2. خوشرویى
فهرست موضوعات
جستجو 

امام مى فرماید: خوشرویى دام مودّت است، اگر مى خواهى افراد را به خود جلب کنى، خوشرو باش; آن چیزى که تبلیغات را مؤثّر مى کند، محبّت بین مردم و مبلّغ است. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى فرمایند: اى خاندان عبدالمطلب شما نمى توانید نظر مردم را با بخشیدن مال، جلب کنید، چون مال شما محدود و افراد نامحدود هستند، بلکه آنها را با اخلاق خود جذب کنید.

پیشوایان ما نمونه بارز خوشرویى در جامعه بودند که ذکر حالات آنها درس هاى زیادى براى زندگى ما دارد.

1. در حالات على(علیه السلام) آمده که آن حضرت عازم کوفه بود، یک نفر یهودى با آن حضرت همسفر شد، هنگامى که بر سر دوراهى رسیدند، مرد یهودى با کمال تعجّب دید على(علیه السلام) راه کوفه را رها کرد و از راهى که او عازم بود آمد. عرض کرد: مگر شما نفرمودید قصد کوفه را دارید، پس چرا راه کوفه را رها کردید؟ فرمود: همسفر باید احترام همسفرش را نگه دارد و براى تکمیل آن باید هنگام جدایى مقدارى همسفرش را بدرقه کند. این گونه پیامبر ما به ما دستور داده است. یهودى با تعجّب پرسید آیا این دستور پیامبر شماست؟ فرمود: آرى. یهودى گفت: لابد کسانى که از او پیروى کردند به خاطر این کارهاى بزرگوارانه و اعمال انسانى اوست، من هم گواهى مى دهم که آیین شما حق است. این سخن را گفت و مسلمان شد.(1)

2. در حدیثى آمده: «حَضَرَت امْرأَةٌ عِنْدَ الصِّدِّیقَةِ فاطِمَةَ الزّهراءِ(علیها السلام) فقالت: إنَّ لِی وَالِدَةً ضَعِیفَةً وَقَد لُبِّسَ عَلَیها فی أمْرِ صَلاتِهَا شَیْءٌ وَقَدْ بَعَثَتْنِی إلَیْکِ أسْأَلُکِ. فَأجَابت ها فاطِمَةُ(علیها السلام) عنْ ذِلکَ، فَثَنَّتْ، فأجَابَتْ، فَثَلَّثَتْ، فأجَابَتْ، إلى أنْ عَشَّرَتْ فأجابَتْ، ثُمَّ خَجِلَتْ مِنَ الکَثْرَةِ فَقالَتْ: لاَ أشُقُّ عَلَیْکِ یا ابْنَةَ رَسولِ اللهِ. قالتْ فاطِمَةُ:

هَاتِی وَسَلِی عمّا بَدا لَکِ، أرَأیْتِ مَنِ اکْتُرِی یَوْماً یَصْعَدُ إلى سَطْح بِحِمْل ثقِیل وکِرَاهُ مَاءَةُ ألْفِ دِینار، یَثْقُلُ عَلَیْهِ؟ فقالت: لا. فقالَت: اکْتُرِیْتُ أنا لِکُلِّ مَسْأَلَة بأکْثَرَ مِن مِلْءِ مَا بَیْنَ الثَّرى إلىَ العَرْشِ لُؤْلُؤاً، فأحْرى أنْ لا یَثْقُلَ عَلیَّ; زنى خدمت فاطمه زهرا(علیها السلام) رسید و گفت: مادر پیر و ضعیفى دارم، و در مسائل نمازش مشکل براى او پیش آمده، مرا فرستاده است که از آن سؤال کنم، حضرت پاسخ او را بیان فرمود، ولى آن زن سؤال دیگرى مطرح کرد. حضرت پاسخ داد، براى سومین بار سؤال کرد و پاسخ شنید و این کار را تا ده بار تکرار کرد، و حضرت هر بار پاسخ او را گفت، سپس آن زن گفت: دیگر به شما زحمت نمى دهم اى دختر رسول خدا. حضرت زهرا(علیها السلام)فرمود: هر چه مى خواهى سؤال کن، آیا اگر کسى بر عهده بگیرد که بار سنگینى را از محلّ بلندى بالا ببرد و کرایه آن صد هزار دینار باشد، سنگینى بار، او را زحمت خواهد داد؟ زن عرض کرد: نه، حضرت فرمود: هر سؤالى که تو از من مى کنى و من پاسخ مى گویم، به اندازه فاصله میان زمین و عرش مملوّ از لؤلؤ، پاداش من خواهد بود، به طریق اولى چنین بار بر من سنگین نخواهد بود».(2)

3. «إنّ شامِیّاً رآهُ (الإمام الحسن(علیه السلام)) راکِباً فَجَعَلَ یَلْعَنُهُ والحَسَنُ(علیه السلام) لاَ یَرُدُّ، فَلَمّا فَرغَ أقْبَلَ الحسنُ(علیه السلام) فسَلّمَ عَلَیْهِ وَضَحِکَ فقال: أیّها الشّیخُ أظُنّک غَریباً وَلَعَلَّکَ شَبَّهْتَ فَلَو اسْتَعْتَبْتَنا أعْتَبْناک ولَو سَألْتَنا أعْطَیْناکَ ولَو اسْتَرْشَدْتَنا أرْشَدْنَاکَ ولَو اسْتَحْمَلْتَنا أحْمَلْنَاکَ وإنْ کُنْتَ جائِعاً أشْبَعْناکَ وإن کَنْتَ عُرْیَاناً کَسَوْناکَ وإن کُنْتَ مُحْتاجَاً أغْنَیْناکَ وإنْ کُنْتَ طَرِیداً آوَیْنَاکَ وإنّ کانَ لَکَ حاجَةٌ قَضَیْناها لَکَ، فَلَو حَرّکْتَ رَحْلَکَ إلَیْنا وکَنْتَ ضَیْفَنا إلى وَقْتِ ارْتِحالِک کانَ أعْوَدَ عَلَیکَ، لأنّ لنا مَوْضِعاً رَحْباً وَجاهاً عَرِیضاً وَمالاً کثیراً. فلمّا سَمِعَ الرَّجُلُ کَلامَهُ بَکى ثمّ قالَ: أشْهَدُ أنَّکَ خَلِیفَة اللهِ فی أرْضِهِ، اللهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَل رِسَالَتَهُ، وکُنْتَ أنْتَ وأبوکَ أبْغَضَ خَلْقِ اللهِ إلیَّ والآنَ أنْتَ أحَبُّ خَلْقِ اللهِ إلیَّ، وَحَوَّلَ رَحْلَهُ إلَیْهِ، وکانَ ضَیْفَهُ إلى أنِ ارْتَحَلَ;
روزى یک مرد شامى امام حسن(علیه السلام)را در کوچه هاى مدینه دید که سوار بر مرکب است شروع به لعن و ناسزا به آن حضرت کرد، امام پاسخى به او نمى گفت، هنگامى که از لعن و ناسزا فراغت حاصل کرد، امام رو به او کرد و سلام فرمود و در چهره او خندید و فرمود: اى مرد محترم گمان مى کنم که تو در این دیار غریبى و حقایق بر تو مشتبه شده است هرگاه از ما طلب عفو کنى، تو را مى بخشم و اگر چیزى بخواهى، به تو مى دهم، اگر راهنمایى بخواهى تو را راهنمایى مى کنم، و اگر مرکبى از ما بخواهى در اختیارت مى گذارم، اگر گرسنه اى سیرت مى کنم، و اگر از جایى رانده شده اى پناهت مى دهم، هر حاجتى داشته باشى برآورده مى کنم. و اگر دعوت من را بپذیرى و به خانه من بیایى و میهمان من بشوى، تا موقع حرکت از تو پذیرایى مى کنم;من خانه بزرگى دارم و امکانات زیادى همراه با مال فراوان در اختیار دارم.

هنگامى که آن مرد این سخن محّبت آمیز را شنید گریه کرد و گفت: گواهى مى دهم که تو خلیفة الله در زمین هستى، خدا آگاه تر است که نبوّت را در کدام خاندان قرار دهد. پیش از آن که این محبّت را از شما ببینم تو و پدرت مبغوض ترین خلق خدا در نزد من بودى، و اکنون محبوب ترین بندگان خدا در نظر من هستى، این را گفت و به خانه امام آمد و تا روزى که مى خواست از آنجا برود، میهمان امام بود».(3)

4. «وجاءَهُ (الإمام الحسین(علیه السلام)) رَجُلٌ مِن الأنصارِ یُریدُ أنْ یَسْأَلَهُ حَاجَةً فَقالَ(علیه السلام): یا أخا الأنصارِ صُنْ وَجْهَکَ عَنْ بَذْلِ المَسْأَلَةِ وارْفَعْ حَاجَتَکَ فی رُقْعَة فإنّی آت فیها مَا سَارّکَ إنْ شاءَ اللهُ، فَکَتَبَ: یا أبا عَبدِ اللهِ إنّ لِفُلان علیَّ خَمْسَماءَةِ دِینار وَقَدْ ألَحَّ بی فَکلِّمْهُ یُنْظِرنی إلى مَیْسِرَة، فَلمّا قرأ الحسین(علیه السلام) الرُّقْعَةَ دَخَلَ إلى مَنْزِلِه فأخْرَجَ صُرَّةً فیها ألْفُ دِینار وقال(علیه السلام) له: أمّا خَمْسُماءَة فَاقْضِ بها دَیْنَکَ وأمّا خَمْسُماءَة فَاسْتَعِنْ بِها عَلى دَهْرِک وَلا تَرْفَعْ حَاجَتَکَ إلاّ إلى أحَدِ ثَلاثَة: إلى ذِی دِیْن أو مُروءَة أو حَسَب فَأمّا ذُو الدِّیْنِ فَیَصُونُ دِیْنَهُ وأمّا ذو المُروءَةِ فَإنَّهُ یَسْتَحِی لِمُروءَتِه وأمّا ذو الحَسَبِ فَیَعْلَمُ أنّکَ لم تُکْرِم وَجْهَکَ أنْ تَبْذُلَهُ لَهُ فِی حاجَتِک فَهُوَ یَصونُ وَجْهَکَ أنْ یَرُدُّکَ بِغَیْرِ قَضاءِ حَاجَتِکَ; پیرمردى از انصار خدمت امام حسین(علیه السلام)آمد و حاجتى داشت. امام فرمود: «آبروى خود را حفظ کن از اینکه بخواهى آشکارا از من تقاضا کنى، حاجتت را در کاغذى بنویس و به من ده و من کار خود را انجام مى دهم». او نامه اى نوشت: «اى ابا عبدالله، فلان کس پانصد دینار از من طلبکار است و از من مى طلبد از او بخواهید که به من مهلت دهد تا توانایى پیدا کنم». هنگامى که امام حسین(علیه السلام) نامه او را خواند داخل منزل شد، کیسه اى آورد که در آن هزار دینار بود (هزار مثقال طلا) فرمود: پانصد دینار را براى اداى دین به تو دادم و با پانصد دینار دیگر مشکلات زندگانیت را حل کن و هرگاه خواستى تقاضا کنى از یکى از سه کس تقاضا کن، یا فرد دین دار، یا صاحب شخصیت، یا بزرگ زاده اى; چرا که دین دار، دینش سبب مى شود که آبروى تو را حفظ کند، و انسان با شخصیت به خاطر شخصیتش شرم مى کند که حاجتت را انجام ندهد، و بزرگ زاده مى داند که تو بى جهت از او خواهش نکرده اى، لذا آبروى تو را حفظ مى کند و تقاضاى تو را بى جواب نمى گذارد».(4)

5. مردى از دشمنان اهل بیت(علیهم السلام) نزد امام سجاد(علیه السلام) آمد و حضرت را ناسزا و دشنام داد، امام در جواب چیزى نفرمود، وقتى آن مرد رفت، امام به حاضران فرمود: اکنون دوست دارم با من بیایید برویم نزد آن مرد، تا جواب مرا از دشنام او بشنوید، عرض کردند اى کاش جواب او را همان اوّل مى دادید، حضرت حرکت کرد در حالى که آیه (الْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ)(5) را مى خواند. راوى این حدیث مى گوید: از خواندن این آیه دانستیم که امام در نظر ندارد که برخورد تندى با او کند. هنگامى که به در خانه او رسیدند، حضرت از پشت در صدا زد، فرمود: بگویید: على بن الحسین است. هنگامى که آن مرد متوجّه شد که امام با جماعتى در خانه او آمدند، وحشت کرد و خود را براى شرّ و ناراحتى آماده کرد، هنگامى که حضرت او را دید فرمود: اى برادر تو نزد ما آمدى و چنین و چنان گفتى، هرگاه بدى هایى که به من نسبت دادى راست باشد از خدا مى خواهم که مرا بیامرزد، و اگر دروغ گفتى و تهمت زدى از خدا مى خواهم که تو را بیامرزد. آن مرد از این بزرگوارى و خوش رفتارى شرمنده شد پیشانى امام را بوسید و گفت آنچه من گفتم در تو نیست، و من به این بدى ها سزاوارترم.(6)

6. مردى از اهل شام در مدینه منزلى خرید و غالباً به مجلس امام باقر(علیه السلام)مى آمد و مى گفت: اشتباه نشود من به خاطر محبّت و دوستى به منزل شما نمى آیم، بلکه در روى زمین، کسى از شما اهل بیت(علیهم السلام) نزد من مبغوض تر نیست، و مى دانم دشمنى با شما اطاعت خدا و اطاعت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) است، ولى چون تو داراى فضائل و علوم مختلف همراه با فصاحت بیان هستى، از سخنانت خوشم مى آید لذا به مجلس تو مى آیم.

امام فرمود: «لَنْ تَخْفى عَلَى اللهِ خافِیَةٌ; چیزى بر خدا پنهان نیست».

مدّتى گذشت، به امام خبر دادند که مرد شامى بیمار شده، مرد شامى به بازماندگانش سفارش کرده بود، هنگامى که من مُردم نزد محمّد بن على الباقر(علیه السلام)بروید و از او بخواهید که بر من نماز بگذارد، و به او بگویید که من چنین وصیتى کردم. صبحگاهان بود که به امام خبر دادند او از دنیا رفته و چنین وصیّتى کرده است ـ در حالى که امام(علیه السلام) در مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله) مشغول تعقیب نماز صبح بود ـ امام فرمود: عجله نکنید تا من بیایم، سرزمین شام سرزمین سرد، و حجاز، منطقه گرم است، ممکن است این شخص گرمازده شده باشد، امام دو رکعت نماز خواند و دست به دعا برداشت، و مدّتى دعا کرد. سپس برخاست و به منزل آن مرد شامى آمد و با صداى بلند آن مرد را صدا زد. مرد شامى گفت: «لَبّیکَ یَابنَ رَسُولِ اللهِ» حضرت او را نشاند و تکیه به چیزى داد، غذاى رقیقى براى او طلب کرد، و به او نوشاند، سپس فرمود: سینه و شکم او را خنک کنید آنگاه حضرت بازگشت، چیزى نگذشت که مرد شامى از بیمارى خوب شد، خدمت امام آمده گفت: عرض خصوصى دارم. حضرت مجلس را خلوت کرد، مرد شامى عرض کرد: من شهادت مى دهم که تو حجّت خدا بر خلقى، و هر کس راهى جز راه شما برود گمراه و زیان کار است. حضرت فرمود: مگر چه شده؟ عرض کرد: شکى ندارم که روح مرا قبض کردند و مرگ را با چشم خود دیدم ناگاه صدایى شنیدم که مى گفت روح او را به تنش بازگردانید چون محمد بن على(علیه السلام) از ما درخواست کرده است.(7)

این موارد که ذکر کردیم گوشه هایى از سیره پیشوایان دین ما بود که با خوشرویى و حسن خلق حتّى دشمنان را به خودشان جذب مى کردند و این درسى است براى همه ما که در زندگى خودمان این گونه باشیم.

در مقابل اگر انسان در زندگى بدخلق و خشن باشد باعث نفرت و انزجار دیگران از او خواهد بود و این گونه افراد در جامعه منزوى هستند و لذا در روایات ما شدیدترین تعبیرات درباره سوء خلق آمده:

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى فرمایند: «إیّاکُم وسُوءُ الْخُلْقِ فَاِنَّ سُوءَ الْخُلْقِ فِى النّارِ لا مُحالَةَ; از بداخلاقى بپرهیزید که این عمل سرانجام در آتش است».(8)

حضرت على(علیه السلام) فرموده است: «اَشَدُّ الْمَصائِبِ سُوْءُ الخُلْقِ; شدیدترین مصیبت ها اخلاق بد است».

و همچنین فرموده اند: «لا عَیْشَ لِسَیِّءِ الخُلْقِ; انسان بداخلاق زندگى ندارد».(9)


1. سفینة البحار، مادّه «خلق».
2. بحارالانوار، ج 2، ص 3.
3. بحارالانوار، ج 43، ص 344.
4. اخلاق در قرآن، ج 3، ص 154. به نقل از تحف العقول، ص 178.
5. سوره آل عمران، آیه 134.
6. منتهى الآمال، ج 2، ص 4.
7. منتهى الآمال، ج 2، ص 63.
8. بحارالانوار، ج 68، ص 383.
9. شرح غرر، ج 6، ص 400.

 

12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma
آبی
سبز تیره
سبز روشن
قهوه ای