امام حسن عسکری(ع) و پاسداری از اسلام در مقابل مسیحیّت

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
مرتب سازی بر اساس
 

امام حسن عسکری(ع) و پاسداری از اسلام در مقابل مسیحیّت

پرسش : امام عسکری(علیه السلام) چگونه جلوی شک و تردید مردم به اسلام و گرایش آنها به مسیحیّت را گرفت؟
پاسخ اجمالی:

در سامراء قحطى سختى پيش آمد. «معتمد»، خليفه وقت، فرمان داد مردم به نماز استسقا بروند. اما بارانی نیامد. بعد از آن مسیحیان دعا کردند و باران بارید. از این رو «معتمد» امام عسکری(ع) را از زندان فرا خواند. امام(ع) فرمودند: راهبان فردا به طلب باران روند. آنها به دعا مشغول شدند، امام(ع) دستور داد آنچه در میان انگشتان یکی از راهبان است بگیرند و فرمودند: «حالا دعا کن». دعا کرد اما باران نیامد. امام(ع) فرمودند: «اين استخوان پيامبرى است و استخوان هيچ پيامبرى ظاهر نمى‏ گردد جز آنكه باران نازل مى‏ شود».

پاسخ تفصیلی:

يك سال در سامرّاء قحطى سختى پيش آمد. «معتمد»، خليفه وقت، فرمان داد مردم به نماز استسقا (طلب باران) بروند. مردم سه روز پى در پى براى نماز به مصلاّ رفتند و دست به دعا بر داشتند، ولى باران نيامد. روز چهارم «جاثِليق»، بزرگ اسقفان مسيحى، همراه مسيحيان و راهبان به صحرا رفت. يكى از راهبان هر وقت دست خود را به سوى آسمان بلند مى‏ كرد بارانى درشت فرو مى‏ باريد. روز بعد نيز جاثليق همان كار را كرد و آنقدر باران آمد كه ديگر مردم تقاضاى باران نداشتند، و همين امر موجب شگفت مردم و نيز شك و ترديد و تمايل به مسيحيت در ميان بسيارى از مسلمانان شد. اين وضع بر خليفه ناگوار آمد و ناگزير امام را كه زندانى بود، به دربار خواست و گفت: امت جدت را درياب كه گمراه شدند!
امام فرمود: از جاثليق و راهبان بخواه كه فردا سه شنبه به صحرا بروند.
خليفه گفت: مردم ديگر باران نمى ‏خواهند، چون به قدر كافى باران آمده است، بنابراين به صحرا رفتن چه فايده‏ اى دارد؟
امام فرمود: براى آنكه إن شاالله تعالى شك و شبهه را برطرف سازم.
خليفه فرمان داد پيشواى مسيحيان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند. امام عسكرى (علیه السلام) نيز در ميان جمعيت عظيمى از مردم به صحرا آمد. آنگاه مسيحيان و راهبان براى طلب باران دست به سوى آسمان برداشتند. آسمان ابرى شد و باران آمد. امام فرمان داد دست راهب معينى را بگيرند و آنچه در ميان انگشتان اوست بيرون آوردند. در ميان انگشتان او استخوان سياه فامى از استخوانهاى آدمى يافتند. امام استخوان را گرفت، در پارچه‏ اى پيچيد و به راهب فرمود: اينك طلب باران كن! راهب اين بار نيز دست به آسمان برداشت، اما بعكس ابر كنار رفت و خورشيد نمايان شد! مردم شگفت زده شدند. خليفه از امام پرسيد:
اين استخوان چيست ؟
امام فرمود: اين استخوان پيامبرى از پيامبران الهى است كه از قبور برخى پيامبران برداشته اند و استخوان هيچ پيامبرى ظاهر نمى‏ گردد جز آنكه باران نازل مى‏ شود. خليفه امام را تحسين كرد. استخوان را آزمودند، ديدند همان طور است كه امام مى ‏فرمايد.
اين حادثه باعث شد كه امام از زندان آزاد شود و احترام او در افكار عمومى بالا رود. در اين هنگام امام از فرصت استفاده كرده و آزادى ياران خود را كه با آن حضرت در زندان بودند، از خليفه خواست و او نيز خواسته حضرت را به جا آورد.(1)،(2)
 

پی نوشت:

(1). شبلنجى، نور الأبصار، قاهره، مكتبه المشهد الحسينى، ص 167 و نيز ر.ك به: ابن شهر اشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، كتابفروشى مصطفوى، ج‏4، ص 425؛ على بن عيس الاربلى، كشف الغمّه، تبريز، مكتبه بنى هاشمى، 1381 ه.ق، ج‏ 3، ص 219؛ ابن حجر الهيتمى، الصواعق المحرقه، قاهره، مكتبه القاهره، ص 207؛ ابن صبّاغ المالكى، الفصول المهمه، ط قديم، ص 304 – 305.

تاریخ انتشار: « 1392/11/28 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 1168