14 چهره دیگر ولایت و تأثیر آن در تهذیب نفوس!

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
اخلاق در قرآن جلد 1
داستان موسى و خضرسخنى از علاّمه شهید مطهّرى

تأثیر گذارى اعتقاد به ولایت بر اخلاق و نفوذ آن در مسایل مربوط به تهذیب نفس، و سیر و سلوک الى اللّه، تنها از جهت اسوه بودن اولیاء اللّه و هدایتهاى آنها از طریق گفتار و رفتار نیست; بلکه به عقیده جمعى از بزرگان و دانشمندان، نوعى دیگر از ولایت وجود دارد که از شاخه هاى ولایت تکوینى محسوب مى شود، و از نفوذ معنوى مستقیم رهبران الهى، در تربیت نفوس آماده از طریق ارتباط پیوندهاى روحانى خبر مى دهد.

توضیح این که: پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امام معصوم(علیه السلام) به منزله قلب تپنده جامعه انسانى هستند; هر عضوى از اعضاء این پیکر با آن قلب ارتباط بیشترى و هماهنگى افزونترى داشته باشد، بهره بیشترى مى گیرد; یا به منزله خورشید درخشانى هستند که اگر ابرهاى تیره و تار کبر و غرور و خود بینى و هواى نفس کنار برود، تابش آفتاب وجود آنان به شاخسار ارواح آدمیان،سبب رشد و نموّ آنها مى گردد، و برگ و گل و میوه مى آورد.

در اینجا، ولایت شکل دیگرى به خود مى گیرد، و از دایره تصرّفات ظاهرى فراتر مى رود و سخن از تأثیر مرموز و ناپیدایى به میان مى آید که با آنچه تاکنون گفته ایم متفاوت است.

قرآن مجید مى گوید: «یا اَیُّهَا النَّبِىُّ اِنّا اَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُّبشِّراً وَ نَّذیراً وَ داعِیاً اِلَى اللّهِ بِاِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنیراً; اى پیغمبر! ما تو را گواه فرستادیم و بشارت دهنده و انذار کننده، و تو را دعوت کننده به سوى خدا به فرمان او قرار دادیم، و چراغى پرفروغ و روشنى بخش.»(1)

این چراغ پرفروغ و خورشید تابان هم مسیر راه را روشن مى سازد تا انسان راه را از چاه باز یابد، و شاهراه را از پرتگاه بشناسد و در آن سقوط نکند;

و هم این نور الهى بطور ناخودآگاه در وجود انسانها اثر مى گذارد، و نفوس را پرورش داده و به سوى تکامل مى برد.

حدیث معروف «هشام به حکم» که براى مناظره با «عمرو بن عبید» (عالم علم کلام و عقائد اهل سنّت) به بصره رفت، و او را با بیان منطقى زیبایى به اعتراف به لزوم وجود امام در هر عصر و زمان وادار نمود، گواه دیگرى بر این معنى است.

او وارد مسجد بصره شد; صفوف مردم که اطراف عمرو بن عبید را گرفته بودند شکاف و پیش رفت و رو به سوى او کرده و گفت: من مرد غریبى هستم سؤالى دارم اجازه مى فرمایى؟

عمرو گفت: آرى!

هشام گفت: آیا چشم دارى؟

عمرو گفت: فرزندم! این چه سؤالى است مى کنى؟ و چیزى را که با چشم خود مى بینى چگونه از آن پرسش مى کنى؟!

هشام گفت: سؤالات من از همین قبیل است; اگر اجازه مى دهى ادامه دهم؟

عمرو از روى غرور گفت: بپرس، هر چند سؤالى احمقانه باشد!

سپس هشام سؤال خود را تکرار کرد.

هنگامى که جواب مثبت از عمرو شنید، پرسید: با چشمت چه مى کنى؟

گفت: رنگها و انسانها را مى بینم.

سپس سؤال از دهان، و گوش و بینى کرد و جوابهاى ساده اى از عمرو شنید!

در پایان گفت: آیا قلب (عقل) هم دارى و با آن چه مى کنى؟!

گفت: تمام پیامهایى را که از این جوارح و اعضاى من مى رسد با آن تشخیص مى دهم. (و هر کدام را در جاى خود به کار مى گیرم.)

هشام در آخرین و مهمترین سؤال مقدّماتى خود پرسید: آیا وجود اعضاء و حواس، ما را از قلب و عقل بى نیاز نمى کند؟

گفت: نه. زیرا اعضاء و حواس ممکن است گرفتار خطا و اشتباهى شود; این قلب است که آنها را از خطا باز مى دارد.

اینجا بود که هشام رشته اصلى سخن را به دست گرفت و گفت: «اى ابا مروان! (ابا مروان کنیه عمرو بن عبید بود.) هنگامى که خداوند متعال اعضا و حواسّ انسان را بدون امام و رهبر و راهنمایى قرار نداده، چگونه ممکن است جهان انسانیّت را در شکّ و تردید و اختلاف بگذارد، و امامى براى این پیکر بزرگ قرار ندهد؟»

عمرو بن عبید در اینجا متوجّه نکته اصلى بحث شد و سکوت اختیار کرد، و بعد فهمید که این جوان پرسش کننده، همان هشام بن حکم معروف است، او را در کنار خود نشاند، و احترام شایانى نمود.

امام صادق(علیه السلام) بعد از شنیدن این ماجرا در حالى که خنده بر لب داشت به هشام فرمود: «چه کسى این منطق را به تو یاد داده است؟»

هشام عرض کرد: بهره اى است که از مکتب شما آموخته ام.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «به خدا سوگند این سخنى است که در صحف ابراهیم و موسى(علیه السلام) آمده است.»(2)

آرى! امام به منزله قلب عالم انسانیّت است و این حدیث مى تواند اشاره به ولایت و هدایتهاى تشریعى او باشد یا تکوینى یا هر دو .

حدیث معروف ابو بصیر و همسایه توبه کارش گواه دیگرى بر این مطلب است:

او مى گوید: همسایه اى داشتم که از کارگزاران حکومت ظالم (بنى امیّه یا بنى عبّاس) بود و اموال فراوانى از این طریق فراهم ساخته و به عیش و نوش لهو و شرابخوارى و دعوت گروههاى فساد به این مجالس مشغول بود; بارها شکایت او را به خودش کردم ولى دست برنداشت هنگامى که زیاد اصرار کردم گفت: اى مرد! من مردى مبتلا و آلوده به گناهم و تو مرد پاکى هستى، اگر شرح حال مرا براى دوست بزرگوارت، امام صادق(علیه السلام)بازگویى امیدوارم که خدا مرا بدین وسیله نجات دهد.

سخن او در دل من اثر کرد; هنگامى که خدمت امام صادق(علیه السلام) رسیدم و حال او را باز گفتم; فرمود: هنگامى که به کوفه باز مى گردى او به دیدار تو مى آید; به او بگو: جعفر بن محمد براى تو پیام فرستاده و گفته است کارهاى گناه آلوده ات را رها کن و من بهشت را براى تو ضامن مى شوم!

ابوبصیر مى گوید: هنگامى که به کوفه بازگشتم در میان کسانى که از من دیدن کردند، او بود; هنگامى که مى خواست برخیزد، گفتم: بنشین تا منزل خلوت شود، کارى با تو دارم. هنگامى که منزل خلوت شد به او گفتم اى مرد! شرح حال تو را براى امام صادق(علیه السلام)گفتم، فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو اعمال زشت خود را ترک کند و من براى او ضامنِ بهشتم!

همسایه ام سخت منقلب شد و گریه کرد; سپس گفت: تو را به خدا جعفر بن محمد چنین سخنى را به تو گفته است؟! ابو بصیر مى گوید سوگند یاد کردم که او چنین پیامى را براى تو فرستاده است!

آن مرد گفت: همین کافى است و رفت!

پس از چند روز به سراغ من فرستاد; دیدم پشت در خانه اش در حالى که بدنش (تقریباً) برهنه است ایستاده و مى گوید: اى ابو بصیر! چیزى در منزل من (از اموال حرام) باقى نمانده مگر این که از آن خارج شدم. (آنچه را که صاحبانش را مى شناختم به آنها دادم و بقیّه را به نیازمندان بخشیدم.) و تو مى بینى اکنون من در چه حالتم!

ابو بصیر مى گوید من از برادران شیعه لباس (و سایر نیازمندیهاى زندگى) را براى او جمع آورى کردم; مدّتى گذشت که باز به سراغ من فرستاد که بیمارم نزد من بیا! من مرتّب به او سر مى زدم و براى درمان او مى کوشیدم. (ولى درمانها سودى نبخشید) و سرانجام او در آستانه مرگ قرار گرفت.

من در کنار او نشسته بودم و او در حال رحلت از دنیا، بى هوش شد; هنگامى که به هوش آمد، صدا زد اى ابو بصیر! یار بزرگوارت به عهد خود وفا کرد! این سخن را گفت و جان به جان آفرین تسلیم نمود.

مدّتى بعد به زیارت خانه خدا رفتم; سپس براى زیارت امام صادق(علیه السلام) به در خانه آن حضرت آمدم و اجازه ورود خواستم; هنگامى که وارد شدم در حالى که یک پاى من در دالان خانه و پاى دیگرم در حیاط خانه بود، امام(علیه السلام) بدون مقدّمه از داخل اطاق صدا زد اى ابو بصیر! ما به عهدى که با دوست تو کرده بودیم وفا کردیم! (او نیز به عهد خود وفا کرد.)(3)

درست است که ممکن است این حدیث جنبه یک توبه عادى و معمولى داشته باشد، ولى با توجّه به آلودگى فوق العاده آن مرد گنهکار و اعتراف خودش به این که بدون نظر و عنایت امام قدرت بر تصمیم گیرى و نجات از چنگال شیطان را نداشت، این احتمال بسیار قوى به نظر مى رسد که این انقلاب و دگرگونى در آن مرد آلوده ولى آماده، با تصرّف معنوى امام صورت گرفت; زیرا در اعماق قلبش نقطه روشنى از ولایت داشت و همان نقطه نورانى سبب شد که امام(علیه السلام) به او توجّه و در او تصرّفى کند و او نجات یابد!

نمونه دیگرى از این تأثیر معنوى و ولایت تکوینى در تهذیب نفوس آماده همان موردى است که مرحوم علاّمه مجلسى در «بحار الانوار» نقل مى کند، مى گوید:

«در آن هنگام که موسى بن جعفر(علیه السلام) در زندان هارون بود; هارون کنیزى زیبا و صاحب جمال به خدمتش فرستاد (البتّه در ظاهر براى خدمت بود و در باطن به پندار خودش فریب دادن امام(علیه السلام) از طریق آن کنیز بود) هنگامى که امام متوجّه او شد، همان جمله اى را که سلیمان(علیه السلام) در مورد هدایاى «ملکه سبا» گفته بود بیان فرمود: «بَلْ اَنتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ; شما هستید که بر هدایایتان خوشحال مى شوید!(4)

«سپس افزود: من نیازى به این کنیز و مانند آن ندارم.

«هارون از این مسأله خشمناک شد، فرستاده خود را نزد آن حضرت فرستاد و گفت به او بگو ما با میل و رضاى تو، تو را حبس نکردیم; و با میل تو، تو را دستگیر نساختیم; کنیزک را نزد او بگذار و برگرد!

«مدّتى گذشت، هارون خادمش را فرستاد تا از وضع حال کنیز با خبر شود. (آیا توانسته است در امام نفوذ کند یا نه؟) خادم برگشت و گفت کنیز را در حال سجده براى پروردگار دیدم! سر از سجده بر نمى داشت و پیوسته مى گفت: قُدُّوسٌ سُبْحانَکَ سُبْحانَکَ!

«هارون گفت: به خدا سوگند موسى بن جعفر(علیه السلام) او را سحر کرده! کنیز را نزد من بیاورید! هنگامى که او را نزد هارون آوردند بدنش (از خوف خدا) مى لرزید و چشمش به سوى آسمان بود.

«هارون گفت: جریان تو چیست؟

«کنیز گفت: من حال تازه اى پیدا کرده ام; نزد آن حضرت بودم و او پیوسته شب و روز نماز مى خواند; هنگامى که سلام نماز را گفت در حالى که تسبیح و تقدیس خدا مى کرد، عرض کردم مولاى من! آیا حاجتى دارى انجام دهم؟ فرمود: من چه حاجتى به تو دارم؟ گفتم: مرا براى انجام حوائج شما فرستاده اند!

«اشاره به نقطه اى کرد و فرمود اینها چه مى کنند؟ کنیز مى گوید: من نگاه کردم، چشمم به باغى افتاد پر از گلها که اوّل و آخر آن پیدا نبود; جایگاههائى در آن دیدم که همه با فرشهاى ابریشمین مفروش بود; خادمانى بسیار زیبا که مانند آنها را ندیده بودم آماده خدمت بودند; لباسهاى بى نظیرى از حریر سبز در تن داشتند، و تاجهایى از درّ و یاقوت بر سر، و در دستهایشان ظرفها و حوله هایى براى شستن و خشک کردن بود; و نیز انواع غذاها را در آنجا آماده دیدم; من به سجده افتادم و همچنان در سجده بودم تا این خادم مرا بلند کرد، هنگامى که سر برداشتم خود را در جاى اوّل دیدم!

«هارون گفت: اى خبیثه! شاید سجده کرده اى و به خواب رفته اى و آنچه دیدى در خواب دیدى! کنیز گفت: نه به خدا قسم اى مولاى من! من قبلاً این صحنه ها را دیدم، سپس به خاطر آن سجده کردم! هارون الرّشید به خادم گفت: این زن خبیث را بگیر و نزد خود نگاه دار، تا احدى این داستان را از او نشنود!

«کنیز بلافاصله مشغول نماز شد; هنگامى که از او سؤال کردند چرا چنین مى کنى؟

گفت: این گونه عبد صالح (موسى بن جعفر(علیه السلام)) را یافتم. هنگامى که توضیح بیشترى خواستند، گفت: در آن زمان که آن صحنه ها را دیدم حوریان بهشتى به من گفتند: از بنده صالح خدا دور شو تا ما وارد شویم، ما خدمتکار او هستیم نه تو!

«کنیز پیوسته در این حال بود تا از دنیا رفت.»(5)

در این داستان به نمونه دیگرى از نفوذ معنوى امام(علیه السلام) در کنیزى که آمادگى براى پرورش و تربیت روحى داشت برخورد مى کنیم که تأثیر معنوى و هدایت روحانى پیشواى بزرگى مانند موسى بن جعفر(علیه السلام) را در دست پروردگان خود به روشنى بیان مى کنـد.

* * *

کوتاه سخن این که، در تاریخ پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و امامان معصوم(علیهم السلام) مواردى دیده مى شود که افرادى با یک برخورد با آنان، بکلّى دگرگون شدند و تغییر مسیر دادند; تغییراتى که برحسب ظاهر و با اسباب عادى امکان پذیر نبوده است. این نشان مى دهد که آن انسانهاى کامل عنایتى در حقّ این اشخاص کرده و آنان را دگرگون ساخته اند; و ما از این تصرّف، به نوعى ولایت تکوینى تعبیر مى کنیم.

بدیهى است این عنایات، بى حساب نیست و حتماً نقطه قوّتى در شخص مورد عنایت وجود داشته که مشمول عنایت پیامبر(صلى الله علیه وآله) و یا امام معصوم(علیه السلام) واقع شده اند.

* * *


1. سوره احزاب، آیات 45 و 46 .

2. نقل با تلخیص و اقتباس از اصول کافى، جلد1، صفحه 169، حدیث 3.

3. بحارالانوار، جلد 47، صفحه 145، حدیث 199.

4. سوره نمل، آیه 36.

5. بحارالانوار، جلد 48، صفحه 239 ـ مناقب، جلد 3، صفحه 414 (با کمى تلخیص).

داستان موسى و خضرسخنى از علاّمه شهید مطهّرى
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma