درس پنجم: يك داستان واقعى

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
مرتب سازی بر اساس
 
50 درس اصول عقائد برای جوانان
یک بحث تکمیلى براى درس دهم: چه پرشکوه است صفات خدا
درس پنجم: يك داستان واقعى
گفتيم آنها كه به زبان خدا را انكار مى كنند، در اعماق روحشان ايمان به خدا وجود دارد.
شك نيست كه پيروزى ها و موفّقيّت ها - مخصوصاً براى افراد كم ظرفيت - ايجاد غرور مى كند و همين غرور سرچشمه فراموشى مى شود; تا آنجا كه گاهى انسان فطريات خود را نيز به دست فراموشى مى سپارد. امّا هنگامى كه طوفان حوادث، زندگى او را درهم مى كوبد و تندباد مشكلات از هر سو به او حملهور مى شود، پرده هاى غرور و خودخواهى از جلو چشم او كنار مى رود و فطرت توحيد و خداشناسى آشكار مى گردد.
تاريخ بشر نمونه هاى فراوانى از اين گونه اشخاص به دست مى دهد، كه سرگذشت زير يكى از آنها است:
وزيرى بود مقتدر و نيرومند كه در عصر خود، بيشتر قدرت ها را به دست گرفته بود و كسى را ياراى مخالفت با او نبود، روزى به مجلسى كه جمعى از دانشمندان دينى در آن حضور داشتند وارد شد و رو به آنها كرده گفت تا كى شما مى گوييد جهان را خدايى است; من هزار دليل بر نفى اين سخن دارم.
اين جمله را با غرور خاصّى ادا كرد، دانشمندان حاضر چون مى دانستند او اهل منطق و استدلال نيست و توانايى و قدرت به قدرى او را مغرور ساخته كه هيچ حرف حقّى در او نفوذ نخواهد كرد; با بى اعتنايى در برابر او سكوت كردند، سكوتى پرمعنى و تحقيرآميز.
اين جريان گذشت، بعد از مدتى وزير، مورد اتهام قرار گرفت; حكومت وقت، وى را دستگير كرده به زندان انداخت.
يكى از دانشمندان كه آن روز در مجلس حاضر بود فكر كرد كه موقع بيدارى وى رسيده است، اكنون كه از مركب غرور پياده شده و پرده هاى خودخواهى از جلو چشم او كنار رفته است، و حسّ حق پذيرى در وى بيدار گرديده اگر با او تماس بگيرد و نصيحتش كند نتيجه بخش خواهد بود; اجازه ملاقات با وى را گرفت و به سراغش در زندان آمد، همين كه نزديك آمد; از پشت ميله ها مشاهده كرد كه او در يك اطاق تنها; قدم مى زند و فكر مى كند و اشعارى را زير لب زمزمه مى نمايد; خوب گوش فراداد، ديد اين اشعار معروف را مى خواند:
ما همه شيران ولى شير عَلَم *** حمله مان از باد باشد دم بدم!
حمله مان پيدا و ناپيداست باد *** جان فداى آن كه ناپيداست باد!
يعنى ما همانند نقش هاى شيرى هستيم كه روى پرچم ها ترسيم مى كنند، هنگامى كه باد مىوزد حركتى دارد و گويا حمله مى كند ولى در حقيقت از خود چيزى ندارد و وزش باد است كه به او قدرت مى دهد، ما هم هر قدر قدرتمندتر شويم از خود چيزى نداريم.
خدايى كه اين قدرت را به ما داده هر لحظه اراده كند، از ما مى گيرد.
دانشمند مزبور ديد نه تنها در اين شرايط منكر خدا نيست، بلكه يك خداشناس داغ شده است; در عين حال بعد از آن كه از او احوال پرسى كرد، گفت: يادتان مى آيد كه روزى گفتيد: هزار دليل بر نفى خدا داريد آمده ام آن هزار دليل را با يك دليل پاسخ گويم: خداوند آن كسى است كه آن قدرت عظيم را به اين آسانى از تو گرفت، او سر به زير انداخت و شرمنده شد و جوابى نداد، زيرا به اشتباه خود معترف بود و در درون جانش نور خدا را مى ديد.
قرآن مجيد درباره فرعون مى گويد:
حتى اذا ادركه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنو اسرائيل(1);
«انكار فرعون تا آن زمان ادامه يافت كه در ميان امواج آب در حال غرق شدن بود، در آن هنگام صدا زد ايمان آوردم كه جز خداى بنى اسرائيل خداى ديگرى نيست».
* * *

فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- نتيجه اين داستان واقعى را در چند خط بيان كنيد.
2- بنى اسرائيل را چرا بنى اسرائيل مى گفتند؟
3- فرعون چه كسى بود و در كجا زندگى مى كرد و چه ادعايى داشت؟
1. سوره يونس، آيه 90.
یک بحث تکمیلى براى درس دهم: چه پرشکوه است صفات خدا
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma