واى بر عیبجویان و غیبت کنندگان!
فهرست موضوعات
جستجو 

این سوره، با تهدیدى کوبنده آغاز مى شود، مى فرماید: «واى بر هر عیبجوىِ مسخره کننده اى»! (وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَة لُمَزَة).
آنها که با نیش زبان و حرکات دست و چشم و ابرو در پشت سر و پیش رو، دیگران را استهزاء کرده، یا عیبجوئى و غیبت مى کنند، یا آنها را هدف تیرهاى طعن و تهمت قرار مى دهند.
«هُمَزَة» و «لُمَزَة» هر دو صیغه مبالغه است،(1) اولى از ماده «همز» در اصل به معنى «شکستن» است و از آنجا که افراد عیبجو و غیبت کننده شخصیت دیگران را درهم مى شکنند، به آنها «همزة» اطلاق شده.
و «لُمَزَة» از ماده «لمز» (بر وزن رمز) در اصل، به معنى غیبت کردن و عیبجوئى نمودن است.
در این که: آیا این دو واژه به یک معنى است، و اشاره به غیبت کنندگان و عیبجویان مى کند؟ یا در میان این دو فرقى است؟ مفسران احتمالات زیادى داده اند:
بعضى آنها را به یک معنى گرفته اند، و بنابراین، ذکر این دو با هم براى تأکید است.
ولى، بعضى گفته اند: «همزه» به معنى غیبت کننده و «لمزه» به معنى عیبجو است.
بعضى دیگر، «همزه» را به معنى کسانى که با اشارت دست و سر عیبجوئى مى کنند و «لمزه» را به معنى کسانى که با زبان این کار را انجام مى دهند، دانسته اند.
بعضى «اولى» را اشاره به عیبجوئى روبرو، و «دومى» را به عیبجوئى پشت سر مى دانند.
بعضى، اولى را به معنى عیبجوئى آشکار، و دومى را عیبجوئى پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمرده اند.
و گاه گفته شده: هر دو به معنى کسى است که مردم را با القاب زشت و زننده یاد مى کند.
و بالاخره، در سخنى از «ابن عباس» آمده است: هُمُ الْمَشّائُونَ بِالنَّمِیمَةِ، الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّةِ، الْنّاعِتُونَ لِلْنّاسِ بِالْعَیْبِ:
«آنها کسانى هستند که سخن چینى مى کنند، میان دوستان جدائى مى افکنند، و مردم را با عیوب توصیف مى کنند».(2)
گویا «ابن عباس» این سخن را از حدیثى که از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده است استفاده کرده، آنجا که فرمود: أَ لا أُنَبِّئُکُمْ بِشِرارِکُمْ؟ قالُوا: بَلى یا رَسُولَ اللّهِ(صلى الله علیه وآله)، قالَ: الْمَشّائُونَ بِالنَّمِیمَةِ، الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّةِ، الْباغُونَ لِلْبُرَآءِ الْمَعایِبَ:
«آیا شما را از شریرترین افراد خبر دهم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: آنها که بسیار سخن چینى مى کنند، در میان دوستان جدائى مى افکنند، و براى افراد پاک و بى گناه در جستجوى عیوبند».(3)
ولى از مجموع کلمات ارباب لغت استفاده مى شود که: این دو واژه به یک معنى است، و مفهوم وسیعى دارد که هر گونه عیبجوئى و غیبت و طعن و استهزاء به وسیله زبان و علائم و اشارات و سخن چینى و بدگوئى را شامل مى شود.
به هر حال، تعبیر به «وَیْل» تهدید شدیدى است نسبت به این گروه، و اصولاً آیات قرآن، موضعگیرى سختى در برابر این گونه افراد نموده، و تعبیراتى دارد که درباره هیچ گناهى مانند آن دیده نمى شود، مثلاً بعد از آن که منافقان کوردل را به خاطرِ سخریه مؤمنان به عذاب الیم تهدید مى کند، مى فرماید: اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّه لَهُمْ: «چه براى آنها استغفار کنى و چه نکنى، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار کنى خداوند آنها را هرگز نمى بخشد».(4)
شبیه همین معنى، درباره منافقانى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را استهزا مى کردند در سوره «منافقون»، آیه 5 آمده است.
اصولاً، آبرو و حیثیت اشخاص از نظر اسلام بسیار محترم است، و هر کارى که موجب تحقیر مردم گردد، گناه بزرگى است، در حدیثى از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله)آمده است: أَذَلُّ النّاسِ مَنْ أَهانَ النّاسَ: «ذلیل ترین مردم کسى است که به مردم توهین کند»!.(5)-(6)

* * *

سپس، به سرچشمه این عمل زشت (عیبجوئى و استهزاء) که غالباً از کبر و غرورِ ناشى از ثروت مایه مى گیرد، پرداخته، مى افزاید: «همان کسى که مال را جمع آورى و شماره کرده بى آن که حساب مشروع و نامشروع آن را بنماید» (الَّذی جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ).
آن قدر به مال و ثروت علاقه دارد، که پیوسته آنها را مى شمرد، و از برق درهم و دینار، و پول هاى دیگر، لذت مى برد و شادى مى کند.
هر درهم و دینارى براى او بتى است، نه تنها شخصیت خویش که تمام شخصیت ها را در آن خلاصه مى بیند، و طبیعى است چنین انسان گمراه و ابلهى، مؤمنان فقیر را پیوسته به باد سخریه بگیرد.
«عَدَّدَه» در اصل، از ماده «عدّ» به معنى شمارش است، بعضى نیز احتمال داده اند: از «عُدّه» (بر وزن غده) به معنى آماده کردن این اموال و ذخیره نمودن براى مشکلات و روز مبادا است.
بعضى نیز، آن را به امساک و نگهدارى تفسیر نموده اند.
ولى معنى اول از همه ظاهرتر است.
به هر حال، آیه ناظر به ثروت اندوزانى است که مال را نه به عنوان یک وسیله، بلکه به عنوان یک هدف مى نگرند، و در جمع آورى آن هیچ قید و شرطى قائل نیستند، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق دیگران، از طریق شرافتمندانه و یا طرق پست و رذیلانه آن را جمع آورى مى کنند، و آن را تنها نشانه عظمت و شخصیت مى دانند.
آنها، مال را براى رفع نیازهاى زندگى نمى خواهند، و به همین دلیل، هر قدر بر اموالشان افزوده شود، حرصشان بیشتر مى گردد، و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع، نه تنها مذموم نیست، بلکه در قرآن مجید، گاهى از آن به عنوان «فضل اللّه» تعبیر شده، آنجا که مى فرماید: «وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ»(7) و در جاى دیگر از آن تعبیر به خیر مى کند: کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ: «بر شما مقرر شده که وقتى مرگ یکى از شما فرا رسد اگر خیرى از خود به یادگار گذارده وصیت کند».(8)
چنین مالى مسلماً نه مایه طغیان است، نه وسیله تفاخر، نه بهانه استهزاى دیگران، اما مالى که معبود است و هدف نهائى است، و صاحبان آن را همچون «قارون» دعوت به طغیان مى کند، ننگ است و ذلت، مصیبت است و نکبت، و مایه دورى از خدا و خلود در آتش دوزخ است.

* * *

و غالباً جمع آورى کمیّت زیادى از این مال جز با آلودگى هاى فراوان ممکن نمى شود.
لذا در حدیثى از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) مى خوانیم: لا یَجْتَمِعُ الْمالُ اِلاّ بِخَمْسِ خِصال: بُخْل شَدِیْد، وَ أَمَل طَوِیْل، وَ حِرْص غالِب، وَ قَطِیْعَةِ رَحِم، وَ اِیْثارِ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَةِ: «مال، جز با پنج خصلت در یک جا جمع نمى شود: بخل شدید، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب، قطع رحم، و مقدم داشتن دنیا بر آخرت».(9)
زیرا کسانى که سخاوتمندند و گرفتار آرزوهاى دور و دراز نیستند، مراقب حلال و حرامند، به ارحام خود کمک مى کنند، و غالباً اموال نزد آنها جمع نمى شود، هر چند درآمدشان زیاد باشد.

* * *

در آیه بعد، مى افزاید: «این انسان زراندوز و مال پرست گمان مى کند اموالش سبب جاودانگى او است» (یَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ).(10)
جالب این که: «أَخْلَد» در اینجا به صورت «فعل ماضى» آمده، یعنى او گمان مى کند، اموالش او را به صورت یک موجود جاودانه در آورده است، نه مرگ مى تواند به سراغ او آید، نه بیمارى ها و حوادث جهان مشکلى براى او ایجاد مى کند; چرا که مشکل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و این مشکل گشا را در دست دارد.
چه پندار غلط و خیال خامى؟ اموالى که آن قدر در اختیار «قارون» بود که کلید گنج هایش را چندین مرد زورمند به زحمت برمى داشت، ولى به هنگام حمله عذاب الهى، نتوانستند مرگ او را ساعتى به تأخیر اندازند، و خداوند او و گنج هایش را در یک لحظه با یک زمین لرزه مختصر در زمین فرو برد: «فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْض».(11)
اموالى که نمونه کاملش در دست «فراعنه مصر» بود، ولى به مصداق کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّات وَ عُیُون * و زُرُوع وَ مَقام کَریم * وَ نَعْمَة کانُوا فیها فاکِهین: «چه بسیار باغ ها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند * و زراعت ها و قصرهاى جالب و گران قیمت * و نعمت هاى فراوان دیگر که در آن متنعم بودند»،(12) ولى، همه اینها به آسانى در عرض ساعتى به دیگران رسید: «کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِیْنَ».(13)
لذا، در قیامت که پرده ها کنار مى رود، آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فریادشان بلند مى شود: ما أَغْنى عَنِّی مالِیَهْ * هَلَکَ عَنِّی سُلْطانِیَه: «مال و ثروتم هرگز مرا بى نیاز نکرد * قدرت من نیز از دست رفت».(14)
اصولاً، انسان از فنا و نیستى متنفر است، و طرفدار خلود و جاودانگى است، و همین علاقه درونى به ما در مباحث معاد کمک مى کند، که بدانیم انسان براى جاودانگى آفریده شده است، و الاّ غریزه عشق به جاودانگى در او نبود.
ولى، این انسان مغرور، خودخواه و دنیاپرست، گاه، جاودانگى خود را در امورى مى بیند که درست مایه فنا و نیستى او است، فى المثل: مال و مقام را که غالباً دشمنان بقاى او هستند، وسیله جاودانگى مى شمرد.
از این بیان روشن شد: پندار جاودانگى به وسیله مال، دلیلى براى جمع مال، و جمع مال نیز عاملى براى استهزاء و سخریه دیگران در نظر این کوردلان محسوب مى شود.

* * *

قرآن، در پاسخ این گروه مى فرماید: «چنان نیست که او مى پندارد» (کَلاّ).
«بلکه به زودى با کمال ذلت و حقارت در آتشى خرد کننده پرتاب مى شود»! (لَیُنْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ).

* * *

بعد «حُطَمَة» را چنین تفسیر مى کند: «و تو چه مى دانى حطمه چیست»؟! (وَ ما أَدْراکَ مَا الْحُطَمَةُ).

* * *

«آتش برافروخته الهى است» (نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ).

* * *

«آتشى که از دل ها سرمى زند» و نخستین جرقه هایش در قلوب ظاهر مى شود! (الَّتی تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ).
«لَیُنْبَذَنَّ» از ماده «نبذ» (بر وزن سبز) به گفته «راغب» در «مفردات» در اصل، به معنى دور انداختن چیزى به خاطر حقارت و بى ارزشى آن است.
یعنى خداوند، این مغروران خودخواه خود برتربین را در آن روز، به صورت موجوداتى ذلیل و بى ارزش در آتش دوزخ پرتاب مى کند، تا نتیجه کبر و غرور خود را ببینند.
«حُطَمَه» صیغه مبالغه از ماده «حطم» به معنى درهم شکستن چیزى است، و این نشان مى دهد که آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شکند، ولى از بعضى از روایات استفاده مى شود: «حطمه» نام تمام جهنم، نیست بلکه نام بخش فوق العاده سوزانى از آن است.(15)
فهم این معنى که آتش به جاى سوزاندن، اعضا را درهم بشکند شاید در گذشته مشکل بود، ولى امروز که مسأله شدت تأثیر امواج انفجار بر همه ما واضح شده، که چگونه ممکن است امواج ناشى از یک انفجار مهیب، نه تنها انسان ها، بلکه میله هاى محکم آهن و ستون هاى عظیم ساختمان ها را درهم بشکند، مطلب عجیبى نیست.
تعبیر به نارُ اللّهِ: «آتش الهى» دلیل بر عظمت آن است و تعبیر به «مُوَقَدة» دلیل بر فروزان بودن همیشگى آن است.
عجیب این که: این آتش بر خلاف تمام آتش هاى دنیا، که نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى کند، اول بر دل ها شراره مى زند، و درون را مى سوزاند، نخست قلب را، و بعد مغز و استخوان را، و سپس به خارج سرایت مى کند.
این چه آتشى است که اولین جرقه هایش بر دل آدمى ظاهر مى شود؟ این چه آتشى است که درون را قبل از برون مى سوزاند؟ همه چیز قیامت عجیب است و با این جهان تفاوت بسیار دارد، حتى درگیرى آتش سوزانش!.
چرا چنین نباشد؟ در حالى که قلب هاى آنها کانون کفر و کبر و غرور بود و مرکز حبّ دنیا و ثروت و مال.
چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هر چیز بر قلوب آنها مسلط نشود، در حالى که آنها دل مؤمنان را در این دنیا با سخریه ها و عیبجوئى و غیبت و تحقیر سوزاندند، عدالت الهى ایجاب مى کند که آنها کیفرى همانند اعمالشان را ببینند.

* * *

در آخرین آیات این سوره، مى فرماید: «این آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است»! (إِنَّها عَلَیْهِمْ مُؤْصَدَةٌ).
«مُؤْصَدَه» از ماده «ایصاد» به معنى بستن در و محکم کردن آن است، و لذا به اطاقک هائى که در درون کوه ها براى جمع اموال به وجود مى آوردند، «وَصِید» مى گفتند.
در حقیقت، همان گونه که آنها اموال خود را در گاوصندوق ها و مخازن در بسته نگاه مى داشتند، خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ که راه خلاص و نجاتى از آن نیست، زندانى مى کند!.

* * *

و سرانجام مى گوید: «آنها در ستون هاى کشیده و طولانى قرار خواهند داشت» (فی عَمَد مُمَدَّدَة).
«عَمَد» جمع «عمود» به معنى ستون یا هر شىء طولانى، مانند: قطعات چوب و آهن است، و «مُمَدَّدَة» به معنى کشیده و طویل است.
جمعى، از مفسران این تعبیر را اشاره به میخ هاى عظیم آهنین دانسته اند، که درهاى جهنم محکم با آنها بسته مى شود، به گونه اى که راه خروج مطلقاً از آن وجود ندارد، و بنابراین، تأکیدى است بر آیه قبل که مى گوید: درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند.
بعضى نیز آن را اشاره به نوعى از وسائل عذاب و مجازات دانسته اند، شبیه چیزى که در میان ما به «کند و زنجیر» معروف است، و آن قطعه چوب یا آهن سنگینى است که دو فرورفتگى در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد، پا را در آن مى نهادند، و با میله اى روى آن را گرفته و قفل مى کردند، به طورى که شخص قدرت بر حرکت نداشت، و این جزاى شکنجه هاى آنها نسبت به مردم بى گناه در این دنیا است.
بعضى نیز تفسیر سومى به کمک اکتشافات اخیر، براى آن ذکر کرده اند، و آن این که: شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستون هاى کشیده و طولانى بر آنها مسلط مى شود.
آنها مى گویند: در اکتشافات اخیر، ثابت شده که، اشعه مخصوص «ایکس» (رونتگن) بر خلاف اشعه هاى دیگر که به صورت مخروطى پخش مى شود، به صورت استوانه اى درست همچون ستون منتشر مى گردد، و عجیب این که: این اشعه، در تمام وجود انسان نفوذ مى کند، و حتى بر قلب مسلط مى شود، و به همین دلیل، براى عکسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى کنند، معلوم مى شود اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خیزد که بى شباهت به اشعه فوق نیست.(16)
ولى از میان این تفاسیر، مناسب تر همان تفسیر اول است (البته بنا بر بعضى از این تفاسیر جمله «فی عَمَد مُمَدَّدَة» بیان حالت دوزخ و در بعضى دیگر بیان حال دوزخیان است).

* * *

 


1 ـ صیغه مبالغه غیر از اوزان ششگانه معروف به وزن هاى دیگر نیز مى آید، از جمله همین وزن است که اشباه و نظائرى نیز در لغت عرب دارد، مانند: «ضحکة» به معناى کسى که بسیار خندان است.
2 ـ تفسیر «فخر رازى»، جلد 32، صفحه 92.
3 ـ «اصول کافى»، جلد 2، صفحه 369، باب النمیمة، حدیث 1.
4 ـ توبه، آیه 80.
5 ـ «بحار الانوار»، جلد 75، صفحه 142.
6 ـ شرح بیشترى در این زمینه ذیل آیات 11 و 12 سوره «حجرات»، جلد 22، صفحات 177 تا 195 آورده ایم.
7 ـ جمعه، آیه 10.
8 ـ بقره، آیه 180.
9 ـ «نور الثقلین»، جلد 5، صفحه 668، حدیث 7.
10 ـ «مالَهُ» ممکن است اضافه «مال» به ضمیر غائب باشد، یا ترکیب از «ما» موصوله و صله آن، جمله «أَخْلَدَهُ» که فعل ماضى است، معنى مضارع دارد و یا به معنى موجبات خلود است.
11 ـ قصص، آیه 81.
12 ـ دخان، آیات 25 تا 27.
13 ـ دخان، آیه 28.
14 ـ حاقه، آیات 28 و 29.
15 ـ «نور الثقلین»، جلد 3، صفحات 17 و 19، حدیث 60 و 64.
16 ـ «طنطاوى»، ذیل آیات مورد بحث.
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma
آبی
سبز تیره
سبز روشن
قهوه ای