«جمود» در تفسیر قرآن و روایات

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

«جمود» در تفسیر قرآن و روایات

پرسش : «جمود» در تفسیر قرآن و روایات به چه معناست؟
پاسخ اجمالی:

مفهوم ترك تفسير به رأى اين نیست كه انسان بر الفاظ آيات و احاديث جمود كند، و حتى قرائن عقلى و نقلى را ناديده بگيرد. در واقع تفسير به رأى و تطبيق آيات، بر سليقه شخصى بدون در نظر گرفتن موازين ادبى كار نادرستى است. از سويي جمود بر الفاظ و ناديده گرفتن قرائن نيز خطرناک و گمراه كننده است؛ زیرا اولى در حقيقت تابع قرآن و سنّت نيست؛ بلكه تابع سليقه شخصى است و دومى عقل و خِرَد را كنار گذاشته و توجّهى به مفهوم واقعى كلام ندارد. مانند فرقه مُشبّهه و مُجسّمه كه معتقد بودند خدا مانند انسان چشم و گوش و ... دارد، و با جمود، به ظاهر آیات قرآن استدلال مى كردند.

پاسخ تفصیلی:

ممكن است بعضى گرفتار اين اشتباه شوند، كه مفهوم ترك تفسير به رأى اين است كه انسان بر الفاظ آيات و احاديث جمود كند، و حتى قرائن عقلى و نقلى را ناديده بگيرد، كنايات را با حقايق اشتباه كند، و معانى التزامى را ناديده بگيرد. ولى با صراحت تكرار مى كنيم همان گونه كه «تفسير به رأى» و تطبيق آيات، بر سليقه هاى شخصى بدون در نظر گرفتن موازين ادبى كار غلط و نادرستى است «جمود» بر الفاظ و ناديده گرفتن قرائن نيز به همان نسبت خطرناك و گمراه كننده است، يكى از اين دو در طرف افراط و ديگرى در تفريط و هر دو از صراط مستقيم دور و بيگانه اند. اوّلى در حقيقت تابع قرآن و سنّت نيست؛ بلكه تابع سليقه شخصى و فكر خويش است، تنها دستاويزى از آيات و روايات براى مقصد خود مى جويد، نمى خواهد بداند قرآن چه مى گويد؛ بلكه مايل است قرآن همان را بگويد كه او مى خواهد، درصدد اين نيست كه حقّ را در پرتو قرآن بجويد؛ بلكه در جستجوى آن است كه آنچه را خودش قبلا حقّ شناخته بر قرآن تحميل كند، و دوّمى فرمان عقل و حكم خِرَد را به كلى كنار گذاشته تنها پوست و قشر را مى بيند و هيچ توجّهى به حقيقت و مفهوم واقعى كلام ندارد. در ميان مسلمين فرقه هايى بوده اند (و شايد هم اكنون هواخواهان محدودى داشته باشند) به نام «مُشبّهه» و «مُجسّمه» كه خدا را به موجودات مادّى تشبيه مى كردند و براى او جسمى قائل بودند و معتقد بودند كه خدا همانند ما چشم و گوش و دست و پا دارد، و براى اثبات عقيده خود به بعضى از آيات قرآن چسبيده و با جمود به لفظ و ناديده گرفتن همه قرائن، استدلال مى كردند.
مثلا آيه 10 سوره «فتح»: «يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»؛ (دست خدا بالاى دست آنهاست) و يا آيه 80 سوره «زخرف» «أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لَا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَاهُم»؛ (آیا آنان مى پندارند که ما اسرار نهانى و سخنان درگوشى آنان را نمى شنویم؟!) و يا آيه 1 سوره «اسراء»: «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»؛ (چرا که او شنوا و بیناست) و آيه 75 سوره «ص»: «مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ»؛ (چه چیز مانع تو شد که بر مخلوقى که با قدرت خود او را آفریدم سجده کنى؟)، و يا امثال اين آيات را دليل بر جسميّت پروردگار مى گيرن؛ در حالى كه هم قرائن عقلى و هم قرائن نقلى با كمالِ وضوح گواهى مى دهند كه اين تعبيرات همه كنايه است، «دست» كنايه از قدرت، و «سمع» و «بصر» كنايه از علم و آگاهى پروردگار از همه ديدنى ها و شنيدنى ها است.
اما دليل عقلى به ما مى گويد هر جسم محدود است، فناپذير است، كهنه مى شود، با گذشت زمان كهولت و پيرى پيدا مى كند و تدريجاً تجزيه و تبديل به انرژى مى گردد، دائماً در حركت و تحوّل است، زمان و مكان دارد، نيازمند است و ...؛ در حالى كه خداوندى كه ازلى و ابدى و جاودانى است، نمى تواند هيچ يك از اين صفات ـ و حتى يكى از آنها را ـ داشته باشد. بنابراين تمام آيات مزبور در پرتو اين دليل روشن عقلى تفسير مى گردد. اتفاقاً در مكالمات روزمره ما اين گونه كنايات حتى درباره انسان ها فراوان ديده مى شود. مثلا مى گوييم: فلان كس شامّه قوى دارد مسائل سياسى را پيش بينى مى كند، مسلّماً منظور از اين شامّه بوييدن ظاهرى جسمى نيست؛ بلكه كنايه از درك قوى و سرعت انتقال و تيزهوشى است، و گاه مى گوييم: من به خوبى مى بينم كه فلان كس از اين كار پشيمان مى شود؛ در حالى كه منظور رؤيت با چشم نيست؛ زيرا پشيمانى، آن هم نسبت به آينده، موضوعِ قابل مشاهده اى نمى باشد، و نيز مى گوييم: فلان كس طعم علم را نچشيده است در حالى كه علم طعمى كه در دهان و ذائقه حسّى منعكس بشود ندارد. منظور در اين گونه عبارات همان ذائقه روحى و فكرى است، و نيز گاه گفته مى شود: «كليد اين كار در دست من است» يا «فلان كس در مشت من است» در موردى كه نه كليد حسّى وجود دارد و نه يك انسان مى تواند در دست ديگرى قرار گيرد، همه اينها كنايه از قدرت و تسلّط بر شخص، يا كار و يا چيزى است.
البتّه تمام اين تغييرات كنايات رائجى است كه نه تنها در زبان عرب كه دائره كنايه در آن وسيع است؛ بلكه در همه زبان ها وجود دارد، و قرينه آنها هميشه همراه آنها وجود دارد. (گاه قرائن عقلى و گاه قرائن نقلى و گاه قرائن حالى). هرگاه در اين گونه موارد كسى جمود بر الفاظ كند و كلمه «رؤيت» يا «ذائقه» يا «كليد» و يا «دست» را حمل بر معناى حقيقى آن نمايد مسلّماً از معيارها و قواعد ادبى و طرز القاى سخن و فهم عبارات دور افتاده است و هر كس مختصر اطلاعى از طرز ايراد سخن داشته باشد به خوبى مى داند كه اين گونه جمودها غلط است همان طور كه توجيهات كنايى و رمزى و سمبوليك در عباراتى كه قرينه اى در آن وجود ندارد نيز غلط مى باشد. يكى در طرف افراط و ديگرى در طرف تفريط و هر دو از جاده مستقيم بر كنار است. به همين جهت بعضى از راويان يا شبه دانشمندان اهل سنّت كه با مشاهده بعضى از تعبيرات قرآن درباره خداوند كه سخن از «وجه» يا «يد» يا «استواء» به ميان آورده(1) دليل بر جسميّت او گرفته و براى خدا چشم و گوش و دست و پا قائل شده اند، مسلّماً از جاده حقّ دور مانده اند.
كار اين جمود ـ با مايه گرفتن از بعض از روايات اسرائيلى و مجعول گاهى به جاهاى باريك و حتى مضحكى كشيده است به طورى كه «ابن ابى الحديد» دانشمند معروف معتزلى در شرح بر «نهج البلاغه» درباره بعضى از اين جامدين چنين نقل مى كند كه بعضى از آنها معتقد بودند كه خداوند شب هاى «عرفه» از آسمان به زمين نازل مى گردد؛ در حالى كه بر شترى سرخ مو و در هودجى از طلا نشسته است. و بعضى ديگر معتقد بودند كه خداوند گاهى آن چنان مى خندد كه دندان هايش آشكار مى گردد. و بعضى از براى او صورت و دست و پا و بينى و سينه و همه اعضاى ديگر قائل بودند(2) و مطالب ديگرى كه انسان از شنيدن آن نمي داند از اين اباطيل بخندد و يا بر جهل گويندگانش گريه كند.
اين گونه سخنان انسان را به ياد بيمار احمقى مى اندازد كه مى گويند نزد طبيبى رفت و طبيب نسخه اى به او داد و گفت اين را گرفته در فلان مقدار آب دم مى كنى و تمام آن را مى نوشى. بيمار اين سخن كنايى را كه طبيب گفته بود به معناى حقيقى اش گرفت و خيال كرد خود نسخه را بايد در قورى بيندازد و آب روى آن بريزد و پس از آن كه كاملا حل شد آن را بنوشد. نسخه را لوله كرد و در ظرف انداخت و پس از حل شدن همه يا قسمتى از كاغذ در آن، معجون را تا آخر سر كشيد، چيزى نگذشت كه به دل درد سختى مبتلا شد فرياد كنان نزد طبيب آمد كه نسخه تو درد مرا افزايش داد، طبيب از جريان جويا شد وقتى از واقع امر آگاه گرديد آن چنان خنديد كه دندان هايش پيدا شد. پس بيمار نادان را به معناى سخنش آگاه ساخت و گفت: اين كه مى گويم اين نسخه را بگير و بخور يعنى داروهايى كه در آن نوشته ام نه خود آن را.(3)

پی نوشت:

(1). «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ»(سوره بقره، آيه 115).

(2). شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، أبو حامد عز الدين عبد الحميد بن هبة الله بن محمد بن محمد‏، محقق / مصحح: محمد ابوالفضل ابراهيم، کتابخانه آيت الله مرعشي نجفي‏، قم،‏ 1404 هـ ق، چاپ اول، ج 3، ص 224 الی 227.

(3). برگرفته از کتاب: تفسير به رأى و هرج و مرج ادبى، مکارم شیرازی، ناصر، مدرسه امام امیرالمومنین(علیه السلام)، قم، ص 29 الی 31.

تاریخ انتشار: « 1398/05/14 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 21