2 ـ «أحد»
فهرست موضوعات
جستجو 


اما واژه «احد» از همان ماده «وحدت» است، و لذا بعضى «احد» و «واحد» را به یک معنى تفسیر کرده اند و معتقدند: هر دو اشاره به آن ذاتى است که از هر نظر بى نظیر و منفرد مى باشد، در علم یگانه است، در قدرت بى مثال است، در رحمانیت و رحیمیت یکتا است، و خلاصه از هر نظر بى نظیر است.
ولى، بعضى عقیده دارند: میان «احد» و «واحد» فرق است، «احد» به ذاتى گفته مى شود که قبول کثرت نمى کند، نه در خارج و نه در ذهن، و لذا قابل شماره نیست و هرگز داخل عدد نمى شود، به خلاف «واحد» که براى او دوم و سوم تصور مى شود، یا در خارج، یا در ذهن، و لذا، گاه مى گوئیم: احدى از آن جمعیت نیامد، یعنى هیچ کس نیامد، ولى هنگامى که مى گوئیم: واحدى نیامد، ممکن است دو یا چند نفر آمده باشند.(1)
ولى، این تفاوت با موارد استعمال آن در قرآن مجید و احادیث چندان سازگار نیست.
بعضى نیز معتقدند: «احد» اشاره به بساطت ذات خداوند در مقابل اجزاء ترکیبیه خارجیه یا عقلیه (جنس و فصل، و ماهیت و وجود) است، در حالى که «واحد» اشاره به یگانگى ذات او در برابر کثرات خارجیه مى باشد.
در حدیثى، از امام محمّد باقر(علیه السلام) مى خوانیم: «أحد» فردى است یگانه و «احد» و «واحد» یک مفهوم دارد، و آن ذات منفردى است که نظیر و شبیهى براى او نیست، و «توحید» اقرار به یگانگى و وحدت و انفراد او است».
در ذیل همین حدیث مى خوانیم: «واحد» از عدد نیست، بلکه واحد پایه اعداد است، عدد از دو شروع مى شود، بنابراین، معنى «اللّه احد» این است: معبودى که انسان ها از ادراک ذات او عاجزند، و از احاطه به کیفیتش ناتوان، او در الهیت، فرد است و از صفات مخلوقات برتر».(2)
در قرآن مجید نیز، «واحد» و «احد» هر دو به ذات پاک خداوند اطلاق شده است.
جالب این که: در «توحید صدوق» آمده است: مرد اعرابى در روز جنگ «جمل» برخاسته، عرض کرد: اى امیرمؤمنان! آیا مى گوئى خداوند واحد است؟ واحد به چه معنى؟
ناگهان مردم از هر طرف به او حمله کردند، و گفتند: اى اعرابى! این چه سؤالى است؟ مگر نمى بینى فکر امیرمؤمنان تا چه حدّ مشغول مسأله جنگ است؟ هر سخن جائى و هر نکته مقامى دارد؟!
امیرمؤمنان(علیه السلام) فرمود : «او را به حال خود بگذارید; زیرا آنچه را که او مى خواهد همان چیزى است که ما از این گروه دشمن مى خواهیم» (او از توحید سؤال مى کند، ما هم مخالفان خود را به توحید کلمه دعوت مى کنیم).
سپس فرمود: اى اعرابى! این که مى گوئیم: خدا «واحد» است، چهار معنى مى تواند داشته باشد که دو معنى آن درباره خدا صحیح نیست، و دو معنى آن صحیح است.
اما آن دو که صحیح نیست: وحدت عددى است، این براى خدا جائز نمى باشد (بگوئیم او یکى است و دو تا نیست، زیرا مفهوم این سخن آن است که دومى براى او تصور مى شود، ولى وجود ندارد، در حالى که مسلماً براى ذات بى نهایت حق، دومى تصور نمى شود); چرا که چیزى که ثانى ندارد، داخل در باب اعداد نمى شود، آیا نمى بینى خداوند کسانى را که گفتند: اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَةَ: «خدا سومى از سه نفر است» تکفیر کرده؟
دیگر از معانى «واحد» که بر خدا روا نیست، این است که به معنى واحد نوعى باشد، مثل این که مى گوئیم: فلان کس یکى از مردم است، این نیز بر خدا روا نیست (چرا که خدا نوع و جنسى ندارد) مفهوم این سخن تشبیه است و خدا از هر گونه شبیه و نظیر برتر و بالاتر است.
اما آن دو مفهومى که درباره خدا صادق است:
نخست این که گفته شود: خداوند واحد است، یعنى در اشیاء عالم، شبیهى براى او نیست، آرى، پروردگار ما چنین است.
دیگر این که گفته شود: پروردگار ما «أَحَدِىُّ الْمَعْنى» است، یعنى ذات او تقسیم پذیر نیست، نه در خارج، نه در عقل، و نه در وهم، آرى، خداوند بزرگ چنین است».(3)
کوتاه سخن این که: خداوند احد و واحد است و یگانه و یکتا است، نه به معنى واحد عددى، یا نوعى و جنسى، بلکه به معنى وحدت ذاتى، و به عبارت روشن تر: وحدانیت او به معنى عدم وجود مثل و مانند و شبیه و نظیر براى او است.
دلیل این سخن نیز، روشن است: او ذاتى است بى نهایت از هر جهت، و مسلّم است که دو ذات بى نهایت، از هر جهت، غیر قابل تصور است، چون اگر دو ذات شد، هر دو محدود مى شود، این، کمالات آن را ندارد، و آن، کمالات این را (دقت کنید).

* * *

در آیه بعد، در توصیف دیگرى از آن ذات مقدس یکتا مى فرماید: «او خداوندى است که همه نیازمندان قصد او مى کنند» (اللّهُ الصَّمَدُ).
براى «صمد» در روایات، کلمات مفسران و ارباب لغت، معانى زیادى ذکر شده است:
«راغب» در «مفردات» مى گوید: «صمد» به معنى آقا و بزرگى است که براى انجام کارها به سوى او مى روند.
و بعضى گفته اند: «صمد» به معنى چیزى است که تو خالى نیست، بلکه پر است.
در «مقاییس اللغة» آمده است: «صمد» دو ریشه اصلى دارد: یکى به معنى «قصد» است، و دیگرى به معنى «صلابت و استحکام» و این که به خداوند متعال «صمد» گفته مى شود، به خاطر این است که، بندگانش قصد درگاه او مى کنند.
و شاید به همین مناسبت است که معانى متعدد زیر نیز، در کتب لغت براى «صمد» ذکر شده است:
شخص بزرگى که در منتهاى عظمت است.
و کسى که مردم در حوائج خویش به سوى او مى روند.
کسى که برتر از او چیزى نیست.
و کسى که دائم و باقى بعد از فناى خلق است.
لذا امام حسین بن على(علیه السلام) در حدیثى براى «صمد» پنج معنى بیان فرموده:
صمد، کسى است که در منتهاى سیادت و آقائى است.
صمد، ذاتى است دائم، ازلى و جاودانى.
صمد، وجودى است که جوف ندارد.
صمد، کسى است که نمى خورد و نمى آشامد.
صمد، کسى است که نمى خوابد.(4)
در عبارت دیگرى آمده است: «صمد، کسى است که قائم به نفس است و بى نیاز از غیر».
صمد، کسى است که تغییرات و کون و فساد ندارد.
از امام على بن الحسین(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «صمد کسى است که شریک ندارد، و حفظ چیزى براى او مشکل نیست، و چیزى از او مخفى نمى ماند».(5)
بعضى نیز گفته اند: «صمد» کسى است که هر وقت چیزى را اراده کند مى گوید: موجود باش، آن هم فوراً موجود مى شود.
در حدیثى آمده است: اهل «بصره» نامه اى به محضر امام حسین(علیه السلام)نوشتند، و از معنى «صمد» سؤال کردند، امام(علیه السلام) در پاسخ آنها نوشت:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم،
اما بعد، در قرآن مجادله و گفتگو بدون آگاهى نکنید; چرا که من از جدم رسول اللّه شنیدم مى فرمود:
هر کس بدون علم، درباره قرآن سخن بگوید، باید در محلى از آتش که براى او تعیین شده جاى گیرد، خداوند خودش «صمد» را تفسیر فرموده است: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ: «هرگز نه زاد، و زاده نشد، و أحدى مانند او نیست»،... آرى، خداوندِ «صمد»، کسى است که موجود جسمانى مانند: فرزند و سایر اشیاى مادى که از مخلوقات به وجود مى آیند، از وى متولد نمى شود، نه اشیاى لطیف از او متولد شده، و نه عوارضى همچون خواب و بیدارى و تفکر واندوه و حزن و شادى و خنده و گریه و خوف و رجاء و تمایل و بى میلى و گرسنگى و سیرى بر او عارض مى شود».(6)
و بالاخره در حدیث دیگرى مى خوانیم: «محمّد بن حنفیه» از امیرمؤمنان على(علیه السلام) درباره «صمد» سؤال کرد، حضرت(علیه السلام) فرمود:
«تأویل صمد آن است که، او نه اسم است و نه جسم، نه مانند دارد و نه شبیه، و نه صورت و نه تمثال، نه حدّ و حدود، نه محل و نه مکان، نه «کیف» و نه «أین» نه اینجا و نه آنجا، نه پُر است و نه خالى، نه ایستاده است و نه نشسته، نه سکون دارد و نه حرکت، نه ظلمانى است، نه نورانى، نه روحانى است و نه نفسانى، و در عین حال، هیچ محلى از او خالى نیست، و هیچ مکانى گنجایش او را ندارد، نه رنگ دارد و نه بر قلب انسانى خطور کرده، و نه بوئى براى او موجود است، همه اینها از ذات پاکش منتفى است».(7)
این حدیث به خوبى نشان مى دهد: «صمد» مفهوم بسیار جامع و وسیعى دارد، که هر گونه صفات مخلوقات را از ساحت مقدسش نفى مى کند; چرا که اسم هاى مشخص و محدود، و همچنین جسمیت، رنگ، بو، مکان، سکون، حرکت، کیفیت، حد، حدود و مانند اینها، همه از صفات ممکنات و مخلوقات است، بلکه غالباً اوصاف جهان ماده است، و مى دانیم: خداوند از همه اینها برتر و بالاتر است.
در اکتشافات اخیر آمده است: تمام اشیاء جهانِ ماده، از ذرات بسیار کوچکى به نام «اتم» تشکیل یافته، و «اتم» خود نیز مرکب از دو قسمت عمده است: هسته مرکزى، و الکترون هائى که به دور آن در گردش است، و عجب این که: در میان آن هسته و الکترون ها، فاصله زیادى وجود دارد (البته زیاد در مقایسه با حجم اتم) به طورى که اگر این فاصله برداشته شود، اجسام به قدرى کوچک مى شوند که براى ما حیرت آور است.
مثلاً اگر فاصله هاى اتمى ذرات وجود یک انسان را بردارند و او را کاملاً فشرده کنند، ممکن است به صورت ذره اى درآید که دیدنش با چشم مشکل باشد، ولى با این حال، تمام وزن بدن یک انسان را دارا است (مثلاً همین ذره ناچیز، 60 کیلو وزن دارد).
بعضى با استفاده از این اکتشاف علمى و با توجه به این که یکى از معانى «صمد»، وجودى است که تو خالى و اجوف نیست، چنین نتیجه گرفته اند که: قرآن مى خواهد با این تعبیر، هر گونه جسمانیتى را از خدا نفى کند; چرا که تمام اجسام از اتم تشکیل یافته اند، و اتم تو خالى است، و به این ترتیب آیه مى تواند یکى از معجزات علمى قرآن باشد.
ولى نباید فراموش کرد: «صمد» در اصل لغت، به معنى شخص بزرگى است که همه نیازمندان به سوى او مى روند و از هر نظر پُر و کامل است، و ظاهراً بقیه معانى و تفسیرهاى دیگرى که براى آن ذکر شده، به همین ریشه باز مى گردد.

* * *

سپس، در آیه بعد به ردّ عقائد «نصارى»، «یهود» و «مشرکان عرب» که براى خداوند فرزندى، یا پدرى قائل بودند، پرداخته، مى فرماید: «نزاد و زاده نشده» (لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ).
در مقابل این بیان، سخن کسانى است که معتقد به «تثلیث» (خدایان سه گانه) بودند، خداى پدر، خداى پسر، و روح القدس!
نصارى، «مسیح» را پسر خدا، و یهود، «عزیر» را پسر او مى دانستند: وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسیحُ ابْنُ اللّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ یُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى یُؤْفَکُون:
«یهود گفتند: عزیر پسر خدا است! و نصارى گفتند: مسیح پسر خدا است! این سخنى است که با زبان خود مى گویند که همانند گفتار کافران پیشین است، لعنت خدا بر آنها باد! چگونه از حق منحرف مى شوند»؟!.(8)
مشرکان عرب نیز، معتقد بودند: ملائکه دختران خدا هستند! وَ خَرَقُوا لَهُ بَنینَ وَ بَنات بِغَیْرِ عِلْم: «آنها براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند»!.(9)
از بعضى روایات استفاده مى شود: تولد در آیه «لم یلد و لم یولد» معنى وسیع ترى دارد، و هر گونه خروج اشیاء مادى و لطیف را از او، و یا خروج آن ذات مقدس از اشیاء مادى و لطیف دیگر را نفى مى کند.
چنان که در همان نامه اى که امام حسین(علیه السلام) در پاسخ اهل «بصره» در تفسیر «صمد» مرقوم فرمود، جمله «لم یلد و لم یولد» چنین تفسیر شده: «لَمْ یَلِدْ» یعنى چیزى از او خارج نشد، نه اشیاء مادى مانند فرزند، و سایر اشیائى که از مخلوق خارج مى شود (مانند شیر از پستان مادر) و نه چیز لطیف، مانند نفس، و نه عوارض گوناگون، مانند خواب و خیال و اندوه و حزن و خوشحالى و خنده و گریه و خوف و رجاء و شوق و ملالت و گرسنگى و سیرى، خداوند برتر از این است که چیزى از او خارج شود.
و نیز «لَمْ یُولَدْ» یعنى: برتر از آن است که او متولد از شىء مادى و لطیف گردد... مانند خارج شدن موجود زنده اى از موجود دیگر، و گیاه از زمین، و آب از چشمه، و میوه از درختان، و خارج شدن اشیاء لطیف از منابعش، مانند دیدن از چشم، و شنیدن از گوش، و استشمام از بینى، و چشیدن از دهان، و سخن از زبان، و معرفت و تشخیص از دل، و جرقه آتش از سنگ.(10)
مطابق این حدیث، «تولد» معنى گسترده اى دارد که هر گونه خروج و نتیجه گیرى چیزى از چیزى را شامل مى شود، و این در حقیقت معنى دوم آیه است و معنى اول و ظاهر آن همان بود که در آغاز گفته شد، به علاوه، معنى دوم با تحلیل روى معنى اول، کاملاً قابل درک است; زیرا اگر خداوند فرزند ندارد، به دلیل آن است که: از عوارض ماده بر کنار مى باشد، همین معنى درباره سایر عوارض ماده صادق است (دقت کنید).

* * *

و بالاخره، در آخرین آیه این سوره، مطلب را درباره اوصاف خدا به مرحله کمال رسانده، مى فرماید: «و براى او هرگز احدى شبیه و مانند نبوده است» (وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ).(11)
«کُفو» در اصل، به معنى همطراز در مقام و منزلت و قدر است، و سپس به هر گونه شبیه و مانند اطلاق مى شده است.
مطابق این آیه، تمام عوارض مخلوق، و صفات موجودات، و هر گونه نقص و محدودیت، از ذات پاک او منتفى است، این همان توحید ذاتى و صفاتى است، در مقابل توحید عددى و نوعى که در آغاز تفسیر این سوره به آن اشاره شد.
بنابراین، او نه شبیهى در ذات دارد، نه مانندى در صفات، و نه مثلى در افعال، و از هر نظر، بى نظیر و بى مانند است.
امیرمؤمنان على(علیه السلام) در یکى از خطبه هاى «نهج البلاغه» مى فرماید: «لَمْ یَلِدْ» فَیَکُونَ مَوْلُوداً، وَ «لَمْ یُولَدْ» فَیَصِیرَ مَحْدُوداً... وَ لا «کُفوءَ» لَهُ فَیُکافِئَهُ، وَ لا نَظِیرَ لَهُ فَیُساوِیَهِ: «او کسى را نزاد که خود نیز مولود باشد، و از کسى زاده نشد تا محدود گردد،... مانندى ندارد تا با او همتا گردد، و شبیهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد».(12)
و این تفسیر جالبى است که عالى ترین دقایق توحید را بازگو مى کند (سَلامُ اللّهِ عَلَیْکَ یا أَمِیْرَ الْمُؤْمِنِینَ).

* * *

 


1 ـ «المیزان»، جلد 20، صفحه 543.
2 ـ «بحار الانوار»، جلد 3، صفحه 222.
3 ـ «بحار الانوار»، جلد 3، صفحه 206، حدیث 1.
4 و 5 ـ «بحار الانوار»، جلد 3، صفحه 223.
6 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 565.
7 ـ «بحار الانوار»، جلد 3، صفحه 230، حدیث 21.
8 ـ توبه، آیه 30.
9 ـ انعام، آیه 100.
10 ـ «بحار الانوار»، جلد 3، صفحه 224.
11 ـ «احد» اسم «کان» و «کُفو» خبر آن است.
12ـ «نهج البلاغه»، خطبه 186.
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma
آبی
سبز تیره
سبز روشن
قهوه ای