صحنه اى دردناک بعد از جنگ جمل
فهرست موضوعات
جستجو 
همان گونه که گذشت، امام(علیه السلام) این سخن را هنگامى گفت که بعد از پایان جنگ جمل از کنار جسد طلحة بن عبدالله و عبدالرحمن بن عتاب که غریبانه به روى خاک افتاده بودند گذشت.

طلحة بن عبدالله همان طلحه، صحابى معروف پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) است که بعد از کشته شدن عثمان با امام بیعت کرد ولى هنگامى که انتظارات او براى رسیدن به حکومت در بخشى از کشور اسلام برآورده نشد پرچم مخالفت را برافراشت و با زبیر و عایشه هم دست شد و آتش جنگ جمل را برافروخت و خود نیز در آن آتش سوخت.

عبدالرحمن بن عتّاب از صحابه نبود; ولى از تابعان به حساب مى آمد. پدرش عتّاب از کسانى بود که در فتح مکّه مسلمان شد و پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرماندارى سرزمین مکّه را به او سپرد. عتّاب در آن زمان حدود بیست و دو سال داشت و پیامبر به او فرمود: «اگر کسى را از تو لایق تر براى این کار مى دانستم او را بر مى گزیدم» و این امر تا زمان ابوبکر نیز ادامه یافت و اتفاقاً او و ابوبکر هر دو در یک روز از دنیا رفتند. ولى متأسّفانه فرزندش عبدالرحمن با آن سابقه درخشان پدر، از مسیر حق منحرف شد و آلت دست طلحه و زبیر براى رسیدن به خواسته هاى نامشروع آنها شد و سرانجام در جنگ جمل کشته شد و بدن بى جانش در کنار جسم بى جان طلحه در وسط بیابان افتاد.

بعضى گفته اند: هنگامى که عبدالرحمن بن عتّاب در جنگ جمل کشته شد، عقابى کف دست او را با خود برداشت و در سرزمین یمامه افکند و مردم آنجا از انگشترى که در انگشت او بود (و نامش بر او حکّ شده بود) از ماجرا با خبر شدند.

به هر حال امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه اظهار تأسف از کشته شدن طلحه مى کند و مى گوید: «ابومحمد (طلحه) در این مکان غریب مانده است و جسد بى جانش در وسط بیابان افتاده»; (لَقَدْ أَصْبَحَ أَبُو مُحَمَّد بِهذَا الْمَکَانِ غَرِیباً!).

تعبیر به ابومحمد که نشانه یک نوع احترام است و تأسف بر غربت او براى آن است که طلحه سوابق خوبى در اسلام داشت و از یاران برجسته پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)و از مدافعان سرسخت اسلام بود; ولى متأسّفانه جاه طلبى و حب مقام و حسادت او را بر آن داشت که جنگ خونینى بر ضد خلیفه مسلمانان که هم از سوى خدا منصوب بود و هم مردم با او بیعت کرده بودند، به راه اندازد که بیش از هفده هزار نفر از مسلمانان در آن کشته شوند.

سپس در ادامه سخن مى افزاید: «بدانید به خدا قسم، من خوش نداشتم که اجساد قریش در زیر این آسمان بر روى زمین افتاده باشد»; (أَمَا وَ اللّهِ لَقَدْ کُنْتُ أَکْرَهُ أَنْ تَکُونَ قُرَیْشٌ قَتْلَى تَحْتَ بُطُونِ الْکَوَاکِبِ!).

درست است که طلحه و زبیرو مانند آنان، مستحق این مجازات بودند و آتشى افروختند که خود نیز در آن سوختند ولى امام(علیه السلام) با مهر و محبّت و عاطفه خاص خود و با در نظر گرفتن سوابق ایشان، اظهار ناراحتى مى کند که اى کاش در این راه خطا گام نمى نهادند و گرفتار این عاقبت اسفناک نمى شدند. همه اولیاءالله، انبیا و اوصیا ترجیح مى دهند که خطاکاران و حتى جنایتکاران بزرگ، دست از خطا و جنایت بکشند و به صفوف اهل ایمان و صالحان بپیوندند.

آنگاه در ادامه این سخن مى فرماید: «من سزاى «بنى عبد مناف» را دادم (و خون شیعیانم را که به هنگام ورود به بصره و غارت بیت المال ریخته بودند، قصاص کردم) ولى رؤساى قبیله بنى جمح از دست من گریختند»; (أَدْرَکْتُ وَتْرِی(1) مِنْ بَنِی عَبْدِ مَنَاف، وَ أَفْلَتَتْنِی(2) أَعْیَانُ بَنِی جُمَحَ).

در اینکه منظور از «بنى عبد مناف» در اینجا چه اشخاصى هستند، میان مفسّران نهج البلاغه گفت و گو است; بعضى گفته اند منظور طلحه و زبیر و عبدالرحمن است که در بالا اشاره شد.

ابن ابى الحدید در اینجا ایراد کرده که طلحه و زبیر از بنى عبد مناف نبودند و دیگران پاسخ گفته اند که آنها اگر چه از طرف پدر به عبد مناف نمى رسیدند; ولى از طرف مادر از عبد مناف بودند.

مرحوم علاّمه شوشترى در شرح نهج البلاغه خود بر این سخن از دو جهت خرده مى گیرد: نخست اینکه انتساب به قبایل در میان عرب معمولا از طرف پدر است; نه مادر و دیگر اینکه مادر زبیر اگرچه صفیه دختر عبدالمطلب بود و نسب او به عبد مناف منتهى مى شود; ولى مادر طلحه زنى از یمن بود. علاّمه شوشترى بعد از ذکر این دو ایراد، توضیح نداده است که منظور از بنى عبد مناف چه اشخاصى هستند.

ممکن است علاوه بر عبدالرحمن گروهى از بنى عبد مناف در لشکر جمل بوده اند که جنایاتى را مرتکب و سرانجام کشته شده اند; ولى نام آنها به واسطه عدم شهرت در تاریخ نیامده است.

بنى جمح طایفه اى از قریش بودند که آنها نیز در سپاه جمل، شرکت کرده بودند; ولى هنگامى که جنگ را به زیان خود دیدند پا به فرار گذاشتند و تنها دو نفر از آنها کشته شد.

سرانجام در پایان این سخن مى فرماید: «آنها به سوى امرى گردن کشیده بودند که اهلیّت آن را نداشتند و پیش از آنکه به آن برسند گردنهایشان شکسته شد»; (لَقَدْ أَتْلَعُوا(3) أَعْنَاقَهُمْ إِلَى أَمْر لَمْ یَکُونُوا أَهْلَهُ فَوُقِصُوا(4) دُونَهُ!).

این سخن، اشاره به طلحه و زبیر و مانند آنهاست که با وجود امام(علیه السلام) هرگز اهلیّت خلافت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را نداشتند و حتى بدون حضور امام(علیه السلام) نیز شایسته این امر نبودند، چرا که جاه طلبى و دنیاپرستى مانع شایستگى براى رهبرى امت اسلام است.
1. «وَتْر» بر وزن «سطر» و «وِتْر» بر وزن «فطر» به معناى جنایت یا آزارى است که به دیگرى برسانند و به قصاص نیز اطلاق مى شود و در جمله بالا به همین معناست.
2. «افلتتنى» از ریشه «افلات» به معناى رهایى یافتن و گریختن و رها ساختن آمده است و در جمله بالا به معناى فرار کردن است.
3. «اتلعوا» از «اتلاع» به معناى گردن کشیدن، از ریشه «تلع» بر وزن «طرب» به معناى بلند شدن گردن است.
4. «وقصوا» از ریشه «وقص» بر وزن «نقص» به معناى شکستن است.
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma
آبی
سبز تیره
سبز روشن
قهوه ای