نقش قیام عاشورا در رسوائی بنی امیّه

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

نقش قیام عاشورا در رسوائی بنی امیّه

پرسش : چگونه قیام عاشورا توانست هیئت حاکمه اموی را رسوا کند؟
پاسخ اجمالی:
پاسخ تفصیلی: از آنجا كه بنى اميه به حكومت و سلطنت خود رنگ دينى مى دادند و بنام اسلام و جانشينى پيامبر بر جامعه اسلامى حكومت مى كردند و با شيوه هاى گوناگون (مانند جعل حديث، جذب شعرا و محدثان، تقويت فرقه هاى جبر گرا و...) جهت تثبيت موقعيت دينى خود در جامعه مى كوشيدند، قيام و شهادت امام حسين(عليه السلام) بزرگترين ضربت را بر پيكر اين حكومت وارد آورد و هيئت حاكمه وقت را رسوا ساخت؛ بويژه آنكه سپاه يزيد در جريان فاجعه عاشورا يك سلسله حركات نا جوانمردانه همچون بستن آب به روى ياران امام حسين(عليه السلام)، كشتن كودكان، اسير كردن زنان و كودكان خاندان پيامبر و امثال اينها انجام دادند كه به رسوايى آنان كمك كرد و يزيد بشدت مورد نفرت عمومى قرار گرفت، به طورى كه«مجاهد»، يكى از شخصيت هاى آن روز، مى گويد:
به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند.(1)
يزيد با آنكه در آغاز پيروزى خود بسيار شادمان و مغرور بود، در اثر فشار افكار عمومى قافيه را باخته و گناه كشتن حسين بن على(عليه السلام) را به گردن عبيد الله بن زياد (حاكم كوفه) افكند!
مورخان مى گويند: يزيد پس از حادثه عاشورا به پاس خوشخدمتى عبيد الله بن زياد او را به دمشق دعوت كرد و اموال فراوان و تحفه هاى بزرگ به او بخشيد و او را نزد خود نشانيد و مقام او را بالا برد (ترفيع رتبه و درجه) و او را به حرم سراى خود نزد زنان خويش برد و نديم خويش قرار داد...(2)
اما چون فشار افكار عمومى اوج گرفت، با يك چرخش سريع، خود را تبرئه كرد و مسئوليت را به گردن عبيد الله افكند.
«ابن اثير» مى نويسد: هنگامى كه سر حسين را نزد يزيد بردند، موقعيت ابن زياد نزد او بالا رفت و از اقدام او خوشحال شد و به وى جايزه داد، ولى طولى نكشيد كه به وى گزارش رسيد كه مردم نسبت به او خشمگين شده اند و به او لعن و ناسزا مى گويند، ازينرو از كشتن حسين پشيمان شد. او مى گفت:
كاش متحمل اذيت مى شدم و حسين را به منزل خود مى آوردم و به خاطر پيامبر اسلام و رعايت حرمت قرابت حسين با او، اختيار را به وى واگذار مى كردم، هر چند موجب ضعف حكومتم مى شد. خدا پسر مرجانه (ابن زياد) را لعنت كند! او حسين را مجبور به اين كار كرد، در حالى كه حسين از وى خواسته بود اجازه بدهد دست در دست من بگذارد يا به يكى از مناطق مرزى برود،(3) ولى پسر مرجانه با پيشنهاد او موافقت نكرده او را به قتل رساند و با اين كار مرا مورد بغض و نفرت مسلمانان قرار داده و تخم دشمنى مرا در دلهاى آنها افشاند. اينك هر كس و ناكس به خاطر قتل حسين با من دشمن شده است. اين چه گرفتارى بود كه پسر مرجانه براى من درست كرد؟! خدا او را لعنت و گرفتار غضب خويش سازد!(4)
از طرف ديگر، با آنكه يزيد نخست با كودكان و زنان و بازماندگان امام حسين با خشونت غرور و تكبر بر خورد كرد و دستور داد آنان را در خانه مخروبه اى جاى دهند، اما زير فشار افكار عمومى، به فاصله كمى با آنان بناى نرمش و ملاطفت و محل سكونتشان را تغيير داد و گفت: اگر مايل هستيد شما را روانه مدينه كنم.
«عماد الدين طبرى» در اين زمينه مى نويسد:«زينب كس فرستاد نزد يزيد كه اجازت ده ما را تا تعزيت حسين بداريم، يزيد اجازت داد و گفت بايد ايشان را به دار الحجاره بريد تا آنجا گريه كنند. هفت روز آنجا تعزيت داشتند. هر روز چندان زن بر ايشان جمع مى شدند كه از حصر و احصا بيرون بود. مردم قصد كردند كه خود را به خانه يزيد اندازند و او را بكشند.
«مروان»(5) از اين حال واقف شده نزد يزيد آمد و با او گفت هيچ صلاح ملك تو نيست كه اولاد و اهل بيت و متعلقان حسين آنجا باشند، صلاح در آن است كه كار ايشان بسازى و ايشان را به مدينه فرستى، الله! الله! كه كار ملك تو تباه شود به سبب اين عورات.
پس يزيد امام زين العابدين(عليه السلام) را بخواند و پيش خود بنشانيد و گفت: لعنت بر پسر مرجانه باد! اگر من صاحب (طرف مقابل ) پدر تو بودى نگذاشتمى كه كار بدين مقام رسيدى و آنچه او از من بخواستى بدادمى و حاجت او را روا كردمى وليكن قضا گذشت، بايد كه چون به مدينه رسى هر كار و حاجتى كه باشد بنويسى و امام را خلعت بداد و زنان را تشريف ها فرستاد وليكن گويند كه اهل بيت هيچ قبول نكردند».(6)
يزيد بيش از چهار سال پس از فاجعه عاشورا زنده نماند، اما اين ننگ و رسوايى را براى ابد براى خاندان بنى اميه به ارث گذاشت، به طورى كه هر كدام از خلفاى اموى بعدى كه اندكى عقل و درايت داشتند از تكرار كارهاى يزيد پرهيز مى كردند. چنانكه «يعقوبى»، مورخ نامدار اسلام، مى نويسد:
«عبد الملك بن مروان» (در زمان حكومت خود) به«حجاج» كه از طرف وى حاكم حجاز بود، نوشت: مرا به خون فرزندان ابو طالب آلوده نكن، زيرا من ديدم كه چون خاندان حرب(ابو سفيان) با آنان در افتادند، بر افتادند.(7)، (8)
پی نوشت: (1). سبط اين الجوزى، تذكره الخواص، نجف، منشورات المكتبه الحيدريه، 1383 ه.ق، ص 262.
(2). سبط اين الجوزى، تذكره الخواص، نجف، منشورات المكتبه الحيدريه، 1383 ه.ق، ص 290.
(3). البته اين قسمت را يزيد، يا مورخان دربارى آن روزگار، از خود اضافه كرده اند زيرا هرگز امام حسين - عليه السلام - نگفته بود كه حاضر است دست بيعت در دست يزيد بگذارد، و اساساً پيام نهضت عاشورا، از اول تا آخر، نفى بيعت با يزيد و يزيديان است.
(4). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دار صادر، ج 4، ص 87؛ اين جريان را طبرى در تاريخ خود(چاپ بيروت، دار القاموس الحديث، ج 6، ص 266) و نيز سبط اين ابن الجوزى در تذكره الخواص(چاپ نجف، المطبعه الحيدريه، 1383 ه. ق، ص 261 و 265) به اختصار نقل كرده اند.
حتى ابن زياد نيز پس از فاجعه كربلا از عواقب جنايتى كه مرتكب شده بود، نگران شد. گواه اين معنا گفتگويى است كه بين او و عمر بن سعد رد و بدل شده است و طبرى و ابى مخف آن را بدين صورت نقل كرده اند:
پس از كشته شدن حسين بن على عليه عليه السلام، عبيد الله بن زياد به عمر بن سعد گفت: آن نوشته اى كه درباره قتل حسن به تو داده بودم، كجاست؟ عمر سعد گفت:
- به دنبال اجراى فرمان تو رفتم و آن نامه گم شد.
- حتما بايد آن را بياورى.
- گم شده است.
- به خدا سوگند بايد آن را به من برگردانى.
- آن را نگهداشته ام تا در مدينه به پير زنان قريش نشان داده دستاويز قرار دهم، من به تو يك خدمت و خير خواهى كردم كه اگر به پدرم سعد وقاص كرده بودم، حق پدرى او را ادا كرده بودم.
در اين هنگام برادر ابن زياد بنام«عثمان» گفت: عمر بن سعد راست گفت، به خدا سوگند دوست داشتم كه تا روز قيامت نسل زياد خوار مى شد ولى حسين بن على كشته نمى شد.
رواى قضيه كه خود شاهد اين گفتگو بوده، اضافه مى كند: به خدا سوگند ابن زياد خوف برادر خود را رد نكرد!(تاريخ الأمم و الملوك، بيروت، دار القاموس الحديث، ج 6، ص 268 - ابو مخنف، مقتل الحسين، قم، ص 229).
(5). مروان پس از مرگ معاويه در مدينه بود است، مگر اينكه بگوييم در اين مدت به شام سفر كرده بوده است.
(6). عماد الدين طبرى، كامل بهائى، تهران، مكتب مرتضوى، ص 302.
(7). تاريخ يعقوبى، نجف، منشورات الحيدريه، 1384 ه. ق، ج 3، ص 49(ضمن حوادث زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز).
(8). گردآوری از کتاب: سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، موسسه امام صادق(علیه السلام)، قم، 1390 ش، چاپ بیست و سوم، ص 214.
تاریخ انتشار: « 1391/08/18 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 5164