داستان اشعث بن قیس منافق
فهرست موضوعات
جستجو 
در بخش گذشته ـ چنان که دیدیم ـ امام(علیه السلام) براى مأیوس کردن همه امتیاز طلبان ناروا از بیت المال مسلمین، داستان تاریخى برادرش عقیل و حدیده محماة را بیان فرمود; داستانى که فرهنگ عدالت اسلامى و مقدّم داشتن ضابطه بر رابطه در آن موج مى زد. سپس در این بخش از خطبه، روى مصداق روشن دیگرى از این قبیل دست مى گذارد و داستان اشعث بن قیس منافق را بیان مى دارد و مى فرماید: «از این شگفت انگیزتر داستان کسى است (اشعث بن قیس منافق) که نیمه شب در خانه را زد و ظرف سرپوشیده اى (پر از حلواى خوش طعم و شیرین) براى من هدیه آورد. معجونى بود که من از آن متنفر شدم. گویى با آب دهان مار یا استفراغ او خمیر شده بود»; (وَ أَعْجَبُ مِنْ ذلِکَ طَارِقٌ(1) طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَة فِی وِعَائِهَا، وَ مَعْجُونَة شَنِئْتُهَا(2)، کَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِیقِ حَیَّة أَوْقَیْئِها).

معروف این است که این کوبنده در همان اشعث بن قیس، رئیس منافقان کوفه بود; شخصى که شبیه عبدالله بن ابىّ، منافق معروف عصر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بود.

امّا اینکه امام(علیه السلام) مى فرماید: من از حلواى لذیذ متنفر بودم و گویى با آب دهان مار عجین شده بود براى آن است که هدف اشعث این بود که قلب امام(علیه السلام) را براى رسیدن به یک غرض دنیوى به خود معطوف دارد. (گاه گفته مى شود او با یکى از مسلمانان به ناحق بر سر آب و ملکى نزاع داشت و پرونده این مخاصمه به دادگاه على(علیه السلام) رسیده بود. شاید این مرد کورباطن مى خواست از این طریق دل امام(علیه السلام) را به خود متوجّه کند و رأى او را بخرد; ولى امام(علیه السلام) با چشم ملکوتى اش باطن حلوا را دید; باطنى که همچون زهر مار بود، زیرا قصد رشوه در آن نهفته شده بود).

واژه «مَلْفُوفَة» گرچه از ریشه «لفّ» به معناى پیچیدن گرفته شده و در اینجا اشاره به ظرفى است که در پارچه اى پیچیده شده بود; ولى چون امام(علیه السلام)مى فرماید این ملفوفه در ظرفى قرار داشت و سپس واژه معجونه را بر آن عطف مى کند. این احتمال وجود دارد که ملفوفه نامى براى نوعى از حلوا بوده که در کوفه حلواى مرغوب و مورد علاقه مردم شناخته مى شد.(3)

بعضى از شارحان نهج البلاغه احتمال داده اند واژه «قىء» به معناى زهر مار است نه استفراغ او، زیرا همچون استفراغ آن را از دهان خود بیرون مى ریزد و تناسب مقام نیز همین را اقتضا مى کند همان گونه که در عرف مى گویند فلان غذا همچون زهرمار بود.

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى افزاید: «به او گفتم: آیا این هدیه است یا زکات یا صدقه؟ که این هر دو بر ما اهل بیت حرام است. او گفت: نه این است و نه آن; ولى هدیه است»; (فَقُلْتُ: أَصِلَةٌ، أَمْ زَکَاةٌ، أَمْ صَدَقَةٌ؟ فَذَلِکَ مُحَرَّمٌ عَلَیْنَا أَهْلَ الْبَیْتِ! فَقَالَ: لاَ ذَا وَ لاَ ذَاکَ، وَ لکِنَّهَا هَدِیَّةٌ).

به یقین زکات بر تمام بنى هاشم حرام است و صدقه که اشاره به انفاقهاى مستحبى است و بنابر قول مشهور بر بنى هاشم حرام نیست ممکن است بر خصوص اهل بیت(علیهم السلام)حرام بوده باشد. بعضى نیز احتمال داده اند که صدقه اشاره به کفارات و صدقات واجبه غیر از زکات باشد که آن هم بر بنى هاشم حرام است.

امّا «صلة» ممکن است به معناى رشوه باشد که در مباحث رشوه قاضى به عنوان «صِلَة القُضاة» تعبیر مى شود و از این جهت به آن «صله» گفته مى شود که رشوه دهنده آن را وسیله اى براى وصول به مقصد نادرست خود قرار مى دهد.

بعضى نیز گفته اند: «صله» به معناى «هدیه» یا جایزه است همان گونه که در مورد جایزه شاعر «صله شاعر» گفته مى شود، بنابراین جمله «لاَ ذَا وَ لاَ ذَاکَ، وَ لکِنَّهَا هَدِیَّةٌ» (نه این و نه آن) اشاره به نفى زکات و صدقه و اثبات هدیه بودن آن است.

این احتمال در تفسیر این عبارت داده شده است که جمله «لا ذا و لاذاک» نفى همه باشد; یعنى هیچ کدام از اینها نیست; نه رشوه و نه زکات و نه صدقه، بلکه هدیه است.

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن، اشعث بن قیس منافق را زیر ضربات شدیدترین سرزنش و توبیخ قرار داده، مى فرماید: «من به او گفتم: زنان بچه مرده بر تو گریه کنند آیا از طریق آیین خدا به سراغ من آمده اى تا مرا بفریبى؟»; (فَقُلْتُ: هَبِلَتْکَ الْهَبُولُ!(4) أَعَنْ دِینِ اللّهِ أَتَیْتَنِی لِتَخْدَعَنِی؟).

اشاره به اینکه تو نیز مانند بسیارى از شیطان صفتان براى اینکه به مقصد نامشروع خود برسى لباس ظاهراً مشروعى بر آن پوشانده اى، نام هدیه بر رشوه گذارده اى به گمان اینکه مى توانى با این ظاهرسازى کسى را که چشمش اعماق وجود را مى بیند بفریبى. آنگاه مى افزاید: «آیا تعادل فکرى خود را از دست داده اى یا جن زده اى یا بر اثر شدت بیمارى هذیان مى گویى؟»; (أَمُخْتَبِطٌ أَنْتَ أَمْ ذُوجِنَّة، أَمْ تَهْجُرُ؟).

اشاره به اینکه هیچ انسان عاقلى باور نمى کند که بتواند کسى مانند على(علیه السلام) را با هدیه اى که در باطن بوى رشوه مى دهد بفریبد و اگر کسى در این میدان وارد شود دلیل بر این است که یا دیوانه بوده و یا بر اثر بیمارى، عقل خود را موقتاً از دست داده است.

«مختبط» از ریشه «خبط» به معناى از دست دادن تعادل است که گاه در مورد تعادل ظاهرى به کار مى رود و گاه درباره تعادل فکرى و در اینجا معناى دوم اراده شده است و تعبیر به «ذُو جِنّة» (جن زده) یا اشاره به وسوسه هاى شیطان است که یکى از جنیان محسوب مى شود و بر اثر این وسوسه ها عقل انسان را مى گیرد و یا اشاره به آن چیزى است که در میان توده مردم مشهور بوده که بعضى افراد دیوانه را به عنوان جن زده به حساب مى آورند.

واژه «تَهْجُر» از ریشه «هَجْر» به معناى هذیان گفتن است، بنابراین فرق میان این سه واضح است; مختبط کسى است که گرفتار نقصان عقلى بوده و تعادل فکرى خود را از دست داده و ذو جنه کسى است که بر اثر عاملى برونى گرفتار نوعى جنون شده و تهجر در مورد کسى گفته مى شود که ذاتاً دیوانه نیست; امّا بر اثر شدت بیمارى به هذیان گفتن دچار شده است.

البتّه این سه واژه وقتى در مقابل هم قرار مى گیرند چنین مفهومى را افاده کنند در حالى که ممکن است هنگامى که هر یک تنهایى به کار برود مفهوم وسیع ترى داشته باشد.

سپس امام(علیه السلام) براى اینکه به او بفهماند تا چه حد گرفتار اشتباه شده و على(علیه السلام)را به تاریکى دیده و او را نشناخته است، اشاره به نکته بسیار مهمى در زمینه عدالت خویش مى کند که شاید از غیر او در طول تاریخ شنیده نشده باشد. این نکته هشدارى است به همه رهبران و حاکمان جوامع بشرى که مى فرماید: «به خدا سوگند اگر اقلیمهاى هفتگانه (روى زمین) با آنچه در زیر آسمانهایش قرار دارد به من داده شود تا خدا را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى کنم هرگز نخواهم کرد»; (وَ اللّهِ لَوْ أُعْطِیتُ الاَْقَالِیمَ السَّبْعَةَ(5) بِمَا تَحْتَ أَفْلاَکِهَا، عَلَى أَنْ أَعْصِیَ اللّهَ فِی نَمْلَة أَسْلُبُهَا جُلْبَ(6) شَعِیرَة مَا فَعَلْتُهُ).

سپس به بیان دلیل آن مى پردازد و مى فرماید: «به یقین دنیاى شما نزد من از برگ درختى در دهان ملخى که در حال جویدن آن باشد پست تر و بى ارزش تر است»; (وَ إِنَّ دُنْیَاکُمْ عِنْدِی لاََهْوَنُ مِنْ وَرَقَة فِی فَمِ جَرَادَة تَقْضَمُهَا(7)).

در تأکید آن مى فرماید: «على را با نعمتهاى فانى دنیا و لذتهاى ناپایدار آن چه کار؟!»; (مَا لِعَلِیٍّ وَ لِنَعِیم یَفْنَى، وَ لَذَّة لاَ تَبْقَى!).

در این چند جمله کوبنده و صریح و گویا، امام(علیه السلام) مى فرماید: هر گاه بزرگ ترین رشوه هاى متصوّر در جهان که همه روى زمین و قصرها و ثروتها و اموال و زرق و برقها باشد به من دهند که کمترین ظلم و ستمى که همان گرفتن پوست جوى (نه دانه جو) از دهان مورچه اى که ظاهراً کوچک ترین جنبنده است انجام دهم، نمى کنم.

بسیارند کسانى که مبالغ کوچک و متوسّط رشوه آنها را تکان نمى دهد; ولى اگر امتیاز مهمّى براى آنها قائل شوند که معادل تمام زندگى آنان یا بیشتر باشد دست و پایشان مى لرزد و مى لغزند. چه کسى مى تواند ادّعا کند که در هیچ حدّى از گرفتن امتیاز در برابر هیچ حدّى از کمترین کار خلاف گرفتار لغزش نخواهد شد؟ امام مى فرماید: من آن شخص هستم و حتّى صریحاً سوگند بر آن یاد مى کند.

دلیلى که امام براى این امر آورده بسیار قابل توجّه است، زیرا امتیازات مادّى براى کسانى اهمیّت دارد که دنیا در نظرشان بزرگ و برجسته است; امّا کسى که در اوج معرفت خدا قرار گرفته و ما سوى الله در نظر او کم ارزش و بى مقدار است و همه دنیا از دیدگاه او همچون برگ درخت نیم جویده اى در دهان ملخى است، دلیلى ندارد که مرتکب عصیان پروردگار و ظلم و ستمى شود.

على(علیه السلام) با چشم حقیقت بین خود به باطن دنیا مى نگرد; او همه این مقامها و مواهب مادى را در حال فنا و زوال مى بیند و چیزى که ارزش آن را ندارد که کسى به آن دل ببندد یا به دل بستنش بیندیشد.

به همین دلیل اگر بخواهیم ظلم و ستم، رشوه خوارى و تعدّى به حقوق ضعیفان از دنیا ریشه کن شود باید در بالا بردن سطح معرفت انسانها نسبت به خدا و نسبت به دنیا تلاش و کوشش کنیم.

در ضمن از این عبارات با دلالت التزامى مى توان فهمید که ظلم و ستم و داورى به ناحق بدترین گناه است که حتّى در برابر به دست آوردن تمام دنیا نباید آن را مرتکب شد.

سرانجام امام(علیه السلام) با جمله اى کوتاه و بیدارکننده که در واقع ناظر به کلّ محتواى خطبه است، سخن خود را پایان مى دهد و مى فرماید: «به خدا پناه مى بریم از خواب رفتن عقل و لغزشهاى قبیح و زشت و در این راه از او یارى مى طلبیم»; (نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ سُبَاتِ(8) الْعَقْلِ، وَ قُبْحِ الزَّلَلِ. وَ بِه نَسْتَعِینُ).

اشاره به اینکه اگر عقل بیدار باشد و لطف خدا یار، انسان گرفتار گناهان بزرگ نمى شود و در دام گناهان کوچک کمتر مى افتد.

این سخن را با نقل دو روایت پایان مى دهیم: حافظ ابونعیم اصفهانى از دانشمندان معروف اهل سنّت در کتاب مشهورش حلیة الاولیاء مى نویسد: «پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام)خطاب کرد و فرمود: «یا عَلی! إِنّ اللهَ قَدْ زَیَّنَکَ بِزینَة لَمْ یُزیِّنِ الْعِبادَ بِزینَة أحَبَّ إلَى اللهِ مِنْها هِی زینَةُ الاْبْرارِ عِنْدَاللهِ تَعالى وَ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیا فَجَعَلَکَ لا تَرزْءُ مِنَ الدُّنْیا شَیْئاً وَلا تَرْزَءُ مِنْکَ الدُّنْیا شَیْئاً; اى على! خداوند تو را به زینتى آراسته که بندگانش به چیزى محبوب تر از آن زینت نیاراسته و آن زینت ابرار و نیکان نزد خداوند متعال است و آن همان زهد و بى اعتنایى به دنیاست; تو را آن گونه قرار داده که تو از دنیا چیزى کم نمى کنى و دنیا چیزى از تو نمى کاهد».(9)

در حدیث دیگرى آمده است که زن شجاعى از شیعیان مخلص على(علیه السلام) به نام «دارمیه حجونیه» در ملاقاتى که با معاویه داشت (و به دنبال او فرستاده بود) در جواب این سؤال معاویه که:

آیا هرگز على(علیه السلام) را دیده اى؟

گفت: آرى به خدا سوگند او را دیدم.

گفت: چگونه او را دیدى؟

گفت: رَأَیْتُهُ لَمْ یَفْتِنُهُ الْمُلْکُ الَّذی فَتَنَکَ وَ لَمْ تَشْغَلْهُ النِّعْمَةُ الَّتی شَغَلَتْکَ; او را چنان دیدم که این حکومتى که تو را فریب داده او را فریب نداده بود، و این نعمتهاى دنیا که تو را مشغول ساخته او را مشغول نساخته بود».(10)
1. «طارق» از ریشه «طروق» و «طرق» به معناى زدن و کوبیدن است و به کسى که شبانه به سراغ دیگرى مى رود «طارق» گفته مى شود، زیرا معمولا در بسته است و باید در را بکوبد و وارد شود.
2. «شنئت» از ریشه «شنئان» بر وزن «نوسان» به معناى بغض و دورى کردن است، بنابراین «شنئت» یعنى آن را دشمن داشتم.
3. شیخ محمد عبده در شرح نهج البلاغه خود به این معنا اشاره کرده و مى گوید: ملفوفه نوعى از حلوا بوده است که اشعث بن قیس به عنوان هدیه خدمت امام(علیه السلام) برد.
4. «هبول» صفت مشبهه است و به معناى زنى است که فرزند براى او باقى نمى ماند و طبعاً بسیار گریه مى کند.
5. اقالیم سبعه، «اقالیم» جمع «اقلیم» به معناى بخشى از جهان یا کشور است و جغرافى دانان قدیم جهان را به هفت اقلیم تقسیم مى کردند و چون نقشه دقیقى از دنیا نداشتند حدّ و حدود این اقلیمهاى هفتگانه دقیق نبود. به هر حال، هفتگانه در تقسیم بندى آنها چنین بود: اقلیم اوّل، هندوستان. دوم، بخشى از کشورهاى عربى و حبشه، سوم، مصر و شام، چهارم، ایران. پنجم، روم. ششم، کشور ترک، هفتم، چین و ماچین. (لغت نامه دهخدا، ماده اقلیم). البتّه ممکن است تقسیم دیگرى از سوى بعضى دیگر از جغرافى دانها ارائه شده باشد و به هر حال نظر امام(علیه السلام) آن است که اگر همه مناطق آباد کره زمین را به من بدهند.
6. «جلب» پوسته اى است که روى دانه گندم یا جو را مى گیرد و به پوسته اى که به هنگام خوب شدن زخم روى آن را مى پوشاند، «جلب» گفته مى شود.
7. «تقضمها» از ریشه «قضم» بر وزن «هضم» به معناى دندان زدن، گاز گرفتن و جویدن است.
8. «سبات» از ریشه «سبت» بر وزن «وقت» به معناى تعطیل کردن به منظور استراحت است; و «سبات» به از کار افتادن و تعطیل شدن اطلاق مى شود و در جمله بالا نیز به همین معناست و اگر در لغت عرب روز شنبه را یوم السبت مى نامند به سبب آن است که این نامگذارى در اصل از یهود گرفته شده که روز شنبه روز تعطیلى آنها بود.
9. شرح نهج البلاغه مرحوم خویى، ج 14، ص 297، چاپ قدیم.
10. کتاب بلاغات النساء، ص 106 مطابق نقل شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، ج 6، ص 541 .
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma
آبی
سبز تیره
سبز روشن
قهوه ای