36 شناخت حق
فهرست موضوعات
جستجو 

حضرت على(علیه السلام) درباره کسانى که از نبرد کردن همراه او خوددارى کردند، مى فرمایند: «خَذَلُوا الْحَقَّ، وَلَمْ یَنْصُرُوا الْباطِلَ; حق را تنها گذاشتند و باطل را نیز یارى نکردند».(1)

این حدیث اشاره به جنگ جمل دارد و قبل از این که حدیث را توضیح دهیم، خلاصه اى از جنگ جمل را بیان مى کنیم:

بعد از قتل عثمان، یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) از مهاجر و انصار با على(علیه السلام) بیعت کردند و امام(علیه السلام) زمام امور را به دست گرفت. امام در دوران حکومت پنج ساله اش با سه گروه سرکش روبه رو شد که یاغى گرى و عصیان آنها حد و مرزى نداشت و خواسته اى جز تجدید اوضاع حکومت عثمان و بذل و بخشش هاى بى جهت او و امضا و تثبیت حکومت افرادى مانند معاویه نداشتند. و امامى که باید وقت شریفش در تربیت افراد و هدایت امّت و تعلیم معارف اسلامى صرف شود، در دفع این سه گروه صرف شد. این سه گروه عبارتند از:

1. ناکثان یا گروه پیمان شکنان که سردمداران این گروه طلحه و زبیر بودند.

2. قاسطان ستمگر، رئیس این گروه معاویه بود که تا پایان عمر امام(علیه السلام) فکر آن حضرت را به خود مشغول ساخت و نبرد صفین بین او و على(علیه السلام) رخ داد که بیش از صد هزار مسلمان خونشان ریخته شد.

3. مارقان یا گروه خارج از دین که همان گروه خوارج هستند; آنها تا پایان نبرد صفّین با على(علیه السلام)بودند ولى بعد بر امام شوریدند و در نهروان حضرت جمعیّت آنان را متفرّق ساخت و سرانجام حضرت به دست یکى از این افراد به شهادت رسید.

اوّلین جریان مخالف، ناکثین بودند که با على(علیه السلام) بیعت کردند و بعد به خاطر دنیاطلبى و جاه و مقام، پیمانشان را شکستند; پیامبر(صلى الله علیه وآله) این سه نبرد را پیشگویى کرده بود «اَمَرَ رسولُ اللهِ(صلى الله علیه وآله) عَلىَّ بنَ اَبى طالب بِقِتالِ الناکثینَ والقاسطینَ والمارقین; پیامبر(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) دستور داد که با سه گروه ناکثین، قاسطین و مارقین پیکار کند».(2)

طلحه و زبیر از سران ناکثین بودند، طلحه فرزند عبیدالله از طایفه بزرگ قریش از قبیله تَیْم و از پیشگامان در اسلام بود و در جنگ هاى زیادى شرکت داشت. او از معدود کسانى بود که در جنگ احد فرار نکرد و حتى دستش در این جنگ آسیب دید پیامبر(صلى الله علیه وآله) در مکّه و در هجرت میان او و زبیر عقد برادرى بست. او دستى گشاده داشت و عائله مندان بنى تیم را تأمین مى کرد و قروض ایشان را مى پرداخت تا جایى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را طلحة الجود یا طلحة الفیّاض نامید و على(علیه السلام)در یکى از خطبه هایش او را به عنوان سخى ترین مردم معرفى کرد. او به شدّت با عثمان مخالف بود و یکى از افراد مؤثّر در قتل عثمان بود.(3)

زبیر فرزند عوّام بن خویلد برادرزاده خدیجه و پسر عمه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امام على(علیه السلام)بود. او افتخار دو هجرت را دارد یکى هجرت به حبشه و دیگر هجرت به مدینه. او در تمام جنگ هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) شرکت کرده بود، و علاقه خاصّى به على(علیه السلام)داشت و زمانى که به خانه على(علیه السلام)هجوم آوردند و حضرت را به مسجد مى بردند، زبیر با شمشیر کشیده به عُمر حمله کرد و به بنى هاشم گفت: «یا مَعْشَرَ بَنى هاشم ایفعلُ هذا بِعلى وَاَنْتُمْ اَحْیاءٌ; اى گروه بنى هاشم، شما زنده اید و با على چنین رفتار مى کنند؟».(4)

زبیر یکى از چهار نفرى است که بعد از چهل شب دعوت على(علیه السلام) و حضرت زهرا(علیها السلام)حاضر شد با سر تراشیده و اسلحه خود با على(علیه السلام) بیعت کند.(5)

امّا با این همه سوابق درخشان مهمترین عوامل که باعث لغزش آنها شد، دنیاپرستى، جاه طلبى و مال دوستى آنها بود. که امام(علیه السلام) در نهج البلاغه خطبه 169 به این مطلب اشاره مى کند: «وَإِنَّمَا طَلَبُوا هذِهِ الدُّنْیَا حَسَداً لِمَنْ أَفَاءَهَا اللّهُ عَلَیْهِ، فَأَرَادُوا رَدَّ الاُْمُورِ عَلَى أَدْبَارِهَا; همانا آنان این دنیا را طلبیدند چون بر آن کس که خدا آن را به او ارزانى داشته حسد ورزیدند و خواستند کار را به گذشته بازگردانند».

طلحه و زبیر به امام(علیه السلام) گفتند: ما با تو بیعت کردیم که در رهبرى با تو شریک باشیم. امام فرمود: شما با من بیعت کردید که مرا در وقت ناتوانى کمک کنید.

زبیر گمان مى کرد که امام(علیه السلام) فرمانروایى عراق را به او واگذار مى کند و طلحه مى پنداشت که حکومت یمن از آن او خواهد بود. امّا چون روش امام(علیه السلام) را در تقسیم بیت المال دیدند و اینکه دیگران را به اداره امور استان ها اعزام مى کند، مأیوس شدند و دست به شورش زدند و نتیجه این شد که طلحه به دست مروان بن حکم کشته شد و زبیر وقتى احساس شکست کرد، تصمیم به فرار به سوى مدینه گرفت و هنگام کناره گیرى از معرکه توسط یکى از یاران احنف بن قیس به نام «عَمْرو بن جُرموز» کشته شد، به این صورت که او را تعقیب کرد و وقتى زبیر در نیمه راه براى نماز ایستاد از پشت سر به او حمله کرد و او را کشت.

آمار کشته ها مختلف ذکر شده که بین 25 و 14 هزار نفر است.(6)

در جنگ جمل مردم سه دسته شدند، عدّه اى اصحاب على(علیه السلام) و در رکاب آن حضرت بودند و عدّه اى همراه طلحه و زبیر و عایشه بودند، و یک عدّه از مقدّس نماها بى طرف بودند افرادى مثل حسن بصرى، سعد وقّاص، عبدالله بن عُمر، محمّد بن سلمه و اسامة بن زید که در جنگ شرکت نکردند. وقتى بعضى از این افراد خدمت حضرت على(علیه السلام) رسیدند فرمود چرا در جنگ شرکت نکردید؟ گفتند: ما دیدیم طلحه و زبیر از اصحاب بافضیلت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و همسر رسول خدا در آن طرف قرار دارند صلاح ندیدیم که در صف مقابل آنها باشیم، امام به آنها فرمود: شما حق را با افراد نشناسید بلکه حق را از ریشه هایش بشناسید، افراد شاید اشتباه کنند، شما ببینید کتاب و سنّت چه مى گویند; یعنى اگر نص معیار باشد پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مرا تعیین کرده و اگر بر فرض هم نصى نباشد، مردم با من بیعت کردند حتّى طلحه و زبیر هم بیعت کردند چگونه مى شود بى طرف باشید.

پس از جنگ جمل، على(علیه السلام) در محلى عبور مى کرد، دید حسن بصرى(7) در آنجا وضو مى گیرد، فرمود: اى حسن، درست وضو بگیر، چرا قناعت مى کنى و وضو را پُرآب نمى گیرى؟ حسن در پاسخ گفت: اى امیرمؤمنان تو دیروز (در جنگ جمل) مسلمانان را کشتى که گواهى به یکتایى خدا و رسالت پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى دادند و نماز مى خواندند و وضوى درست مى گرفتند. على(علیه السلام) فرمود: آنچه دیدى واقع شد، امّا چرا ما را بر ضدّ دشمن یارى نکردى؟ حسن گفت: در روز اوّل جنگ، غسل کردم و خود را معطّر نمودم و اسلحه را برداشتم، ولى در شک بودم که آیا این جنگ صحیح است؟ وقتى که به محل خَریبه رسیدم شنیدم ندا دهنده اى گفت: اى حسن برگرد زیرا «القاتِلُ والمقتولُ فى النّار; قاتل و مقتول هر دو در آتشند»، از ترس آتش جهنّم به خانه برگشتم. در روز دوم نیز براى جنگ حرکت کردم و همین جریان پیش آمد. امام(علیه السلام)فرمود: راست گفتى، آیا مى دانى آن ندا دهنده چه کسى بود؟ حسن گفت: نمى دانم. امام فرمود: او برادرت ابلیس بود و تو را تصدیق کرد که قاتل و مقتول از دشمن، در آتش هستند، حسن گفت: اکنون فهمیدم که قوم (دشمن) به هلاکت رسیدند.(8)

امام(علیه السلام) به حارث هَمدانى فرمود: «إنَّ الحقَّ لا یُعرَفُ بِالرجال، اِعْرِفِ الحقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ; حق با اشخاص شناخته نمى شود، خود حق را بشناس تا پیروان آن را بشناسى».(9)

خداوند در قرآن مثال جالبى براى حق و باطل مى زند و مى فرماید: «(... فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَأَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِى الاَْرْضِ...); سرانجام کف ها به بیرون پرتاب مى شوند، ولى آنچه به مردم سود مى رساند ]= آب یا فلزّ خالص[ در زمین مى ماند».(10)

حق را خداوند تشبیه به آب زلال کرد و باطل را تشبیه به کف روى آب، چرا که حق همیشه مفید و سودمند است، همچون آب زلال که مایه حیات و زندگى است، امّا باطل بى فایده و بیهوده است و همچون کف است که نه هرگز کسى را  سیراب مى کند و نه درختى را مى رویاند، باطل مانند کف رفتنى است، با آرام شدن شرایط محو مى شود و بالانشین و پر سر و صدا ولى تو خالى و بى محتواست، اما حق متواضع است، کم سر و صدا و اهل عمل و پرمحتوا و سنگین است.

امام على(علیه السلام) در خطبه 9 نهج البلاغه در وصف خود و دشمنان خود مى فرماید: آنها رعد و برق نشان دادند، اما پایانش جز سستى و ناتوانى نبود، ولى ما به عکس تا کارى انجام ندهیم رعد و برق نداریم و تا نباریم سیلاب خروشان به راه نمى اندازیم.

حق همیشه متکى به نفس است، اما باطل از آبروى حق مدد مى گیرد و در سایه حق حرکت مى کند و سعى مى کند خود را به لباس او درآورد و از حیثیت او استفاده کند.


1. نهج البلاغه، حکمت 18.
2. المستدرک على الصحیحین، ج 3، ص 139.
3. الجمل شیخ مفید، ص 147.
4. سفینة البحار، مادّه «زبر».
5. آن چهار نفر: سلمان، ابوذر، مقداد و زبیر بودند.
6. فروغ ولایت، ص 417.
7. او یکى از زاهدان هشتگانه معروف بود که زمان على(علیه السلام) تا زمان امام باقر(علیه السلام) را درک کرد، او فردى منحرف و زاهدنماى کج اندیش بود و 89 سال عمر کرد.
8. سفینة البحار، ج 1، ص 262.
9. مجمع البیان، ج 1، ص 211.
10. سوره رعد، آیه 17.

 

12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma
آبی
سبز تیره
سبز روشن
قهوه ای