شأن نزول:
فهرست موضوعات
جستجو 


براى آیات فوق، شأن نزول مفصلى در کتب تاریخ و حدیث و تفسیر آمده است، که خلاصه آن چنین است: بعد از غزوه «بنى المصطلق» (جنگى که در سال ششم هجرت در سرزمین «قدید» واقع شد).
دو نفر از مسلمانان، یکى از طایفه «انصار» و دیگرى از «مهاجران» به هنگام گرفتن آب از چاه با هم اختلاف پیدا کردند، یکى قبیله «انصار» را به یارى خود طلبید، و دیگرى «مهاجران» را، یک نفر از مهاجران به یارى دوستش آمد، و «عبداللّه بن ابى» که از سرکرده هاى معروف منافقان بود، به یارى مرد انصارى شتافت، و مشاجره لفظى شدیدى در میان آن دو درگرفت.
«عبداللّه بن ابى»، سخت خشمگین شد، و در حالى که جمعى از قومش نزد او بودند گفت: «ما این گروه مهاجران را پناه دادیم و کمک کردیم اما کار ما شبیه ضرب المثل معروفى است که مى گوید: سَمِّنْ کَلْبَکَ یَأْکُلْکَ!: «سگت را فربه کن تا تو را بخورد»! وَ اللّهِ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ: «به خدا سوگند اگر به «مدینه» بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون خواهند کرد» و منظورش از عزیزان، خود و اتباعش بود، و از ذلیلان مهاجران.
سپس، رو به اطرافیانش کرده گفت: این نتیجه کارى است که شما بر سر خودتان آوردید، این گروه را در شهر خود جاى دادید، و اموالتان را با آنها قسمت کردید، هرگاه باقیمانده غذاى خودتان را به مثل این مرد (اشاره به مرد مهاجرى که طرف دعوى بود) نمى دادید، بر گردن شما سوار نمى شدند، از سرزمین شما مى رفتند، و به قبائل خود ملحق مى شدند!
در اینجا «زید بن ارقم» که در آن وقت جوانى نوخاسته بود، رو به «عبداللّه بن ابى» کرده گفت: به خدا سوگند! ذلیل و قلیل توئى! و محمّد(صلى الله علیه وآله) در عزت الهى و محبت مسلمین است، و به خدا قسم! من بعد از این تو را دوست ندارم، «عبداللّه» صدا زد: خاموش باش! تو باید بازى کنى اى کودک! «زید بن ارقم» خدمت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمد و ماجرا را نقل کرد.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) کسى را به سراغ «عبداللّه» فرستاد، فرمود: این چیست که براى من نقل کرده اند؟
«عبداللّه» گفت: به خدائى که کتاب آسمانى بر تو نازل کرده، من چیزى نگفتم! «زید» دروغ مى گوید.
جمعى از انصار که حاضر بودند، عرض کردند: اى رسول خدا(صلى الله علیه وآله)«عبداللّه» بزرگ ما است، سخن کودکى از کودکان را بر ضد او نپذیر، پیامبر عذر آنها را پذیرفت، در اینجا طائفه انصار «زید بن ارقم» را ملامت کردند.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) دستور حرکت داد، یکى از بزرگان «انصار» به نام «اسید» خدمتش آمده عرض کرد: اى رسول خدا! در ساعت نامناسبى حرکت کردى، فرمود: بله، آیا نشنیدى رفیقتان «عبداللّه» چه گفت؟ او گفته است: هر گاه به «مدینه» بازگردد، عزیزان، ذلیلان را خارج خواهند کرد.
«اسید» عرض کرد: تو اى رسول خدا! اگر اراده کنى او را بیرون خواهى راند، و اللّه تو عزیزى و او ذلیل است، سپس عرض کرد: یا رسول اللّه! با او مدارا کنید.
سخنان «عبداللّه بن ابى» به گوش فرزندش رسید، خدمت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)آمده عرض کرد: شنیده ام مى خواهید پدرم را به قتل برسانید، اگر چنین است به خود من دستور دهید، سرش را جدا کرده براى شما مى آورم! زیرا مردم مى دانند کسى نسبت به پدر و مادرش از من نیکوکارتر نیست، از این مى ترسم دیگرى او را به قتل برساند، و من نتوانم بعد از آن به قاتل پدرم نگاه کنم، و خداى ناکرده او را به قتل برسانم و مؤمنى را کشته باشم و به دوزخ بروم!.
پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود مسأله کشتن پدرت مطرح نیست، مادامى که او با ما است با او مدارا و نیکى کن.
پس از آن پیامبر(صلى الله علیه وآله) دستور داد: تمام آن روز و تمام شب را لشکریان به راه ادامه دهند، فردا هنگامى که آفتاب بر آمد، دستور توقف داد، لشکریان بسیار خسته شده بودند همین که سر بر زمین گذاشتند به خواب عمیقى فرو رفتند (و هدف پیغمبر این بود که مردم ماجراى دیروز و حرف «عبداللّه بن ابى» را فراموش کنند...) .
سرانجام پیامبر(صلى الله علیه وآله) وارد «مدینه» شد، «زید بن ارقم» مى گوید: من از شدت اندوه و شرم، در خانه ماندم و بیرون نیامدم، در این هنگام سوره «منافقین» نازل شد، «زید» را تصدیق، و «عبداللّه» را تکذیب کرد، پیامبر(صلى الله علیه وآله)گوش زید را گرفت و فرمود: اى جوان! خداوند سخن تو را تصدیق کرد، همچنین آنچه را به گوش شنیده بودى و در قلب حفظ نموده بودى، خداوند آیاتى از قرآن را درباره آنچه تو گفته بودى نازل کرد .
در این هنگام، «عبداللّه ابى» نزدیک «مدینه» رسیده بود، وقتى خواست وارد شهر شود پسرش آمد و راه را بر پدر بست، گفت: واى بر تو! چه مى کنى؟
پسرش گفت: به خدا سوگند جز به اجازه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نمى توانى وارد «مدینه» شوى و امروز مى فهمى عزیز و ذلیل کیست؟!!
«عبداللّه» شکایت پسرش را خدمت رسول خدا فرستاد، پیامبر (صلى الله علیه وآله) به پسرش پیغام داد: بگذار پدرت داخل شهر شود، فرزندش گفت : حالا که اجازه رسول خدا آمد مانعى ندارد.
«عبداللّه» وارد شهر شد، اما چند روزى بیشتر نگذشت که بیمار گشت و از دنیا رفت! (و شاید دق مرگ شد)
هنگامى که این آیات نازل شد، و دروغ «عبداللّه» ظاهر گشت، بعضى به او گفتند: آیات شدیدى درباره تو نازل شده خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) برو تا براى تو استغفار کند، «عبداللّه» سرش را تکان داد گفت: به من گفتید: ایمان بیاور، آوردم، گفتید: زکات بده، دادم، چیزى باقى نمانده که بگوئید براى محمد(صلى الله علیه وآله) سجده کن! و در اینجا آیه «وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا» نازل گردید.(1)

* * *


1 ـ «مجمع البیان»، ذیل آیات مورد بحث ـ «کامل ابن اثیر»، جلد 2، صفحه 192 ـ «سیره ابن هشام»، جلد 3، صفحه 302 (با کمى تفاوت).
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma
آبی
سبز تیره
سبز روشن
قهوه ای