«رستاخیز» پاسخی به معمّاها!

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
مرتب سازی بر اساس
 

«رستاخیز» پاسخی به معمّاها!

حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی makarem news

چکیده: اگر ما از «رستاخیز» و زندگی پس از مرگ، چشم بپوشیم، پاسخی برای سوالات اساسی خود نخواهیم داشت؛ اما هنگامی که این زندگی را به عنوان یک حلقه تکامل در میان یک رشتۀ طولانی تكامل‌ها، مورد بررسی قرار دهیم، شکل مسأله عوض می‌شود و بیشتر شبهات و ایرادهای فلسفی مرتبط با حال و آینده زندگی بشر خود به خود حل خواهد شد....
کلمات کلیدی: مصائب,مرگ,دوزخ,بهشت,برزخ,معاد,جهنم,فلسفه,کمال,بشر,تکامل,حلقه تکامل,قیامت,حیات,جهان هستی,آینده,معمّا,مفهوم زندگی

«رستاخیز» پاسخی به معمّاها!

حضرت آیت‌الله العظمی مکارم شیرازی؛ مجله مکتب اسلام، نیمه دوم مهر 1352، سال چهاردهم، شماره 10.


«رستاخیز» پاسخی به معمّاها!

- اگر ارتباط این زندگی را از جهان پس از مرگ قطع کنیم همه چیز شکل «معمّا» به خود می‌گیرد؛ و پاسخی برای «چراها» نخواهیم داشت.

جهان از دریچه چشم یک جوجه!

بسیار جالب است که مفهوم زندگی و گذشته و آینده و همچنین جهان هستی را از زاویه دید یک «جوجه» که هنوز سر از تخم برنداشته است و دنیای خارج را ندیده، مورد بررسی قرار دهیم:

«آه ... چه زندان کوچکی، اصلا دست و پایم را نمی‌توانم تکان دهم ... نمیدانم چرا آفريننده جهان تنها مرا آفریده، و چرا دنیا اینقدر کوچک و تنگ آفریده شده، اصلا یک زندانی تک و تنها به چه درد او میخورد، و چه مشکلی را حل می‌کند؟ نمیدانم دیوار این زندان را از چه ساخته اند، چقدر محکم و نفوذناپذیر است، شاید برای این بوده است که موج وحشتناک عدم از بیرون این جهان به درون سرايت نكند؛ نمی‌دانم ...

آه ... غذای نخستین من «زرده» به کلی تمام شده، اکنون از سفیده دارم تغذیه می‌کنم و این ذخیره هم به زودی تمام خواهد شد و من از گرسنگی میمیرم و با مرگ من دنیا به آخر می‌رسد! چه بیهوده، چه بی حاصل، و چه بی هدف است آفرینش این جهان! اما باز جای شکرش باقی است، افتخار بزرگی به من داده است؛ من تنها آفریده و برگزیده جهان هستم! مرکز این جهان قلب من است، و شمال و جنوب و شرق و غرب آن اطراف بدن من! ... از تصور این موضوع احساس غرور می‌کنم اما چه فایده؟ کسی نیست که این همه افتخار را ببیند و به این موجود برگزیده خلقت آفرین بگوید!

آه ... یک مرتبه هوا سرد شد (مرغ چند لحظه‌ای برای آب و دانه از روی تخم برخاسته است) سرمای شدیدی تمام محیط زندان مرا فراگرفته و در درون استخوانم می‌دود. اوه، این سرما مرا می‌کشد، نور خیره کننده‌ای از مرز عدم به درون این جهان تابیده و دیوارهای زندان مرا روشن ساخته است، گمان می‌کنم لحظه آخر دنیا فرا رسیده است و همه چیز جهان در شرف پایان یافتن است. این نور شدید آزار دهنده و این سرمای کشنده هردو مرا از پای در می‌ آورد ...

آه این آفرینش چقدر بیهوده بود و زودگذر، و فاقد هدف، در زندان تولد یافتن، و در زندان مردن، و دیگر هیچ! ... بالاخره نفهمیدم از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود! ... آه ... خدای من، خطر برطرف شد (مرغ مجددا روی تخم می‌خوابد) استخوانم گرم شد، و نور خیره کننده و کشنده از بین رفت، اکنون چقدر احساس آرامش می‌کنم ... به به زندگی چه لذت بخش است!

ای وای زلزله شد! ... دنیا کن فیکون شد (مرغ، تخمها را در زیر پای خود برای کسب حرارت مساوی زیرورو می‌کند) صدای ضربه سنگین وحشتناکی تمام استخوانهایم را می‌لرزاند، این لحظه پایان دنیاست، و دیگر همه چیز تمام شده، سرم گیج میخورد، اعضای بدنم به دیوار زندان کوبیده می‌شوند، گویا بنا است این دیوار بشکند و یکباره این جهان هستی به دره وحشتزای عدم پرتاب شود، دارم زهره چاک میشوم ...‌ای خدا)!!

آه ... خدای من، خوب شد آرام شدم، زلزله فرونشست، همه چیز به جای خود آمد، تنها این زلزله عظيم قطبهای جهان را عوض کرد! قطب شمال تبدیل به جنوب و جنوب به شمال تبدیل شد! ... اما مثل اینکه بهتر شد، مدتی بود که احساس گرمای زیاد و سوزش در سرم می‌کردم و بعكس، دست و پایم سرد شده بود، الان هردو به حال تعادل برگشت ... گویا این زلزله نبود، این حرکت و جنبش حیات و زندگی بود!

چند روزی به همین صورت می‌گذرد ...

آه ... غذای من به کلی تمام شد، حتی امروز آنچه به دیوار زندان چسبیده بود با دقت و با نهایت ولع و حرص خوردم و دیگر چیزی باقی نمانده ... خطر، این بار جدی است ... راستی آخر دنیاست، و مرگ و فنا در چند قدمی من دهان باز کرده است. بسیار خوب بگذار من بمیرم، اما بالاخره معلوم نشد هدف از آفرینش این جهان و این تنها مخلوق زندانی آن چه بود؟ چقدر بیهوده؟ چه بی هدف؟ چه بی حاصل بود، در زندان زاده شدن، و در زندان مردن و نابودشدن. من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود!

آه ... گرسنگی به من فشار می‌آورد، تاب و توان از من رفته، و مرگ در یک قدمی است، مثل اینکه این زندان با همه بدبختی‌هایش از عدم بهتر بود. فکری به نظرم رسید، مثل اینکه از درون جانم یکی فریاد میزند محکم با نوک خود بر دیوار زندان بکوب! عجب فکر خطرناکی؟ مگر می‌ شود ... این یک «انتحار» است این آخر دنیاست، اینجا مرز میان عدم و وجود است ... ولی نه شاید خبر دیگری باشد و من نمیدانم ... من که محکوم به مرگم، بگذار با تلاش بمیرم. این فریاد در درون جانم قوت گرفته و به من می‌گوید دیوار را بشکن ... آه نکند مأمور کشتن خود باشم ... در هرحال چاره‌ای جز اطاعت این فرمان درونی ندارم (در اینجا جوجه آهسته شروع به کوبیدن نوک خود بر پوسته ظریف تخم می‌ کند) ...

- محكم بکوب ... باز هم محکمتر ... نترس! از این هم محکمتر! ...

اوہ، دیوار وجود و عدم شکسته شد! طوفانی از این روزنه به درون پیچید، نه، نسیم لطیف و جان بخشی است، به به جان تازه‌ای گرفتم، همه چیز دگرگون شد، زمین و آسمان در حال تبدیل و دگرگونی است، محکمتر باید زد. این زندان را باید به کلی متلاشی کرد ...

آه ... خدای من چه زیباست؟... چه دل انگیز است؟... اوه چه بزرگ است؟ چه وسیع است؟ چه ستاره‌ها و چه مهتاب زیبایی، چشمم از نور آن خیره می‌شود، چه گلها و نغمه هایی؟ ... چه مادر مهربانی دارم؟ ... اوه غذاهای گوناگون و رنگارنگ؟ ... اوہ چقدر خداوند مخلوق دار؟! آه چقدر من کوچکم و چقدر این جهان بزرگ است؟! کجا من مرکز جهانم؟ من به ذره غباری میمانم معلق در یک فضای بیکران ...

حالا می فهمم آنجا زندان نبود، یک مدرسه بود، یک مکتب تربیت بود، یک محیط عالی بود که مرا برای زندگی در چنین جهان بزرگ و پهناوری آماده می‌ کرد، الان می‌فهمم زندگی چه مفهومی دارد، چه هدفی دارد، چه برنامه‌ای در کار بوده است، حالا می‌توانم بگویم مقیاسهای من چقدر کوچک بودند و مفاهیم این جهان چقدر بزرگ، آنچه در آن بودم حلقۀ کوچکی بود از یک رشته زنجیر مانند حوادث که آغاز و پایان آن ناپیدا است در حالی که من همه آن را منحصر در آن یک حلقه می دانستم آغاز و پایان را در آن خلاصه می‌ کردم. اکنون می دانم که من یک جوجه کوچکم ... کوچک تر از آنچه به تصور می‌ گنجد ...

***

این بود منظره جهان هستی از دیدگاه یک جوجه؛ آیا فکر نمی‌کنیم چهرۀ این عالم که ما در آن زندگی می‌ کنیم در برابر آنچه در پشت سرمان قرار دارد به همین گونه باشد؟ ... آیا هیچ دلیلی بر نفی آن در دست هست؟ در طول تاریخ ایرادات فراوانی از طرف مکتبهای مادی به آفرینش انسان، و به طور کلی آفرینش جهان و همچنین رنجها و مصائب و آلام، و مشکلاتی که در چهار روز عمر، انسان با آن مواجه است شده، که نمونه کامل آن را شاعر معروف مادی مذهب عرب «ایلیا ماضی» در اشعار تکان دهنده خود که همه با جمله «لست أدری»؛ (نمی دانم ... ) ختم می‌ شود آورده است. وشاعر فارسی زبان «بهمنی» نیز در اشعار معروفش همانگونه مسائل را آورده است. ولی ما فکر می‌کنیم بیشتر این اشکالات مولود مطالعات محدود در زندگی مادی این جهان و بریدن آن از زندگی آینده و عالم پس از مرگ است و درست به ایرادهای همان جوجه ای می ماند که هنوز سر از تخم برنداشته، که نمونه‌ ای از احساسات او در بالا تشریح شد

البته اگر ما از رستاخیز و زندگی پس از مرگ، چشم بپوشیم پاسخی برای این «چراها» نخواهیم داشت. اما هنگامی که این زندگی را بعنوان یک حلقه تکامل در میان یک رشتۀ طولانی تكاملها، مورد بررسی قرار دهیم، شکل مسأله عوض می‌ شود و بیشتر این ایرادها باتوجه به ارتباط حال و آینده زندگی بشر خود به خود حل خواهد شد.

این که می‌ گوئیم بیشتر ایرادها - نه همه آنها - بخاطر این است که قسمتی از اشکالات از این دردها و رنجها و مصائب موجود بر اثر ندانم کاریهای خود ما، و یا نظام فاسد اجتماعی، و یا جنبشهای استعماری و یا تنبلیها و سستیها و سهل انگاریهاست که باید عوامل آن را در چگونگی فعالیتهای فردی و اجتماعی جستجو کنیم و از میان برداریم.


پیشنهاد برای مطالعه:  قرآن و عالم پس از مرگ

منبع:
مجله مکتب اسلام، نیمه دوم مهر 1352، سال چهاردهم، شماره 10، از صفحه 7 تا 9.
پی نوشت:
.
تاریخ انتشار: « 1400/03/01 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 518