مردم مدینه انداخته بود و بر این باور بوده اند که پیامبر خدا(صلىعلیه وآله) و همراهانش تاب مقاومت در برابر آنان را ندارند، و منافقانى که از همراهى با پیامبر و شرکت در جنگ خوددارى کرده بودند، به همین جهت در مدینه ماندند، بنابراین حرکت و فعالیّت منافقان براى تضعیف پیامبر و خیانت و همکارى آنها با نماینده متجاوز پادشاه روم، پس ازپیامبر، قریب به یقین بود. از این رو پیامبر(صلىعلیه وآله) براى پیشگیرى از این خطر بزرگ و شرارتِ در کمین، مى بایست کسى را جانشین خود قرار مى داد که در دیدگان مردم داراى هیبت بوده، و نزد انسان هاى سرکش داراى عظمت باشد، و او جز امیرمومنان(علیه السلام) نمى توانست باشد؛ زیرا مردم او را به بى باکى و شجاعت شدید و کوبندگىِ قدرتمندانه و قاطعانه مى شناختند. وگرنه امیرمومنان(علیه السلام) به جز جنگ تبوک از هیچ جنگ و غزوه اى که پیامبر حضور داشتند، باز نمانده است.(7) و بنابر گفته سبط ابن جوزى در «تذکره»(8)،نویسان در این مطلب اتّفاق نظر دارند.
پس از روشن شدن مطالب یاد شده، نکته اى که نباید فراموش کرد این است: در جمله: «لا ینبغی ان اذهب الاّ وانت خلیفتی» لفظ عامّى که همههاى پیامبر از مدینه را شامل شود، وجود ندارد تا کسى آن را مورد نقض و اشکال قرار دهد، بلکه معناى خاصّى دارد که تنها به جریان تبوک اختصاص دارد و بس؛ از این رو اشکال وى که پیامبر چندین بار دیگران را جانشین خود قرار داده است، از ریشه باطل است؛ زیرا هنگام جانشینى و خلافت دیگران اثرى از خطر یاد شده که مدینه را تهدید مى کرد، وجود نداشته است، و بر عکس جنگ ها در زمان جانشینى افراد دیگر، به وجود امیرمومنان(علیه السلام) نیاز شدید داشته اند و وجود هیچ فرد دیگرى برطرف کننده آن نبوده است؛ به خاطر اینکه کسى همچون امیرمومنان توان شکستن شوکت و صولت پهلوانان، و ایستادگى در برابر لشکرها را نداشته است، بنابراین عمل پیامبر(صلىعلیه وآله) در هر دو مورد بر اساس مصلحت قوى تر بوده است. ابن تیمیّه پس از آن براى کوچک نمایى اینامیرمومنان(علیه السلام) مى گوید: «هنگامه تبوک، جانشینى تنها براى زنان و کودکان و... بوده است و بس»، لکن اگر کسى عینک کاوش و پژوهش را بر چشم بزند از جهات گوناگونى بزرگى و عظمت آن را درک خواهد کرد:
نخست : سخن پیامبر(صلىعلیه وآله): «اما ترضى ان تکون منّی بمنزله هارون من موسى؟!»؛ (آیا راضى نیستى که براى من همچون هارون نسبت به موسى باشى؟!). این سخن به جز نبوّت، همه ویژگی هاى پیامبر را همچون رتبه و مقام و عمل و قیام و حکومت و فرمانروایى و سیادت را براى امیر مومنان(علیه السلام) ثابت مى کند، آن گونه که ویژگی هاى موسى براى هارون ثابت بود؛ از این رو هدف پیامبر(صلىعلیه وآله) از گفتن این سخن آن گونه که خیال بافان گمان کرده اند، مجرّد انتصاب و به کارگیرى على(علیه السلام) نیست؛ زیرا پیش از او عدهّ اى را به حاکمیّت مدینه و عدهّ اى را به حاکمیّت شهرهاى دیگر و مردانى را نیز به فرماندهى جنگها منصوب کرده بود، لکن درباره هیچ یک از آنها چنین کلامى را نفرموده است ، بلکه هدف پیامبر تعیین خلیفه خود، و على را به منزله خود قرار دادن است. و این ویژگى تنها به امیر مومنان(علیه السلام)اختصاص دارد و بس.
دوّم : سخن سعد ین ابی وقّاص: «والله لاَن یکون لی واحده من خلال ثلاث احبُّ الیَّ من ان یکون لی ما طلعت علیه الشمس. لاَن یکون قال لی ما قال له حین ردّه من تبوک: «اما ترضى ان تکون منّی بمنزله هارون من موسى؟ الاّ انَّه لا نبیَّ بعدی»، احبّ الیَّ من ان یکون لی ما طلعت علیه الشمس...»(9)؛ (به خدا سوگند! اگر یکى از این سه ویژگى را من داشتم از همه دنیا برایم محبوب تر بود؛ یکى آن سخن که پیامبر هنگام رفتن به تبوک درباره او گفت: «آیا خشنود نیستى که تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى جز اینکه پیامبرى پس از من نخواهد بود» و اگر این سخن را درباره من گفته بود، از همه دنیا برایم عزیزتر بود). مسعودى در «مروج الذهب»(10) پس از ذکر اینمى گوید:
سعد وقتى که این سخن را نزدگفت، خواست که از جاى خود برخیزد، در این هنگامباد معده اى صدا دار از خود خارج کرده به سعد گفت: «اقعد حتّى تسمع جواب ما قلت. ما کنتَ عندی قطّ الام منک الآن؛ فهلاّ نصرته؟! و لِمَ قعدتَ عن بیعته؟! فانّی لو سمعتُ من النبیّ(صلىعلیه وآله) مثل الّذی سمعتَ فیه، لکنتُ خادماً لعلیٍّ ما عشت!»؛ (بنشین تا پاسخ سخنت را بشنوى. اکنون نزد من بدتر از تو کسى نیست، پس چرا یاریش نکردى؟! چرا ازبا او خوددارى کردى؟! همانا من اگر سخنى که تو از پیامبر درباره او شنیده اى، شنیده بودم هر آینه تا زنده بودم نوکرى او را مى کردم). سعد گفت: بهسوگند من بر مسندى که تو نشسته اى شایسته ترم.جواب داد: بنو عذره زیر بار تو نمى روند. در میان مردم شایع بوده که سعد [زنا زاده و] پدرش مردى از بنى عذره بوده است.
سوم: سخن ابو بسطام شعبه بن حجّاج درباره این حدیث(11):
هارون برترین فرد امّت موسى بود؛ از این رو براى صیانت این حدیثِ صحیحِ صریح، باید على برترین فرد امّت محمّد(صلىعلیه وآله) باشد؛ زیرا موسى به برادرش هارون گفت: «اُخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَاَصْلِحْ»(12)؛ (جانشین من در میان قومم باش، و (آنها) را اصلاح کن!).
بخش دیگرى ازرا که ابن تیمیّه تکذیب کرده است: جمله: «و سدّ الابواب الاّعلیٍّ» است که مى گوید: این جمله رادر برابر صحیحه ابو سعید، جعل کرده است... .
به نظر مى رسد براى نسبت دادن جعل اینبه شیعه، انگیزه اى جز بى شرمى و گزافه گویى و یاوه گویى و پوشاندن حقایق ثابت با هیاهو و غوغا و جار و جنجال یافت نمى شود؛ زیرا کتاب هاى اهل سنّت به ویژه مسند امامش احمد، در برابر دیدگان او بوده است و آنان در این کتاب ها اینرا با سندهاى گوناگون که برخى صحیح و برخى حسن مى باشد، از جمع کثیرى از اصحاب که تعدادشان به حدّمى رسد، نقل کرده اند؛ مانند:
1 ـ زید بن ارقم؛ وى مى گوید: درِ خانه گروهى از اصحاب به مسجد باز مى شد و راه عبور و مرور آنان از آنجا بود. روزى پیامبر(صلىعلیه وآله) به آنان فرمود: «سدّوا هذه الابواب الاّعلیٍّ»(13)؛ (همه این درها را ببندید به جز درِ خانه على).
2 ـ عبدالله بن عمر بن خطّاب مى گوید: «لقد اُوتی ابن ابی طالب ثلاث خصال، لاََن تکون لی واحده منهنَّ احبُّ الیَّ من حمر النعم: زوّجه رسول الله(صلىعلیه وآله) ابنته فولدت له، و سدّ الابواب الاّ بابه فی المسجد، و اعطاه الرایه یوم خیبر»(14)؛ (سه خصلت به فرزندداده شده که اگر یکى از آنها براى من بود از شتران سرخ موى برایم عزیزتر بود: اوّل: پیامبر خدا(صلىعلیه وآله) دخترش را به همسرى او درآورد و مادر فرزندانش شد. دوم: درهایى که به مسجد باز مى شد همه را بست به جز درِ خانه على. سوم: در جنگ خیبر، پرچم را به دست او سپرد).
3 ـ عمربن خطّاب؛ ابو هریره از عمر نقل کرده است: «لقد اُعطی علیُّ بن ابی طالب ثلاث خصال، لاَن تکون لی خصله منها احبّ الیَّ من ان اُعطى حمر النعم. قیل: و ما هنَّ یا امیر المومنین؟ قال: تزوّجه فاطمه بنت رسول الله، وسکناه المسجد مع رسولیحلُّ له فیه ما یحلُّ له، و الرایه یوم خیبر»(15)؛ (سه خصلت به على بن ابى طالب عطا شده که اگر یکى از آنها به من داده مى شد، از اینکه شتران سرخ موى به من داده شود برایم عزیزتر بود. پرسیدند یا امیر المومنین آنها چیست؟ گفت:او با فاطمه دختر پیامبر خدا، سکونتش در مسجد به همراه پیامبر که هر چه براى پیامبر حلال بود براى او نیز حلال بود، و سپردن پرچم به دست او در جنگ خیبر).
و امّا صحیح دانستندوستىو باز بودن دریچه خانه او به مسجد (حدیث خلّه و خوخه): آن گونه که ابن ابى الحدید در «شرح نهج البلاغه»(16) گفته است: این در برابریاد شده، ساخته و پرداخته شده است؛ وى مى گوید:
حدیثِ بستن درها مخصوص على(علیه السلام) است ولى طرفداران(بکریّه) در آن دست برده و به نامتغییر داده اند.
و نشانه هاى جعل در آن پیداست و بر اهل تحقیق پوشیده نیست؛ به برخى نشانه ها توجّه کنید:
1 ـ دقّت در احادیث مربوطه نشان مى دهد که هدف از بستن درهاى مذکور پاک نگه داشتن مسجد از آلودگى معنوى و ظاهرى بوده است؛ و به همین جهت جنب نباید از آن ها عبور کند، و نیز نباید کسى در آنجا جنب شود. امّا باز گذاشتن در خانه خودش و امیر مومنان(علیه السلام) به خاطر این است که طبقتطهیر، آن دو بزرگوار از هر نوع آلودگى معنوى و ظاهرى پاک مى باشند، حتّىدر آن دو بزرگوار، آلودگى و خباثت معنوى ـ که در مردم عادى ایجاد مى کند ـ ایجاد نمى کند.
براى آگاهى بیشتر از مطلب یاد شده توجّه شما را به پاره اى از روایات جلب مى کنیم:
امیر مومنان(علیه السلام) در حالوارد مسجد مى شد.(17) و در حالاز آن عبور مى کرد.(18) و در حالرفت و آمد مى کرد.(19) و روایت ابو سعید خدرى از پیامبر(صلىعلیه وآله) که حضرت خطاب به على(علیه السلام) مى فرماید: «لا یحلُّ لاحد ان یجنب فی هذا المسجد غیری وغیرک»(20)؛ (جنب شدن در این مسجد براى احدى جز من و تو جایز نیست).
و سخن دیگر پیامبر: «الا لا یحلُّ هذا المسجد لجُنب ولا لحائض الاّ لرسولوعلیّ، و فاطمه، و الحسن، والحسین، الا قد بیّنت لکم الاسماء ان لا تضلّوا»(21)؛ (آگاه باشید که ورود به این مسجد براى جنب و حائض جایز نیست، جز براى پیامبرو على و فاطمه و حسن و حسین. بدانید که من این نام ها را مخصوصاً یاد آور شدم تا گمراه نشوید).
و روشن تر از همه اینها آن است که: باز گذاشتن آن در، و اعطاى اذنى کهبه پیامبرش داده به آنان، همگى طبقتطهیر مى باشد که آنان را از هر گونه رجس و پلیدى پاک مى داند.
2 ـ مقتضاى این روایات آن است که پس از جریان بستن درها، به جز در خانه پیامبر و پسر عمویش، در دیگرى باز نمانَد. امّاباز بودن دریچه ابوبکر، تصریح دارد که غیر از دریچه در آنجا درهایى براى عبور و مرور وجود داشته است، و میان این دو جریان فاصله زیادى وجود دارد.
برخى براى جمع میان احادیثى که بر باز ماندن درِ خانه على دلالت مى کنند، با احادیثى که بر وجود دریچهدلالت مى کنند، توجیهى را به کار بسته و گفته اند: واژه «باب» به معناى درب، در احادیث مربوط به امیر مومنان(علیه السلام) در معناى حقیقى به کار رفته، ولى درمربوط بهدر معناى مجازى به کار رفته، و از «باب» معناى دریچه اراده شده است. و نیز گفته اند(22): وقتى مردم مامور شدند درها را ببندند، همه درها را بستند ولى هر کدام براى خود دریچه و روزنه اى باز کردند و از آنجا وارد مسجد مى شدند و بعداً دستور داده شد که آن را نیز ببندند؛ امّا این توجیهات و جمع ها قابل قبول نیست؛ چون اینها جمع استحسانى و تبرّعى است(23) و هیچ دلیل و شاهدى براى آنها وجود ندارد. بلکه توجّه به هدف و انگیزه بستن درها این توجیهات را ردّ مى کند؛ زیرا هدف از بستن درها این بود که مسجد محل عبور نباشد و آنان از این درها وارد مسجد نشوند، بنابراین چگونه ممکن است در برابر دیدگان پیامبر و بر خلاف دستور او، راه عبور براى خود ایجاد کنند؟! و این کاملاً مخالف با هدف شارع مقدّس و مبغوض او مى باشد؛ از این رو پیامبر حتّى به دو عموى بزرگوار خودو عبّاس که مى خواستند راهى مشترک براى آن دو باقى بگذارد، و یا به عدهّ اى که مى خواستند فقط پنجره اى مشرف بر مسجد باز نمایند، اجازه نداد؛ زیرا حکم واحدى که غرض واحد دارد با تعدّد نامِ موضوع، تغییر پیدا نمى کند. و مجرّد اراده دریچه از واژه «باب»، نه مانع را برطرف مى کند و نه موضوع را تغییر مى دهد.(24)
با این توضیحات روشن می شود که ابن تیمیه نه از روی تحقیق بلکه بخاطر تعصب و دشمنی با علی(علیه السلام) تلاش کرده تا فضائل قطعی حضرت را که بسیاری از اهلهم آنها را پذیرفته اند، انکار کند و با این کار بیشتر اعتبار خود را زیر سوال برده تا این فضائل را.
پی نوشت:

    
تاریخ انتشار: « 1393/02/13 »

مطالب مرتبط

فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 1038