مطلب دوم

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
فصل ششم : در ذکر شمه اى از تکالیف عباد نسبت به امام عصر علیه السلاممطلب اول
مکانهاى مقدس
مـؤ لف گـویـد: مـخـفـى نـمـانـد کـه در جـمـله اى از امـاکـن ، محل مخصوصى است معروف به مقام آن جناب مثل وادى السلام و مسجد سهله و حله و خارج قم و غـیـر آن و ظـاهـر آن اسـت کـه کـسى در آن مواضع به شرف حضور مشرف یا از آن جناب مـعـجـزه اى در آنـجـا ظـاهـر شـده و از ایـن جـهـت داخـل شـده در امـاکـن شـریـفـه مـتـبـرکـه و محل انس و تردد ملائکه و قلت شیاطین در آنجا و این خود یکى از اسباب قریبه اجابت دعا و قبول عبادت است و در بعضى از اخبار رسیده که خداوند را مکانهایى است که دوست مى دارد عـبـادت کـرده شـود در آنـجـا و وجود امثال این اماکن چون مساجد و مشاهد ائمه علیهم السلام و مـقـابـر امـام زادگـان و صـلحـا و ابـرار در اطـراف بـلاد از الطاف غیبیه الهیه است براى بـنـدگـان درمـانده و مضطر و مریض و مقرون و مظلوم و هراسان و محتاج و نظایر ایشان از صـاحـبـان هـمـوم مـفـرق قـلوب و مـشـتت خاطر و مخل حواس که به آنجا پناه برند و تضرع نمایند و به وسیله صاحب آن مقام از خداوند مسئلت نمایند و دواى درد خود را بخواهند و شفا طـلبـنـد و دفـع شـر اشـرار کـنـند و بسیارى شده که به سرعت مقرون به اجابت شده با مـرض رفـتـنـد و بـا عـافـیـت بـرگـشـتـنـد و مـظـلوم رفـتـنـد و مـغـبـوط بـرگـشـتـنـد و با حـال پـریـشـان رفـتـنـد و آسـوده خاطر مراجعت نمودند و البته هرچه در آداب و احترام آنجا بـکـوشـنـد خـیـر در آنـجـا بـیـشـتـر بـیـنـنـد و مـحـتـمـل اسـت هـمـه آن مـواضـع داخـل بـاشـد در جـمله آن خانه ها که خداى تعالى امر فرموده است که بایست مقام آنها بلند باشد و نام خداى تعالى در آنجا مذکور شود و مدح فرمود از کسانى که در بامداد و پسین در آنجا تسبیح حق تعالى گویند و این مقام را گنجایش شرح بیش از این نیست .
حکایت انار ساختگى و توطئه علیه شیعیان
حـکـایت یازدهم ـ قصه انار و وزیر ناصبى در بحرین : و نیز در کتاب شریف فرموده که جـمـاعـتـى از ثـقـات ذکـر کردند که مدتى ولایت بحرین تحت حکم فرنگ بود و فرنگیان مـردى از مـسلمانان را والى بحرین کردند که شاید به سبب حکومت مسلم آن ولایت معمورتر شـود و اصـلح بـاشـد بـه حال آن بلاد و آن حاکم از ناصبیان بود و وزیرى داشت که در نـصـب و عـداوت از آن حـاکـم شـدیـدتـر بـود و پـیـوسـته اظهار عداوت و دشمنى نسبت به اهـل بـحـریـن مـى نـمـود بـه سـبـب دوسـتـى کـه اهـل آن ولایـت نـسـبـت بـه اهـل بـیـت رسـالت عـلیـهم السلام داشتند پس آن وزیر لعین پیوسته حیله ه و مکرها مى کرد بـراى کـشـتـن و ضـرر رسـانـدن بـه اهـل آن بـلاد، پـس در یـکـى از روزهـا وزیـر خـبـث داخـل شـد بـر حـاکم و انارى در دست داشت و به حاکم داد، حاکم چون نظر کرد بر آن انار دیـد بـر آن نوشته لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه و ابوبکر و عمر و عثمان و على خلفاء رسـول اللّه و چـون حـاکـم نـظـر کـرد دیـد کـه آن نـوشـتـه از اصـل انـار اسـت و صـنـاعـت خـلق نمى ماند پس از آن امر متعجب شد و به وزیر گفت که این عـلامـتـى اسـت ظاهر و دلیلى است قوى بر ابطال مذهب رافضیه ، چه چیز است راءى تو در بـاب اهـل بـحـریـن ، وزیـر گـفـت کـه ایـنـهـا جـمـاعـتـى انـد مـتـعـصـب انـکـار دلیـل و بـراهـیـن مـى نـمایند و سزاوار است از براى تو که ایشان را حاضر نمایى و این انـار را بـه ایـشـان بـنمایى پس هرگاه قبول کنند و از مذهب خود برگردند از براى تو است ثواب جزیل و اگر از برگشتن ابا نمایند و در گمراهى خود باقى بمانند ایشان را مـخـیـر نـمـا مـیـان یـکـى از سـه چـیـز، یـا جـزیـه بـدهـنـد بـا ذلت ، یـا جـوابـى از ایـن دلیـل بـیـاورنـد، و حـال آنـکـه مفرى ندارند، یا آنکه مردان ایشان را بکشى و زنان و اولاد ایشان را اسیر نمایى و اموال ایشان را به غنیمت بردارى .
حـاکـم راءى آن خـبـیـث را تـحـسـیـن نـمـود و بـه پـى عـلمـا و افـاضـل و اخـیار ایشان فرستاد و ایشان را حاضر کرد و آن انار را به ایشان نمود و به ایـشان خبر داد که اگر جواب شافى در این باب نیاورید مردان شما را مى کشم و زنان و فـرزنـدان شـما را اسیر مى کنم و مال شما را به غارت بر مى دارم یا اینکه باید جزیه بـدهـیـد بـا ذلت مـانـنـد کفار، و چون ایشان این امور را شنیدند متحیر گریدند و قادر بر جـواب نـبـودنـد و روهـاى ایشان متغیر گردید و بدن ایشان بلرزید، پس بزرگان ایشان گـفـتـنـد کـه اى امـیـر سـه روز مـا را مـهلت ده شاید جوابى بیاوریم که تو از آن راضى باشى و اگر نیاوردیم بکن با ما آنچه که مى خواهى . پس تا سه روز ایشان را مهلت داد و ایـشان با خوف و تحیر از نزد او بیرون رفتند و در مجلسى جمع شدند و راءیهاى خود را جـولان دادند تا آنکه ایشان بر آن متفق شدند که از صلحاى بحرین و زهاد ایشان ده کس را اخـتـیـار نمایند پس چنین کردند، آنگاه از میان ده کس سه کس را اختیار کردند پس یکى از آن سه نفر را گفتند که تو امشب بیرون رو به سوى صحرا و خدا را عبادت کن و استغاثه نـمـا بـه امـام زمـان حـضرت صاحب الا مر علیه السلام که او امام زمان ما است و حجت خداوند عالم است بر ما شاید که به تو خبر دهد راه چاره بیرون رفتن از این بلیه عظیمه را.
پس آن مرد بیرون رفت و در تمام شب خدا را از روى خضوع عبادت نمود و گریه و تضرع کـرد و خـدا را خـوانـد و اسـتغاثه به حضرت صاحب الا مر علیه السلام تا صبح و چیزى نـدیـد و بـه نـزد ایـشان آمد و ایشان را خبر داد و در شب دوم یکى دیگر را فرستادند و او مـثل رفیق اول دعا و تضرع نمود و چیزى ندید پس قلق و جزع ایشان زیاده شد پس سومى را حـاضـر کـردند و او مرد پرهیزکارى بود و اسم او محمّد بن عیسى بود و او در شب سوم بـا سـر و پـاى بـرهنه به صحرا رفت و آن شبى بود که آن بله را از مؤ منان بردارد و بـه حـضـرت صـاحـب الا مر علیه السلام استغاثه نمود و چون آخر شب شد شنید که مردى بـه او خـطـاب مـى نـمـایـد کـه اى مـحـمـّد بـن عـیـسـى چـرا تـو را بـه ایـن حـال مى بینم و چرا بیرون آمدى به سوى این بیابان ؟ او گفت که اى مرد مرا واگذار که مـن از بـراى امـر عـظیمى بیرون آمده ام و آن را ذکر نمى کنم مگر از براى امام خود و شکوه نمى کنم آن را مگر به سوى کسى که قادر باشد بر کشف آن .
گفت : اى محمّد بن عیسى ! منم صاحب الا مر علیه السلام ذکر کن حاجت خود را.
مـحـمـّد بـن عـیسى گفت : اگر تویى صاحب الا مر علیه السلام قصه مرا مى دانى و احتیاج به گفتن من ندارى ، فرمود: بلى راست مى گویى ، بیرون آمده اى از براى بلیه اى که در خـصوص آن انار بر شما وارد شده است و آن توعید و تخویفى که حاکم بر شما کرده اسـت . مـحمّد بن عیسى گفت که چون این کلام معجز نظام را شنیدم متوجه آن جانب شدم که آن صدا مى آمد و عرض کردم : بلى ، اى مولاى من ! تو مى داینى که چه چیز به ما رسیده است و تویى امام ما و ملاذ و پناه ما و قادرى بر کشف آن بلا از ما، پس آن جناب فرمود: اى محمّد بن عیسى به درستى که وزیر ـ لعنة اللّه علیه ـ در خانه او درختى است از انار وقتى که آن درخت بار گرفت او از گل به شکل انارى ساخت و دو نصف کرد و در میان نصف هر یک از آنها بعضى از آن کتابت را نوشت و انار هنوز کوچک بود بر روى درخت ، انار را در میان آن قـالب گل گذاشت و آن را بست چون در میان آن قالب بزرگ شد اثر نوشته در آن ماند و چنین شد، پس صباح چون به نزد حاکم روید به او بگو که من جواب این بینه را با خود آوردم و لکـن ظـاهـر نـمـى کـنـم مـگـر در خـانـه وزیـر، پـس وقـتـى کـه داخـل خـانـه وزیـر شـویـد بـه جـانـب راسـت خـود در هـنـگـام دخـول غـرفـه اى خـواهى دید پس به حاکم بگو که جواب نمى گویم مگر در آن غرفه ، زود اسـت کـه وزیـر ممانعت مى کند از دخول در آن غرفه و تو مبالغه بکن به آنکه به آن غـرفـه بـالا روى و نـگـذار کـه وزیـر تـنـهـا داخـل غـرفـه گـردد زودتـر از تـو، و تـو اول داخـل شـو پس در آن غرفه طاقچه اى خواهى دید که کیسه سفیدى در آن هست و آن کیسه را بـگـیـر کـه در آن قالب گلى است که آن ملعون آن حیله را در آن کرده است پس در حضور حـاکـم آن انـار را در آن قالب بگذار تا آنکه حیله او را معلوم گردد. و اى محمّد بن عیسى ! عـلامـت دیـگـر آن اسـت کـه به حاکم بگو معجزه دیگر ما آن است که آن انار را چون بشکنند بـغـیـر از دود و خاکستر چیز دیگر در آن نخواهید یافت ، و بگو اگر راست این سخن را مى خواهید بدانید به وزیر امر کنید که در حضور مردم آن انار بشکند و چون بشکند آن خاکستر و دود بر صورت و ریش وزیر خواهد رسید.
و چون محمّد بن عیسى این سخنان معجز نشان را از آن امام عالى شاءن و حجت خداوند عالمیان شنید بسیار شاد گردید و در مقابل آن جناب زمین را بوسید و با شادى و سرور به سوى اهـل خـود بـرگـشـت و چون صبح شد به نزد حاکم رفتند و محمّد بن عیسى آنچه را که امام علیه السلام به او امر فرموده بود و ظاهر گردید آن معجزاتى که آن جناب به آنها خبر داده بـود. پـس حاکم متوجه محمّد بن عیسى گردید و گفت : این امور را کى به تو خبر داده بـود؟ گـفت : امام زمان و حجت خداى بر ما، والى گفت : کیست امام شما؟ پس او از ائمه علیهم السـلام هـر یـک را بـعـد از دیگرى خبر داد تا آنکه به حضرت صاحب الا مر علیه السلام رسـیـد، حـاکم گفت : دست دراز کن که من بیعت کنم بر این مذهب و من گواهى مى دهم که نیست خـدایـى مگر خداوند یگانه و گواهى مى دهم که محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم بنده و رسـول او اسـت و گـواهى مى دهم که خلیفه بلافصل بعد از آن حضرت ، حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام است ، پس به هر یک از امامان بعد از دیگرى تا آخر ایشان علیهم السلام اقـرار نـمـود و ایـمـان او نـیـکـو شـد و امـر بـه قـتـل وزیـر نـمـود و از اهل بحرین عذرخواهى کرد و این قصه نزد اهل بحرین معروف است و قبر محمّد بن عیسى نزد ایشان معروف است و مردم او را زیارت مى کنند.(132)
قضاوت امام زمان (عج ) بین شیعه و سنى
حـکـایـت دوازدهـم ـ قـصـه مـنـاظـره مـردى از شـیـعـه بـا شـخـصـى از اهـل سـنـت : عـالم فـاضـل خـبـیـر میرزا عبداللّه اصفهانى تلمیذ علامه مجلسى رحمه اللّه در فـصـل ثـانـى از خـاتـمـه قـسـم اول کـتـاب ( ریـاض العـلمـاء عـ( فرموده که شیخ ابـوالقـاسـم بـن مـحـمـّد بـن ابـى القـاسـم حـاسـمـى فـاضـل عـالم کامل معروف است به حاسمى و از بزرگان مشایخ اصحاب ما است و ظاهر آن است که او از قدماى اصحاب است و امیر سید حسین عاملى معروف به ( مجتهد ) معاصر سـلطـان شـاه عـبـاس مـاضـى صـفـوى ، فـرمـوده در اواخر رساله خود که تاءلیف کرده در احـوال اهـل خـلاف در دنـیـا و آخـرت در مـقـام ذکـر بـعـضـى از مـنـاظـرات واقعه میان شیعه و اهـل سـنـت بـه ایـن عبارت که : دوم از آنها حکایت غریبه اى است که واقع شده در بلده طیبه هـمـدان مـیـان شـیـعـه اثـنـى عـشـرى و مـیان شخص سنى که دیدم آن را در کتاب قدیمى که مـحـتـمـل اسـت حـسـب عـادت تـاریـخ کـتـابـت آن سـیـصـد سال قبل از این باشد و مسطور در آن کتاب به این نحو بود که : واقع شد میان بعضى از علماى شیعه اثنى عشریه که اسم او ابوالقاسم محمّد بن ابوالقاسم حاسمى است و میان بـعـضـى از عـلمـاى اهـل سـنـت کـه اسم او رفیع الدّین حسین است مصادقت و مصاحبت قدیمه و مـشـارکـت در امـوال و مـخالطت در اکثر احوال و در سفرها و هر یک از این دو مخفى نمى کردند مذهب و عقیده خود را بر دیگرى و بر سبیل هزل نسبت مى داد ابوالقاسم رفیع الدّین را به نصب یعنى مى گفت به او ناصبى ، و نسبت مى داد رفیع الدّین ابوالقاسم را به رفض و مـیـان ایشان در این مصاحبت مباحثه در مذاهب واقع نمى شد تا آنکه اتفاق افتاد در مسجد بلده هـمـدان کـه آن مـسـجـد را مـسـجـد عـتـیـق مـى گـفـتـنـد صـحـبت میان ایشان ، و در اثناى مکالمه تـفـضیل داد رفیع الدّین حسین فلان و فلان بر امیرالمؤ منین علیه السلام ، و ابوالقاسم رد کرد رفیع الدّین را و تفضیل داد امیرالمؤ منین على علیه السلام را بر فلان و فلان . و ابـوالقـاسـم استدلال کرد براى مذهب خود به آیات و احادیث بسیارى و ذکر نمود مقامات و کـرامـات و معجزات بسیارى که صادر شد از آن جناب و رفیع الدّین عکس نمود قضیه را و استدلال کرد براى تفضیل ابى بکر بر على علیه السلام به مخالطت و مصاحبت او در غار و مـخـاطـب شـدن او بـه خـطـاب صـدیـق اکبر در میان مهاجرین و انصار و نیز گفت ابوبکر مـخـصوص بود میان مهاجران و انصار به مصاهرت و خلافت و امامت و نیز رفیع الدّین گفت دو حـدیـث اسـت از پـیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم که صادر شده در شاءن ابى بکر یکى آنکه تو به منزله پیراهن منى الخ ، و دومى که پیروى کنید به دو نفر که بعد از من انـد ابـى بـکـر و عـمـر. ابـوالقـاسـم شـیـعـى بـعـد از شـنـیـدن ایـن مقال از رفیع الدّین ، گفت : به چه سبب تفضیل مى دهى ابوبکر را بر سید اوصیا و سند اولیـا و حـامـل لواء و بـر امـام جـن و انـس ، قـسـیـم دوزخ و جـنـت و حـال آنـکـه تـو مـى دانـى کـه آن جـنـاب صـدیـق اکـبـر و فـارق ازهـر اسـت بـرادر رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم و زوج بـتـول و نیز مى دانى که آن جناب وقت فرار رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم به سـوى غـار از دسـت ظلمه و فجره کفار، خوابید بر فراش آن حضرت و مشارکت نمود با آن حضرت در حالت عسر و فقر. و سد فرمود رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم درهاى صـحـابـه را از مسجد مگر باب آن جناب را و برداشت على علیه السلام را بر کتف شریف خـود بـه جـهـت شـکـسـتـن اصـنـام در اول اسلام و تزویج فرمود حق جلا و علا فاطمه علیها السـلام را بـه عـلى علیه السلام در ملا اعلى و مقاتله نمود با عمرو بن عبدود و فتح کرد خـیـبـر را و شرک نیاورد به خداى تعالى به قدر به هم زدن چشمى به خلاف آن سه . و تـشـبـیـه فـرمـود رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله و سلم على علیه السلام را به چهار پیغمبر در آنجا که فرمود هرکه خواهد نظر کند به سوى آدم در علمش و به سوى نوح در فـهـمـش و به سوى موسى در شدتش و به سوى عیسى در زهدش پس نظر کند به سوى عـلى بـن ابـى طـالب عـلیـه السـلام . و بـا وجـود ایـن فـضـائل و کـمـالات ظـاهـره و بـاهـره و بـا قـرابـتـى کـه با رسول خدا (ص) دارد و با برگردانیدن آفتاب برای او چگونه معقول و جایز است تفضیل ابی بکر بر علی علیه السلام ؟ چون رفیع الدین استماع نمود این مقاله را از ابی القاسم که تفضیل می دهد علی علیه السلام را بر ابی بکر پایه خصوصیتش با ابوالقاسم منهدم شد و بعد از گفتگویی چند رفیع الدین به ابوالقاسم ، گفت : هر مردی که به مسجد بیاید پس هر چه حکم کند از مذهب من یا مذهب تو اطاعت می کنیم و چون عقیده اهل همدان بر ابوالقاسم مکشوف بود یعنی می دانست که از اهل سنت اند خائف بود از این شرطی که واقع شد میان او و رفیع الدین لکن به جهت کثرت مجادله و مباحثه ، قبول نمود . ابوالقاسم شرط مذکور را با کراهت راضی شد و بعد از قرار شرط مذکور بدون فاصله وارد شد جوانی که ظاهر بود از رخسارش آثار جلالت و نجابت و هویدا بود از احوالش که از سفر می آید و داخل شد در مسجد و طوافی کرد در مسجد و بعد از طواف آمد به نزد ایشان ، رفیع الدین از جا برخاست در کمال اضطراب و سرعت و بعد از سلام به آن جوان سئوال کرد و عرض نمود امری را که مقرر شد میان او و ابوالقاسم و مبالغه بسیار نمود در اظهار عقیده خود برای آن جوان و قسم موکد خورد و او را قسم داد که عقیده خود را ظاهر نماید بر همان نحوی که در واقع دارد آن جوان مذکور بدون توقف این دو بیت را فرمود :
مَتى اَقُلْ مَوْلاى اَفْضَلُ مِنْهُما
اَکُنْ لِلَّذى فَضَّلْتُه مُتَنَقِّصا
اَلَمْ تَرَ اَنَّ السَّیْفَ یُرزْرى بِحَدِّهِ
مَقالُکَ هذا الْسَّیْفُ اَحْذى مِن العَصا
و چون جوان از خواندن این دو بیت فارغ شد و ابوالقاسم و رفیع الدّین در تحیر بودند از فـصـاحـت و بـلاغـت او، خـواسـتـنـد کـه تـفـتـیـش نـمـایـنـد از حال آن جوان که از نظر ایشان غایب شد و اثرى از او ظاهر نشد، و رفیع الدّین چون مشاهده نـمـود این امر غریب و عجیب را ترک نمود مذهب باطل خود را و اعتقاد کرد مذهب حق اثنى عشرى را.
صـاحـب ( ریاض ) پس از نقل این قصه از کتاب مذکور مى فرمود که ظاهرا آن جوان حـضرت قائم علیه السلام بود، و مؤ ید این کلام است آنچه خواهیم گفت در باب نهم و اما دو بیت مذکور پس با تغییر و زیادتى در کتب علما موجود است به این نحو:
یَقُولُونَ لى فَضِّلْ عَلِیا عَلَیْهِمُ
فَلَسْتُ اَقُولُ التِّبْرُ اَعْلى مِنَ الَحصا
اِذا اَنَا فَضَّلْتُ الاِمامَ عَلَیْهِمُ
اَکُنْ بِالَّذى فَضَّلْتُهُ مُتَنَقِّصا
اَلَمْ تَرَ اَنَّ السَّیْفَ یُزْرى بِحَدِّهِ
مَقالَةُ هذا السَّیْفُ اَعْلى مِنَ الْعَصا
و در ( ریاض ) فرموده که آن دو بیت ماده این ابیات است یعنى منشى آن از آن حکایت اخذ نموده .(133)
شفا یافتن صاحب وسائل به دست صاحب الزمان علیه السلام
حـکـایـت سـیـزدهم ـ قصه عافیت یافتن جناب شیخ حر عاملى است از مرض خود به برکت آن حضرت علیه السلام : محدث جلیل شیخ حر عاملى در ( اثبات الهداة ) فرموده که من در زمـان کـودکـه کـه ده سـال داشـتـم بـه مـرض سـخـتـى مـبـتـلا شـدم بـه نـحـوى کـه اهـل و اقـارب [ خـویـشـان ] من جمع شدند و گریه مى کردند و مهیا شدند براى عزادارى و یقین کردند که من خواهم مرد در آن شب پس دیدم پیغمبر و دوازده امام علیهم السلام را و من در مـیـان خواب و بیدارى بودنم پس سلام کردم بر ایشان و با یک یک مصافحه نمودم و میان مـن و حـضـرت صادق علیه السلام سخنى گذشت که در خاطرم نمانده جز آنکه آن جناب در حق من دعا کرد پس سلام کردم بر حضرت صاحب علیه السلام و با آن جناب مصافحه کردم و گریستم و گفتم : اى مولاى من ! مى ترسم که بمیرم در این مرض و مقصد خود را از علم و عـمـل بـه دسـت نـیاورم ، پس فرمود: نترس زیرا که تو نخواهى مرد در این مرض بلکه خداوند تبارک و تعالى تو را شفا مى دهد و عمر خواهى کرد عمر طولانى . آنگاه قدحى به دسـت مـن داد کـه در دسـد مـبـارکـش بـود پـس آشـامـیـدم از آن و در حـال عـافـیـت یـافـتـم و مـرض ‍ بـالکـلیـه از مـن زایـل شـد و نـشـسـتـم و اهـل و اقـاربـم تـعـجـب کـردنـد و ایـشان را خبر نکردم به آنچه دیده بودم مگر بعد از چند روز.(134)
گفت و گوى مقدس اردبیلى با امام زمان علیه السلام
حـکـایـت چـهاردهم ـ قصه ملاقات مقدس اردبیلى است آن حضرت را: سید محدث جزایرى سید نـعـمـة اللّه در ( انـوار النـعمانیه ) فرموده که خبر داد مرا اوثق مشایخ من در علم و عـمـل کـه از بـراى مـولاى اردبـیـلى رحـمـه اللّه تـلمـیـذى بـود از اهـل تـفـرش کـه نـام او مـیـر عـلام بـود و در نـهـایـت فـضـل و ورع بـود و او نـقل کرد که مرا حجره اى بود در مدرسه اى که محیط است به قبه شریفه پس اتفاق افتاد که من از مطالعه خود فارغ شسدم و بسیارى از شب گذشته بود پـس بـیـرون آمدم از حجره و نظر مى کردم در اطراف حضرت شریفه و آن شب سخت تاریک بـود پـیـش مـردى را دیدم که رو به حضرت شریفه کرده مى آید پس گفتم شاید این دزد اسـت آمـده کـه بـدزدد چـیـزى از قـنـدیـلهـا را پـس از مـنزل خود به زیر آمدم و رفتم به نزدیکى او و او مرا نمى دید پس رفت به نزدیکى در حـرم مـطـهر و ایستاد پس دیدم قفل را که افتاد و باز شد براى او و در دوم و سوم به همین ترتیب و مشرف شد به قبر شریف پس سلام کرد و از جانب قبر مطهر رد شد سلام بر او پـس شناختم آواز او را که سخن مى گفت با امام علیه السلام در مساءله علمیه آنگاه بیرون رفت از بلد و متوجه شد به سوى مسجد کوفه پس من از عقب او رفتم و او مرا نمى دید پس چون رسید به محراب مسجدى که امیرالمؤ منین در آن محراب شهید شده بود، شنیدم او را که سخن مى گوید با شخصى دیگر در همان مساءله پس برگشت و من از عقب او برگشتم و او مـرا نـمـى دید. پس چون رسید به دروازه ولایت صبح روشن شده بود پس خویش را بر او ظـاهـر کـردم و گـفـتـم یـا مـولانـا مـن بـودم بـا تـو از اول تـا آخـر پـس مـرا آگـاه کـن کـه شخص اول کى بود که در قبه شریفه با او سخن مى گـفـتـى و شخص دوم کى بود که با او سخن مى گفتى در کوفه ؟ پس عهدها گرفت از من کـه خـبـر ندهم به سرّ او تا آنکه وفات کند، پس به من فرمود: اى فرزند من ! مشتبه مى شود بر من بعضى از مسایل پس بسا هست بیرون مى روم در شب نزد قبر امیرالمؤ منین على عـلیـه السـلام و در آن مـسـاءله بـا آن جـناب تکلم مى نمایم و جواب مى شنوم و در این شب حواله فرمود مرا به سوى حضرت صاحب الزمان علیه السلام و فرمود که فرزندم مهدى عـلیـه السـلام امـشـب در مـسـجـد کـوفـه است پس برو به نزد او و این مساءله را از او سؤ ال کن و این شخص مهدى علیه السلان بود.(135)
صحیفه سجادیه هدیه امام زمان علیه السلام
حـکایت پانزدهم ـ قصه مرحوم آخوند ملا محمّد تقى مجلسى است : و آن چنان است که در ( شرح من لایحضر الفقیه ) در ضمن احوال مـتـوکـل بـن عـمـیـر راوى ( صـحـیـفـه کـامـله سـجـادیـه ) ذکـر نـمـوده کـه مـن در اوائل بلوغ طالب بودم مرضات خداوندى را و ساعى بودم در طلب رضاى او و مرا از ذکر جـنـابـش قرارى نبود تا آنکه دیدم در میان بیدارى و خواب که صاحب الزمان علیه السلام ایـسـتاده در مسجد جامع قدیم که در اصفهان است قریب به در طنابى که الان مدرس من است پس سلام کردم بر آن جناب و قصد کردم که پاى مبارکش را ببوسم پس نگذاشت و گرفت مـرا پـس بـوسـیـدم دسـت مـبـارکـش را و پـرسـیـدم از آن جـنـاب مـسـایـلى را کـه مـشکل شده بود بر من ، یکى از آنها این بود که من وسوسه داشتم در نماز خود و مى گفتم کـه آنـهـا نـیـسـت بـه نـحـوى کـه از مـن خـواسـتـه انـد و مـن مـشـغـول بـودم بـه قـضـاء و مـیـسـر نـبـود بـراى مـن نـمـاز شـب و سـؤ ال کـردم از شـیـخ خـود شـیـخ بهائى رحمه اللّه از حکم آن پس ‍ گفت به جاى آور یک نماز ظـهـر و عـصـر و مـغـرب بـه قـصـد نـمـاز شـب و مـن چـنـیـن مـى کـردم پـس سـؤ ال کـردم از حـضـرت حـجت علیه السلام که من نماز شب بکنم ؟ فرمود: بکن و به جا نیاور مانند آن نماز مصنوعى که مى کردى و غیر اینها از مسایلى که در خاطرم نماند، آنگاه گفتم : اى مـولاى مـن ! مـیـسر نمى شود براى من که برسم به خدمت جناب تو در هر وقتى ، پس عـطـا کـن به من کتابى که همیشه عمل کنم بر آن ، پس فرمود که من عطا کردم به جهت تو کتابى به مولا محمّد تاج و من در خواب او را مى شناختم ، پس فرمود برو بگیر آن کتاب را از او.
پس بیرون رفتم از در مسجدى که مقابل روى آن جناب بود به سمت دار بطیخ که محله اى اسـت از اصـفـهـان پـس چون رسیدم به آن شخص و مرا دید گفت : تو را صاحب الا مر علیه السـلام فـرسـتـاده نـزد مـن ؟ گـفـتـم : آرى ! پـس بـیـرون آورد از بـغـل خـود کتاب کهنه اى چون باز کردم آن را ظاهر شد براى من که آن کتاب دعا است پس ‍ بـوسـیـدم آن را و بـر چـشـم خـود گـذاشـتـم و برگشتم از نزد او و متوجه شدم به سوى حضرت صاحب الا مر علیه السلام که بیدار شدم و آن کتاب با من نبود پس شروع کردم در تـضـرع و گـریـه و نـاله بـه جـهت فوت آن کتاب تا طلوع فجر پس چون فارغ شدم از نماز و تعقیب و در دلم چنین افتاده بود که مولا محمّد همان شیخ بهائى است و نامیدن حضرت او را بـه تـاج به جهت اشتهار اوست در میان علما، پس چون رفتم به مدرس او که در جوار مسجد جامع بود دیدم او را که مشغول است به مقابله ( صحیفه کامله ) و خواننده سید صالح امیر ذوالفقار گلپایگانى بود پس ساعتى نشستم تا فارغ شد از آن کار و ظاهر آن بـود کـه کـلام ایـشـان در سـنـد صـحیفه بود لکن به جهت غمى که بر من ستولى بود نـفـهـمیدم سخن او و سخن ایشان را و من گریه مى کردم پس رفتم نزد شیخ و خواب خود را بـه او گـفـتـم و گـریه مى کردم به جهت فوت کتاب پس شیخ گفت : بشارت باد تو را بـه علوم الهیه و معارف یقینیه و تمام آنچه همیشه مى خواستى و بیشتر صحبت من با شیخ در تـصـوف بـود و او مـایل بود به آن پس قلبم ساکن نشد و بیرون رفتم با گریه و تـفـکـر تا آنکه در دلم افتاد که بروم به آن سمتى که در خواب به آنجا رفتم پس چون رسیدم به محله دار بطیخ دیدم مرد صالحى را که اسمش آقا حسن بود و ملقب بود به ( تاج ) پس چون رسیدم به او سلام کردم بر او. گفت : یا فلان ، کتب وقفیه در نزد من اسـت ، هـر طـلبـه اى کـه مـى گـیـرد از آن عـمـل نـمـى کـنـد بـه شـروط وقـف و تـو عـمـل مى کنى به آن بیا و نظر کن به این کتب و هرچه را که محتاجى به آن بگیر پس با او رفـتـم در کـتـابـخـانه او پس اولى کتابى که به من داد کتابى بود که در خواب دیده بـودم ، پـس شـروع کـردم در گریه و ناله و گفتم مرا کفایت مى کند و در خاطر ندارم که خـواب را براى او گفتم یا نه و آمدم در نزد شیخ و شروع کردم در مقابله با نسخه او که جـد پـدر او نـوشـتـه بـود از شهید و شهید رحمه اللّه نسخه خود را نوشته بود از نسخه عـمـیـدالرؤ ساء و ابن سکون و مقابله کرده بود با نسخه ابن ادریس بدون واسطه یا به یـک واسـطـه و نـسـخـه اى کـه حضرت صاحب الا مر علیه السلام به من عطا فرمود از خط شـهـید نوشته بود و در نهایت موافقت داشت با آن نسخه حتى در نسخه ها که در حاشیه آن نوشته شده بود و بعد از آنکه فارغ شدم از مقابله شروع کردند مردم در مقابله نزد من و بـه بـرکت عطاى حضرت حجت علیه السلام گردید ( صحیفه کامله ) در بلاد مانند آفـتـاب طـالع در هـر خانه و سیما در اصفهان زیرا که براى اکثر مردم صحیفه هاى متعدده اسـت و اکـثـر ایـشـان صـلحـا و اهـل دعا شدند و بسیارى از ایشان مستجاب الدعوة و این آثار مـعـجـزه اى است از حضرت صاحب الا مر علیه السلام و آنچه خداوند عطا فرمود به من به سبب صحیفه ، احصاى آن را نمى توانیم بکنم .
مـؤ لف [مـحـدث نـورى ] گـوید: که علامه مجلسى رحمه اللّه در ( بحار ) صورت اجـازه مـختصرى از والد خود از براى ( صحیفه کامله ) ذکر فرموده و در آنجا گفته کـه مـن روایـت مـى کـنـم صـحـیـفـه کـامـله را کـه مـلقـب اسـت بـه ( زبـور آل مـحـمـّد عـلیـهـم السـلام ) و ( انـجـیـل اهـل بـیـت عـلیـهـم السـلام ) و دعـاى کامل به اسانید بسیار و طریقهاى مختلف یکى از آنها آن است که من روایت مى کنم او را به نـحـو مناوله از مولاى ما صاحب الزمان و خلیفة الرحمن علیه السلام در خوابى طولانى الخ .(136)
گل سرخى از خرابات
حـکـایـت شـانـزدهـم ـ قـصـه گـل و خرابات : علامه مجلسى در ( بحار ) فرموده که جـمـاعـتى مرا خبر دادد از سید سند فاضل میرزا محمّد استرآبادى رضى اللّه عنه که گفت : شـبـى در حـوالى بـیت اللّه الحرام مشغول طواف بودم ناگاه جوانى نیکو روى را دیدم که مـشـغـول طـواف بـود چـون نـزدیـک مـن رسـیـد یـک طـاقـه گـل سـرخ بـه مـن دنـاد و آن وقـت مـوسـم گـل نـبـود و مـن آن گـل را گـرفـتـم و بـویـیـدم و گـفتم : این از کجا است اى سید من ! فرمود که از خرابات براى من آورده اند آنگاه از نطر من غایب شد و من او را ندیدم .
مؤ لف [محدث نورى ] گوید: که شیخ اجل اکـمـل شـیـخ على بن عالم نحریر شیخ محمّد بن محقق مدقق شیخ حسن صاحب ( معالم ) ابـن عـالم ربـانـى شـهـیـد ثـانـى رحـمـه اللّه در کـتـابـى ( درّالمنثور ) در ضمن احوال والد خود شیخ محمّد صاحب ( شرح استبصار ) و غیره که مجاور مکه معظمه بود در حیات و ممات نقل کرده که خبر داد مرا زوجه او دختر سید محمّد بن ابى الحسن رحمه اللّه و مـادر اولاد او کـه چـون آن مـرحـوم وفـات کـرد مـى شـنـیدند در نزد او تلاوت قرآن را در طـول آن شب و از چیزهایى که مشهور است اینکه او طواف مى کرد پس ‍ مردى آمد و عطا نمود به او گلى از گلهاى زمستان که نه در آن بلاد بود و نه آن زمان موسم او بود پس به او گـفـت کـه ایـن را از کـجا آوردى ؟ گفت که از این خرابات . آنگاه اراده کرد که او را ببیند. پـس از ایـن سـؤ ال پـس او را نـدیـد. و مـخـفـى نـمـانـد کـه سـیـد جـلیـل میرزا محمّد استرآبادى سابق الذکر صاحب کتب رجالیه معروفه و ( آیات الا حکام ) مجاور مکه معظمه بود و استاد شیخ محمّد مذکور و مکرر در ( شرح استبصار ) با توقیر اسم او را مى برد و هر دو جلیل القدرند و داراى مقامات عالیه مى شود که این قـضیه براى هر دو روى داده باشد و یا راوى اشتباه کرده به جهت اتحاد اسم و بلد، اگر چه حالت دوم اقرب به نظر مى آید.(137)
دستگیرى از گشمدگان
حـکـایـت هـفـدهـم ـ قـصـه تـشرف شیخ قاسم است به لقاى آن حضرت علیه السلام : سید فـاضـل مـتـبـحـر سـیـد عـلیـخـان حـویـزى نـقـل کـرده کـه خـبـر داد مـرا مـردى از اهل ایمان از اهل بلاد ما که او را شیخ قاسم مى گویند و او بسیار به حج مى رفت ، گفت : روزى خـسـتـه شـدم از راه رفـتـن پـس خـوابـیـدم در زیـر درخـتـى و خـواب مـن طـول کـشـیـد و حاج از من گذشتند و بسیار از من دور شدند چون بیدار شدم دانستن از وقت ، کـه خـوابـم طـول کـشـیـده و ایـنـکـه حاج از من دور شدند و نمى دانستم از وقت ، که خوابم طـول کـشـیده و اینکه حاج از من دور شدند و نمى دانستم که به کدام طرف متوجه شوم پس بـه سـمـتـى متوجه شدم و به آواز بلند صدا مى کردم یا اباصالح و قصد مى کردم به ایـن ، صاحب الا مر علیه السلام را چنانچه ابن طاوس ذکر کرده در ( کتاب امان ) در بـیـان آنـچـه گـفـتـه مـى شـود در وقـت گـمـشـدن راه پـس در ایـن حـال کـه فریاد مى کردم سوارى را دیدم که بر ناقه اى است در زى عربهاى بدوى چون مـرا دید فرمود به من که تو منقطع شدى از حاج ؟ گفتم : آرى ، فرمود: سوار شو در عقب مـن کـه تـو را بـرسـانـم بـه آن جـمـاعـت . پـس در عقب او و سوار شدم و ساعتى نکشید که رسـیـدیـم بـه قـافله ، چون نزدیک شدیم مرا فرود آورد و فرمود: برو از پى کار خود. پس ‍ گفتم به او عطش مرا اذیت کرده است پس از زین شتر خود مشکى بیرون آورد که در آن آب بـود و مرا از آن آب سیراب نمود، قسم به خداوند که آن لذیذتر و گواراترین آبى بود که آشامیده بودم آنگاه رفتم تا داخل شدم در حاج و ملتفت شدم به او پس ‍ او را ندیدم و ندیده بودم او را در حاج پیش از آن و نه بعد از آنکه مراجعت کردیم .(138)
دستگیرى از سنى و شیعه شدن او
حـکـایت هیجدهم ـ قصه استغاثه مرد سنى به آن حضرت علیه السلام و رسیدن آن حضرت بـه فـریـاد او: خـبـر داد مـرا عـالم جـلیـل و حـبـر نـبـیـل ، مـجـمـع فضایل و فواضل شیخ على رشتى و او عالم تقى زاهد بود که حاوى بود انواعى از علوم را با بصیرت و خبرت و از تلامذه خاتم المحققین الشیخ المرتضى رحمه اللّه و سید سند استاد اعظم رضى اللّه عنه بود و چون اهل بلاد ( لار ) و نواحى آنجا شکایت کردند از نـداشـتـن عـالم جـامـع نـافذ الحکمى ، آن مرحوم را به آنجا فرستادند، در سفر و حضر سـالهـا مـصـاحـبـت کـردم بـا او در فـضـل و خـلق و تـقـوى مـانـنـد او کـمـتـر دیـدم . نـقل کرد که وقتى از زیارت حضرت ابى عبداللّه علیه السلام مراجعت کرده بودم و از راه آب فـرات بـه سـمت نجف اشرف مى رفتم پس در کشتى کوچکى که بین کربلا و طویرج بود نشستم و اهل آن کشتى همه از اهل حله بودند و از طویرج راه حله و نجف جدا مى شود، پس آن جـمـاعـت را دیـدم کـه مـشغول لهو و لعب و مزاح شدند جز یک نفر که با ایشان بود و در عـمـل ایشان داخل نبود آثار سکینه و وقار از او ظاهر، نه خنده مى کرد و نه مزاح و آن جماعت بـر مـذهـب او قـدح مـى کـردنـد و عـیـب مـى گـرفـتـنـد و بـا ایـن حـال در مـاءکـل و مـشـرب شـریـک بـودنـد بـسـیـار مـتـعـجـب شـدم و مجال سؤ ال نبود تا رسیدیم به جایى که به جهت کمى آب ما را از کشتى بیرون کردند، در کـنـار نـهـر راه مـى رفـتـیـم پـس اتـفـاق افـتاد که با آن شخص مجتمع شدیم پس از او پرسیدم سبب مجانبت او را از طریقه رفقاى خود و قدح آنها در مذهب او، گفت ایشان خویشان مـن انـد از اهـل سـنـت و پـدرم نـیـز از ایـشـان بـود و مـادرم از اهـل ایـمـان و مـن نیز چون ایشان بودم و به برکت حضرت حجت صاحب الزمان علیه السلام شیعه شدم .
پـس از کـیـفـیت آن سؤ ال کردم ، گفت : اسم من یاقوت و شغلم فروختن روغن در کنار جسر [ پل ] حله بود پس در سالى به جهت خریدن روغن بیرون رفتم از حله به اطراف و نواحى در نـزد بـادیـه نـشـیـنـان از اعـراب پس چند منزلى دور شدم تا آنچه خواستم خریدم و با جـمـاعتى از اهل حله برگشتم در بعضى از منازل چون فرود آمدیم خوابیدم چون بیدار شدم کـسـى را نـدیدم همه رفته بودند و راه ما در صحراى بى آب و علفى بود که درندگان بـسـیـار داشـت و در نزدیک آن معموره اى نبود مگر بعد از فراسخ بسیار، پس برخاستم و بـار کـردم و در عـقب آنها رفتم پس راه را گم کردم و متحیر ماندم و از سباع [درندگان ] و عـطش روز خائف بودم پس استغاثه کردم به خلفا و مشایخ و ایشان را شفیع کردم در نزد خـداونـد و تضرع نمودم فرجى ظاهر نشد پس در نفس خود گفتم من از مادر مى شنیدم که او مى گفت ما را امام زنده اى است که کنیه اش ابوصالح است گمشدگان را به راه مى آورد و درمـانـدگـان را بـه فریاد مى رسد و ضعیفان را اعانت مى کند پس با خداوند معاهده کردم که من به او اسغاثه مى نمایم اگر مرا نجات داد به دین مادرم درآیم پس او را ندا کردم و اسـتـغـاثـه نـمودم ، پس ناگاه کسى را دیدم که با مراه مى رود و بر سرش عمامه سبزى اسـت که رنگش ‍ مانند این بود و اشاره کرد به علفهاى سبز که در کنار نهر روئیده بود آنـگـاه راه را بـه مـن نشان داد و امر فرمود که به دین مادرم درآیم و کلماتى فرمود که من یعنى مؤ لف کتاب [محدث نورى ] فراموش کردم و فرمود: به زودى مى رسى به قریه اى که اهل آنجا همه شیعه اند، گفتم : یا سیدى ، یا سیدى ! با من نمى آئید تا این قریه ؟ فـرمـود: نـه ، زیـرا کـه هـزار نفر در اطراف بلاد به من استغاثه نمودند باید ایشان را نـجـات دهـم . ایـن حـاصـل کـلام آن جـنـاب بـود که در خاطر ماند پس از نظرم غائب شد پس انـدکـى نـرفتم که به آن قریه رسیدم و مسافت تا آنجا بسیار بود و آن جماعت روز بعد بـه آنـجـا رسـیـدنـد. پـس چون به حله رسیدم رفتم نزد فقهاء کاملین سید مهدى قزوینى سـاکـن حـله رضـى اللّه عـنـه قـصـه را نـقـل کـردم و مـعـالم دیـن را از او آموختم و از او سؤ ال کردم عملى که وسیله شود براى من که بار دیگر آن جناب را ملاقات نمایم پس فرمود: چـهـل شـب جـمـعـه زیـارت کـن حـضـرت ابـى عـبـداللّه عـلیـه السـلام را پـس مـشـغـول شدم ، از حله براى زیارت شب جمعه به آنجا مى رفتم تا آنکه یکى باقى ماند. روز پـنـجـشـنـبـه بود که از حله رفتم به کربلا چون به دروازه شهر رسیدم دیدم اعوان دیـوان در نـهـایـت سختى از واردین مطالبه ( تذکره ) مى کنند و من نه ( تذکره ) داشـتـم و نه قیمت آن و متحیر ماندم و خلق مزاحم یکدیگر بودند در دم دوازه پس چند دفـعـه خـواسـتـم کـه خـود را مـخـتـفـى کـرده از ایـشـان بـگـذرم مـیـسـر نـشـد، در ایـن حال صاحب خود حضرت صاحب علیه السلام را دیدم که در هیئت طلاب عجم عمامه سفیدى بر سـر دارد و داخـل بـلد اسـت چـون آن جـنـاب را دیدم استغاثه کردم پس بیرون آمد و دست مرا گـرفـت و داخـل دروازه نـمـود و کـسـى مـرا نـدیـد چـون داخل شدم دیگر آن جنا را ندیدم و متحیر باقى ماندم .(139)
حضور امام زمان علیه السلام در خانه سید بحرالعلوم
حـکـایـت نـوزدهـم ـ قـصـه عـلامـه بـحرالعلوم رحمه اللّه در مکه و ملاقات او آن حضرت را: نـقـل کـرد جـناب عالم جلیل آخوند ملا زین العابدین سلماسى از ناظر علامه بحرالعلوم در ایـام مـجـاورت مـکـه مـعـظـمـه ، گـفـت کـه آن جـنـاب بـا آنـکه در بلد غربت بود و منقطع از اهل و خویشان ، قوى القلب بود در بذل و عطا و اعتنایى نداشت به کثرت مصارف و زیاد شـدن مـخـارج پـس اتـفـاق افـتـاد روزى کـه چـیـزى نـداشـتـم پـس ‍ چـگـونـگـى حـال را خـدمـت سـیـد عـرض کـردم که مخارج زیاد و چیزى در دست نیست پس چیزى نفرمود، و عـادت سید بر این بود که صبح طوافى دور کعبه مى کرد و به خانه مى آمد و در اطاقى کـه مـخـتـص بـه خـودش بـود مى رفت . پس ما قلیانى براى او مى بردیم آن را مى کشید آنـگـاه بـیـرون مـى آمـد و در اطـاق دیـگر مى نشست و تلامذه از هر مذهبى جمع مى شدند پس بـراى هـر صـنف به طریق مذهبش درس مى گفت پس ‍ در آن روز که شکایت از تنگدستى در روز گـذشـتـه کـرده بـودم چـون از طـواف بـرگـشت حسب العاده قلیان را حاضر کردم که نـاگاه کسى در را کوبید پس سید در شدت مضطرب شد و به من گفت : قلیان را بگیر و از ایـنـجـا بـیـرون بـبـر خـود بـه شـتاب برخاست و رفت نزدیک در و در را باز کرد پس شخصى جلیلى به هیئت اعراب داخل شد و نشست در اطاق سید و سید در نهایت ذلت و مسکنت و ادب در دم در نشست و به من اشاره کرد که قلیان را نزدیک نبرم . پس ساعتى نشستند و با یـکـدیـگـر سـخـن مى گفتند آنگاه برخاست پس سید به شتاب برخاست و در خانه را باز کرد و دستش را بوسید و او را بر ناقه اى که در در خانه خوابانیده بود سوار کرد و او رفت و سید با رنگ متغیر شده بازگشت و براتى به دست من داد و گفت : این حواله اى است بـر مرد صرافى که در کوه صفا است برو نزد او و بگیر از او آنچه بر او حواله شده . پس ‍ آن برات را گرفتم و بردم آن را نزد همان مرد چون برات را گرفت و نظر نمود در آن بـوسـیـد و گـفـت : بـرو و چـنـد حـمـال بـیـاور، پـس رفـتـم و چـهـار حـمـال آوردم پـس بـه قـدرى کـه آن چـهـار نـفـر قـوت داشـتـنـد ریـال فـرانـسـه آورد و ایـشـان بـرداشتند و ریال فرانسه پنج قران عجمى است و چیزى زیـاده ، پـس آن حمالها، آن ریالها را به منزل آوردند پس ‍ روزى رفتم نزد آن صراف که از حـال او مـسـتـفـسر شوم و اینکه این حواله از کى بود، نه صرافى را دیدم و نه دکانى پـس از کـسـى کـه در آنـجـا حـاضـر بـود پـرسـیـدم از حـال صـراف ، گـفـت ما در اینجا هرگز صرافى ندیده بودیم و در اینجا فلان مى نشیند پـس ‍ دانـسـتم که این از اسرار ملک عالم بود و خبر داد مرا به این حکایت فقیه نبیه و عالم وجـیـه صـاحـب تـصـانـیف رائقه و مناقب فائقه شیخ محمّد حسین کاظمى ساکن نجف اشرف از بعضى ثقات از شخص مذکور.(140)
ملاقات بحرالعلوم با امام زمان علیه السلام در سرداب مطهر
حـکـایـت بـیستم ـ قصه بحرالعلوم در سرداب مطهر: خبر داد مرا سید سند و عالم محقق معتمد بـصـیر سید على سبط جناب بحرالعلوم رضى اللّه عنه مصنف ( برهان قاطع در شرح نافع ) در چند جلد از صفى متقى و ثقه زکى سید مرتضى که خواهرزاده سید را داشت و مـصـاحبش بود در سفر و حضر و مواظب خدمات داخلى و خارجى او، گفت : با آن جناب بودم در سـفـر سـامـره ، وى را حـجـره اى بـود کـه تـنها در آنجا مى خوابید و من حجره اى داشتم مـتـصـل بـه آن حـجـره و نهایت مواظبت داشتم در خدمات او در شب و روز، و شبها مردم جمع مى شـدنـد در نـزد آن مـرحوم تا آنکه پاسى از شب مى گذشت . پس در شبى اتفاق افتاد که حسب عادت خود نشست و مردم در نزد او جمع شدند پس او را دیدم که گویا کراهت دارد اجتماع را و دوسـت دارد خـلوت شـود بـا هـرکـسـى سـخـنـى مـى گوید که در آن اشاره اى است به تـعـجـیـل کردن او در رفتن از نزد او پس مردم متفرق شدند و جز من کسى باقى نماند و مرا نـیـز امـر فرمود که بیرون روم ، پس به حجره خود رفتم و تفکر مى کردم در حالت سید در این شب و خواب از چشمم کناره کرد پس زمانى صبر کردم آنگاه بیرون آمدم مختفى که از حـالى سید تفقدى کنم پس دیدم در حجره بسته پس از شکاف در نگاه کردم دیدم چراغ به حـال خـود روشـن و کـسـى در حـجـره نـیست پس داخل حجره شدم و از وضع آن دانستم که امشب نـخـوابـیـده پـس بـا پـاى بـرهـنـه خـود را پـنـهـان داشـتـم و در طـلب سـیـد بـرآمـدم پـس داخـل شـدم در صـحـن شـریـف دیـدم درهـاى قبه عسکریین علهیما السلام بسته پس در اطراف خـارج حـرم تـفـحـص کـردم اثـرى از او نـیـافـتـم پـس داخـل شـدم در صـحن سرداب و دیدم درهاى او باز است پس از درجهاى آن پایین رفتم آهسته بـه نـحـوى کـه هـیـچ حـسـى و حـرکـتـى ظاهر براى آن نبود پس ‍ همهمه اى شنیدم از صفه سـرداب که گویا کسى با دیگران سخن مى گوید و من کلمات را تمیز نمى دادم تا آنکه سـه یـا چـهـار پـله مـانـده و مـن در نهایت آهستگى مى رفتم که ناگاه آواز سید از همان مکان بـلنـد شـد که اى سید مرتضى چه مى کنى و چرا از خانه بیرون آمدى ؟ پس باقى ماندم در جـاى خـود متحیر و ساکن چون چوب خشک پس عزم کردم به رجوع پیش از جواب باز به خود گفتم چگونه حالت پوشیده خواهم ماند بر کسى که تو را شناخت از غیر طریق حواس پـس جـوابى با معذرت و پشیمانى دادم و در خلال عذرخواهى از پله ها پایین رفتم تا به آنـجـا که صفه را مشاهده مى نمودم پس سید را دیدم که تنها مواجه قبله ایستاده و اثرى از کـس دیـگـر نـیـسـت پـس دانـسـتـم کـه او سـخـن مـى گـفـت با غائب از ابصار علیه السلام . (141)
سفارش امام زمان علیه السلام درباره پدر
حـکـایـت بـیـسـت و یـکـم ـ در تـاءکـیـد آن حـضـرت در خـدمـتـگـذارى پـدر پـیـر: جـنـاب عالم عـامـل و فـاضل کامل قدوة الصلحا آقا سید محمّد موسوى رضوى نجفى معروف به هندى که از اتـقـیـاء عـلمـاء و ائمـه جـمـاعـات حـرم امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام اسـت نـقل کرد از جناب عالم ثقه شیخ باقر بن شیخ هادى کاظمى مجاور نجف اشرف از شخصى صـادقى که دلاک بود و او را پدر پیرى بود که تقصیر نمى کرد در خدمتگزارى او حتى آنکه خود براى او آب در مستراح حاضر مى کرد و مى ایستاد منتظر او که بیرون آید و به مـکـانـش بـرسـاند و مواظب خدمت او بود مگر در شب چهارشنبه که به مسجد سهله مى رفت ، آنـگاه ترک نمود رفتن به مسجد را پس ‍ پرسیدم از او سبب ترک کردن او رفتن به مسجد را، پـس گـفـت : چـهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم چون شب چهارشنبه اخیرى شد میسر نشد براى من رفتن مگر نزدیک مغرب پس تنها رفتم و شب شد، و من مى رفتم تا آنکه ثلث راه باقى ماند و شب مهتابى بود پس شخصى اعرابى را دیدم که بر اسبى سوار است و رو بـه مـن کرده پس ‍ در نفس خود گفتم زود است که این مرا برهنه کند، چون به من رسید به زبـان عـرب بـدوى با من سخن گفت و از مقصد من پرسید، گفتم : مسجد سهله . فرمود: با تـو چـیـزى هـسـت از خـوردنـى ؟ گـفـتـم : نـه ، فـرمـود: دسـت خـود را داخـل جـیـب خود کن ، گفتم : در آن چیزى نیست . باز آن سخن را مکرر فرمود به تندى ، پس دسـت در جـیـب خـود داخـل کـردم در آن مـقـدارى کـشـمـش یـافـتـم کـه بـراى طفل خود خریده بودم و فراموش کردم که بدهم پس در جیبم ماند، آنگاه به من فرمود: ( اُوصـیکَ بِالْعودِ اَوصیکَ بِالْعودِ ) سه مرتبه (و ( عود ) به لسان عرب بدوى پـدر پیر را مى گویند)، وصیت مى کنم تو را به پدر پیر تو، آنگاه از نظرم غائب شد پـس دانـسـتـم کـه او مـهدى علیه السلام است و اینکه آن جناب راضى نیست به مفارقت من از پـدرم حـتـى در شـب چـهـارشـنـبـه پس دیگر نرفتم به مسجد، و این حکایت را یکى از علماء معروفین نجف اشرف نیز براى من نقل کرد.(142)
مؤ لف [عباس قمى ] گوید: که آیات و اخبار در توصیه به والدّین و امر و احسان و نیکى به ایشان بسیار است و شایسته دیدم که به ذکر چند حدیث در اینجا تبرک جویم :
خدمت به پدر و مادر بهتر از جهاد است
شـیـخ کـلیـنـى روایـت کـرده از مـنـصـور بن حازم که گفت : گفتم به حضرت صادق علیه السـلام که کدام عمل افضل اعمال است ؟ فرمود: نماز در وقت آن و نیکى کردن به والدین و جـهـاد (143) در راه خـدا، هـمـانا اگر کشته شوى زنده باشى نزد خدا و روزى خورى و اگر بمیرى اجرت با خدا باشد و اگر برگردى بیرون بیایى از گناهان خود مـانـنـد روزى کـه بـه دنیا آمده اى ، عرض کرد: مرا پدر و مادرى است که هر دو کبیر یعنى پـیـرنـد و مـى گویند انس با من دارند و کراهت دارند از رفتن من به جهاد، حضرت فرمود: پـس قـرار بـگـیـر با پدر و مادرت قسم به آن خدایى که جانم در دست قدرت او است که انـس ایـشـان بـه تـو یـک روز و شـبـى بـهـتـر اسـت از جـهـاد یکسال .(144)
احترام تازه مسلمان به مادر نصرانى خود
و نـیـز روایت کرده شیخ کلینى خبرى که حاصلش این است که زکریا بن ابراهیم شخصى بود نصرانى اسلام آورد و حج کرد و خدمت حضرت صادق علیه السلام رسید و عرض کرد کـه پدر و مادرم و اهلبیتم نصرانى مى باشند و مادرم نابینا است و من با ایشان مى باشم و از کاسه ایشان غذا مى خورم ، حضرت فرمود: گوشت خوک مى خورند؟ گفتم : نه ، دست هـم بـه آن نـمـى گـذارنـد. فرمود: باکى نیست ، آن وقت حضرت سفارش فرمود او را به نـیـکـى کردن به مادرش ، زکریا گفت : چون به کوفه مراجعت کردم با مادرم بناى لطف و مـهـربـانـى گـذاشـتم طعام به او مى خورانیدم و شپش جامه و سرش را مى جستم و خدمت مى کردم او را، مادرم به من گفت : اى پسر جان من ! وقتى که در دین من بودى با من با این نحو رفـتـار نمى کردى پس چه شده از وقتى که داخل دین حنیف اسلام شدى این نحو با من نیکى مـى کـنـى ؟ گـفـتـم کـه مـردى از اولاد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم مرا امر به این نمود، مادرم گفت : این مرد پیغمبر است ؟ گفتم : پیغمبر نیست لکن پسر پیغمبر است ، گفت : اى پسرک من ! این پیغمبر است ؛ زیرا این وصیتى که به تو کرده از وصیتهاى پیغمبران اسـت . گـفـتم : اى مادر! بعد از پیغمبر ما پیغمبرى نیست او پسر پیغمبر است ، مادرم گفت : اى پـسر جان من ! دین تو بهترین دین ها است عرضه کن آن را بر من ، عرضه کردم بر او داخـل در اسـلام شـد و تـعلیم کردم او را نماز پس نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء به جا آورد پـس دردى او را عارض شد در آن شب ، دیگرباره گفت : اى پسر جان من ! اعاده کن بر من آنچه را که یاد من دادى ، پس اقرار کرد به آن و وفات کرد، چون صبح شد مسلمانان او را غسل دادند و من نماز گزاردم بر او و او را در قبر گذاشتم .(145)
احترام پیامبر به نیکى کننده به پدر و مادر
و نـیـز روایـت کـرده از عمار بن حیان که گفت خبر دادم به حضرت صادق علیه السلام که اسـمـاعـیل پسرم به من نیکى مى کند حضرت فرمود من او را دوست مى داشتم محبتم زیاد شد به او همانا رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم خواهر رضاعى داشت وقتى وارد بر آن حضرت شد چون نظر بر او افتاد مسرور شد و ملحفه خود را (که معنى چادر است ) براى او پـهـن کـرد و او را روى آن نـشـانـید پس رو کرد و با او سخن مى فرمود و در صورتش مى خندید پس برخاست و رفت و برادرش آمد حضرت آن نحو رفتارى که با خواهرش کرد با او نکرد، عرض کردند: یا رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم ! با خواهرش سلوکى فـرمـودیـد کـه بـا خودش به جا نیاوردید با آنکه او مرد است ؟ مراد آنکه او اولى است از خـواهـرش بـه آن نحو محبت و التفات ، فرمود: وجهش آن بود که او به والدین خود بیشتر نیکى مى کرد.(146)
و از ابـراهـیـم بن شعیب روایت فرمود که گفت : گفتم به حضرت صادق علیه السلام که به راستى پدرم پیر شده و ضعف پیدا کرده و ما او را بر مى داریم هرگاه اراده حاجت کند، فـرمـود: اگـر بـتوانى این کار را تو بکن یعنى تو او را در بر گیر و بردار در وقتى کـه حـاجـت دارد به دست خود لقمه بگیر براى او زیرا که آن سپرى است از براى تو در فردا یعنى از آتش جهنم .(147)
و شیخ صدوق روایت کرده از حضرت صادق علیه السلام که فرمود: هر که دوست دارد حق تـعـالى آسان کند بر او سکرات مرگ را پس باید خویشان خود را صله کند و به والدین خـود نیکى نماید پس هرگاه چنین کرد حق تعالى آسان کند بر او سکرات مرگ را و نرسد او را پریشانى در دنیا هرگز.(148)
ملاقات با امام زمان علیه السلام بعد از چهل شب عبادت
حکایت بیست و دوم ـ قصه تشرف شیخ حسین آل رحیم است به لقاى آن حضرت :
شـیـخ عـالم فـاضـل شـیـخ بـاقـر نـجـفـى نـجـل عـالم عـابد شیخ هادى کاظمى معروف به آل طـالب نـقـل کـرد کـه مـرد مـؤ مـنـى بـود در نـجـف اشـرف از خـانـواده مـعـروف بـه آل رحـیـم کـه او را شـیـخ حـسـیـن رحـیـم مـى گـفـتـنـد و نـیـز خـبـر داد مـا را از عـالم فـاضـل و عـابـد کـامـل مـصـبـاح الا تـقـیـاء شـیـخ طـه از آل جـنـاب عـالم جـلیـل و زاهـد عـابـد بـى بـدیـل شـیـخ حـسـیـن نـجـف کـه حـال امـام جـمـاعـت اسـت در مـسـجـد هـنـدیـه نـجـف اشـرف و در تـقـوى و صـلاح و فـضـل مـقـبـول خـواص و عـوام ، کـه شـیـخ حسین مزبور مردى بود پاک طینت و فطرت و از مـقـدسـین مشتغلین مبتلا به مرض سینه و سرفه که با آن خون بیرون مى آمد از سینه اش بـا اخـلاط و بـا ایـن حـال در نـهایت فقر و پریشانى بود و مالک قوت روز نبود و غالب اوقـات مـى رفـت نـزد اعـراب بـادیـه نـشـیـن کـه در حـوالى نـجـف اشـرف ساکنند به جهت تـحـصـیـل قـوت هـرچـنـد کـه جـو بـاشـد و بـا ایـن مـرض و فـقـر دلش مایل شد به زنى از اهل نجف و هرچند از او خواستگارى مى کرد به جهت فقرش کسان آن زن او را اجـابـت نـمـى کـردند و از این جهت نیز در هم و غم شدیدى بود، و چون مرض و فقر و ماءیوسى از تزویج آن زن کار را بر او سخت ساخت عزم کرد بر کردن آنچه معروف است در مـیـان اهـل نـجـف کـه هـرکـه را امـر سـخـتـى روى دهـد چـهـل شـب چـهـارشـنـبـه مـواظـبـت کند رفتن به مسجد کوفه را که لامحاله حضرت حجت علیه السلام را به نحوى که نشناسد ملاقات خواهد نمود و مقصدش به او خواهد رسید.
مـرحـوم شـیـخ بـاقـر نـقـل کـرد کـه شـیـخ حـسـیـن گـفـت کـه مـن چـهل شب چهارشنبه بر این عمل مواظبت کردم چون شب چهارشنبه آخر شد و آن ، شب تاریکى بود از شبهاى زمستان و باد تندى مى وزید که با آن بود اندکى باران و من نشسته بودم در دکـه اى کـه داخـل مـسـجـد اسـت و آن دکـه شـرقـیـه مـقـابـل در اول اسـت کـه واقـع اسـت در طـرف چـپ کـسـى کـه داخل مسجد مى شود و متمکن از دخول در مسجد نبودم به جهت خونى که از سینه مى آمد و چیزى نـداشـتـم کـه اخـلاط سـیـنـه را در آن جـمـع کـنم و انداخت آن هم در مسجد روا نبود و چیزى هم نـداشتم که سرما را از من دفع کند دلم تنگ و غم و اندوهم زیاد شد و دنیا در چشمم تاریک شـد و فـکـر مـى کـردم کـه شـبها تمام شد و این شب آخر است نه کسى را دیدم و نه چیزى بـرایـم ظاهر شد و این همه مشقت و رنج عظیم بردم و بار زحمت و خوف بر دوش کشیدم که در چـهـل شـب از نـجـف مـى آیـم بـه مـسـجـد کـوفـه و در ایـن حـال جـز یـاءس بـرایـم نـتیجه ندهد و من در این کار خود متفکر بودم و در مسجد احدى نبود، آتـش روشـن کـرده بـودم بـه جـهـت گـرم کـردن قـهوه که از نجف با خود آورده بودم و به خـوردن آن عـادت داشـتـم و بـسـیـار کـم بـود، کـه نـاگـاه شـخـصـى از سـمـت در اول مسجد متوجه من شد چون از دور او را دیدم مکدر شدم و با خود گفتم که این اعرابى است از اهـالى اطـراف مسجد آمده نزد من که قهوه بخورد و من امشب بى قهوه مى مانم و در این شب تاریک ، هم و غمم زیاد خواهد شد در این فکر بودم که او به من رسید و سلام کرد بر من و نـام مـرا بـرد و در مـقـابـل مـن نـشست تعجب کردم از دانستن او نام مرا و گمان کردم که او از آنهایى است که در اطراف نجف اند و من گاهى بر ایشان وارد مى شدم . پس پرسیدم از او کـه از کـدام طایفه عرب است ، گفتم که از بعض ایشانم پس اسم هر یک را از طوایف عرب کـه در اطـراف نـجـف انـد بـردم ، گـفـت : نـه از آنها نیستم . پس مرا به غضب آورد از روى سـخـریـه من تبسم کرد و گفت : بر تو حرجى نیست من از هر کجا باشم ، تو را چه محرک شـده کـه بـه ایـنـجـا آمـدى ؟ گـفـتـم : بـه تـو هـم نـفـعـى نـدارد سـؤ ال کـردن از ایـن امور، گفت : چه ضرر دارد که مرا خبر دهى ؟ پس از حسن اخلاق و شیرینى سـخـن او متعجب شدم و قلبم به او مایل شد و چنان شد که هرچه سخن مى گفت محبتم به او زیـاد مـى شـد پـس براى او تتن سبیلى ساختم و به او دادم . گفت : تو آن را بکش من نمى کـشـم . پـس ‍ بـراى او در فـنـجـان قهوه ریختم و به او دادم ، گرفت و اندکى از آن خورد آنگاه به من داد و گفت : تو آن را بخور. پس گرفتم و آن را خوردم و ملتفت نشدم که تمام آن را نـخـورده و آنـا فـآنـا مـحـبـتـم بـه او زیاده مى شد. پس گفتم : اى برادر امشت تو را خـداونـد بـراى مـن فرستاده که مونس من باشى آیا نمى آیى با من که برویم بنشینیم در مـقـبـره جـنـاب مـسـلم ؟ گـفـت : مـى آیـم بـا تـو، حـال خـبـر خـود را نـقـل کـن . گـفـتـم : اى بـرادر واقـع را بـراى تـو نـقـل مـى نـمـایـم ، مـن بـه غـایـت فـقـیـر و مـحـتـاجـم از آن روز کـه خود را شناختم و با این حـال چـنـد سـال اسـت کـه از سـیـنـه ام خـون مـى آیـد عـلاجـش را نـمـى دانـم و عیال هم ندارم و دلم مایل شده به زنى از اهل محله خودم در نجف اشرف و چون در دستم چیزى نبود گرفتنش برایم میسر نیست و مرا این ملائیه [ملاهاى ] ملاعین مغرور کردند و گفتند به جـهـت حـوائج خـود مـتـوجـه شـو بـه صـاحـب الزمـان عـلیـه السـلام و چهل شب چهارشنبه متوجه شو در مسجد کوفه بیتوته کن که آن جناب را خواهى دید و حاجتت را خـواهـد بـرآورد و این آخر شبهاى چهارشنبه است و چیزى ندیدم و این همه زحمت کشیدم در این شبها این است سبب زحمت آمدن به اینجا و این است حوائج من .
پـس گـفت ـ در حالتى که من غافل بودم و متلفت نبودم ـ اما سینه تو پس عافیت یافت و اما آن زن پـس بـه ایـن زودى خـواهـى گـرفـت و امـا فـقـرت پـس بـه حـال خـود بـاقـى اسـت تـا بـمـیـرى . و مـن مـلتـفـت نـشـدم بـه ایـن بـیـان و تـفـصیل ، پس گفتم : نمى رویم به سوى جناب مسلم ؟ گفت : برخیز! پس برخاستم و در پـیـش روى مـن افـتـاد چـون وارد زمـین مسجد شدیم گفتم به من آیا دو رکعت نماز تحیت مسجد نـکـنـیـم ؟ گـفـتم : مى کنیم ، پس ایستاد نزدیک شاخص سنگى که در میان مسجد است و من در پـشـت سـرش ایـسـتـادم بـه فـاصـله ، پـس تـکـبـیـرة الاحـرام را گـفـتـم و مـشـغـول خـوانـدن فـاتحه شدم که ناگاه شنیدم قرائت فاتحه او را که هرگز نشنیدم از احـدى چـنـیـن قـرائتـى پـس از حـسـن قـرائتش در نفس خود گفتن شاید او صاحب الزمان علیه السـلام بـاشـد و شـنـیدم پاره اى از کلمات از او که دلالت بر این کرد و آنگاه نظر کردم بـه سـوى او پـس از خطور این احتمال در دل در حالتى که آن جناب در نماز بود دیدم که نـور عـظـیمى احاطه نمود به آن حضرت به نحوى که مانع شد مرا از تشخیص شریفش و در ایـن حـال مـشغول نماز بود و من مى شنیدم قرائت آن جناب را و بدنم مى لرزید و از بیم حضرتش نتوانستم نماز را قطع کنم پس به هر نحو بود نماز را تمام کردم و نور از زمین بـالا مـى رفـت پس مشغول شدم به گریه و زارى و عذرخواهى از سوء ادبى که در مسجد با جنابش نموده بودم و گفتم اى آقاى من وعده جناب شما راست است مرا وعده دادى که با هم بـرویـم بـه قـبـر مـسـلم . در بین سخن گفتن بودم که نور متوجه قبر مسلم شد پس من نیز مـتـابـعت کردم و آن نور داخل در قبه مسلم شد و در قضاى قبه قرار گرفت و پیوسته چنین بـود و مـن نـیـز مشغول گریه و ندبه بودم تا آنکه فجر طالع شد و آن نور عروج کرد چون صبح شد ملتفت شدم به کلام آن حضرت که اما سینه ات پس شفا یافت دیدم سینه ام صحیح و ابدا سرفه نمى کنم و هفته اى نکشید که اسباب تزویج آن دختر فراهم آمد ( مـَنْ حـَیْثُ لا اَحْتَسِبُ ) و فقر هم به حال خود باقى است چنانچه آن جناب فرمود ( وَالْحَمْدُللّهِ ) .(149)
حمایت امام زمان علیه السلام از زوار
حکایت بیست و سوم ـ در متفرق کردن آن حضرت است عربهاى عُنَیْزه را از راه زُوّار:
خـبـر داد مـرا مـشـافـهـةً سید الفقهاء و سناد العلماء العالم الربانى جناب آقاى سید مهدى قـزویـنـى سـاکـن در حله ، فرمود: بیرون آمدم روز چهاردهم شعبان از حله به قصد زیارت جـنـاب ابـى عـبـداللّه الحـسین علیه السلام در شب نیمه آن پس چون رسیدیم به ( شط هـنـدیه ) (150) و عبور کردیم به جانب غربى آن دیدم زوارى که از حله و اطـراف آن رفـتـه بـودنـد و زوارى کـه از نـجـف اشـرف و حوالى آن وارد شده بوند جمیعا مـحـصـورنـد در خانه هاى طائفه بنى طرف از عشایر هندیه و راهى نیست براى ایشان به سوى کربلا زیرا که عشیره عنیزه در راه فرود آمده بودند و راه مترددین را از عبور و مرور قـطـع کـرده بـودنـد و نـمـى گـذاشـتـنـد احـدى از کـربلا بیرون آید و نه کسى به آنجا داخـل شـود مگر آنکه او را نهب و غارت مى کردند، فرمود: پس به نزد عربى فرود آمدم و نـمـاز ظـهـر و عـصـر را بـه جـاى آوردم و نشستم منتظر بودم که چون خواهد شد امر زوار و آسـمـان هـم ابـر داشـت و بـاران کـم کـم مـى آمـد پـس در ایـن حـال کـه نـشسته بودیم دیدیم تمام زوار از خانه ها بیرون آمدند و متوجه شدند به سمت کربلا.
پـس بـه شـخـصـى کـه بـا مـن بـود گـفـتـم بـرو سـؤ ال کـن کـه چـه خـبـر اسـت . پس بیرون رفت و برگشت و به من گفت که عشیره بنى طرف بـیرون آمدند با اسلحه ناریه و متعهد شدند که زوار را به کربلا برسانند هر چند کار بـکشد به محاربه با عنیزه . پس چون شنیدم این کلام را گفتم به آنان که با من بودند، ایـن کـلام اصـلى نـدارد زیـرا کـه بـنى طرف را قابلیتى نیست که مقابله کنند با عنیزه و گمان مى کنم که این کیدى است از ایشان به جهت بیرون کردن زوار از خانه خود زیرا که بـر ایـشـان سـنـگـین شده ماندن زوار در نزد ایشان چون باید مهماندارى بکنند پس در این حـال بـودیـم کـه زوار بـرگـشـتـنـد بـه سـوى خـانـه هـاى آنـهـا پـس مـعلوم شد که حقیقت حـال هـمـان اسـت کـه من گفتم پس زوار داخل نشدند در خانه ها و در سایه خانه ها نشستند و آسـمـان را هـم ابـر گـرفته پس مرا به حالت ایشان رقتى سخت گرفت و انکسار عظیمى بـرایـم حـاصـل شـد پـس مـتـوجـه شـدم بـه سـوى خـداونـد تـبـارک و تـعـالى بـه دعـا و توسل به پیغمبر و آل او صلى اللّه علیه و آله و سلم و طلب کردم از او اغاثه زوار را از آن بـلا که به آن مبتلا شدند پس در این حال بودیم دیدیم سوارى را که مى آید بر اسب نـیـکـویى مانند آهو که مثل آن ندیده بودم و در دست او نیزه درازى است و او آستین ها را بالا زده و اسـب را مى دوانید تا آنکه ایستاد در نزد خانه اى که من در آنجا بودم . و آن خانه اى بـود از مـوى کـه اطـراف آن را بـالا زده بـودند پس سلام کرد و ما جواب سلام او را دادیم آگـاه فرمود: یا مولانا (و اسم مرا برد) فرستاد مرا کسى که سلام مى فرستد بر تو و او کـنـج مـحمّد آغا و صفر آغا است و آن دو از صاحب منصبان عساکر عثمانیه اند و مى گویند که هر آینه زوار بیایند، ما طرد کردیم عنیزه را از راه و ما منتظر زواریم با عساکر خود در پـشـتـه سـلیمانیه بر سر جاده . پس به او گفتم : تو با ما هستى تا پشته سلیمانیه ؟ گـفـت : آرى ! پـس ساعت را از بغل بیرون آوردم دیدم دو ساعت و نیم تقریبا به روز مانده پس گفتم اسب مرا حاضر کردند پس آن عرب بدوى که ما در منزلش بودیم به من چسبید و گـفت : اى مولاى من ! نفس خود و این زوار را در خطر مینداز، امشب را نزد ما باشید تا امر مبین شـود. پس به او گفتم : چاره اى نیست از سوار شدن به جهت ادراک زیارت مخصوصه پس چـون زوار دیـدنـد کـه مـا سـوار شـدیـم پـیـاده و سواره در عقب ما حرکت کردند پس به راه افتادیم و آن سوار مذکور در جلو ما بود مانند شیر بیشه و ما در پشت سر او مى رفتیم تا رسـیـدیـم بـه پشته سلیمانیه پس سوار بر آنجا بالا رفت و ما نیز او را متابعت کردیم آنـگـاه پـایین رفت و ما رفتیم تا بالاى پشته پس نظر کردیم از آن سوار اثرى ندیدیم گـویا به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت و نه رئیس عسکرى دیدیم و نه عسکرى پس گفتم به کسانى که با من بودند آیا شک دارید که او صاحب الا مر علیه السلام بوده ؟ گفتند: نه واللّه !
و مـن در آن وقـتـى کـه آن جـنـاب در پـیـش روى مـا مـى رفـت تـاءمل زیادى کردم در او که گویا وقتى پیش از این او را دیده ام لکن به خاطرم نیامد که کـى او را دیـدم پـس چـون از مـا جـدا شـد مـتذکر شدم که او همان شخص بود که در حله به منزل من آمده بود و مرا خبر داده به واقعه سلیمانیه ، و اما عشیره عنیزه پس اثرى ندیدم از ایـشـان در مـنـزلهـاى ایـشـان و نـدیـدم احـدى را کـه از ایـشـان سـؤ ال کـنـیـم جـز آنـکـه غـبـار شـدیـدى دیـدیم که بلند شده بود در وسط بیابان . پس وارد کربلا شدیم و به سرعت اسبان ما، ما را مى بردند پس رسیدیم به دروازه شهر و عسکر را دیـدیـم در بـالاى قـلعـه ایـسـتـاده انـد، پـس به ما گفتند که از کجا مى آمدید و چگونه رسیدید؟ آنگاه نظر کردند به سوى زوار پس گفتند سبحان اللّه ! این صحرا پر شده از زوار، پـس عـنـیـزه بـه کـجـا رفـتـند؟! پس گفتم به ایشان بنشینید در بلد و معاش خود را بـگـیرید ( وَ لِمَکَّةَ رَبُّ یَرْعاها ) ؛ و از براى مکه پروردگارى هست که آن را حفظ و حراست کند. و این مضمون کلام عبدالمطلب است که چون به نزدیک ملک حبشه مى رفت براى پـس گـرفـتـن شـتـران خـود کـه عـسـکـر او بـردنـد مـلک گـفت : چرا خلاصى کعبه را از من نـخـواسـتـى کـه مـن بـرگـردانـم ؟ فـرمـود: مـن رب شـتـران خـودم وَ لِمـَکَّةَ الخ . آنـگـاه داخـل بـلد شـدیـم پـس ‍ دیـدیـم کنج آنجا را که بر تختى نشسته نزدیک دروازه پس سلام کردم ، پس در مقابل من برخاست . گفتم به او که تو را همین فخر بس که مذکور شدى در آن زبان ، گفت : قصه چیست ؟
پـس بـراى او نقل کردم ، پس گفت : اى آقاى من ! من از کجا دانستم که تو به زیارت آمدى تـا قـاصدى نزد تو بفرستم و من و عسکرى پانزده روز است که در این بلد محصوریم از خوف عنیزه قدرت نداریم بیرون بیاییم . آنگاه پرسید که عنیزه به کجا رفتند؟ گفتم : نـمـى دانـم جـز آنـکـه غـبـار شدیدى در وسط بیابان دیدم که گویا غبار کوچ کردن آنها باشد آنگاه ساعت را بیرون آوردم دیدم که یک ساعت و نیم به روز مانده و تمام سیر ما در یک ساعت واقع شده و بین منزلهاى عشیره بنى طرف تا کربلا سه فرسخ است . پس شب را در کـربـلا بـه سـر بـردیـم چـون صـبـح شـد سـؤ ال کردیم از خبر عنیزه پس خبر داد بعضى از فلاحین که در بساتین کربلا بود که عنیزه در حالتى که در منزلها و خیمه هاى خود بودند که ناگاه سوارى ظاهر شد بر ایشان که بـر اسـب نـیکوى فربهى سوار بود و بر دستش نیزه درازى بود پس به آواز بلند بر ایـشـان صـیـحـه زد کـه : اى مـعاشر عنیزه ! به تحقیق که مرگ حاضرى در رسید، عساکر دولت عـثـمانیه رو به شما کرده اند با سواره ها و پیاده ها و اینک ایشان در عقب من مى آیند پـس کـوچ کـنـید و گمان ندارم که از ایشان نجات یابید. پس خداوند خوف و مذلت را بر ایـشـان مـسـلط فـرمـود حـتـى آنـکـه شـخـصى بعضى از اسباب خود را مى گذاشت به جهت تـعـجـیـل در حرکت پس ساعتى نکشید که تمام ایشان کوچ کردند و رو به بیابان آوردند. پـس بـه او گـفـتـم : اوصـاف آن سـوار را بـراى مـن نقل کن ، پس نقل کرد دیدم که همان سوارى است که با ما بود بعینه .
( وَالْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمینَ وَ الصَّلوة عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرین ) .
مـؤ لف [محدث نورى ] گوید که این کرامات و مقامات از سید مرحوم ، بعید نبود چه او علم و عـمـل را مـیـراث داشـت از عـم اجـل خـود جـنـاب سـیـد بـاقـر سـابـق الذکـر صـاحـب اسـرار خال [دائى ] خود جناب بحرالعلوم اعلى اللّه مقامهم و عم اکرامش او را تاءدیب نمود و تربیت فـرمـود و بـر خـفـایـا و اسـرار مـطـلع سـاخـت تـا رسـیـد بـه آن مـقـام کـه نـرسـد بـه حول آن افکار و دارا شد از فضایل و مناقب مقدارى که جمع نشد در غیر او از علماى ابرار.
اول ـ آنکه آن مرحوم بعد از آنکه هجرت کردند از نجف اشرف به حله و مستقر شدند در آنجا و شـروع نـمـودنـد در هـدایـت مـردم و اظـهـار حـق و ازهـاق باطل به برکت دعوى آن جناب از داخل حله و خارج آن زیاده از صد هزار نفر از اعراب شیعه مخلص اثنى عشرى شدند و شفاها به حقیر فرمودند چون به حله رفتم دیدم شیعیان آنجا از علائم امامیه و شعار شیعه جز بردن اموات خود به نجف اشرف چیزى ندارند و از سایر احـکـام و آثـار عـارى و بـرى حـتـى از تـبراء از اعداء اللّه و به سبب هدایت همه از صلحا و ابرار شدند و این فضیلت بزرگى است که از خصایص ‍ او است .
دوم ـ کـلمـات نـفـسـانـیـه و صـفات انسانیه که در آن جناب بود از صبر و تقوى و رضا و تحمل مشقت عبادت و سکون نفس و دوام اشتغال به ذکر خداى تعالى و هرگز در خانه خود از اهل و اولاد و خدمتگزاران چیزى از حوائج نمى طلبید مانند غذا در ناهار و شام و قهوه و چاى و قـلیـان در وقـت خـود با عادت به آنها و تمکن و ثروت و سلطنت ظاهره و عبید و اماء و اگر آنها خود مواظب و مراقب نبودند و هر چیزى که در محلش نمى رسانیدند، بسا بود که شب و روز بـر او بـگـذرد بـدون آنـکـه از آنـهـا چـیزى تناول نماید و اجابت دعوت مى کرد و در ولیمه ها و مهمانى ها حاضر مى شد لکن به همراه کتبى بر مى داشتند و در گوشه مجلس مـشـغـول تـاءلیـف خـود بـودنـد و از صحبتهاى مجلس ایشان را خبرى نبود مگر آنکه مساءله پـرسند جواب گوید. و دیدن آن مرحوم در ماه رمضان چنین بود که نماز مغرب را با جماعت در مـسـجـد مـى کرد آنگاه نافله مغرب را که در ماه رمضان که از هزار رکعت در تمام ماه حسب قسمت به او مى رسد مى خواند و به خانه مى آمد و افطار مى کرد و برمى گشت به مسجد بـه هـمـان نـحـو نـمـاز عـشـا را مـى کـرد و بـه خـانـه مـى آمـد و مـردم جـمـع مـى شـدنـد اول قارى حسن الصوتى با لحن قرآنى آیاتى از قرآن که تعلق داشت به وعظ و زجر و تـهـدید و تخویف مى خواند به نحوى که قلوب قاسیه را نرم و چشمهاى خشک شده را تر مـى کـرد، آنـگاه دیگرى به همین نسق خطبه اى از ( نهج البلاغه ) مى خواند، آنگاه سـومـى قـرائت مـى کـرد مـصـائب ابى عبداللّه الحسین علیه السلام را آنگاه یکى از صلحا مشغول خواندن ادعیه ماه مبارک مى شد و دیگران متابعت مى کردند تا وقت خوردن سحر، پس هر یک به منزل خود مى رفت .
و بـالجـلمـه : در مـراقـبـت و مـواظـبـت اوقـات و تـمـام نوافل و سنن و قرائت با آنکه در سن به غایت پیرى رسیده بود آیت و حجتى بود در عصر خـود. و در سـفـر حـج ذهـابـا و ایـابا با آن مرحوم بودم و در مسجد غدیر و جحفه با ایشان نـمـاز کـردیـم و در مـراجعت دوازدهم ربیع الاول سنه هزار و سیصد، پنج فرسخ مانده به سماوه تقریبا داعى حق را لبیک گفت و در نجف اشرف در جنب مرقد عم اکرم خود مدفون شد و بـر قـبـرش ‍ قبه عالیه بنا کردند و در حین وفاتش در حضور جمع کثیرى از مؤ الف و مـخـالف ظـاهـر شـد از قـوت ایمان و طماءنینه و اقبال و صدق یقین آن مرحوم مقامى که همه متعجب شدند و کرامت باهره که بر همه معلوم شد.
سوم ـ تصانیف رائقه بسیارى در فقه و اصول و توحید و امامت و کلام و غیر اینها که یکى از آنها کتابى است در اثبات بودن شیعه ، فرقه ناجیه که از کتب نفیسه است ، طُوبى لَهُ وَ حُسْنُ مَآبٍ.(151)
_________________________
132- ( نـجـم الثـاقـب ) ص 556 ـ 560، ( بـحـارالانـوار ) 52/178 ـ 180.
133- ( نـجـم الثـاقـب ) ص 579 ـ 583، ( ریاض العلماء ) 5/504 ـ 507.
134- ( نجم الثاقب ) ص 585، ( اثبات الهداة ) 7/378.
135- ( نجم الثاقب ) ص 588، ( انوار نعمانیه ) 2/303.
136- ( نجم الثاقب ) ص 590 ـ 593.
137- ( نجم الثاقب ) ص 596، ( بحارالانوار ) 52/176، ( درّالمنثور ) 2/212.
138- ( نجم الثاقب ) ص 600.
139- ( نجم الثاقب ) ص 607 ـ 609.
140- ( نجم الثاقب ) ص 615.
141- ( نجم الثاقب ) ص 616 ـ 618.
142- ( نجم الثاقب ) ص 626 ـ 627.
143- و نیز کلینى روایت کرده از حضرت صادق علیه السلام که فرمود مردى خـدمـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم شـرفـیـاب شـد عـرض کـرد یـا رسول اللّه من رغبت دارم در جهاد نشاط دارم ، حضرت فرمود پس برو به جهاد در راه خدا.
144- ( الکافى ) 2/158 ـ 160، حدیث 4 ـ 10.
145- ( الکافى ) 2/160.
146- ( الکافى ) 2/161.
147- ( الکافى ) 2/162.
148- ( امالى ) شیخ صدوق ص 473، مجلس 61، حدیث 635.
149- ( نجم الثاقب ) ص 632 ـ 636.
150- شـعـبـه اى اسـت از نهر فرات که از زیر مسیب جدا مى شود و به کوفه مى رود و قصبه معتبره که بر کنار این شط است ( طویرج ) مى گویند و در راه حله واقع شده است که به کربلا مى رود. (شیخ عباس ‍ قمى رحمه اللّه ).
151- ( نجم الثاقب ) محدث نورى ، ص 646 ـ 652.
فصل ششم : در ذکر شمه اى از تکالیف عباد نسبت به امام عصر علیه السلاممطلب اول
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma