فصل هشتم : در ذکر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت صادق علیه السلام است

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
باب نهم : در تاریخ حضرت باب الحوائج الى اللّه تعالى جناب امام موسى کاظم علیه السلام است فصل هفتم : در ذکر اولاد و احفاد امام جعفر صادق علیه السلام
اول ـ ابان بن تغلب (138) است
از آل بـکـریـن وائل و از اهـل کـوفـه اسـت و ثـقـه و جلیل القدر است . در ( مجالس ‍ المؤ منین ) است که ( ابان ) قارى و عالم به وجـوه قـرائت و دلایـل آن بـود و قـرائتـى عـلیـحـده دارد کـه نزد قراء، مشهور است و در علم تـفـسـیـر و حـدیـث و فـقه و لغت و نحو امام اهل زمان خود بوده ، (139) و در ( کـتـاب ابـن داود ) مـذکور است که او سى هزار حدیث از حضرت امام جعفر صادق علیه السـلام حـفـظ داشت و او را تصانیف بسیار است مانند ( تفسیر غریب القرآن ) و ( کتاب فضایل ) و ( کتاب احوال صفّین ) و مانند آن .(140) و در ( کـتـاب خـلاصـه ) مـسـطـور اسـت کـه ابـان در مـیـان اصـحـاب مـا ثـقـه اسـت و جـلیـل القـدر و عـظـیـم المنزلة . به خدمت حضرت امام زین العابدین و امام محمدباقر و امام جـعـفـر صـادق عـلیـهـم السـلام رسـیـده و بـه التفات خاطر عاطر ایشان مشرف گردیده و حـضـرت امام محمدباقر علیه السلام به او گفته اند که در مسجد مدینه بنشین و فتوى ده مردمان را که دوست مى دارم در میان شیعه من مانند تو را ببینند.(141) و روایتى دیـگـر آن اسـت کـه مـنـاظـره کـن بـا اهـل مـدیـنه که دوست مى دارم مانند تو کسى از روات و رجال من باشد. ابان در حیات امام جعفر صادق علیه السلام وفات یافت و چون خبر فوت او بـه آن حـضـرت رسـیـد رحـمـت بـر او فـرسـتـادنـد و سوگند یاد کردند که موت ابان دل مـرا بـه درد آورد، و وفـات او در سـنـه یـک صـد و چهل و یک بود (142) و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام او را از وفات او خبر داده بود.(143)
شـیخ نجاشى روایت نموده که هرگاه ابان به مدینه مى رفت خلایق به جهت استماع حدیث و اسـتـفـاده مـسـایل به او هجوم مى کردند چنانکه غیر ستون مسجد که جهت او آن را خالى مى گذاشتند دیگر جایى خالى نمى ماند. و همچنین روایت نموده از عبدالرحمن بن حجاج که گفت روزى در مـجـلس ابـان بـن تـغـلب بـودم کـه نـاگاه مردى از در درآمد از او پرسید که اى ابـوسـعـیـد! مـرا خـبـر ده کـه چـند کس از صحابه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم با حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام مـتـابـعـت نـمـودنـد؟ ابـان گفت : گویا مى خواهى فـضـل و بـزرگـى عـلى عـلیـه السلام را به آنها بشناسى که متابعت امیرالمؤ منین علیه السـلام نـمودند از اصحاب پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم ؟! آن مرد گفت : مقصود من هـمـیـن اسـت ! پـس ابان گفت : واللّه که ما فضل صحابه را نمى شناسیم الاّ به متابعت از حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام .(144)
دوم ـ اسـحـاق بـن عـمّار صیرفى کوفى از اصحاب حضرت صادق علیه السلام و موسى بن جعفر علیه السلام است
عـلمـاء رجـال در حـق او گفته اند که او شیخ اصحاب ما است و ثقه است ، و او و برادران او یونس و یوسف و قیس و اسماعیل بیت بزرگى از شیعه مى باشند، و پسران برادرش على و بـشـیر پسران اسماعیل از وجوه اهل حدیث مى باشند و روایت است که حضرت صادق علیه السـلام هـرگـاه اسـحـاق و اسـمـاعـیل پسران عمّار را مى دید مى فرمود: ( وَ قَدْ یَجْمَعُهُما لاَقـْوامٍ ) ؛ یـعـنـى حـق تـعـالى گـاهـى دنـیـا و آخـرت را بـراى بـعـضـى جـمـع مـى فرماید.(145)
و روایـت است از عمار بن حیّان که گفت : خبر دادم به حضرت صادق علیه السلام از برّ و نـیـکـى کـردن اسـمـاعـیـل پـسـرم بـه مـن ، فـرمـود: مـن او را دوسـت مـى داشـتـم و الحال زیاد شد محبت من به او. و بالجمله ؛ علما، اسحاق بن عمار را فطحى مى دانستند به جـهـت تصریح شیخ در ( فهرست ) و از این جهت حدیث را از جهت او موثق مى شمردند تـا نوبت به شیخ بهائى رسید، ایشان اسحاق بن عمار را دو نفر گرفتند یکى را امامى گـفـتـنـد و اسـحـاق بـن عمار بن موسى را فطحى گرفتند و لهذا در سند باید رجوع به تـمـیـز کـنـنـد تـا مـعـلوم شـود کـه کـدام یـک مـى بـاشـنـد، و عـمـل عـلمـا بـر هـمـین بود تا زمان علامه طباطبائى بحرالعلوم رحمه اللّه ، این بزرگوار قـرائنـى بـه دسـت آورد کـه اسحاق به عمار یک نفر بیشتر نیست و آن هم ثقه و امامى مذهب اسـت ، و شـیخ ما علامه محدث نورى رضى اللّه عنه نیز همین را اختیار کرده در خاتمه ( مستدرک الوسائل ) (146) واللّه العالم .
سوم ـ برید بن معاویة المعجلى مکنّى به ابوالقاسم
از وجـوه فقهاى اصحاب و ثقه و جلیل القدر و از حواریین حضرت باقر و حضرت صادق عـلیـهـمـا السـلام مـى بـاشـد و از بـراى او مـکـانـت و مـحـل عـظـیـم اسـت نـزد ائمـه عـلیـهم السلام و از اصحاب اجماع است . حضرت صادق علیه السلام فرمود: اوتاد زمین و اعلام دین چهار نفرند: محمّد بن مسلم و برید بن معاویه و لیث بن البخترى المرادى و زرارة بن اعین ؛ و هم در حدیثى در حقى ایشان فرموده :
( هـؤُلا ءِ الْقـَوّامـُونَ بـِالْقـِسـْطِ، هـؤُلا ءِ الْقـَوّامـُونَ بـِالصِّدْقِ، وَ هـؤُلا ءِ السـّابـِقـُونَ السّابِقُونَ اُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ. ) (147)
و هـم فـرمـوده بـشـارت دهید مخبتین را به بهشت و این چهار را اسم برده سپس ‍ فرموده این چـهـار کـس نـجـبـاءاند، امناء الهى اند در حلال و حرام خدا، اگر ایشان نبودند منقطع مى شد آثـار نبودت و مندرس مى گشت .(148) وفاتش در سنه صد و پنجاه واقع شد رحـمـه اللّه ، و پسرش قاسم بن برید نیز ثقه و از روات اصحاب حضرت صادق علیه السلام است .(149)
چهارم ـ ابوحمزة ثمالى نام شریفش ثابت بن دینار است
ثـقـه و جـلیـل القـدر و از زهـاد و مـشـایـخ کـوفـه اسـت . از فضل بن شاذان روایت است که گفت شنیدم از ثقه اى که گفت شنیدم از حضرت رضا علیه السـلام که فرمود: ابوحمزه ثمالى در زمان خود مانند سلمان فارسى بود در زمان خود و این به آن جهت است که خدمت کرده به چهار نفر از ما: على بن الحسین و محمّد بن على و جعفر بن محمّد و مقدارى از زمان حضرت موسى بن جعفر علیهم السلام .(150)
و روایـت شـده که وقتى حضرت امام جعفر صادق علیه السلام ابوحمزه را طلبید چون وارد شـد حـضـرت بـه او فـرمـود: ( انّى لاستریح اذا رایتک ) ؛ من استراحت و آسایش مى یابم وقتى که تو را مى بینم .(151) و روایت شده که ابوحمزه دخترکى داشت بـر زمـین افتاد و دستش شکست ، نشان شکسته بند داد، گفت : استخوانش شکسته باید او را جبیره کرد، ابوحمزه به حال آن دختر رقت کرد و گریست و دعا کرد، شکسته بند خواست که دست او را به جبیره بندد دید آثارى از شکستگى ندارد، به دست دیگرش نظر کرد دید آن هـم عـیـبـى نـدارد! گـفـت : ایـن دخـتر عیبى ندارد!(152) وفات او در سنه صد و پـنـجاه واقع شده . و در ایام ناخوشى او ابوبصیر به خدمت حضرت صادق علیه السلام رسـیـد حـضـرت احوال ابوحمزه را پرسید، ابوبصیر گفت : ناخوش بود، فرمود: هرگاه بـرگشت به نزد او از جانب من او را سلام برسان و او را بگو که فلان ماه در فلان روز وفات خواهى کرد، گفتم : فدایت شوم به خدا ما با او انس داشتیم و او از شیعیان شما است . فـرمـود: راسـت گـفـتى ما عِنْدَنا خَیْرٌ لَکُمْ؛ آنچه نزد ما براى شما است بهتر است براى شـمـا، گـفتم : شیعه شما با شما است ؟ فرمود: هرگاه از خدا بترسد و مراقب پیغمبر خود باشد و از گناهان ، خود را نگاه دارد با ما خواهد بو در درجات ما الخ .(153)
سـیـد عـبـدالکـریـم بـن طـاوس در ( فرحة الغرىّ ) روایت کرده که حضرت امام زین العـابـدیـن عـلیـه السـلام وارد کـوفه شد و داخل شد در مسجد آن و در مسجد بود ابوحمزه ثـمـالى کـه از زاهـدیـن اهـل کوفه و مشایخ آنجا بود. پس حضرت دو رکعت نماز گذاشت ، ابـوحـمـزه گـفت : نشنیدم لهجه پاکیزه تر از او، نزدیکش رفتم تا بشنوم چه مى گوید، شـنـیـدم مـى گـویـد: ( اِلهى اِْن کانَ قَدْ عَصَیْتُکَ فَاِنّى قَدْ اَطَعْتُکَ فى اَحَبِّ اَلاَشْیاءِ اِلَیْکَ. )
و ایـن دعـایى است معروف آنگاه برخاست و رفت . ابوحمزه گفت که من عقب او رفتم تا مناخ کـوفـه و آن مـکانى بود که شتران را در آنجا مى خوابانیدند، دیدم در آنجا غلامس سیاهى اسـت و بـا او است شتر گزیده و ناقه اى . گفتم : به او: اى سیاه ! این مرد کیست ؟ گفت : ( اَوْ یـَخـْفـِى عـَلَیـْک شـَمـائِلُهُ عـ( ؛ از سیما و شمایلش او را نشناختى ! او على بن الحـسـیـن عـلیـه السـلام اسـت ! ابـوحمزه گفت : پس خود را انداختم روى قدمهاى آن حضرت بـوسـیـدم آن را کـه آن جـنـاب نـگـذاشـت و با دست خود سر مرا بلند کرد و فرمود: مکن اى ابـوحـمـزه ! سـجـود نـشـایـد مـگـر بـراى خـداونـد عـز و جـل ، گـفـتـم : یابن رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم ! براى چه به اینجا آمدید؟ فـرمـود: از بـراى آنچه که دیدى یعنى نماز در مسجد کوفه ، و اگر مردم بدانند که چه فـضـیـلتـى اسـت در آن ، بیایند به سوى آن اگرچه به روش کودکان خود را زمین کشند، یعن یبایند هرچند در نهایت سختى باشد راه رفتن براى ایشان مانند اطفالى که راه نیفتاده انـد نـشـسته حرکت مى نمایند، پس فرمود: آیا میل دارى که زیارت کنى با من قبر جدم على بـن ابـى طـالب عـلیـه السلام را؟ گفتم : بلى ! پس حرکت فرمود و من در سایه ناقه او بـودم و حـدیـث مـى کرد مرا تا رسیدیم به غریّین و آن بقعه اى بود سفید که نور آن مى درخـشید، پس از شتر خویش پیاده شد و دو طرف روى خود را بر آن زمین گذاشت و فرمود: اى ابـوحـمـزه ! ایـن قـبـر جـدّ مـن على بن ابى طالب علیه السلام است پس زیارت کرد آن حـضـرت را بـه زیـاراتـى کـه اول آن ( اَلسَّلامُ عـَلَى اَسـْمِ اللّهِ الرَّضِىِّ وَ نُورِ وَجْهِهِ الْمـُضـیـى ء ) اسـت . پـس وداع کـرد بـا آن قـبـر مـطـهـر و رفت به سوى مدینه و من برگشتم به سوى کوفه .(154)
مـؤ لف گـویـد: کـه گـذشـت در ذکر وفات حضرت صادق علیه السلام که ابوحمزه به زیـارت قـبـر امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیه السلام مشرف مى گشته و نزدیک آن تربت مقدس ‍ مى نشسته و فقهاى شیعه خدمتش جمع مى گشتند و از جنابش اخذ حدیث و علم مى نمودند.
پنجم ـ حریز بن عبداللّه سجستانى
از مـعـروفـتـریـن اصـحـاب حـضـرت صادق علیه السلام است و کتبى در عبادات نوشته از جمهل ( کتاب صلوة ) است که مرجع اصحاب و معتمد علیه و مشهور بوده . و در روایت مـعروفه حمّاد است که به حضرت صادق علیه السلام گفت : ( اَنَا اَحْفَطُ کِتابَ حَریزٍ فِى الصَّلوةِ. ) (155)
و بـالجمله ؛ او از اهل کوفه است لکن به جهت تجارت ، مسافرت به سجستان مى کرد به ( سـجـستانى ) مشهور شد و در زمان حضرت صادق علیه السلام شمشیر کشید به جـهـت قـتـال خـوارج سـجـسـتـان .(156) و روایت شده که حضرت او را جدا کرد و مـحـجـوب کـرد از خـودش و او هـمـان اسـت کـه یـونـس بـن عـبـدالرحـمـن فـقـه بـسـیـار از او نقل کرده .(157)
ششم ـ حمران بن اعین شیبانى
بـرادر زراره اسـت کـه از حـواریـیـن حضرت امام محمدباقر علیه السلام و امام جعفر صادق عـلیـه السـلام بـه شـمـار رفـتـه و حضرت باقر علیه السلام به او فرموده که تو از شیعه مایى در دنیا و آخرت . (158)
و حـضـرت صـادق عـلیه السلام بعد از موت او فرموده : ماتَ وَاللّهِ مُؤ مِنا؛ به خدا قسم ! بـه حالت ایمان از دنیا رفت .(159) و وقتى به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: ما شیعیان چه مقدار کم مى باشیم ( لَوِاجْتَمَعْنا عَلى شاةٍ ما اَفَنَیْناهاَ، ) فـرمـود: مى خواهید من عجیبتر از این شما را خبر دهم ؟ گفتم : بلى ، فرمود: مهاجر و انصار رفتند و اشاره به دست خود فرمود مگر سه نفر، و مراد آن حضرت از این سه نفر: سلمان ، ابوذر، مقداد است ، چنانچه در روایت باقرى است :
( اِرتـَدَّ النـّاسُ اِلاّ ثـَلثـَةٌ: سـَلْمـانُ وَ اَبـُوذَرٍ وَ الْمـِقـدادُ، قـال الرّاوى فـَقـُلْتُ: عـَمّارُ! ) قالَ علیه السلام : ( کانَ حاصَ حَیْصَةً ثُمَّ رَجَعَ ثُمَّ ) قال علیه السلام : ( اَنْ اَرَدْتَ الَّذى لَمْ یَشُکَّ وَ لَمْ یَدْخُلْهُ شَى ءٌ فَالْمِقْدادُ. ) (160)
و وارد شـده کـه وقـتـى زراره در ایـام جـوانـى که هنوز مو بر صورتش نروییده بود به حـجـاز رفـت و در مـنـى خـیـمـه حـضـرت بـاقـر عـلیـه السـلام را یـافـت بـه آن خـیـمـه داخـل شـد، گـفـت چـون داخـل شـدم دیـدم جـماعتى دور خیمه نشسته اند و صدر مجلس را خالى گـذاشـتـهاند و کسى در آنجا نیست و مردى هم در گوشه اى نشسته حجامت مى کند، با خودم گـفـتـم که باید حضرت باقر علیه السلام همین شخص باشد، به جانب آن جناب رفتم و سـلام کـردم و جواب فرمود، مقابل رویش نشست و حجّام هم پشت سرش بود، فرمود: از اولاد اعـیـن مـى بـاشـى ؟ گفتم : بلى ، من زراره پسر اعین مى باشم ، فرمود: تو را به شباهت شناختم پس فرمود: آیا حمران به حج آمده ؟ گفتم : هرگز، هرگاه او را ملاقات کنى سلام مـرا بـه او بـرسـان و بگو به چه جهت حکم بن عتیبه را از جانب من حدیث کردى که ( اِنَّ الاَوْصـیـاءَ مـُحـَدِّثـُونَ حـَکـَم ) و اشـبـاه او را بـه مثل این حدیث خبر مده ، زراره گفت حمد کردم خدا را و ثنا گفتم او را الخ .(161)
و در روایـت دیـگـر اسـت کـه حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام احـوال حـمـران را از بـکـیـر بـن اعـیـن پـرسـیـد، بـکـیـر گـفـت کـه امـسـال حـج نـیـامـده بـا آنکه شوق شدیدى داشت که خدمت شما برسد و لکن سلام بر شما رسـانـیـده ، حـضـرت فـرمـود: بـر تـو و بـر او سـلام بـاد! حـمـران مـؤ مـن اسـت از اهـل جـنـت کـه مـرتـاب نخواهد شد هرگز نه به خدا نه به خدا، خبر مده او را.(162) و روایت شده که اسمش در کتاب اصحاب یمین است .
و روایـت شـده کـه مـوالى حـضرت صادق علیه السلام نزد آن حضرت مناظره مى نمودند و حـمـران سـاکت بود حضرت فرمود به او که اى حمران ! چرا تو ساکتى تکلم نمى کنى ؟ گـفـت : اى آقـاى مـن ! مـن قـسـم خـورده ام که تلکم نکنم در مجلسى که شما در آنجا باشید، فـرمـود: مـن اذن دادم تو را در کلام ، تکلم کن .(163) و یونس بن یعقوب گفته کـه حـمـران علم کلام را نیکو مى دانست . و حضرت صادق علیه السلام آن مرد شامى را که به جهت مناظره آمده بود حواله داد به حمران ، آن مرد شامى گفت : من به جهت مناظره با تو آمـده ام نـه حمران ، فرمود: اگر غلبه کردى به حمران بر من غلبه کرده اى ، پس آن مرد سـؤ ال کـرد و حـمـران جـواب داد چـنـدانـکـه آن مـرد خـسـتـه و مـلول شـد، حـضـرت بـه وى فـرمود: اى شامى ! حمران را چگونه دیدى ؟ گفت : حاذق است (164) ، از هرچه سؤ ال کردم از او، مرا جواب داد. (165) و بالجمله ؛ روایات در مدح او بسیار است .
و حـسن بن على بن یقطین از مشایخ خود روایت کرده که حمران و زراره و عبدالملک و بکیر و عبدالرحمان اولاد اعین ، تمامى مستقیم بودند و چهار نفر ایشان در زمان حضرت صادق علیه السـلام وفـات کـردند و از اصحاب حضرت صادق علیه السلام بودند، و زراره تا زمان حـضـرت کـاظـم عـلیـه السـلام بـود و مـلاقات کرد آنچه ملاقات کرد.(166) و گـفـتـه شـده کـه حـمـران از تـابـعـیـن مـحـسـوب مـى شـود بـه جـهـت آنـکـه او از ابـوالطـفـیـل عـامـر بـن واصـله روایـت مـى کـنـد و او آخـر کـسـى اسـت از اصـحـاب حـضـرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم که وفات کرده .(167)
مـؤ لف گـویـد: کـه حـمـران از عـبـیـداللّه بـن عـمـر کـه اهل سنت او را از اصحاب شمرده اند نیز روایت کرده .
شـیـخ طـبـرسـى در ( مـجـمـع البـیـان ) در سـوره مزمّل بعد از این آیه شریفه ( اِنَّ لَدَیْنا اَنْکالا وَ حَجیمَا وَ طَعامَا ذا غُصَّةٍ ) ، فرموده : و روایـت شـده از حـمـران بـن اعـیـن از عـبـیـداللّه بـن عـمـر کـه حـضـرت رسـول صلى اللّه علیه و آله و سلم شنید که شخصى این آیات را قرائت کرد، حضرت از شـنیدن آن غش ‍ کرد.(168) و روایت است که حمران هرگاه با اصحاب مى نشست پـیـوسـتـه بـا ایـشـان از آل مـحـمـّد علیهم السلام روایت مى کرد، پس هرگاه ایشان از غیر آل مـحـمـّد چـیـزى مـى گـفـتـنـد ایـشـان را رد مـى کـرد بـه هـمـان حـدیـث از اهـل بـیـت عـلیـهـم السـلام تـا سـه دفـعـه چـنـیـن مـى کـرد اگـر بـه هـمـان حال باقى مى ماندند بر مى خاست و مى رفت . (169)
مـؤ لف گـویـد: کـه قـریـب بـه هـمـیـن از سـیـد حـمـیـرى نـقـل شـده از بـعـضـى از اهـل فـضـل کـه گـفـت : در نـزد ابـوعـمـرو عـلاء نشسته بودیم و مـشـغـول مـذاکـره بـودیـم کـه سـیـد حـمـیـر وارد شـد و نـشـسـت و مـا مـشـغـول شـدیـم بـه ذکـر زرع و نـخل یک ساعتى ، سید برخاست ما گفتیم : اى ابوهاشم ! براى چه برخاستى ؟ گفت :
اِنّى لاَکْرَهُ اَنْ اُطیلَ بِمَجْلِسٍ
لاذِکْرَ فیهِ لا لِ مُحَمّدٍ
لا ذِکْرَ فِیهِ لاَحْمَدَ وَ وَصِیِّهِ
وَ بَنیِه ذلِکَ مَجْلِسٌ قَصْفٌ رَدٍ
اِنَّ الَّذى یَنْساهُمُ فى مَجْلِسٍ
حَتّى یُفارِقَهُ لِغَیْرُ مُسَدَّدٍ(170)
و پـسـران حـمـران و حـمـزه و مـحـمـّد و عـقـبـه تـمـامـى از اهل حدیث اند.
هفتم ـ زرارة بن اعین شیبانى است
کـه جـلالت شـاءن و عظمت قدرش زیاده از آن است که ذکر شود، جمع شده بود در او جمیع خـصـال خـیـر از عـلم و فـضل و فقاهت و دیانت و وثاقت ، از حواریین صادقین علیهما السلام اسـت و او هـمـان اسـت کـه یـونـس بـن عـمـار حـدیـثـى از او نـقـل کـرده بـراى حـضـرت صادق علیه السلام در باب ارث که او از حضرت باقر علیه السلام نقل کرده بود. حضرت صادق علیه السلام فرمود آنچه را که زراره روایت کرده از ابوجعفر علیه السلام ، پس جایز نیست که ما رد کنیم .(171) و روایت شده که آن حـضـرت بـه فـیـض بن مختار فرموده که هر وقت خواستى حدیث ما را پس اخذ کن از این شخص نشسته و اشاره فرمود به زراره .(172)
و نـیـز از آن حضرت مروى است که درباره زراره فرمود: ( لَوْلا زُرارَةُ لَقُلْتُ اِنَّ اَحادیثَ اَبى سَتَذْهَبُ. ) (173)
و گذشت در برید که زراره یکى از اوتاد زمین و اعلام دین است .
و هم روایت است که وقتى حضرت صادق علیه السام به او فرمود اى زراره ! اسم تو در نـامـهـاى اهـل بهشت بى الف است ، گفت : بلى فدایت شوم اسم من عبدربّه است و لکن ملقّب شـدم بـه زراره ، و از او نقل شده که مى گفته : به هر حرف که از امام جعفر صادق علیه السلام مى شنوم ایمان من زیاده مى شود.(174)
و از ابـن ابـى عـمـیـر کـه از بـزرگـان فـضـلاء شـیـعـه اسـت نقل است که وقتى به جمیل بن درّاج که از اعاظم فقها و محدثین این طایفه است گفت که چه نیکو است محضر تو و چه زینت دارد مجلس افاده تو، گفت : بلى ، لکن به خدا سوگند که نـبـودیـم مـا در نـزدیـک زراره مـگـر بـه مـنـزله اطـفـال مـکـتـبـى کـه در نـزد مـعـلم خـود بـاشند.(175) و ابوغالب زرارى در رساله اى که به جهت فرزند فرزندش مـحـمـّد بـن عـبـداللّه نـوشـتـه ، فرموده : روایت شده که زراره مردى وسیم و جسیم و ابیض اللّون بـوده و هـنـگامى که به نماز جمعه مى رفت بر سرش برنسى بود و در پیشانیش اثـر سـجـده بـود و بر دست خود عصایى داشت ، مردم احتشام او را به پا مى داشتند و صف مـى زدنـد و نـظـر بـه حـسـن و هـیـئت و جـمـال او مـى نـمـودنـد و در جـدل و مـخـاصـمـت در کلام امتیازى تمام داشت و هیچ کس را قدرت آن نبود که در مناظره او را مغلوب سازد الاّ آنکه کثرت عبادت او را از کلام واداشته بود و متکلمین شیعه در سلک تلامیذ او بـودنـد، هـفـتـاد سـال عـمـر کـرد، و از بـراى آل اعـیـن فـضـایـل بـسـیـارى اسـت و آنـچـه در حـق ایـشـان روایت شده زیاده از آن است که براى تو بنویسم . الخ انتهى .(176)
مـؤ لف گـوید: که وفات زراره بعد از وفات حضرت صادق علیه السلام واقع شد به فـاصـله دو مـاه یـا کـمـتر، و زراره در وقت وفات آن حضرت مریض بود و به همان مرض ‍ رحلت کرد رحمه اللّه .
و بـدان کـه بـیـت اعـیـن از بـیـوت شـریـفـه اسـت و غـالب ایـشـان اهـل حـدیـث و فـقـه و کـلام بـوده انـد و اصـول تـصـانـیـف و روایـات بـسـیـار از ایـشـان نقل شده است و زراره را چند تن اولاد بود از جمله رومى و عبداللّه مى باشند که هر دو تن از ثـقات روات اند، و دیگر حسن و حسین است که حضرت صادق علیه السلام در حق ایشان دعا کرده و فرموده :
( اَحـاطـَهـُمَا اللّهُ وَ کَلاهُما وَ رَعاهُماَ وَ حَفِظَهُما بِصَلاحِ اَبیهِما کَما حَفِظَ الْغُلامَیْنِ. ) (177)
و بـرادران زراره ، حـمـران و بـکـیـر و عـبدالرحمن و عبدالملک تمامى از اجلاء مى باشند اما حمران که گذشت حالش و بکیر همان است که حضرت صادق علیه السلام او را یاد کرده و فـرمـوده : ( رَحـِمَ اللّهُ بـُکـَیْرا وَ قَدْ فَعَلَ ) و نیز روایت شده که بعد از فوت او حضرت فرموده : ( وَاللّهُ لَقَدْ اَنْزَلَهُ اللّهُ بَیْنَ رَسُولِهِ وَ اَمیرِالمُؤ مِنینَ ـ صلواتُ اللّهِ وَ سَلامُهُ عَلَیْهِما ) (178)
و اولاد و احفاد او اهل حدیث اند، و از براى آن جناب در بیرون شهر دامغان بقعه و مزارى است مـعـروف و عبدالرحمن بن اعین همان است که مشایخ شهادت بر استقامت او داده اند، و عبدالملک بـن اعـیـن هـمـان اسـت کـه حضرت صادق علیه السلام بر او ترحم فرموده و قبر او را در مـدیـنـه بـا اصـحـاب خـود زیـارت کـرده و عـارف به نجوم بوده و فرزندش ضریس بن عبدالملک از ثقات روات است .(179)
هـشـتـم ـ صـفـوان بـن مـهران جمال اسدى کوفى است که مکنّى به ابومحمّد و بسیار ثقه و جلیل القدر است
روایـت کـرده از حـضـرت صـادق عـلیه السلام و عرضه کرده ایمان و اعتقاد خود را درباره ائمه علیهم السلام به آن حضرت ، حضرت به او فرموده : رحمک اللّه .(180) و او هـمـان اسـت کـه شـتـران خـود را به هارون رشید کرایه داد به جهت سفر حج چون خدمت حـضـرت مـوسـى بـن جـعفر علیه السلام رسید آن جناب فرمود: اى صفوان ! هر چیز ازتو نـیـکـو و جـمیل است مگر یک چیز از تو و آن کرایه دادن شتر است به این مرد یعنى هارون ، عـرض کـرد کـه مـن بـه جهت سفر معصیت و لهو و لعب کرایه ندادم و لکن کرایه دادم براى طـریـق مـکـه و خـودم هـم در کار نیستم بلکه امر دست غلامان من است ، فرماید: آیا کرایه از ایـشـان طلب ندارى ؟ گوید: چرا، فرماید: آیا دوست ندارى بقاى ایشان را تا کرایه تو به تو برسد؟ گوید: بلى ، فرماید: کسى که دوست داشته باشد بقاء ایشان را پس او از ایـشـان است و کسى که از ایشان باشد با ایشان وارد آتش شود، صفوان رفت و شتران خـود را بـالتـمـام فـروخت ، هارون چون مطلب را فهمید به وى گفت : به خدا قسم ! اگر نبود حسن صحبت تو، هر آینه تو را مى کشتم .(181) و این صفوان زیارت روز اربعین امام حسین علیه السلام ، را از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده (182) و زیارت وارث (183) و دعاى معروف به ( علقمه ) را که بعد از زیارت عاشورا مى خوانند نیز از آن حضرت نقل کرده (184) و این صفوان مکرر حضرت صادق علیه السلام را از مدینه به کوفه آورده و با آن جناب به زیارت تربت حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام نـائل گـشـته و بر قبر آن جناب خوب مطلع بوده .(185)
و از ( کـامـل الزّیـارة ) مـروى اسـت کـه مـدت بـیـسـت سـال بـه زیـارت آن تـربیت مطهره مى رفت و نماز خود را در نزد آن حضرت به جاى مى آورد.(186) و او جـد ثـقـه جـلیـل و فـقـیـه نـبـیـل شـیـخ طـایـفـه امامیه ابوعبداللّه صفوانى است که در محضر سیف الدوله حمدانى با قاضى موصل در امامت مباهله کرد چون قاضى از مجلس برخاست تب کرد و دستش که در مباهله کشیده بود سیاه گشت و ورم کرد و روز دیگر هلاک شد.(187)
نهم ـ عبداللّه بن ابى یعفور است
کـه ثـقـه و بـسیار جلیل القدر است در اصحاب ائمه و از حواریین صادقین علیهما السلام بـه شـمـار مـى رفـت و بـسـیـار مـحبوب حضرت صادق علیه السلام بوده و حضرت از او رضـایـت داشـتـه ، چـون در مـقـام اطـاعـت و امـتـثـال امـر آن جـنـاب و قـبـول قـول آن حـضـرت خـیلى ثابت قدم بوده چنانکه روایت است که وقتى به آن حضرت عرض کرد به خدا سوگند! اگر شما انارى را دو نصف کنى و بگویى که این نصف حرام اسـت و ایـن نـصـف حـلال ، مـن شـهـادت مـى دهـم آنـچـه را کـه گـفـتـى حلال ، حلال است و آنچه را که گفتى حرام ، حرام است ! حضرت دو مرتبه فرمود: خدا رحمت کند تو را.(188)
و روایـت اسـت کـه آن حـضـرت فـرمـود: مـن نـیـافـتـم احـدى را کـه قبول کند وصیت مرا و اطاعت کند امر مرا مگر عبداللّه بن ابى یعفور.(189) و او همان است که دین خود را بر حضرت صادق علیه السلام عرضه کرده .(190) و همان کس ‍ است آن حضرت بر او سلام فرستاده و وصیت کرده او را به صدق حدیث و اداى امانت .(191)
و بـالجـمـله ؛ در ایـام حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام ، در سـال طـاعـون وفـات کـرد و بـعـد از فـوت او حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام بـراى مفضل بن عمر مرقومه اى نوشته که تمام آن ثناء و ترضیه است بر ابن ابى یعفور به کـلمـاتـى کـه دلالت دارد بـر جـلالت شـاءن او بـه مـرتـبـه اى کـه عقل حیرت مى کند، از جمله آن کلمات شریفه این است :
( وَ قـُبـِضَ صـَلَواتِ اللّهِ عَلى رُوحِهِ مَحْمُودَ الاَثَرِ مَشْکُورَ السَّعْىِ مَغْفُورا لَهُ مَرْحُوما بـِرضـَى اللّهِ وَ رَسـُولِهِ وَ اِمـامـِهِ عَنْهُ فُبِولادَتى مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه علیه و آله و سلم ماکا نَ فِى عَصِرِنا اَحَدٌ اَطْوَعَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لاِمامِهِ مِنْهُ فَماَ زالَ کَذلِکَ حَتّى قَبْضَهُ اللّهُ اِلَیْهِ بِرَحْمَتِهِ وَ صَیِّرَهُ اِلى جَنَّتِهِ الخ . ) (192)
دهم و یازدهم ـ عمران بن عبداللّه بن سعد اشعرى قمى و برادرش عیسى بن عبداللّه است
که هر دو از اجلاء اهل قم و از دوستان حضرت صادق علیه السلام و از محبوبین آن حضرت بـوده انـد و حـضـرت ، ایـشان را خیلى دوست مى داشت ، و هر وقت بر آن حضرت به مدینه وارد مى شدند از ایشان تفقد مى فرموده و احوال اهل بیت و اقوام و خویشان و بستگان آنها را مى پرسیده ، و وقتى عمران بر حضرت صادق عـلیـه السـلام وارد شـد آن جـنـاب از او احـوال پـرسـى فـرمود و با او نیکویى و بشاشت فـرمـود چون برخاست برود ( حمّادناب ) از آن حضرت پرسید که کیست این شخص کـه ایـن نـحـو بـا او نـیـکـویـى کـردیـد؟ فـرمـود: ایـن از اهـل بیت نجباء است ، یعنى از اهل قم که اراده نمى کند ایشان را جبّارى از جبابره مگر آن که خدا او را در هم مى شکند.(193)
و روایـت شـده کـه وقـتـى آن حـضـرت مـیـان دیـدگـان عـیسى را بوسید و فرمود: تو از ما اهـل بـیـت مـى بـاشـى .(194) و ایـن عـمـران هـمان است که حضرت صادق علیه السلام از او خواسته بود که چند خیمه براى آن حضرت درست کند، او درست کرد و آورد در مـنى براى آن جناب نصب نمود، یک خیمه زنانه و یک خیمه مردانه و یک خیمه براى قضاى حاجت ، چون حضرت صادق علیه السلام با اهل بیت خود وارد شد، پرسید این خیمه ها چیست ؟ گـفـتـنـد: عـمـران بـن عـبـداللّه قـمـى بـراى شـمـا درسـت کـرده ، حـضـرت در آنـجـا نازل شد و عمران را طلبید و فرمود: این خیمه ها به چند از کار درآمده ؟ گفت : فدایت شوم کرباسهاى آن از صنعت خودم است و من اینها را براى شما به دست خود درست کرده ام و به رسـم هـدیـه بـراى آن حـضـرت آورده ام و دوسـت دارم فـدایـت شـوم قـبـول فـرمـایـیـد و من آن مالى را که فرستاده بودید براى این کار رد کردم پس حضرت دسـت او را گـرفـت و فـرمـود: سـؤ ال [ درخواست ] مى کنم از خدا که صلوات بفرستد بر مـحـمـّد و آل مـحـمّد و آنکه تو را و عترت تو را در سایه رحمت خود درآورد روزى که سایه نباشد جز سایه او.(195) و پسر عمران ( مرزبان ) از راویان اصحاب ابـوالحـسـن الرضا علیه السلام و صاحب کتاب است وقتى خدمت آن جناب عرض مى کند که سـؤ ال مـى کـنـم شـمـا را از اهم امور نزد من آیا من از شیعه شما مى باشم ؟ فرمود: بلى ، گفت : اسم من مکتوب است نزد شما؟ فرمود: بلى .(196)
دوازدهم ـ فضیل بن یسار البصرى ابوالقاسم
ثقه جلیل القدر از روات و فقهاء اصحاب صادقین علیهما السلام و از اصحاب اجماع است ، یـعنى از کسانى که اجماع کرده اند اصحاب ما بر تصدیق او و اقرار کرده اند به فقه او. و روایـت اسـت کـه حـضـرت صـادق علیه السلام هرگاه او را مى دید که رو مى کند مى فـرمـود: ( بـَشِّرِ الْمـُخـْبـِتـیـنَ ) هرکه دوست دارد که نظر کند به سوى مردى از اهـل بـهـشـت پـس نـظـر کـنـد بـه سـوى ایـن مـرد.(197) و مـى فـرمـود کـه فـضـیـل از اصـحـاب پـدر مـن اسـت و من دوست مى دارم که آدمى دوست بدارد اصحاب پدرش را.(198) و در زمان حضرت صادق علیه السلام وفات کرد و آن کسى که او را غـسـل داده بـود بـراى آن حـضـرت نـقـل کـرده کـه در وقـت غـسـل فـضـیـل دسـتـش سـبـقـت مـى کـرد بـر عـورتـش حـضـرت فـرمـود: خـدا رحـمـت کـنـد فضیل را او از ما اهل بیت بود.(199)
( وَ رُوِىَ عَنِ الفُضَیْلِ قالَ: قُلْتُ لاَبى عَبْدِاللّهِ علیه السلام ما یَمْنَعْنى مِنْ لِقائِکَ اِلاّ اءَنـّى مـا اَدْرى مـا یـُوافـِقـُکَ مـِنْ ذلِکَ؟ قـالَ فـَقـالَ عـلیه السلام : ذلِکَ خَیْرٌ لَکَ. ) (200)
و پسران فضیل : قاسم و علاء و نواده او محمّد بن قاسم جمیعا از اجلاء و ثقات اصحاب مى باشند ـ رضوان اللّه علیهم اجمعین ـ.
سیزدهم ـ فیض بن المختار کوفى است
کـه ثـقـه و از روات حضرت باقر و صادق علیه السلام است ، وقتى خدمت حضرت صادق عـلیـه السـلام اصـرار بـلیـغ و مـسـئلت کـثـیـر نمود که او را خبر دهد به امام بعد ازخود، حـضـرت پـرده اى کـه در کـنار اطاق آویخته بود بالا زد و پشت آن پرده رفت و او را نیز طـلبـیـد، فـیـض چـون به آن موضع وارد شد دید آنجا مسجد حضرت است ، حضرت در آنجا نـمـاز خـوانـد آنـگـاه مـنـحـرف از قـبـله نـشـسـت ، فـیـض نـیـز در مـقـابـل آن حـضـرت قـرار گـرفـت کـه نـاگـاه امـام مـوسـى عـلیـه السـلام داخـل شـد و در آن حال در سن پنج سالگى بود و در دست خود تازیانه اى داشت ، حضرت صادق علیه السلام او را بر زانوى خویش نشانید و فرمود: پدرم و مادرم فدایت باد! این تازیانه چیست در دستت ؟ گفت : گذشتم به على برادرم دیدم این را در دست داشت و بهیمه را مى زد از دست او گرفتم ، آنگاه حضرت فرمو: اى فیض ! همانا صحف ابراهیم و موسى رسـید به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم و آن حضرت سپرد او را به على علیه السـلام و او را امـیـن دانـسـت بـر آن ، پس یک یک از امامان را ذکر فرمود تا آنکه فرمود آن صـحـف نـزد مـن اسـت و مـن امین دانستم بر آن این پسرم را با کمى سنش و اینک نزد او است . فـیـض گـفـت : دانـسـتـم مـراد آن حضرت را لکن گفتم فدایت شوم بیانى زیاده بر این مى خـواهم ، فرمود: اى فیض ! پدرم هرگاه مى خواست که دعایش ‍ مستجاب شود مى گشت دعاى او و مـن نـیـز بـا ایـن پـسـرم چـنـیـن هـسـتم و دیروز هم تو را در موقف یاد کردیم فذکرناک بالخیر. گفتم : سید من ! زیاد کن بیان را، فرمود هرگاه پدرم به سفر مى رفت من با او بـودم ، پـس هرگاه بر روى راحله خود مى خواست خوابى کند من راحله خود را نزدیک راحله او مـى بـردم و ذراع خـود را وسـاده او مـى نـمـودم یـک مـیـل و دو مـیـل تـا از خـواب بـر مـى خـاسـت و ایـن پـس نـیـز بـا من چنین مى نماید، باز سؤ ال زیـاده کـرد، فـرمـود: مـن مـى یـابم به این پسرم آنچه را که یعقوب در یوسف یافت ، گـفـتـم : اى سـیـد مـن ! زیـاده بـر ایـن بـفـرمـا، فـرمـود: ایـن هـمـان امـام است که از آن سؤ ال نـمـودى پـس اقرار کن به حق او پس برخاستم و سر آن حضرت را بوسیدم و دعا کردم بـراى او، پـس ( فـیـض ) اذن طـلبـیـد کـه بـه بـعـضى اظهار کند، فرمود: به اهـل و اولاد و رفـقـایـت بـگـو، ( فـیـض ) در آن سـفـر بـا اهـل و اولاد بـود بـه آنها اطلاع داد، حمد خدا را بسیار نمودند و از رفقایش یونس بن طبیان بـود چـون بـه یـونـس خـبـر داد یـونـس گـفـت : از آن حـضـرت بـایـد خـودم بـال واسطه بشنوم و در او عجله بود پس روان شد به جانب خانه آن حضرت ، ( فیض عـ( گفت من عقب او رفتم همان که به در خانه آن جناب رسید صداى آن حضرت بلند شد کـه امـر چـنان است که فیض براى تو گفت ، یونس گفت شنیدم و اطاعت کردم .(201)
چهاردهم ـ لیث بن البخترى
مـشـهـور بـه ابوبصیر مرادى . قاضى نوراللّه در ( مجالس ) در ترجمه او گفته کـه در ( کـتـاب خـلاصـه ) مذکور است که کنیت او ابوبصیر و ابومحمّد است و از راویان امامین الهمامین محمّد بن على الباقر و جعفر بن محمّد الصادق علیهما السلام بوده و حـضـرت امـام مـحـمدباقر علیه السلام در شاءن او فرموده که بَشِّرِ الْمُخْبِتینَ بِالْجَنَّةِ؛ یـعـنـى بـشـارت اسـت آن کـسـانـى را کـه خـشـوع از بـراى خـدا مـى کـنـنـد بـه دخول جنت و از آن جمله ( لیث ) خواهد بود. و در ( کتاب خلاصه ) از ( مختار کـشـى عـ( از جمیل بن دراج روایت نموده که گفت از حضرت امام جعفر علیه السلام شنیدم که مى فرمود:
( بـَشِّرِ الْمـُخـْبـِتـِیـنَ بـِالْجـَنَّةِ بـُرَیـْدُ بـْنُ مُعاوِیَةِ الْعجلى وَ اَبُوبَصیر لَیْثُ بْن الْبـَخـْتـَرى الْمـُردى وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ زُرارَةٌ نُجَباءُ اُمَناءُ اللّهِ عَلى حَلالِهِ وَ حَرامِهِ لَوْلا هؤُلاءِ لاَنْقَطَعَتْ آثارُ النَّبُوَةِ وَانْدَرَسَتْ. ) (202)
و ایـضـا در ( کـتـاب کـشى ) مسطور است که ابوبصیر یکى از آنها است که اجماع نموده اند امامیه بر تصدیق او و اقرار کرده ان به فقه او. و از ابوبصیر روایت کرده که گـفـت : روزى بـه خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام رفتم از من پرسیدند که در وقـت مـوت عـلبـاء بـن درّاع الا سـدى حـاضـر شـده بـودى ؟ گـفـتـم : بـلى ، و او در آن حـال مـرا خبر کرد که تو ضامن دخول بهشت از براى او شده اى و از من استدعا کرد که این مـضـمون را یاد شما آورم ، گفتند که راست گفته است ، پس من به گریه درآمدم گفتم که جـان مـن فـداى تـو بـاد تـقـصـیـر مـن چیست که قابل این عنایت نشده ام مگر پیر سالخورده ضـریـر البصر منقطع به درگاه دین پناه شما نیستم ؟ آن حضرت عنایت نموده فرمودند کـه از بـراى تـو نـیـز ضـامـن بـهشت شدم ، من گفتم که پدران بزرگوار خود را نیز مى خواهم که از براى من ضامن سازى و یکى را بعد از یکى نام بردم ، آن حضرت فرمود که ضـامـن کـردم ، بـاز گفتم که مى خواهم جد عالى مقدار خود را نیز ضامن سازى ، گفتند که چـنـیـن کـردم ، و دیـگـر بـاره درخـواسـت نـمـودم کـه حـضـرت حـق جل و علا را ضامن سازد و آن حضرت لحظه اى سر مبارک گردانیدند و بعد از آن گفتند که این نیز کردم .(203)
مـولف گـویـد: کـه شـیـخ کـشـى از شعیب عقرقوفى روایت کرده است که گفت : گفتم به حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام کـه بـسـا شـود مـا مـحـتـاج شـویـم بـه سـؤ ال بـعـض مـسـایـل ، از کـى سـؤ ال کـنـیـم ؟ فـرمـود: بـر تـو بـاد بـه اسـدى ، یـعـنـى ابـوبـصـیـر.(204) شـیـخ مـا در ( خـاتمه مستدرک ) فرموده : مراد به ابـوبـصـیـر، ابومحمّد یحیى بن قاسم اسدى است به قرینه قائد، یعنى عصاکش او على بن ابى حمزه ، که تصریح کرده اند علما به آنکه او راوى کتاب او است و این ابوبصیر ثـقـه اسـت چـنـانـکـه در ( رجال شیخ ) و ( خلاصه ) است و عقرقوفى پسر خواهر ابوبصیر مذکور است .(205)
پانزدهم ـ محمّد بن على بن نعمان کوفى ابوجعفر معروف به ( مؤ من الطّاق ) و به ( احول ) نیز
و مـخـالفـیـن ، او را ( شیطان الطاق ) مى گفتند، دکانى داشت در کوفه در موضعى معروف به طاق المحامل ، و در زمان او پول قلبى (تقلّبى ) پیدا شده بود کته کسى نمى شناخت به ملاحظه آنکه باطن آن پولها قلب بود نه ظاهرش لکن به دست او که مى دادند مـى فـهـمـیـد و بـیـرون مـى آورد قـلب آن را از ایـن جـهـت مـخـالفـیـن او را شـیـطـان الطـاق گفتند.(206) و او یکى از متکلمین است و چند کتاب تصنیف کرده از جمله ( کتاب افعل لاتفعل ) و احتجاج او با زید بن على علیه السلام و هم محاجّه او با خوارج مشهور است و مکالمات او با ابوحنیفه معروف است .
روزى ابـوحـنـیـفـه به وى گفت که شما شیعیان اعتقاد به رجعت دارید؟ گفت : بلى ، گفت : پـس پـانـصـد اشـرفـى (درهـم ) بـه من قرض بده و در رجعت که به دنیا برگشتم از من بـگـیـر، ابـوجـعـفر فرمود از براى من ضامنى بیاور که چون به دنیا بر مى گردى به صـورت انـسـان بـرگـردى تا من پول بدهم ؛ زیرا که مى ترسم به صورت بوزینه برگردى و من نتوانم از تو وجه خود را دریافت نمایم .(207) و هم روایت شده کـه چـون حـضـرت صـادق علیه السلام رحلت فرمود، ابوحنیفه به مؤ من الطّاق گفت : یا ابـاجـعـقـر! امـام تو وفات کرد، مؤ من گفت : ( لکِن امامُکَ مِنَ المُنْظَرین اِلى یَوْمِ الْوَقْتِ المَعْلُومِ ) ؛ اگر امام من وفات نمود امام تو شیطان نمى میرد تا وقت معلوم .
و در ( مجالس المؤ منین ) است که روزى ابوحنیفه با اصحاب خود در یکى از مجالس نشسته بود که ابوجعفر از دور پیدا شده و متوجه جانب ایشان شد و چون ابوحنیفه را نظر بـر او افـتـاد از روى تـعـصـب و عناد به اصحاب خود گفت که قَدْ جاءَکُمُ الشِّیْطانُ؛ یعنى شـیـطـان بـه سـوى شـما آمد. ابوجعفر چون این سخن بشنید و نزدیک رسید این آیه را بر ابوحنیفه و اصحاب او خواند: ( اِنّا اَرْسَلْنَا الشَّیاطِینَ عَلَى الْکافِرینَ تَؤُزُّهُمْ اَزّا ) (208) .(209)
و ایـضا مروى است که چون ضحاک که یکى از خارجیان بود و در کوفه خروج نمود و نام خـود را امـیـرالمؤ منین نهاد و مردم را به مذهب خود مى خواند، مؤ من الطاق نزد او رفت و چون اصحاب ضحاک او را دیدند بر روى او جستند و او را گرفته نزد صاحب خود بردند، پس مـؤ مـن الطـاق بـه ضحّاک گفت که من مردى ام که در دین خود بصیرتى دارم و شنیده ام که تـو بـه صـفـت عـدل و انـصـاف اتصاف دارى ، بنابراین دوست داشتم که در اصحاب تو داخـل بـاشـم ، پـس ضـحـاک بـه اصـحاب خود گفت که اگر این مرد با ما یار شود کار ما رواجـى خـواهـد یافت آنگاه مؤ من الطاق به ضحاک خطاب نمود و گفت که چرا تبرا از على بـن ابـى طـالب عـلیـه السـلام مـى کـنـى و قـتـل و قـتـال او را حـلال دانسته اید؟ ضحاک گفت : براى آنکه او حکم گرفت در دین خدا و هرکه در دین خداى تـعـالى حـکـم گـیـرد قـتـل و قـتـال او و بـیـزارى از او حلال است ، مؤ من الطاق گفت : پس مرا از اصول دین خود آگاه ساز تا با تو مناظره کنم و هـرگـاه حـجـت تـو بـر حجت من غالب آمد در سلک اصحاب تو درآیم و مناسب آن است که جهت تـمـیـز صـواب و خـطـاى هـریـک از من و تو در مناظره ، کسى را تعیین کنى تا مخطى را در خـطـاى او ادب نـمـایـد و از بـراى مـصـیـب بـه صـواب حکم نماید. پس ضحاک به یکى از اصـحـاب خـود اشـاره نـمـود و گـفـت : ایـن مـرد در مـیـان مـن و تـو حـکـم بـاشـد کـه عـالم و فـاضـل اسـت ، مؤ من الطاق گفت : البته این مرد را حکم مى سازى در دینى که من آمده ام تا با تو در آن مناظره نمایم ، ضحاک گفت : بلى ، پس مؤ من الطاق روى به اصحاب ضحاک نـمـوده گـفـت : ایـنـک صـاحب شما حکم گرفت در دین خداى ، دیگر شما دانید! چون اصحاب ضـحـاک آن مـقـاله را شـنـیـدنـد چـنـدان چـوب و شـمـشـیـر حـواله ضـحـاک نـمـودنـد که هلاک شد.(210)
شـانـزدهـم ـ مـحـمـّد بـن مسلم بن رباح (یا ( ریاح ) ) ابوجعفر ( الطحّان الثقفى الکوفى
از بزرگان اصحاب باقرین علیهما السلام و از حواریین ایشان و از مخبتین و اورع و افقه مـردم و از وجـوه اصـحـاب کوفه است . ( وَ هُوَ مِمَّنِ اجْتَمِعَتِ الْعَصابَةُ عَلى تَصْحیح ما یـَصـِحُّ عـَنـْهُ وَ عـَلى تـَصـْدیـقـِهِ وَ الاِنـْقـِیـاد لَهُ بـِالْفـِقْهِ ) . و روایت شده که چهار سـال در مدینه اقامت نمود و از خدمت حضرت امام محمدباقر علیه السلام استفاده احکام دینى و معارف یقینى مى نمود و بعد از آن حضرت امام جعفر صادق علیه السلام استفاده حقایق مى نمود و از او روایت شده که گفته سى هزار حدیث از حضرت باقر علیه السلام و شانزده هزار حدیث از امام جعفر صادق علیه السلام اخذ کرده ام .(211)
و روایت شده که ثقه جلیل القدر عبداللّه بن ابى یعفور خدمت حضرت صادق علیه السلام عرضه مى دارد که براى من ممکن نمى شود همیشه خدمت شما برسم و بسا مردى از اصحاب مـا بـیـایـد نـزد مـن و از مـن مساءله اى بپرسد و نیست نزد من جواب هر سؤ الى که از من مى پـرسـنـد چـه بکنم ؟ فرمود: چه مانع است تو را از محمّد بن مسلم ، پس به درستى که او اخذ کرده از پدرم و نزد او وجیه بوده .(212)
و روایـت شـده از مـحـمـّد بـن مـسلم که گفت : شبى در پشت بام خود خوابیده بودم شنیدم که کـسـى در خـانـه مـرا مـى زنـد پس آواز دادم که کیست ؟ گفت منم کنیزک تو رحمک اللّه من به کنار بام رفتم و سر کشیدم دیدم که زنى ایستاده است چون مرا دید گفت : دختر نوعروس من حامله بود و او را درد زاییدن گرفت و نازاییده به آن درد بمرد و فرزند در شکم او حرکت مـى کـند چه کار باید کرد و حکم صاحب شرع در این باب چیست ؟ پس به او گفتم : اى امة اللّه ! مثل این مساءله را روزى از حضرت امام محمدباقر علیه السلام پرسیدند آن حضرت فرمود که شکم مرده را بشکافند و فرزند را بیرون آرند تو چنان کن ، بعد از آن به او گـفتم که اى امة اللّه ! من مرده ام که در زاویه صاحب راءى و قیاس است جهت حکم این مساءله رفـتـه بودم گفت که من در این مساءله چیزى نمى دانم نزد محمّد بن مسلم ثقفى برو که او تـو را از حـکم این مساءله خبر خواهد داد و هرگاه تو را در این مساءله فتوى دهد تو نزد من بـاز آى و مـرا خـبـر ده ، پـس بـه او گـفـتم : برو به سلامت ، و چون صباح شد به مسجد رفـتـم دیـدم که ابوحنیفه نشسته و همان مساءله را با اصحاب خود در میان دارد و از ایشان سؤ ال مى کند و مى خواهد که آنچه که از من در جواب این مساءله به او رسیده به نام خود اظهار کند، پس از گوشه مسجد تنحنحى کردم ابوحنیفه گفت : خدا بیامرزد تو را بگذار ما را که یک لحظه زندگانى کنیم .(213)
و از زراره رضـى اللّه عـنـه ، روایـت اسـت که وقتى ابوکریبه ازدى و محمّد بن مسلم ثقفى جـهـت اداى شهادتى نزد ( شریک ) قاضى کوفه آمدند، ( شریک ) زمانى در صـورت ایـشـان تـاءمـل نـمـود آثـار صـلاح و تـقوى و عبادت در ناصیه ایشان دید گفت : جـعـفـریـان و فاطمیان یعنى این دو نفر از شیعیان حضرت جعفر و فاطمه و منسوب به این خـانـواده هـستند، ایشان گریستند، ( شریک ) سبب گریه ایشان پرسید، فرمودند: بـراى اینکه ما را شمردى از شیعیان و جزء مردمانى گرفتى که راضى نمى شوند ما را بـرادران خـود بـگـیـرنـد بـه جهت آنچه مشاهده مى کنند از سخافت و کمى ورع ما و هم نسبت دادیـد بـه کـسـى کـه راضـى نـمـى شـود کـه امـثـال مـا را از شیعه خود بگیرد، پس اگر تـفـضـل نـمـود و مـا را قـبـول فـرمـود پـس بـر مـا مـنـت نـهـاده و تفضل فرموده . ( شریک ) تبسم کرد و گفت : هرگاه مرد در دنیا پیدا مى شود باید مانند شما بوده باشد.(214)
و وارد شده که محمّد بن مسلم مردى مالدار و جلیل بود، حضرت باقر علیه السلام به وى فـرمـود: تواضع کن اى محمّد! پس در کوفه زنبیلى پر از خرما برداشت و ترازویى بر دست گرفت و بر در مسجد نشست و مشغول خرما فروشى شد. قوم او به نزد او جمع شدند و گـفتند: این کار تو باعث فضیحت ما است ! فرمود: مولاى من مرا امر فرموده به چیزى که مـن دسـت از آن بـرنـخـواهـم داشـت ، گـفـتند: اگر لاعلاج خواهى کسبى کنى پس در دکان آرد فـروشـى بـنـشـیـن ، پـس براى او سنگ آسیا و شترى مهیا کردند که گندم و جو آرد کند و بفروشد محمّد قبول کرد و از این جهت است که او را ( طحّان ) گفتند، در سنه یک صد و پنجاه وفات کرد.(215)
هفدهم ـ معاذ بن کثیر الکسائى الکوفى
کـه از شـیـوخ اصحاب حضرت صادق علیه السلام و از ثقات ایشان و از کسانى است که روایـت کـرده نـص بر امامت حضرت موسى بن جعفر را از پدرش علیه السلام . و در روایت ( تـهـذیـب ) است که او کرباس مى فروخت ، وقتى ترک کسب کرد حضرت صادق عـلیـه السلام احوال او را پرسید، گفتند: ترک کرده تجارت خود را، فرمود: ترک کسب ، عمل شیطان است هرکه ترک کند تجارت و کسب را دو ثلث عقلش مى رود.(216) و هـم روایـت اسـت کـه وقـتـى مـعـاذ در مـوقـف عـرفـات نـظـر افـکـنـد بـه اهـل مـوقـف دیـد مردم بسیار به حج آمده اند خدمت حضرت صادق علیه السلام رسید و گفت : همانا اهل موقف بسیار مى باشند! حضرت نظرى به ایشان افکند پس فرمود: نزد من بیا یا اباعبداللّه ! آنگاه فرمود: ( یَاءتى بِهِ الْمَوْجُ مِنْ کُلُّ مَکان ) ، نه به خدا قسم نیست ، حج مگر براى شما نه به خدا قسم قبول نمى کند خدا مگر از شما.(217)
هجدهم ـ معلى بن خنیس بزّاز کوفى مولى ابى عبداللّه الصادق علیه السلام
از روایـات ظـاهـر مـى شـود کـه او از اولیـاء اللّه و از اهـل بـهـشـت اسـت و حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام او را دوسـت مـى داشـتـه و وکیل و قیم بر نفقات عیال آن حضرت بوده . شیخ طوسى در ( کتاب غیبت ) فرموده : و از ممدوحین ، معلى بن خنیس ‍ است و او از قوام حضرت صادق علیه السلام بود، و داود بن عـلى او را بـه ایـن سـبـب کـشـت و او پـسـندیده بود نزد حضرت صادق علیه السلام و بر طریقه او گذشت . و روایت شده از ابوبصیر که گفت : چون داود بن على ، معلى را کشت و به دار کشید او را، بزرگ آمد این بر حضرت صادق علیه السلام و دشوار آمد بر او، به داود فـرمـود: اى داود! بـراى چـه کـشـتـى مـولاى مـرا و وکیل مرا در مال و عیالم به خدا سوگند که او وجیه تر بود از تو نزد خدا، و در آخر خبر اسـت کـه فـرمـود: آگـاه بـاش بـه خـدا سـوگـنـد کـه او داخل بهشت گردید.(218)
مـؤ لف گـویـد: از اخـبـار ظـاهـر مـى شـود کـه حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام در وقـت قـتـل مـعـلى ، در مـکـه بـود چـون از مـکـه تـشـریـف آورد نـزد داود رفـت فـرمـود: مـردى از اهـل بهشت را بکشتى ، گفت : من نگشتم ، فرمود: کى کشت او را؟ گفت : سیرافى او را بکشت و سیرافى صاحب شرطه او بود، حضرت از او قصاص کرد و او را به عوض ‍ معلى بکشت .(219)
و از معتّب روایت است که حضرت صادق علیه السلام آن شب در سجده و قیام بود و در آخر شب نفرین رکد بر داود بن على ، به خدا سوگند که هنوز سر از سجده بر نداشته بود کـه صداى صیحه شنیدم و مردم گفتند: داود بن على وفات کرد! حضرت فرمود: همانان من خـوانـدم خـدا را به دعا تا فرستاد خداوند به سوى او ملکى که عمودى بر سر او زد که مثانه او را شکافت .(220)
شـیـخ کـلیـنـى و طـوسـى بـه ( سـنـد حـسـن کـالصـحـیـح ) از ولیـد بـن صبیح نقل کرده اند که مردى خدمت حضرت صادق علیه السلام رسید و ادعا کرد بر معلى بن خنیس دینى را بر او، و گفت : معلى برد حق مرا، حضرت فرمود: حق تو را برد آن کسى که او را کـشـت ، پـس فرمود به ولید برخیز و بده حق این مرد را همانا مى خواهم خنک کنم بر معلى پوست او را اگرچه خنک مى باشد یعنى حرارت جهنم به او نرسیده .(221)
و نـیـز کـلیـنـى روایـت کرده از ولید بن صبیح که گفت : روزى خدمت حضرت صادق علیه السلام مشرف شدم افکند نزد من جامه هایى و فرمود: اى ولید! رد کن اینها را به نوردهاى خـود، یعنى خدمت آن حضرت پارچه هاى ندوخته بود که تاهش را باز کرده بودند حضرت بـه او فـرمـود کـه آنـهـا را بـپـیـچـیـد و تـاه کـنـد. ولیـد گـفـت : مـن بـرخـاسـتـم مقابل آن حضرت فرمود: خدا رحمت کند معلى بن خنیس را! من گمان کردم که آن حضرت شبیه کـرد ایـسـتـادن مرا مقابل خود به ایستادن معلى در خدمتش ، پس ‍ فرمود: اف باد براى دنیا که خانه بلا است مسلط فرموده حق تعالى در دنیا دشمنش ‍ را بر ولیش .(222) و نیز شیخ کلینى روایت کرده از عقبة بن خالد که گفت : من و معلى و عثمان بن عمران مشرف شدیم خدمت حضرت صادق علیه السلام همین که حضرت ما را دید فرمود: مرحباء مرحبا به شـمـا! ایـن صورتها دوست دارند ما را و ما دوست مى داریم ایشان را ( جَعَلَکُمُ اللّهُ مَعَنا فـِى الدُّنـْیـا وَ الا خـِرَةِ ) ؛ قـرار دهـد شـمـا را خـداونـد تـعالى با ما در دنیا و آخرت .(223)
شـیـخ کشى روایت کرده که چون روز عید مى شد معلى بن خنیس بیرون مى رفت به صحرا ژولیده مو و گردآلوده در زىّ ستمدیده حسرت خورنده همین که خطیب منبر مى رفت دست خود را به آسمان بلند مى کرد و مى گفت :
( اَللّهـُمَّ هـذا مـَقـامُ خـُلَفـائِکَ وَ اَصـْفـیـائِکَ وَ مـَواِضـعُ اُمـَنـائِکَ الَّذیـنَ خـَصـَصـْتـَهُمُ ابْتَزُّوها(224) الخ ) .
نوزدهم ـ هشام بن محمّد السّائب الکلى ابوالمنذر
عـالم مـشـهـور بـه فـضـل و عـلم ، عـارف بـه ایام و انساب از علماى مذهب ما است گفت : علت بـزرگـى پـیـدا کـردم بـه حدى که علم خود را فراموش نمودم خدمت امام جعفر صادق علیه السـلام رسـیـدم پس آشامانید به من علم را در کاسه اى ، همین کنه آن کاءس را نوشیدم علم بـه مـن عـود کـرد و حـضـرت صـادق علیه السلام به او عنایت داشت و او را نزدیک خود مى نشانید و با او، گشاده رویى و انبساط مى فرمود و او کتب بسیار تاءلیف نموده در انساب و فـتوحات و مثالب و مقاتل و غیره و این همان کلبى نسابه معروف است و پدرش محمّد بن سائب کلبى کوفى از اصحاب حضرت باقر علیه السلام و از علماء و صاحب تفسیر است ؛ از سمعانى نقل شده که ترجمه او گفته :
( اِنَّهُ صـاحـِبُ التَّفْسیرِ کانَ مِنْ اَهْلِ الْکُوفَةِ وَ قائِلا بِالرَّجْعَةِ وَ ابْنُهُ هِشامُ ذَانَسَبٍ عالٍ وَ فِى التَّشَیُّع غالٍ ) .(225)
بیستم ـ یونس بن ظبیان کوفى
کـه از روات اصـحـاب حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام اسـت و اگـر چـه فـضـل بـن شاذان او را از کذابین شمرده و نجاشى فرموده که او ضعیف است جدا و التفات کـرده نـمـى شـود بر روایات او و ابن غضائرى گفته که او غالى و کذاب و وضاع حدیث اسـت و لکـن شـیـخ ما ـ عطّر اللّه مرقده ـ در خاتمه ( مستدرک ) فرموده : و دلالت مى کند بر حسن حال او و استقامت و علو مقام او و عدم غلو او اخبار بسیارى ، پس ‍ آن اخبار را ذکر فـرمـوده کـه از جـمـله کـلام حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام اسـت در حق او که در ( جامع بـزنـطـى ) است که فرموده ( رَحِمَةُ اللّهُ وَ بَنى لَهُ بَیْتَا فِى الجَنَّةِ کانَ وَ اللّهِ مَاْمُونا عَلَى الْحَدیثِ ) .
و هم تعلیم حضرت صادق علیه السلام به او زیارت حضرت سیدالشهداء علیه السلام را بـه نـحـوى شـیـخ در ( تـهـذیـب ) و ابـن قـولویـه در ( کامل ) روایت کرده ، و نیز تعلیم آن جناب به او دعاى معروفى که در نجف باید خواند کـه اول آن اَللّهـُمَّ لابـُدَّ مـِنْ اَمـْرِکَ اسـت کـه در تـمـام کتب مزاریه مذکور است و هم تعلیم او فـرموده آن ( عوذه ) (226) را که براى رفع درد چشم نافع است . الى غـیـر ذلک . و نـیز شیخ ما جواب داده از اخبارى که در مذمت او وارد شده به تفصیلى که مقام گنجایش ذکر ندارد، طالبیت رجوع کنند به آن کتاب شریف .(227)
و گذشت در فیض بن المختار چیزى که متعلق به او بود.
تذییل : مؤ لف گوید: که شایسته دیدم در ذیل احـوال اصـحـاب حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام ایـن روایـت را نقل کنم و این باب را به آن ختم کنم :
حکایت پیشنهاد مرد خراسانى به غلام امام صادق علیه السلام
نـقـل اسـت کـه حـضـرت امـام جـعفر صادق علیه السلام را غلامى بود که هرگاه آن حضرت سـواره بـه مـسـجـد مـى رفـت آن غـلام هـمـراه بود چون آن حضرت از استر پیاده مى گشت و داخـل مـسجد مى شد آن غلام استر را نگاه مى داشت تا آن جناب مراجعت کند، اتفاقا در یکى از روزهـا کـه غـلام بـر در مـسـجـد نـشـسـتـه و اسـتـر را نـگـاه داشـتـه بود چند نفر مسافر از اهـل خـراسـان پـیـدا شـدنـد یـکـى از آنـهـا رو کـرد بـه او گـفـت : اى غـلام ! میل دارى که از آقاى خود حضرت صادق علیه السلام خواهش کنى که مرا مکان تو قرار دهد و مـن غـلام او بـاشـم و بـه جـاى تـو بـمـانـم و مـالم را بـه تـو بـدهـم و مـن مـال بـسـیـار از هـرگـونه دارم تو برو و آن مالها را براى خود قبض کن و من به جاى تو ایـنـجا بمانم . غلام گفت : از آقاى خود خواهش مى کنم این را، پس رفت خدمت حضرت صادق عـلیـه السـلام و عـرض کـرد: فـدایـت شـوم ! مـى دانـى خـدمـت مـرا نـسـبـت خـود و طـول خـدمـتم را، پس هرگاه حق تعالى خیرى را براى من رسانیده باشد شما منع آن خواهید کرد؟ فرمود: من آن را به تو خواهم داد از نزد خودم و از غیر خودم منع مى کنم تو را.
پس غلام قصه آن مرد خراسانى را با خود براى آن جناب حکایت کرد، حضرت فرمود اگر تـو بـى مـیـل شـده اى در خـدمـت مـا و آن مـرد رغـبـت کـرده بـه خـدمـت مـا قبول کردیم ما او را و فرستادیم تو را، پس چون غلام پشت کرد به رفتن ، حضرت او را طـلبـیـد و فـرمـود: بـه جـهت طول خدمت تو در نزدیک ما یک نصیحتى تو را بنمایم آن وقت مـخـتـارى در کـار خـود، و آن نـصـیـحـت ایـن اسـت کـه چـون روز قـیـامـت شـود حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم آویخته و چسبیده باشد به نوراللّه و امیرالمؤ منین عـلیـه السـلام آویـخـتـه بـاشـد بـه رسـول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم و شیعیان ما آویـخـتـه بـاشـنـد بـه مـا پـس داخـل شـونـد در جـایـى کـه مـا داخـل شـویـم و وارد شـوند آنجا که ما وارد شویم ، غلام چون این را شنید عرض کرد: من از خـدمـت شـمـا جـایـى نـمى روم و در خدمت شما خواهم بود و اختیار مى کنم آخرت را به دنیا و بیرون رفت به سوى آن مرد.
آن مرد خراسانى گفت : اى غلام ! بیرون آمدى از نزد حضرت صادق علیه السلام به غیر آن رویـى کـه بـا آن خـدمـت آن حـضـرت رفـتـى ، غـلام کـلام آن حـضـرت را بـراى او نـقـل کـرد و او را برد خدمت آن جناب ، حضرت قبول فرمود ولاء او را و امر فرمود که هزار اشرفى (دینار) به غلام دادند.(228)
ابـن فـقیر ( عباس قمى ) خدمت آن حضرت عرض مى کنم : که اى آقاى من ! من تا خود را شناخته ام خود را بر در خانه شما دیده ام و گوشت و پوست خود را از نعمت شما پروده ام ، رجاء واثق و امید صادق که در این آخر عمر از من نگهدارى فرمایید و از این در خانه مرا دور نفرمایید و من به لسان ذلت و افتقار پیوسته عرض ‍ مى دارم .
شاها چه تو را سگى بباید
گر من بوم آن سگ تو شاید
هستم سگکى ز حبس جسته
بر شاخ گل هوات بسته
از مدح تو با قلاده زر
زنجیر وفا به حلقم اندر
خود را به خودى کشیده از جل
پیش تو کشیده از سر ذل
خود را به قبول رایگانت
بستم به طویله سگانت
افکن نظرى بر این سگ خویش
سنگم مزن و مرانم از پیش
( وَ اَقُولُ اَیْضَا ) :
عَنْ حِماکُمْ کَیْفَ اَنْصَرِفُ
وَ هَواکُمْ لى بِهِ شَرَفُ
سَیّدِى لا عِشْتُ یَوْمَ اُرى
فى سِوى اَبْوابِکُمْ اَقِفُ
________________________

138- ( تغلب ) بر وزن تضرب است .
139- ( مجالس المؤ منین ) 1/326.
140- ( رجال ابن داود ) ص 29.
141-
142- همان ماءخذ.
143- ( مجالس المؤ منین ) 1/326.
144- ( رجال النجاشى ) ص 12.
145- ( رجال کشّى ) 2/705.
146- ( مستدرک الوسائل ) 3/562، چاپ سه جلدى .
147- ( مجالس المؤ منین ) 1/340.
148- ( رجال علامه حلى ) ص 136.
149- ( مجالس المؤ منین ) 1/340.
150- ( مجالس المؤ منین ) 1/331.
151- ( تنقیح المقال ) مامقانى 1/191.
152- ( بحارالانوار ) 66/282.
153- ( رجال کشّى ) 2/458.
154- ( فـرحـة الغـرى ) ص 75، تـحـقـیـق : آل شبیب الموسوى .
155- ( تنقیح المقال ) 1/261.
156- ( الاختصاص ) ص 207.
157- ( تنقیح المقال ) 1/261.
158- ( رجال کشّى ) 1/414.
159- ( رجال علامه حلى ) ص 63.
160- ( رجال کشى ) 1/47.
161- ( رجال کشى ) 1/414.
162- همان ماءخذ ص 415.
163- ( بحارالانوار ) 66/3.
164- ( بحارالانوار ) 23/9.
165-( بحارالانوار ) 47/407.
166- ( رجال کشى ) 1/328.
167- ر.ک : ( مجالس المؤ منین ) 1/347.
168- ( مجمع البیان ) 5/380.
169- ( مجالس المؤ منین ) 1/347.
170- ( الا غانى ) ابوالفرج اصفهانى 7/286.
171- ( رجال کشى ) 1/346.
172- ( رجال کشى ) 1/345.
173- همان ماءخذ.
174- همان ماءخذ.
175- ( رجال کشى ) 1/346.
176- ( رسالة اءبى غالب الزرارى ) ص 136، تحقیق : سید محمدرضا حسینى .
177- ( رجال کشى ) 1/350.
178- ( رجال کشى ) 1/419.
179- ( رجال کشى ) 2/601.
180- ( بحارالانوار ) 47/336.
181- ( رجال کشى ) 2/740.
182- ( بحارالانوار ) 98/331.
183- ( بحارالانوار ) 98/197.
184- ( بحارالانوار) 98/296.
185- ( فـرحـة الغـرى ) عـبـدالکـریـم بـن طـاوس ص 85، تـحـقیق : آل شبیب الموسوى .
186- ( کامل الزّیارة ) ص 34، باب 9، حدیث 11، چاپ مکتبة الصدوق .
187- ( رجـال کشى ) ص 393.
188- ( رجال کشى ) 2/518.
189- ( رجال کشى ) ص 246.
190- ( رجال النجاشى ) ص 246.
191- ( رجال کشى ) 2/514.
192- ( رجال کشى ) 2/518.
193- ( رجال کشى ) 2/624.
194- ( رجال کشى ) 2/625.
195- ( رجال کشى ) 2/623.
196- ( رجال کشى ) 2/794.
197- ( رجال کشى ) 2/473.
198- همان ماءخذ.
199- ( رجال کشى ) 2/472.
200- ( رجال کشى ) 2/473.
201- ( رجال کشى ) 2/642.
202- ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) 1/338، ( رجال حلى ) ص 136، ( رجال کشى ) 1/400.
203- ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) 1/339، ( رجال کشى ) 1/400.
204- ( رجال کشى ) 1/400.
205- ( مستدرک الوسائل ) 3/701، چاپ سه جلدى .
206- ( مجالس المؤ منین ) 1/354.
207- ( مجالس المؤ منین ) 1/354 و ( الاحتجاج ) 2/313 ـ 314، با مختصر تفاوت .
208- ( سورة مریم (19)، آیه 83.
209- ( مجالس المؤ منین ) 1/354.
210- ( رجال کشى ) 2/426، ( مجالس المؤ منین ) 1/357.
211- ( مجالس المؤ منین ) 1/342.
212- ( رجال کشى ) 1/383.
213- ( رجال کشى ) 1/385، ( مجالس المؤ منین ) 1/341.
214- ( رجال کشى ) 1/384.
215- ( رجال کشى ) 1/388.
216- ( تـنـقـیـح المـقـال ) 3/221 از تـهـذیـب نقل کرده .
217- ( تنقیح المقال ) 3/221.
218- ( الغیبة ) شیخ طوسى ص 210.
219- ( رجال کشى ) 2/575.
220- ( رجال کشى ) 2/675 ـ 676.
221- ( الکافى ) 5/94.
222- ( الکافى ) 8/304.
223- ( الکافى ) 4/34.
224- (رجال کشى ) 2/679.
225- ( انساب سمعانى ) 5/86.
226- ما آن ( عوذه ) را در ( باقیات صالحات ) و آن زیارت و دعا را در ( مفاتیح ) ذکر کردیم (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ).
227- ( مـسـتـدرک الوسـائل ) 3/861، ( رجال النجاشى ) ص 448.
228- ( بحارالانوار ) 50/88.
باب نهم : در تاریخ حضرت باب الحوائج الى اللّه تعالى جناب امام موسى کاظم علیه السلام است فصل هفتم : در ذکر اولاد و احفاد امام جعفر صادق علیه السلام
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma