در برابر انجام وظیفه مرا ستایش نکنید!
فهرست موضوعات
جستجو 
«هنگامى که سخن امام(علیه السلام) به آخر جمله بخش گذشته رسید یکى از یارانش (به پا خاست و) با گفتارى طولانى که در آن مدح و ثناى فراوانى نسبت به امام(علیه السلام)بود آن حضرت را ستود، و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد»; (فَأَجابَهُ(علیه السلام) رَجُلٌ مِنْ أصْحابِهِ بِکَلام طَویل، یَکْثُرُ فیهِ الثَّناءَ عَلَیْهِ، وَ یَذْکُرُ سَمْعَهُ وَطاعَتَهُ لَهُ; فَقالَ(علیه السلام):).

در اینکه این شخص چه کسى بود؟ شارحان نهج البلاغه پاسخى به این سؤال نداده اند; ولى مرحوم کلینى در کافى گفتگوى مشروح و مفصّل و بسیار پرمعنایى را که میان این مرد و امیرمؤمنان على(علیه السلام) چند بار ردّ و بدل شده ذکر کرده است. سپس مى گوید: بعد از پایان این کلام، کسى آن مرد را ندید.(1) به همین دلیل مرحوم علامه مجلسى احتمال مى دهد که این مرد حضرت خضر بوده که در موارد حسّاسى به سراغ آن حضرت مى آمد و انجام وظیفه مى کرد و سپس از چشمها پنهان مى شد.

به هر حال این مرد که بود طبق روایت کافى در یکى از سخنانش عرضه مى دارد: «اى امیرمؤمنان! تو امیر ما هستى و ما رعیّت تو. خداوند به وسیله تو ما را از ذلّت خارج کرد و با عزیز ساختن تو غل و زنجیر اسارت را از بندگانش برگرفت. آنچه مى پسندى دستور ده و آنچه اختیار مى کنى امر کن! تو سخنگوى راستگویى هستى و حکمران موفق و زمامدار لایق. ما هرگز نافرمانى تو را جایز نمى شمریم و علم هیچ کس را قابل مقایسه با علم تو نمى دانیم، قدر ومنزلت تو نزد ما بسیار والا و فضل تو بسیار عظیم است».(2)

امام(علیه السلام) پاسخ مشروحى به او داد و او نیز مجدّداً به مدح و ستایش آن امام همام پرداخت و چند بار این قضیه تکرار شد و همان گونه که گفتیم بعد از این مطلب آن مرد ناپدید شد.

به هر حال آنچه در نهج البلاغه آمده است چنین است که امام(علیه السلام) در پاسخ او فرمود: «سزاوار است کسى که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظیم است ـ به موجب آن عظمت ـ همه چیز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند»; (إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللّهِ سُبْحَانَهُ فِی نَفْسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ، أَنْ یَصْغُرَ عِنْدَهُ ـ لِعِظَمِ ذلِکَ ـ کُلُّ مَاسِوَاهُ).

این معنا با توجّه به اینکه ذات خداوند وجودى است بى پایان از هر نظر، و نامحدود از نظر قوّت و قدرت، و ما سوى الله همگى قطره کوچکى در برابر این دریاى عظیم بى کران هستند، کاملا روشن مى شود همان گونه که در خطبه همّام نیز در صفات متقیان آمده است: «عَظُمَ الْخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فی أعْیُنِهِمْ; خداوند در دل آنها به عظمت جلوه کرده، لذا ما سوى الله در چشم آنها حقیر و کوچک است».

کسى که چشم بر چشمه خورشید دوخته، شمع کم نورى در نظر او ناچیز است.

سپس امام(علیه السلام) اضافه مى فرماید: «و از همه سزاوارتر نسبت به این امر کسى است که نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وى فراوان; زیرا هر قدر نعمت خدا بر کسى بیشتر شود حقّش بر او فزونتر مى گردد»; (وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ کَانَ کَذلِکَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَیْهِ، وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَیْهِ، فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَى أَحَد إِلاّ ازْدَادَ حَقُّ اللّهِ عَلَیْهِ عِظَماً).

این سخن در واقع پاسخى است بر ثناخوانى آن مرد علاقه مند به مولا که گمان نکن این سخنان مرا به کبر و غرور وا مى دارد. اوّلا من خدا را به عظمت شناخته ام و ماسوى الله در نظرم خُرد و صغیر است. ثانیاً من مشمول نعمتهاى فراوانى هستم و به همان نسبت باید در برابر ولىّ نعمتم خاضع تر از دیگران باشم.

آنگاه امام(علیه السلام) در تکمیل و تأکید این سخن مى افزاید: «(بدانید!) از بدترین و سخیف ترین حالات زمامداران نزد مردم صالح این است که گمان برده شود آنها دوست دار تفاخرند و کار آنها را بر نوعى برترى جویى حمل کنند، من خوش ندارم که این فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستایش را دوست دارم و از شنیدن آن لذت مى برم. من بحمدالله چنین نیستم»; (وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ(3) حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ، أَنْ یُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ یُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْکِبْرِ، وَ قَدْ کَرِهْتُ أَنْ یَکُونَ جَالَ فِی ظَنِّکُمْ أَنِّی أُحِبُّ الاِْطْرَاءَ(4)، وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ; وَ لَسْتُ ـ بِحَمْدِ اللّهِ ـ کَذلِکَ).

درست است که طبق بعضى از احتمالات، گوینده آن مدح و ثنا حضرت خضر(علیه السلام)بوده و او جز به حق سخن نمى گفته و آنچه درباره امام(علیه السلام) بیان داشته در امام وجود داشته حتى بالاتر از آن; ولى امام(علیه السلام) به این نکته اصولى اشاره مى فرماید که من حتى از ثناى به حق نیز خشنود نیستم، چرا که ممکن است اثر نامطلوبى در شنوندگان داشته باشد و آنها گمان کنند او دوستدار چنین سخنانى است و داراى کبر و فخر و خودبرتربینى است که رابطه امام با امّت را تحت تأثیر نامطلوب خود قرار مى دهد.

سپس مى افزاید: «و به فرض که من (به مقتضاى طبیعت بشرى) مدح و ثنا را دوست مى داشتم، آن را به جهت خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک مى کردم. همان خداوندى که به جهت عظمت و کبریاییش از همه سزاوارتر براى ثنا و ستایش است»; (وَ لَوْ کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ یُقَالَ ذلِکَ لَتَرَکْتُهُ انْحِطَاطاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْکِبْرِیَاءِ).

آنگاه به نکته سومى اشاره مى فرماید که قطع نظر از اینکه من ذاتاً ثناخوانى را ناخوش دارم و اگر آن را دوست مى داشتم به جهت عظمت خداوند که از همه شایسته تر به مدح و ثناست ترک مى کردم، مدح و ثنا باید در برابر کار نیکى باشد که پایان گرفته است در حالى که من هنوز از اداى همه حقوق شما فراغت نیافته ام، مى فرماید: «بسیار مى شود که مردم ستودن افراد را، به جهت تلاشهایشان (در اداى حقوق) شیرین مى شمرند (ممکن است این امر براى شما ایرادى نداشته باشد، ولى من از شما مى خواهم که) مرا با سخنان زیباى خود به جهت اینکه در برابر خداوند و نزد شما از ترس مسئولیت الهى حقوقتان را ادا کرده ام نستایید (چرا که) هنوز از اداى آنها به طور کامل فراغت نیافته ام و واجباتى که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نیامده است»; (وَ رُبَّما اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ، فَلاَ تُثْنُوا عَلَیَّ بِجَمِیلِ ثَنَاء، لاِِخْرَاجِی نَفْسِی إِلَى اللّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّةِ فِی حُقُوق لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، وَ فَرَائِضَ لاَبُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا).

در نسخه موجود در متن بالا «وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّةِ» آمده است که اشاره به خداترسى امام(علیه السلام) در طریق اداى حقوق مردم است; ولى در بعضى از نسخ نهج البلاغه و همچنین در متن کافى «بقیّه» آمده است که مفهومش این است: هنوز بقایایى از حقوق شما بر من باقى مانده که باید در اداى آن بکوشم.

امام(علیه السلام) در این عبارت نهایت بزرگوارى خود را نشان داده، از یک سو بى اعتنایى به ثناخوانى و از سوى دیگر نهایت خضوع در برابر پروردگار و از سوى سوم، اعتراف به عدم اداى حقوق به طور کامل را بیان مى کند، چیزى که در کمتر پیشوایى در طول تاریخ مى توان یافت.
1. کافى، ج 8، ص 355. (روضه کافى).
2. همان مدرک.
3. «اسخف» از ریشه «سخف» بر وزن «قفل» و «سخافت» به معناى ضعف عقل و نادانى است.
4. «اطراء» از ریشه «طراوة» به معناى تر و تازه بودن است و هنگامى که به باب افعال مى رود معناى ثناخوانى و مدح کردن مى یابد. گویى کسى مى خواهد با مدح خود، شخصى را تر و تازه نگهدارد.
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma
آبی
سبز تیره
سبز روشن
قهوه ای