ماجراي «غدير خم» در روايات اسلامي

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

ماجراي «غدير خم» در روايات اسلامي

پرسش : ماجراي «غدير خم» در روايات اسلامي چگونه مطرح شده است؟
پاسخ اجمالی:

از مجموعه روايات استفاده مى شود: در بازگشت از حجة الوداع مسلمانان به دستور پیامبر(ص) در سرزمين «غدير خم» توقف كردند. ایشان در خطبه ای مفصل فرمود: من به زودى از ميان شما مى روم لکن دو چيز به يادگار مي‌گذارم، اوّل كتاب خدا و ديگري خاندانم. سپس دست علي(ع) را بلند كرد و فرمود: هر كس من رهبر او هستم على(ع) رهبر اوست، و اين سخن را 3 يا 4 بار تكرار كرد و فرمود: همه وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند؛ و در اين هنگام، آيه اكمال دين نازل شد.

پاسخ تفصیلی:

در اينجا فشرده جريان غدير را كه از مجموعه روايات آن استفاده مى شود مى آوريم [البتّه در بعضى از روايات، اين داستان به طور مفصّل و طولانى و بعضى مختصر و كوتاه آمده و در بعضى تنها به گوشه اى از داستان و بعضى به گوشه ديگر اشاره شده]:
در آخرين سال عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله)، مراسم حجة الوداع با شكوه هر چه تمام تر در حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) به پايان رسيد. قلب ها در هاله اى از روحانيت فرو رفته بود و لذت معنوى اين عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جان ها انعكاس داشت. ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه عدد آنها فوق العاده زياد بود، از خوشحالى درك اين فضل و سعادت بزرگ در پوست خود نمى گنجيدند.(1)
نه تنها مردم مدينه در اين سفر، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را همراهى مى كردند بلكه مسلمانان نقاط مختلف عربستان نيز براى كسب يك افتخار تاريخى بزرگ به همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودند.
آفتاب حجاز، آتش بر كوه ها و دره ها مى پاشيد؛ امّا شيرينى اين سفر روحانى بى نظير، همه چيز را آسان مى كرد، ظهر نزديك شده بود، كم كم سرزمين جحفه و سپس بيابان هاى خشك و سوزان «غدير خم» از دور نمايان مى شد.
اينجا در حقيقت چهار راهى است كه مردم سرزمين حجاز را از هم جدا مى كند؛ راهى به سوى مدينه در شمال، راهى به سوى عراق در شرق، راهى به سوى غرب و سرزمين مصر و راهى به سوى سرزمين يمن در جنوب پيش مى رود و در همين جا بايد آخرين خاطره و مهم ترين فصل اين سفر بزرگ انجام پذيرد و مسلمانان با دريافت آخرين دستور كه در حقيقت نقطه پايان در مأموريت هاى موفقيت آميز پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود و درست هشت روز از عيد قربان مى گذشت؛ ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر(صلى الله عليه وآله) به همراهان داده شد. مسلمانان با صداى بلند آنهايى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند و مهلت دادند تا عقب افتادگان نيز برسند، خورشيد از نصف النهار گذشت. مؤذّن پيامبر(صلى الله عليه وآله) با صداى الله اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد، مردم به سرعت آماده نماز مى شدند؛ امّا هوا به قدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر آن را به روى سر بيفكنند. در غير اين صورت ريگ هاى داغ بيابان و اشعه آفتاب آنها را اذیت مى كرد.
نه سايبانى در صحرا به چشم مى خورد و نه سبزه و گياه و درختى، جز تعدادى درخت لخت و عريان بيابانى كه با گرما با سرسختى مبارزه مى كردند.
جمعى به همين چند درخت پناه برده بودند؛ پارچه اى بر يكى از اين درختان برهنه افكندند و سايبانى براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ترتيب دادند؛ ولى بادهاى داغ به زير اين سايبان مى خزيد و گرماى سوزان آفتاب را زير آن پخش مى كرد. نماز ظهر تمام شد. مسلمانان تصميم داشتند فوراً به خيمه هاى كوچكى كه با خود حمل مى كردند پناهنده شوند؛ ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آنها اطلاع داد كه همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مى شد خود را آماده كنند. كسانى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) فاصله داشتند قيافه ملكوتى او را در لابه لاى جمعيّت نمى توانستند مشاهده كنند. لذا منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد. سپس مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود: من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده، از ميان شما مى روم. من مسئولم، شما هم مسئوليد. شما درباره من چگونه شهادت مى دهيد؟ مردم صدا بلند كردند و گفتند: «نَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ جَهَدْتَ فَجَزاكَ اللهُ خَيّراً»؛ (ما گواهى مى دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى، خداوند تو را جزاى خير دهد). سپس فرمود: آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيّت روز رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در آن روز نمى دهيد؟! همه گفتند: آرى، گواهى مى دهيم. فرمود: خداوندا گواه باش! ... . بار ديگر فرمود: اى مردم! آيا صداى مرا مى شنويد؟ ... گفتند: آرى و به دنبال آن، سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نمى شد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: ... اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مى گذارم چه خواهيد كرد؟ يكى از ميان جمعيّت صدا زد: كدام دو چيز گرانمايه يا رسول الله؟!. پيامبر(صلى الله عليه وآله) بلافاصله فرمود: اوّل ثقل اكبر، كتاب خدا است كه يك سوى آن به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شما است. دست از دامن آن برنداريد تا گمراه نشويد و امّا دوّمين يادگارِ گرانقدر من، خاندان من هستند و خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو، هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپيوندند. از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.
ناگهان مردم ديدند پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اطراف خود نگاه كرد گويا كسى را جستجو مى كند و همين كه چشمش به على(عليه السلام) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد، آن چنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان افسر شكست ناپذير اسلام است. در اينجا صداى پيامبر(صلى الله عليه وآله) رساتر و بلندتر شد و فرمود: «اَيُّهَا النّاسُ مَنْ اَوْلَى النّاسِ بِالمُؤمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ؟»؛ (چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!)، گفتند: خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) داناترند. پيامبر(صلى الله عليه وآله) گفت: خدا، مولى و رهبر من است و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم [و اراده من بر اراده آنها مقدّم است] سپس فرمود: «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاهُ»؛ (هر كس من مولا و رهبر او هستم، على(عليه السلام) مولا و رهبر او است) و اين سخن را سه بار و به گفته بعضى از راويان حديث، چهار بار تكرار كرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: «اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ اَحِبْ مَنْ اَحَبَّهُ وَ اَبْغِضْ مَنْ اَبْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَه وَ اخْذُلْ مَن خَذَلَهُ وَ اَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دارَ»؛ (خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار؛ محبوب بدار آن كس كه او را محبوب دارد و مغبوض بدار آن كس كه او را مبغوض دارد. يارانش را يارى كن و آنها را كه ترك ياريش كنند از يارى خويش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن).
سپس فرمود: «الا فَلْيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ»؛ (آگاه باشيد، همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند).
خطبه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به پايان رسيد. عرق از سر و روى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) و مردم فرو مى ريخت و هنوز صفوف جمعيّت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى خدا نازل شد و اين آيه را بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) خواند: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى»(2)؛ (امروز، دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم). پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «اَللهُ اَكْبَرْ، اَللهُ اَكْبَرْ عَلى اِكْمالِ الدِّيْنِ وَ اِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضىَ الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ الْوَلايَةِ لِعَلىٍّ مِنْ بَعْدى»؛ (خداوند بزرگ است، همان خدائى كه آيين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد و از نبوت و رسالت من و ولايت على(عليه السلام) پس از من راضى و خشنود گشت).
در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد و على(عليه السلام) را به اين موقعيّت تبريك مى گفتند. از جمله افراد سرشناسى كه به او تبريك گفتند، ابوبكر و عمر بودند كه اين جمله را در حضور جمعيّت بر زبان جارى ساختند: «بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَا ابْنَ اَبى طالِب اَصْبَحْتَ وَ اَمْسَيْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلا كُلِّ مُؤمِن وَ مُؤمِنَة»؛ (آفرين بر تو باد؛ آفرين بر تو باد؛ اى فرزند ابوطالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى).
در اين هنگام ابن عباس گفت: به خدا اين پيمان در گردن همه خواهد ماند. حسان بن ثابت شاعر معروف، از پيامبر(صلى الله عليه وآله) اجازه خواست كه به اين مناسبت اشعارى بسرايد. سپس اشعار معروف خود را چنين آغاز كرد:
يُنادِيْهِمْ يَوْمَ الغَدير نَبيُّهُمْ *** بِخُمٍّ وَ اَسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِياً
فَقالَ فَمَنْ مَوْلاكُمُ وَ نَبيِّكُمْ؟ *** فَقالُوا وَ لَمْ‌يَبْدُوا هُناكَ التَّعامِيا
اِلهِكَ مَوْلانا وَ اَنْتَ نَبِيُّنا *** وَ لَمْ تَلْقِ مِنّا فى الْوَلايَةِ عاِصِياً
فَقالَ لَهُ قُمْ يا عَلَىُّ فَاِنَّنى *** رَضيتُكَ مِن بَعْدى اِماماً وَ هادِياً
فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِيُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ اَتْباعَ صِدْق مُوالِيا
هُناكَ دَعا اَللّهُمَّ وَالِ وَلِيَّهُ *** وَ كُنْ لِلَّذى عاداً عَليّاً مُعادِياً(3)
يعنى: (پيامبر آنها در روز غدير در سرزمين خم به آنها ندا داد و چه ندا دهنده گرانقدرى!
فرمود: مولاى شما و پيامبر شما كيست؟ و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صريحاً پاسخ گفتند: خداى تو مولاى ما است و تو پيامبر مائى و ما از پذيرش ولايت تو سرپيچى نخواهيم كرد.
پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) گفت: برخيز؛ زيرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب كردم.
و سپس فرمود: هر كس من مولا و رهبر اويم اين مرد مولا و رهبر او است. پس شما همه از سر صدق و راستى از او پيروى كنيد.
در اين هنگام، پيامبر(صلى الله عليه وآله) عرض كرد: بارالها! دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار ...).
اين بود خلاصه اى از حديث معروف غدير كه در كتب دانشمندان اهل تسنن و شيعه آمده است.(4)

پی نوشت:

(1). تعداد همراهان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بعضى 90 هزار و بعضى 112 هزار و بعضى 120 هزار و بعضى 124 هزار نفر نوشته اند.

تاریخ انتشار: « 1395/03/09 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 2056