مطلب اول

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
مطلب دومفـصـل چـهـارم : در مـعجزات باهرات و خوارق عادات که از حضرت صاحب الزمان علیه السلام صادرشده است
چـه آنـکه در حال شرفیابى شناختند آن جناب را یا پس از مفارقت معلوم شد از روى قرائن قطعیه که آن جناب بود و آنانکه واقف شدند بر معجزه اى از آن جناب در بیدارى یا خواب یا بر اثرى از آثار داله بر وجود مقدس آن حضرت .
بدان که شیخ ما در ( نجم ثاقب ) در این باب صد حکایت ذکر کرده و ما در این کتاب مـبـارک بـه ذکـر بیست و سه حکایت از این حکایات اکتفا مى کنیم و دو حکایت که یکى حکایت حـاج عـلى بغدادى و دیگرى حکایت حاج سید احمد رشتى باشد در ( مفاتیح الجنان ) نقل کردیم .
شفا یافتن اسماعیل هرقلى
حـکـایـت اول ـ قـصـه اسـمـاعـیـل هـرقـلى اسـت : عـالم فاضل على بن عیسى اربلى در ( کشف الغمه ) مى فرماید که خبر داد مرا جماعتى از ثـقـات بـرادران مـن کـه در بـلاد حـله شـخـصـى بـود کـه او را اسـمـاعـیـل بـن حـسـن هـرقـلى مـى گـفـتـنـد، از اهـل قـریـه اى بـود کـه آن را ( هـرقـل ) مـى گـویـنـد وفات کرد در زمان من ، و من او را ندیدم حکایت کرد از براى من پـسـراو شـمـس الدّین ، گفت : حکایت کرد از براى من پدرم که بیرون آمد در وقت جوانى در ران چـپ او چـیـزى کـه آن را ( تـوثـه ) مى گویند به مقدار قبضه آدمى و در هر فـصـل بـهـار مى ترکید و از آن خون و چرک مى رفت و این الم او را از همه شغلى باز مى داشـت ، بـه حله آمد و به خدمت رضى الدّین على بن طاوس رفت و از این کوفت شکوه نمود. سـیـد، جـراحـان حـله را حـاضـر نـموده آن را دیدند و همه گفتند: این توثه بر بالاى رگ اکـحـل بـر آمـده اسـت ، و عـلاج آن نـیـسـت الا بـه بـریـدن و اگـر ایـن را ببریم شاید رگ اکـحـل بـریـده شـود و آن رگ هـرگـاه بـریـده شـد اسـمـاعـیل زنده نمى ماند و در این بریدن چون خطر عظیم است مرتکب آن نمى شویم . سید بـه اسـمـاعـیـل گـفت من به بغداد مى روم باش تا تو را همراه ببرم و به اطباء و جراحان بـغـداد بـنـمـایـم شـاید وقوف ایشان بیشتر باشد و علاجى توانند کرد، به بغداد آمد و اطـبـاء را طـلبـیـد آنـهـا نـیـز جـمـیـعـا هـمـان تـشـخـیـص ‍ کـردنـد و هـمـان عـذر گـفـتـنـد. اسـمـاعـیل دلگیر شد، سید مذکور به او گفت : حق تعالى نماز تو را با وجود این نجاست کـه بـه آن آلوده اى قـبـول مـى کـنـد و صـبـر کـردن در ایـن الم بـى اجـرى نـیـسـت ، اسماعیل گفت : پس چون چنین است به سامره مى روم و استغاثه به ائمه هدى علیهم السلام مى برم ؛ و متوجه سامره شد.
صـاحـب ( کشف الغمه ) مى گوید: از پسرش شنیدم که مى گفت از پدرم شنیدم که گـفـت : چـون بـه آن مـشهد منور رسیدم و زیارت امامین همامین امام على نقى و امام حسن عسکرى علیهما السلام نمودم به سردابه رفتم و شب در آنجا به حق تعالى بسیار نالیدم و به صـاحـب الا مر علیه السلام استغاثه بردم و صبح به طرف دجله رفتم و جامه را شسته و غـسل زیارت کردم و ابریقى که داشتم آب کردم و متوجه مشهد شدم که یکبار دیگر زیارت کـنـم ، بـه قـلعـه نـرسـیـده چـهـار سـوار دیدم که مى آیند و چون در حوالى مشهد جمعى از شرفاء خانه داشتند گمان کردم که مگر از ایشان باشند چون به من رسیدند دیدم که دو جـوان شـمـشیر بسته اند یکى از ایشان خطش رسیده بود و یکى پیرى بود پاکیزه وضع که نیزه اى در دست داشت و دیگرى شمشیرى حمایل کرده و فرجى بر بالاى آن پوشیده و تـحـت الحـنک بسته و نیزه اى به دست گرفته ، پس آن پیر در دست راست قرار گرفت و بـن نیزه را بر زمین گذاشت و آن دو جوان در طرف چپ ایستادند و صاحب فرجى در میان راه نـمـانـده بر من سلام کردند جواب سلام دادم ، فرجى پوش گفت : فردا روانه مى شوى ؟ گـفتم : بلى ، گفت : پیش آى تا ببنیم چه چیز تو را در آزار دارد، مرا به خاطر رسید که اهـل بـادیـه احـتـزارى از نـجـاسـت نـمـى کـنـنـد و تـو غـسـل کـرده و رخـت را بـه آب کـشیده اى و جامه ات هنوز تر است اگر دستش به تو نرسد بـهـتـر باشد، در این فکر بودم که خم شد و مرا به طرف خود کشید و دست بر آن جراحت نـهـاده فـشـرد چـنـانـچـه بـه درد آمـد و راسـت شـد بـر زمـیـن قـرار گـرفـت ، مـقـارن آن حـال شـیخ گفت : ( اَفْلَحْتَ یااِسْماعیل ) ! من گفتم : ( اَفْلَحْتُمْ ) . و در تعجب افـتـادم کـه نـام مـرا چـه مـى داند، باز همان شیخ که به من گفت خلاص شدى و رستگارى یافتى گفت : امام است امام ! من دویده ران و رکابش را بوسیدم ، امام علیه السلام روان شد و من در رکابش مى رفتم و جزع مى کردم ، به من فرمود: برگرد! من گفتم : هرگز از تو جـدا نـمـى شـوم ، باز فرمود: بازگرد که مصلحت تو در برگشتن است و من همان حرف را اعـاده کـردم . پـس آن شـیـخ گـفت : اى اسماعیل ! شرم ندارى که امام دوبار فرمود برگرد خـلاف قـول او مـى نـمـایـى ؟! ایـن حـرف در مـن اثر کرد پى ایستادم و چون قدمى چند دور شـدنـد بـاز بـه مـن ملفت شده فرمود: چون به بغداد رسى مستنصر تو را خواهد طلبید و به تو عطایى خواهد کرد از او قبول مکن و به فرزندم رضى بگو که چیزى در باب تو بـه عـلى بـن عـوض بـنـویـسد که من به او سفارش مى کنم که هرچه تو خواهى بدهد، من هـمـانـجـا ایـسـتـاده بودم تا از نظر من غائب شدند و من تاءسف بسیار خورده ساعتى همانجا نـشـسـتـم و بعد از آن به مشهد برگشتم . اهل مشهد چون مرا دیدند گفتن حالتت متغیر است ، آزارى دارى ؟ گـفـتـم : نـه ، گـفـتـنـد: بـا کـسى جنگى و نزاعى کرده اى ؟ گفتم : نه ، اما بگویید که این سواران را که از اینجا گذشتند دیدید؟ گفتند: ایشان از شرفاء باشند. گـفـتـم : شـرفـاء نـبـودند بلکه یکى از ایشان امام بود! پرسیدند که آن شیخ یا صاحب فرجى ؟ گفتم : صاحب فرجى ، گفتند: زحمت را به او نمودى ؟ گفتم : بلى ، آن را فشرد و درد کـرد پـس ران مـرا بـاز کـردنـد اثـرى از آن جـراحت نبود و من خود هم از دهشت به شک افـتـادم و ران دیـگـر را گـشـودم اثـرى نـدیـدم . در ایـن حـال خـلق بـر مـن هـجـوم کـردنـد و پـیـراهـن مـرا پـاره پـاره نـمـودنـد و اگـر اهـل مشهد مرا خلاص ‍ نمى کردند در زیر دست و پا رفته بودم و فریاد و فغان به مردى که ناظر بین النهرین بود رسید و آمد ماجرا را شنید و رفت که واقعه را بنویسد و من شب در آنـجـا مـاندم ، صبح جمعى مرا مشایعت نمودند و دو نفر همراه کردند و برگشتند و صبح دیـگـر بـر در شـهـر بـغـداد رسـیـدم دیـدم کـه خـلق بـسـیـار بـر سـر پـل جـمع شده اند و هر کس مى رسد از او اسم و نسبش را مى پرسیدند چون من رسیدم و نام مـرا شـنـیدند بر سر من هجوم کردند رختى را که ثانیا پوشیده بودم پاره پاره کردند و نزدیک بود که روح از بدن من مفارقت نماید که سید رضى الدّین با جمعى رسید و مردم را از مـن دور کـرد و نـاظـر بـیـن النـهـریـن نـوشـتـه بـود صـورت حـال را و بـه بغداد فرستاده و ایشان را خبر کرده بود سید فرمود این مردی که می گویند شفا یافته تویی که این غوغا را در این شهر انداخته ای ؟ گفتم : بلی ، از اسب به زیر آمده ران مرا باز کرد و چون زخم مرا دیده بود و از آن اثری ندید ساعتی غش کرد و بی هوش شد و چون به خود آمد گفت : وزیر مرا طلبیده و گفته که از مشهد این طور نوشته آمده و می گویند آن شخص به تو مربوط است زود خبر او را به من برسان و مرا با خود به خدمت آن وزیر که قمی بود برده گفت که این مرد برادر من و دوست ترین اصحاب من است ، وزیر گفت : قصه را به جهت من نقل کن . از اول تا به آخر آنچه بر من گذشته بود نقل کردم . وزیر فی الحال کسان به طلب اطبا و جراحان فرستاد چون حاضر شدند گفت : شما زخم این مرد را دیده اید ؟ گفتند : بلی ، پرسید که دوای آن چیست ؟ همه گفتند : علاج آن منحصر بریدن است و اگر ببرند مشکل است که زنده بماند ؟ پرسید : بر تقدیری که نمیرد تا چندگاه آن زخم به هم آید ؟ گفتند : اقلا دو ماه آن جراحت باقی خواهد بود و بعد از آن شاید مندمل شود ولیکن در جای آن گودی سفید خواهد ماند که از آن جا موی نروید . باز پرسید که شما چند روز شد که زخم او را دیده اید ؟ گفتند : امروز روز دهم است . پس وزیر ایشان را پیش طلبید و ران مرا برهنه کرد ایشان دیدند که با ران دیگر اصلا تفاوتی ندارد و اثری به هیچ وجه از آن کوفت نیست ، در این وقت یکی از اطبا که از نصاری بود صیحه زد و گفت : والله هذا من عمل المسیح ، یعنی به خدا قسم ! این شفا یافتن نیست مگر از معجزه عیسی بن مریم. وزیر گفت : چون عمل هیچ یک از شما نیست من می دانم عمل کیست. و این خبر به خلیفه رسید وزیر را طلبید وزیر اطبا را با خود به نزد خلیفه برد و مستنصر مرا گفت که آن قصه را بیان کنم و چون نقل کردم و به اتمام رسانبدم خادمی را گفت که کیسه را که در آن هزار دینار بود حاضر کرد . مستنصر به من گفت : مبلغ را نفقه خود کن . من گفتم : حبه از آن را نتوانم کرد . گفت از کی می ترسی ؟ گفت : از کی میترسی ؟ گفت از آن که عـمـل او اسـت زیـرا کـه او امـر فـرمـود کـه از ابـوجـعـفـر چـیـزى قبول مکن ، پس خلیفه مکدر شده بگریست .
و صاحب ( کشف الغمه ) مى گوید که از اتفاقات حسنه اینکه روزى من این حکایت را از براى جمعى نقل مى کردم چون تمام شد دانستم که یکى از آن جمع شمس الدّین محمّد پسر اسـمـاعـیل است و من او را نمى شناختم از این اتفاق تعجب نموده گفتم : تو ران پدرت را در وقـت زخـم دیـده بـودى ؟ گـفـت : در آن وقـت کـوچـک بـودم ولى در حـال صـحـت دیـده بـودم و مـو از آنـجـا بـرآمـده بـود و اثـرى از آن زخـم نـبـود، پـدرم هـر سـال یـکـبار به بغداد مى آمد و به سامره مى رفت و مدتها در آنجا به سر مى برد و مى گریست و تاءسف مى خورد و به آرزوى آنکه مرتبه دیگر آن حضرت را ببیند در آنجا مى گـشـت و یـکـبـار دیـگـر آن دولت نـصـیـبـش نـشـد و آنـچـه مـن مـى دانـم چـهـل بار دیگر به زیارت سامره شتافت و شرف آن زیارت را دریافت و در حسرت دیدن صاحب الا مر علیه السلام از دنیا رفت .(118)
نوشتن کاغذ براى دیدار امام زمان علیه السلام
حکایت دوم ـ که در آن ذکرى است از تاءثیر رقعه استغاثه : عالم صالح تقى مرحوم سید مـحـمـّد پـسـر جـناب سید عباس که حال زنده و در قریه جب شیث (119) از قراى جـبـل عـامـل سـاکـن اسـت و او از بـنـى اعـمـام جـنـاب سـیـد نبیل و عالم متبحر جلیل سید صدرالدّین عاملى اصفهانى صهر شیخ فقهاء عصره شیخ جعفر نـجـفـى رحـمـه اللّه اسـت . سـید محمّد مذکور به واسطه تعدى حکام جور که خواستند او را داخـل در نـظـام عـسـکـریـه کـنند از وطن متوارى شده با بى بضاعتى به نحوى که در روز بـیـرون آمـدن از جـبـل عـامـل جـز یـک قـمـرى کـه عـشـر قران است چیزى نداشت و هرگز سؤ ال نـکـرد و مـدتـى سـیاحت کرد و در ایام سیاحت در بیدارى و خواب عجایب بسیار دیده بود بالاخره در نجف اشرف مجاور شده و در صحن مقدس از حجرات فوقانیه سمت قبلى [قبله ؟] مـنـزلى گرفت و در نهایت پریشانى مى گذرانید و بر حالش جز دو سه نفر کسى مطلع نبود تا آنکه مرحوم شد.
و از وقـت بـیـرون آمـدن از وطـن تـا زمـان فـوت پـنـج سـال طول کشید و با حقیر مراوده داشت بسیار عفیف و با حیا و قانع و در ایام تعزیه دارى حـاضـر مـى شـد و گاهى از کتب ادعیه عاریه مى گرفت و چون بسیارى از اوقات زیاده از چـنـد دانـه خـرمـا و آب چـاه صحن شریف بر چیزى متمکن نبود لذا به جهت وسعت رزق مواظبت تامى از ادعیه ماءثور داشته و گویا کمتر ذکرى و دعائى بود که از او فوت شده باشد غـالب شـب و روز مـشـغـول بـود، وقـتى مشغول نوشتن عریضه شد خدمت حضرت حجت علیه السـلام و بـنـا گـذاشـت کـه چـهـل روز مـواظـبـت کـنـد بـه ایـن طـریـق کـه قـبـل از طـلوع آفـتـاب هـمـه روزه مقارن باز شدن دروازه کوچک شهر که به سمت دریا است بیرون رود رو به طرف راست قریب به چندان میدان دور از قلعه که احدى او را نبیند آنگاه عـریـضـه را در گـل گذاشته به یکى از نواب حضرت بسپارد و به آب اندازد، چنین کرد تـا سـى و هـشـت یـا نـه روز، فـرمـود: روزى بـر مـى گـشـتـم از مـحـل انداختن رقاع و سر را به زیر انداخته و خلقم بسیار تنگ بود که ملتفت شدم گویا کـسـى از عـقـب بـه مـن مـلحـق شـد بـا لبـاس عـربـى و چـفـیـه و عقال ، و سلام کرد من با حال افسرده جواب مختصرى دادم و توجه به جانب او نکردم ، چون میل سخن گفتن با کسى را نداشتم ، قدرى در راه با من مرافقت کرد و من با همان حالت اولى باقى بودم پس فرمود به لهجه اهل جبل : سید محمّد! چه مطلبى دارى که امروز سى و هشت روز یـا نـه روز اسـت کـه قـبـل از طلوع آفتاب بیرون مى آیى و تا فلان مکان از دریا مى روى و عـریـضـه اى در آب مى اندازى گمان مى کنى که امامت از حاجت تو مطلع نیست ؟ سید محمّد گفت من تعجب کردم که احدى بر شغل من مطلع نبود خصوص این مقدار از ایام را و کسى مرا در کنار دریا نمى دید و کسى از اهل جبل عامل در اینجا نیست که من او را نشناسم خصوص بـا چـفـهـیـه و عـقـال کـه در جـبـل عامل در اینجا نیست که من او را نشناسم خصوص با چفیه و عـقـال کـه در جـبـل عـامـل مـرسـوم نـیـسـت پـس احـتـمـال نـعـمـت بـزرگ و نـیـل مـقـصـود و تـشـرف بـه حـضـور غـایـب مستور امام عصر علیه السلام را دادم و چون در جـبـل عـامـل شـنیده بودم که دست مبارک آن حضرت چنان نرم است که هیچ دستى چنان نیست با خـود گـفتم مصافحه مى کنم اگر احساس این مرحله را نمودم به لوازم تشرف به حضور مبارک عمل نمایم ، به همان حالت دو دست خود را پیش بردم آن جناب نیز دو دست مبارک پیش آورد مـصـافـحـه کـردم نـرمـى و لطـافـت زیـادى یـافـتـم یـقـیـن کـردم بـه حـصـول نـعـمـت عـظـمـى و مـوهـبت کبرى پس روى خود را گردانیدم و خواستم دست مبارکش را ببوسم کسى را ندیدم .(120)
راهنماى گمشدگان
حـکـایـت سوم ـ قصه تشرف سید محمّد جبل عاملى است به لقاء آن حضرت علیه السلام : و نیز عالم صفى مبروز سید متقى مذکور نقل کرد که چون به مشهد مقدس ‍ رضوى مشرف شدم بـا فـراوانـى نـعـمـت آنجا بر من تنگ مى گذشت ، صبح آن روز که بنا بود زوار از آنجا بـیـرون رونـد چـون یـک قرص نان که بتوانم به آن خود را به ایشان برسانم نداشتم مـرافـقـت نـکـردم زوار رفتند ظهر شد به حرم مطهر مشرف شدم پس از اداى فریضه دیدم اگـر خـود را بـه زوار نـرسـانـم قـافـله دیـگـر نـیـسـت و اگـر بـه ایـن حال بمانم چون زمستان شود تلف مى شوم برخاستم نزدیک ضریح رفتم و شکایت کردم و بـا خـاطـر افـسـرده بـیـرون رفـتـم و بـا خـود گـفـتـم بـه هـمـیـن حـال گـرسـنـه بـیرون مى روم اگر هلاک شدم مستریح مى شوم و الا خود را به قافله مى رسـانـم . از دروازه بـیـرون آمـدم از راه جـویـا شـدم طرفین را به من نشان دادند من نیز تا غـروب راه رفـتم به جایى نرسیدم فهمیدم که راه را گم کردم به بیابان بى پایانى رسـیـدم که سواى حنظل (121) چیزى در آن نبود. از شدت گرسنگى و تشنگى قـریـب پـانـصـد حنظل شکستم شاید یکى از آنها هندوانه باشد نبود تا هوا روشن بود در اطـراف آن صحرا مى گردیدم که شاید آبى یا علفى پیدا کنم تا آنکه بالمره ماءیوس شـدم تن به مرگ دادم و گریه مى کردم ناگاه مکان مرتفعى به نظرم آمد به آنجا رفتم چـشـمـه آبـى دیـدم تـعـجب کردم که در بلندى چشمه آب چگونه است ، شکر خداوند به جا آورده با خود گفتم آب بیاشامم و وضو گرفته نماز کنم چنانچه مردم نماز کرده باشم ، بـعـد از نـمـاز عـشـاء هـوا تـاریـک شـد و تمام صحرا پر شد از جانوران و درندگان و از اطراف صداهاى غریب از آنها مى شنیدم بسیارى از آنها را مى شناختم چون شیر و گرگ و بعضى از دور چشمشان مانند چراغ مى نمود وحشت کردم و چون زیاده بر مردن چیزى نمانده بـود و رنـج بـسـیـار کشیده بودم رضا به قضا داده خوابید وقتى بیدار شدم که هوا به واسطه طلوع ماه روشن و صداها خاموش شده بود و من در نهایت ضعف و بى حالى .
در ایـن حـال سـوارى نـمـایـان شد با خود گفتم این سوار مرا خواهد کشت زیرا که در صدد دسـتـبـردى خـواهـد بود و من چیزى ندارم پس خشم خواهد کرد لامحاله زخمى خواهد زد، پس از رسـیـدن سـلام کرد جواب گفتم و مطمئن شدم ، فرمود: چه مى کنى ؟ با حالت ضعف اشاره بـه حـالت خـود کـردم ، فـرمـود: در جنب تو سه عدد خربزه است چرا نمى خورى ؟ من چون فـحـص کـرده بـودم و مـاءیـوس بـودم از هـنـدوانـه بـه صـورت حـنـظـل چـه رسـد بـه خـربـزه ، گـفـتـم : مـرا سـخـریـه مـکـن بـه حـال خـود واگـذار، فـرمود: به عقب نگاه کن نظر کردم بوته اى دیدم که سه عدد خربزه بزرگ داشت ، فرمود: به یکى از آنها سد جوع کن و نصف یکى صبح بخور و نصف دیگر را بـا خـربـزه صـحـیـح دیـگـر همراه خود ببر و از این راه به خط مستقیم روانه شو فردا قـریـب بـه ظهر نصف خربزه را بخور و خربزه دیگر را البته صرف مکن که به کارت خـواهـد آمـد، نـزدیک به غروب به سیاه خیمه اى خواهى رسید آنها تو را به قافله خواهند رسـانـیـد. پـس ، از نـظر من غایب شد من برخاستم و یکى از آن خربزه ها را شکستم بسیار لطـیـف و شـیـریـن بود که شاید به آن خوبى ندیده بودم ، آن را خوردم و برخاستم و دو خـربـزه دیـگـر را شـکـسـته نصف آن را خوردم و نصف دیگر را هنگام ظهر که هوا به شدت گـرم بـود خـوردم و بـا خربزه دیگر روانه شدم قریب به غروب آفتاب از دور خیمه اى دیـدم چـون اهـل خـیـمه مرا از دور دیدند به سوى من دویدند و مرا به سختى و عنف گرفته بـه سـوى خـیمه بردند گویا توهم کرده بودند که من جاسوسم و چون غیر عربى نمى دانـسـتـم و آنـهـا جـز پـارسى زبانى نمى دانستند هرچه فریاد مى کردم کسى گوش به حرف من نمى داد تا به نزدیک بزرگ خیمه رفتیم او با خشم تمام گفت : از کجا مى آیى ؟ راسـت بـگـو وگـرنـه تـو را مـى کـشـم ، مـن بـه هـزار حـیـله فـى الجـمـله کـیـفـیـت حـال خـود را و بیرون آمدن روز گذشته از مشهد مقدس و گم کردن راه را ذکر کردم . گفت : اى سـید کاذب ! اینجاها که تو مى گویى متنفسى عبور نمى کند مگر آنکه تلف خواهد شد و جانور او را خواهد درید و علاوه آن قدر مسافت که تو مى گویى مقدور کسى نیست که در ایـن زمـان طـى کـنـد زیـرا کـه بـه ایـن طـریـق مـتـعـارف از ایـنـجـا تـا مـشـهـد سـه مـنـزل است و از این راه که تو مى گویى منزلها خواهد بود راست بگو وگرنه تو را با ایـن شـمـشـیـر مـى کـشـم و شـمـشـیـر خـود را کـشـیـد بـر روى مـن ، در ایـن حـال خـربـزه از زیـر عـبـاى مـن نـمـایـان شـد، گـفـت : ایـن چـیـسـت ؟ تـفـصـل را گفتم ، تمام حاضرین گفتند در این صحرا ابدا خربزه نیست خصوص این قسم کـه تـاکـنـون نـدیـده ام ، پـس بـعـضـى بـه بعضى دیگر رجوع کردند و به زبان خود گـفـتـگـوى زیادى کردند و گویا مطمئن شدند که این خرق عادت است پس آمدند و دست مرا بوسیدند و در صدر مجلس جاى دادند و مرا معزز و محترم داشتند، جامه هاى مرا براى تبرک بـردنـد، جـامـه هـاى پـاکـیـزه بـرایـم آوردند، دو شب و دو روز مهماندارى کردند در نهایت خـوبـى ، روز سـوم ده تـومـان بـه مـن دادنـد و سـه نفر با من فرستادند و مرا به قافله رساندند.(122)
شفا یافتن عطوه زیدى
حکایت چهارم ـ قصه تشرف سید عطوه حسنى است به لقاء شریف آن جناب علیه السلام :
عالم فاضل المـعى على بن عیسى اربلى صاحب ( کشف الغمه ) مى گوید حکایت کرد از براى من سـیـد بـاقـى ابـن عـطـوه علوى حسنى که پدرم عطوه ، زیدى بود و او را مرضى بود که اطـبـاء از عـلاجـش عـاجـز بـودنـد و او از مـا پـسـران آزرده بـود و مـنـکـر بـود مـیـل مـا را بـه مـذهـب امـامـیـه و مـکـرر مـى گـفـت مـن تـصدیق شما را نمى کنم و به مذهب شما قـائل نـمـى شـوم تـا صـاحـب شما مهدى علیه السلام نیاید و مرا از این مرض نجات ندهد. اتـفـاقا شبى در وقت نماز خفتن ما همه یک جا جمع بودیم که فریاد پدر را شنیدیم که مى گـوید بشتابید! چون به تندى به نزدش رفتیم گفت : بدوید و صاحب خود را دریابید کـه هـمـیـن لحـظـه از پـیش من بیرون رفت و ما هر چند دویدیم کسى را ندیدیم و برگشته پـرسـیـدیـم کـه چـه بـود؟ گـفـت : شخصى به نزد من آمده گفت : یا عطوه ! من گفتم : تو کیستى ؟ گفت : من صاحب پسران توام آمده ام که تو را شفا دهم و بعد از آن دست دراز کرد و بر موضع الم من دست مالید و چون به خود نگاه کردم اثرى از آن کوفت ندیدم و مدتهاى مـدیـد زنـده بـود بـا قـوت و دانایى زندگانى کرد و من از غیر پسران از جمعى کثیر این قـصـه را پـرسـیـدم و هـمـه بـه هـمـیـن طـریـق بـى زیـاده و کـم نـقـل کـردنـد. صـاحـب کـتـاب بـعـد از نـقـل ایـن حـکـایـت و حـکـایـت اسماعیل هرقلى که گذشت مى گوید: امام علیه السلام را مردمان در راه حجاز و غیره بسیار دیـده انـد کـه یـا راه را گـم کـرده بـودنـد و یـا درمـاندگى داشتند و آن حضرت ایشان را خـلاصـى داده و ایـشـان را بـه مـطـلب خـود رسـانـیـده و اگـر خـوف تطویل نمى بود ذکر مى کردم .(123)
حکایت دعاى عبرات
حـکایت پنجم ـ در ذکر دعاى عبرات است : آیة اللّه علامه حلى رحمه اللّه در کتاب ( منهاج الصلاح ) در شرح دعاى عبرات فرموده که آن مروى است از جناب صادق جعفر بن محمّد عـلیـهـما السلام و از براى این دعا از طرف سید سعید رضى الدّین محمّد بن محمّد بن محمّد آوى رحـمـه اللّه حکایتى است معروفه و به خط بعضى از فضلا در حاشیه این موضع از ( مـنـهـاج ) آن حکایت را چنین نقل کرده از مولى السعید فخرالدّین محمّد پسر شیخ اجـل جـمـال الدّیـن یـعنى علامه که او از والدش روایت نموده از جدش شیخ فقیه سدیدالدّین یوسف از سید رضى مذکور که او محبوس بود در نزد امیرى از امراى سلطان جرماغون مدت طـویـلى در نـهـایـت سـخـتـى و تـنـگى ، پس در خواب خود دید خلف صالح منتظر را علیه السلام پس گریست و گفت : اى مولاى من ! شفاعت کن در خلاص شدن من از این گروه ظلمه . پـس حضرت فرمود: بخوان دعاى عبرات را، سید گفت : کدام است دعاى عبرات ؟ فرمود: آن دعـا در ( مصباح ) تست ، سید گفت : اى مولاى من ! دعا در ( مصباح ) من نیست ، فـرمـود: نـظـر کـن در ( مصباح ) خواهى یافت دعا را در آن . پس از خواب خود بیدار شده نماز صب را کرد و ( مصباح ) را باز نمود پس ورقه اى یافت در میان اوراق آن که آن دعا نوشته بود در آن . پس چهل مرتبه آن دعا را خواند و آن امیر را دو زن بود یکى از آن دو عـاقـله و مـدیـره و آن امـیر بر او اعتماد داشت پس امیر نزد او آمد در نوبه اش ‍ پس گـفـت بـه امـیـر گـرفـتـى یـکى از اولاد امیرالمؤ منین علیه السلام را، امیر گفت : چرا سؤ ال کردى از این مطلب ؟ گفت : در خواب دیدم شخصى را و گویا نور آفتاب مى درخشید از رخسار او پس حلق مرا در میان دو انگشت خود گرفت آنگاه فرمود مى بینم شوهر تو را که گرفت یکى از فرزندان مرا و در طعام و شراب بر او تنگ گرفته ، پس من به او گفتم اى سـیـد من ! تو کیستى ؟ فرمود: من على بن ابى طالب ام علیه السلام به او بگو اگر او را رهـا نکند هر آینه خراب خواهم کرد خانه او را، پس ‍ این خواب منتشر شد و به سلطان رسـیـد، پـس گـفـت : مـرا عـلمـى به این مطلب نیست و از نواب خود جستجو کرد و گفت : کى مـحـبوس است در نزد شما؟ گفتند: شیخ علوى که امر کردى به گرفتن او، گفت : او را رها کـنید و اسبى به او بدهید که بر آن سوار شود و راه را به او دلالت کنید پس برود به خانه خود.
و سـیـد اجـل على بن طاوس در آخر ( مهج الدعوات ) فرموده و از این جمله است دعایى کـه مـرا خـبـر داد صـدیق من و برادر و دوست من محمّد بن محمّد قاضى آوى ( ضاعَفَ اللّهُ جـَلالَتـَه وَ سـَعـادَتـَهُ وَ شـَرَّفَ خـاتـِمـَتـَهُ ) و از براى او حدیث عجیبى و سبب غریبى نـقـل کرده و آن این بود که براى او حادثه اى روى داد پس یافت این دعا را در اوراقى که نگذاشته بود آن دعا را در آن در میان کتب خود پس نسخه اى برداشت از آن نسخه ، پس چون آن نسخه را برداشت آن اصل که در میان کتب خود یافته بود مفقود شد.(124)
حکایت ملاقات استرآبادى با امام زمان علیه السلام
حـکـایـت شـشـم ـ قـصـه امـیر اسحاق استرآبادى است : و این قصه را علامه مجلسى در ( بـحـار ) نـقـل کرده از والد خود، و حقیر به خط والد ایشان جناب آخوند ملا محمّد تقى رحمه اللّه دیدم در پشت دعاى معروف به ( حرز یمانى ) قصه را مبسوطتر از آنچه در آنـجـا اسـت بـا اجـازه بـراى بـعـضـى و مـا تـرجـمـه صـورت آن را نقل مى کنیم .
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمینَ وَ الصَّلوةُ عَلى اَشْرَفِ الْمُرْسَلینَ مُحَمَّدٍ وَ عِتْرَتِهِ الطّاهِرینَ وَ بَعْدُ ) .
پـس بـه تـحقیق که التماس کرد از من سید نجیب ادیب حسیب زیده سادات عظام و نقباى کرام امـیـر محمّد هاشم ـ ادام اللّه تعالى تاءییده بجاه محمّد و آله الا قدسین ـ که اجازه دهم براى او ( حـرز یمانى ) که منسوب است به امیرالمؤ منین و امام المتقین و خیرالخلائق بعد النـبـیـیـن ـ صـلوات اللّه و سـلامـه عـلیـهما ما دامت الجنة الماءوى الصالحین ـ پس اجازه دادم بـراى او ـ دام تـاءیـیـده ـ و ایـنکه روایت کند این دعا را از من به اسناد من از سید عابد زاهد امـیـر اسـحـاق اسـتـرآبـادى کـه مـدفـون اسـت بـه قـرب سـیـد شـبـاب اهـل الجـنة اجمعین ـ کربلا ـ از مولاى ما و مولى الثقلین خلیفة اللّه تعالى صاحب العصر و الزمـان ( صـَلَواتُ اللّهِ وَ سَلامُه عَلَیه وَ عَلى آبائِهِ الاَقْدَسین ) و سید گفت که من مـانـده شـدم در راه مکه پس عقب افتادم از قافله و ماءیوس شدم از حیات و بر پشت خوابیدم مـانـنـد مـحتضر و شروع کردم در خواندن شهادت که ناگاه دیدم بالاى سر خود مولاى ما و مـولى العـالمـیـن خـلیـفـة اللّه عـلى النـاس اجـمعین را، پس فرمود: برخیز اى اسحاق ! پس بـرخـاسـتم و من تشنه بودم پس ‍ مرا سیراب نمود و به ردیف خود سوار نمود پس شروع نـمـودم به خواندن این حرز و آن جناب اصلاح مى کرد آن را تا آنکه تمام شد ناگاه دیدم خـود را در ابطح پس از مرکب فرود آمدم و آن جناب غائب شد و قافله بعد از نه روز رسید و شـهـرت کـرد بـین اهل مکه که من به طى الارض آمدم پس خود را پنهان نمودم بعد از اداى مناسک حج .
و ایـن سـیـد حـج کرده پیاده چهل مرتبه و چون مشرف شدم در اصفهان به خدمت او در زمانى کـه از کربلا آمده بود به قصد زیارت مولى الکونین الامام على بن موسى الرضا علیه السـلام و در ذمـه او مهر زوجه اش بود هفت تومان و این مقدار داشت که در نزد کسى بود از سـکنه مشهدى رضوى . پس در خواب دید که اجلش نزدیک شده پس گفت که من مجاور بودم در کربلا پنجاه سال براى اینکه در آنجا بمیرم و مى ترسم که مرا مرگ در رسد در غیر آن مکان ، پس چون مطلع شد بر حال او بعضى از اخوان ما آن مبلغ را ادا نمود و فرستاد با او بعضى از اخوان فى اللّه ما را، پس او گفت که چون سید رسید به کربلا و دین خود را ادا نـمـود مـریـض شـد و در روز نـهـم فـوت شـد و در منزل خود دفن گردید. و دیدم امثال این کرامات را از او در مدت اقامت او در اصفهان و براى مـن از بـراى ایـن دعـا اجـازات بـسـیـار اسـت و اقـتـصار کرد بر همان و مرجو از او است ـ دام تـاءئیـده ـ کـه مـرا فـرامـوش نـکـنـد در مـظـان استجابت دعوات و التماس مى کنم از او که نـخواهند این دعا را مگر از براى خداوند تبارک و تعالى و نخواهند براى هلاک کردن دشمن خـود اگـر ایـمـان دارد هـر چند فاسق باشد یا ظالم و اینکه نخواند براى جمع دنیاى دنیّه بـلکـه سزاوار است که بوده باشد خواندن آن از براى تقرب به سوى خداوند تبارک و تعالى و براى دفع ضرر شیاطین انس و جن از او و از جمیع مؤ منین اگر ممکن است او را نیت قـربـت در این مطلب وگرنه پس اولى ترک جمیع مطلب است غیر از قرب جناب حق تعالى شاءنه .
( نـَمـَقـَهُ بـِیـُمـنـاهُ الدّاثـرة اَحـْوَجُ الْمـَرْبـُوبـیـنَ إِلى رَحـْمَةِ رَبِّهِ الْغِنِىِّ مُحَمَّد تقى بْنِ الْمـَجـْلِسـى الاِصـْبـَهـانـى حـامـِدا للّهِ تـَعـالى وَ مُصلِّیا عَلى سَیّد الاَنْبیاءِ وَ اَوْصِیائِهِ الْنُّجَباء الاَصْفِیاءِ انتهى ) .(125)
و خـاتـم العـلمـاء المـحـدثـیـن شـیـخ ابـوالحـسـن تـلمـیـذ عـلامـه مـجلسى در اواخر مجلد ( صـیـاءالعـالمـیـن ) ایـن حـکـایـت را از اسـتـادش از والدش نقل کرده تا ورود سید به مکه آنگاه گفته که والد شیخ من گفت که پسر من این نسخه دعا را از او گرفتم بر تصحیح و اجازه داد به من روایت کردن از آن امام علیه السلام و او نیز به فرزند خود اجازه داد که شیخ مذکور من بود ـ طاب ثراه ـ و آن دعا از جمله اجازات شیخ مـن بـود براى من و من حال چهل سال است که مى خوانم آن را و از آن خیر بسیار دیدم . آنگاه قـصـه خـواب سـیـد را نـقـل کـرده کـه بـه او در خـواب گـفـتـنـد کـه تعجیل کن رفتن به کربلا را که مرگ تو نزدیک شده و این دعا به نحو مذکور موجود است در جلد نوزدهم ( بحارالانوار ) .(126)
پنج دعاى فرج
حکایت هفتم ـ مشتمل بر دعاى فرج است : سید رضى الدّین على بن طاوس در کتاب ( فرج المـهـمـوم ) و عـلامـه مـجـلسـى در ( بـحـار ) نـقـل کـرده انـد از ( کتاب دلائل ) شیخ ابى جعفر محمّد بن جریر طبرى که او گفت : خـبـر داد ابـوجعفر محمّد بن هارون بن موسى التلعکبرى که او گفت : خبر داد مرا ابوالحسن بـن ابـى البـغل کاتب که او گفت : در عهده گرفتن کارى را از جانب ابى منصور بن ابى صـالحـان و واقـع شـد مـیـان مـا و او مـطـلبـى کـه بـاعث شد بر پنهان کردن خود. پس در جـسـتـجـوى مـن بـرآمـد پـس مـدتى پنهان و هراسان بودم آنگاه قصد کردم رفتن به مقابر قریش را یعین مرقد منور حضرت کاظم علیه السلام در شب جمعه و عزم کردم که شب را در آنـجـا بـه سـر آورم بـراى دعـا و مسئلت و در آن شب باران و باد بود پس خواهش نمودم از ابـى جـعـفـر قـیـم کـه درهـاى روضه منوره را ببندد و سعى کند در اینکه آن موضع شریف خـالى بـاشـد کـه خـلوت کـنـم بـراى آنـچـه مـى خـواهـم از دعـا و مـسـئلت و ایـمن باشم از دخـول انسانى که ایمن نبودم از او و خائف بودم از ملاقات او. پس کرد و درها را بست و شب نـصـف شد و باد و باران آن قدر آمد که قطع نمود تردد خلق را از آن موضع و ماندم و دعا مـى کـردم و زیـارت مـى نـمـودم و نـمـاز بـه جـا مـى آوردم . در ایـن حـال بـودم که ناگاه شنیدم صداى پایى از سمت مولایم موسى علیه السلام و دیدم مردى را کـه زیـارت مى کند پس سلام کردم بر آدم و [پیامبران ] اولوالعزم علیهم السلام آنگاه بـر ائمـه عـلیهم السلام یک یک از ایشان تا رسید به صاحب الزمان علیه السلام و او را ذکـر نـکـرد پـس تعجب کردم از این عمل و گفتم شاید او را فراموش کرده یا مى شناسد یا ایـن مـذهـبى است براى این مرد، پس ‍ چون فارغ شد از زیارت خود دو رکعت نماز کرد و رو کـرد بـه سـوى مـرقـد مـولاى مـا ابـى جـعـفـر عـلیـه السـلام ، پـس زیـارت کـرد مـثـل آن زیـارت و آن سـلام و دو رکـعـت نـمـاز کـرد و من از او خائف بودم زیرا که او را نمى شـنـاختم و دیدم که او جوانى است کامل و در بدنش جامه سفید است ، و عمامه اى دارد که حنک گـذاشـتـه بـود بـراى او بـه طـرفـى از آن و ردایى بر کتف انداخته بود. پس گفت : اى ابـوالحـسـن بـن ابى البغل ! کجایى تو دعاى فرج ، گفتم : کدام است آن دعا اى سید من ! فرمود: دو رکعت نماز مى گزارى و مى گویى :
( یا مَنْ اَظْهَرَ الْجَمیلَ وَ سَتَرَ الْقَبیحَ یا مَنْ لَمْ یُؤ اخِذْ بِالْجَریرَةِ وَ لَمْ یُهْتِک السِّتْرَ یـاعـَظیمَ المَنَّ یا کَریمَ الصَّفْحَ یا حَسَنَ التَّجاوَزَ یا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ یا باسِطَ الْیَدَیْنِ بـِالرَّحـْمـَةِ یـا مـُنـْتـَهـى کـُلِّ نـَجْوى وَ یا غایَةَ (مُنْتَهى ) کُلّ شَکْوى یا عَوْنَ کُلِّ مُسْتَعینٍ یـامُبْتَدِئا بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقا قِها یا رَبّاهُ (ده مرتبه ) یا غایَةَ رَغْبَتاهُ (ده مرتبه ) اَسْئَلُکَ بِحَقِّ هذِهِ الاَسْمآءِ وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرینَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ اِلاّ ما کَشَفْتَ کَرْبى وَ نَفَّسْتَ هَمّى و فَرَّجْتَ غَمّى وَ اَصْلَحْتَ حالى ) .
و دعا کن بعد از هرچه را که خواستى و بطلب حاجت خود را آنگاه مى گذارى روى راست خود را بر زمین و مى گویى صد مرتبه در سجود خود:
( یـا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفیانى فَاِنَّکُما کافِیاىَ وَ انْصُرانِى فَاِنّکُمانا صِراىَ ) .
و مـى گـذارى روى چـپ خـود را بـر زمـین و مى گویى صد مرتبه ادرکنى ، و آن را بسیار مکرر مى کنى و مى گویى ( اَلْغَوْثُ اَلْغَوْثُ اَلْغَوْثُ ) تا اینکه منقطع شود و بر مى دارى سر خود را پس به درستى که خداى تعالى به کرم خود برمى آورد حاجت تو را ان شاء اللّه تعالى .
پـس چـون مـشـغـول شدم به نماز و دعا بیرون رفت پس چون فارغ شدم بیرون رفتم به نـزد ابـى جـعـفـر کـه سـؤ ال کـنـم از او از حـال ایـن مـرد کـه چـگـونـه داخـل شـد، پـس دیـدم درهـا را کـه بـه حـالت خـود بـسـتـه و مقفل است پس تعجب کردم از این و گفتم شاید درى در اینجا باشد که من نمى دانم پس خود را بـه ابـى جـعـفـر رسـانـیـدم و او نـیـز بـه نزد من آمد از اطاق زیت یعنى حجره اى که در مـحـل روغـن چـراغ روضـه بـود پـس پـرسـیـدم از او از حال آن مرد و کیفیت دخول او، پس گفت : درها مقفل است چنانکه مى بینى من باز نکردم آنها را، پـس خـبـر دادم او را بـه آن قـصـه پـس گفت این مولاى ما صاحب الزمان علیه السلام و به تـحـقـیـق کـه مـن مکرر مشاهده کردم آن جناب را در مثل چنین شبى در وقت خالى شدن روضه از مـردم . پس تاءسف خوردم بر آنچه فوت شد از من و بیرون رفتم در نزدیک طلوع فجر و رفـتـم به کرخ در موضعى که پنهان بودم در آن پس روز به جاشت نرسید که اصحاب ابـن ابـى صـالحـان جـویـاى مـلاقـات مـن شـدنـد و از اصـدقـاء سـؤ ال مى کردند از حال من و با ایشان بود امانى از وزیر و رقعه اى به خط او که در آن بود هـر خـوبى پس حاضر شدم نزد او با امینى از اصدقاء خود پس برخاست و مرا چسبید و در آغـوش گـرفـت بـه نحوى که معهود نبودم از او پس گفت حالت تو را به آنجا کشاند که شـکـایـت کنى از من به سوى صاحب الزمان علیه السلام . به او گفتم از من دعایى بود و سـؤ ال از آن جـنـاب کـردم گفت : واى بر تو! دیشب در خواب دیدم مولاى خود صاحب الزمان عـلیـه السـلام را یـعـنـى شـب جـمعه که مرا امر کرد به هر نیکى و درشتى کرد به من به نـحوى که ترسیدم از آن پس گفتم لا اِلهَ اِلا اللّهُ شهادت مى دهم که ایشان حق اند و منتهاى حـق ، دیـدم شـب گـذشته مولاى خود را در بیدارى و فرمود به من چنین و چنان و شرح کردم آنچه را که دیه بودم در آن مشهد شریفه پس تعجب کرد از این و صادر شد از او بالنسبة بـه مـن امـورى بـزرگ و نـیکو در این باب و رسیدم از جانب او به مقصدى که گمان آن را نداشتم به برکت مولاى خود علیه السلام .
مؤ لف گوید: چند دعا است که مسمى است به دعاى فرج :
اول ـ دعاى مذکور در این حکایت ؛
دوم ـ دعایى است مروى در کتاب شریف ( جعفریات ) از امیرالمؤ منین علیه السلام که در آن جـنـاب آمـد نـزد حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم و شکایت نمود براى حـاجـتـى پـس حـضـرت فـرمـود: آیـا نـیـامـوزم تـو را کـلمـاتـى کـه هـدیـه آورد آنـهـا را جـبـرئیـل بـراى مـن و آن نـوزده حـرف اسـت کـه نـوشـتـه شـده بـر پـیـشـانـى جـبـرئیـل از آنـهـا چـهـار؛ و چـهـار نـوشـتـه شـده بـر دور کـرسـى و سـه حـول عرش ، دعا نکرده به آن کلمات مکروبى و نه درمانده اى و نه مهمومى و نه مغمومى و نـه کـسـى کـه مـى تـرسـد از سـلطـانـى یا شیطانى مگر آنکه کفایت کند او را خداى عز و جل ، و آن کلمات این است :
( یـا عـِمـادَ مـَنْ لا عِمادَ لَهُ وَ یا سَنَدَ مَنْ لا سَنََد لَهُ وَ یا ذُخْرَ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ وَ یا حِرْزَ مَنْ لا حـِرْزَ لَهُ وَ یـاَ فـَخـْرَ مـَنْ لا فـَخـْرَ لَهُ وَ یـا رُکـْنَ مـَنْ لا رُکـْنَ لَهُ یـا عـَظـِیـمَ الرَّجـاَّءِ یـا عِزَّ الضُّعـَفـاَّءِ یـامُنْقِذَ الغَرقى یا مُنْجِىَ الْهَلْکى یا مُحْسِنُ یا مُنْعِمُ یا مُفْضِلُ اَسْئَلُ اللّهَ الَّذى لا اِله الاّ اَنـْتَ الَّذى سـَجـَدَلَکَ سـَوادُ اللَّیـْلِ وَ ضـَوْءُ النَّهـارِ وَ شُعاعُ الشَّمْسِ وَ نُورُ الْقَمَرِ وَ دِوِىُّ الْمآءِ وَ حَفیفُ الشَّجَرِ یا اَللّهُ یا رَحْمنُ یا ذَالْجَلالِ وَ الاِکْرامِ ) ، (و امیرالمؤ منین علیه السلام مى نامید این دعا را دعاى فرج ).
سـوم ـ شـیـخ ابـراهـیـم کـفـعـمـى در ( جـنـة الواقیه ) روایت کرده که مردى آمد خدمت رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم و گـفـت : یـا رسول اللّه ! به درستى که من غنى بودم پس فقیر شدم و صحیح بودم ، پس مریض شدم و در نزد مردم مقبول بودم پس مبغوض شدم و خفیف بودم بر دلهاى ایشان پس سنگین شدم و مـن فـرحـنـاک بـودم پـس جـمـع شـد بر من هموم و زمین بر من تنگ شده به آن فراخیش و در درازى روزى مى گردم در طلب رزق پس نمى یابم چیزى که به آن قوت کنم گویا اسم مـن مـحـو شده از دیوان رزق . پس نبى صلى اللّه علیه و آله و سلم فر مود به او اى مرد! شاید تو استعمال مى کنى میراث هموم را. عرض کرد: چیست میراث هموم ؟ فرمود: شاید تو عـمـامـه بـر سـر مـى بـنـدى در حـال نـشـسـتـن و زیـر جـامـه مـى پـوشـى در حال ایستادن یا ناخن خود را مى گیرى با دندان یا رخسار خود را مى مالى با دامنت مى مالى یا بول مى کنى در آب ایستاده یا مى خوابى بر روى خود در افتاده ، عرض ‍ کرد: مى کنم از ایـنـهـا چـیـزى را، حـضرت فرمود: از خداى تعالى بپرهیز و ضمیر خود را خالص کن و بخوان این دعا را و او است دعاى فرج :
( بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمنِ الرَّحیمِ اِلهى طُموحُ اْلا مالِ قَدْ خابَتْ اِلاّ لَدَیْکَ وَ مَعاکِفُ الْهِمَمِ قَدْ تـَقـَطَّعَتْ اِلاّ عَلَیْکَ وَ مَذاهِبُ الْعُقُولِ قَدْ سَمَتْ اِلاّ اِلَیْکَ فَاِلَیْکَ الرَّجآءُ وَ اِلَیْکَ الْمُلْتَجى یـا اَکـْرَمَ مـَقـْصـِودٍ وَ یـا اَجْوَدَ مَسْئُولٍ هَرَبْتُ اِلَیْکَ بِنَفْسى یا مَلْجَاءَ الْهارِبینَ بِاثقالِ الذُّنوُبِ اَحْمِلُها عَلى ظَهْرى وَ ما اَجِدُلى اِلَیْکَ شافِعا سِوى مَعْرِفَتى بِاَنَّکَ اَقْرَبُ مَنْ رَجاهُ الطـّالِبـُونَ وَ لَجـَاءَ اِلَیـْهِ الْمـُضـْطـَرُّونَ وَ اَمَّلَ مـا لَدَیـْهِ الرّاغـِبـُونَ یـا مـَنْ فَتَقَ الْعُقُولَ بـِمـَعـْرِفـَتـِه وَ اَطـْلَقَ الاَلْسـُنَ بِحَمْدِهِ وَ جَعَلَ مَا امْتَنَّ بِهِ عَلى عِبادِهِ کِفاءٌ لَتَاءْدِیَةِ حَقِّهِ صـَلِّ عـَلى مـُحـَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لا تـَجـْعـَلْ لِلهُمُوم عَلى عَقْلى سَبیلا وَ لا لِلْباطِلِ عَلى عَمَلَى دَلیلا وَافْتَحْ لى بِخَیْرِ الدُّنیا یا وَلِىّ الْخَیْرِ ) .
چـهـارم ـ فـاضـل مـتـبـحـر سـیـد عـلیـخـان مـدنـى در ( کـَلِمُ الطِّیـّب ) از جـد خـود نقل کرده که این دعاى فرج است :
( اَللّهـُمَّ یا وَدُودُ یا وَدُودُ یا وَدُودُ یا ذَالْعَرْشِ الْمَجیدِ یا فَعّالا لِما یُریدُ اَسْئَلُکَ بِنُورِ وَجـْهِکَ الَّذى مَلاَ اَرْکانَ عَرْشِکَ وَ بِقُدْرَتِکَ الَّتى قَدَّرْتَ بِها عَلى جَمیعِ خَلْقِکَ وَ بِرَحْمَتِکَ الَّتـى وَسِعَتْ کُلَّ شَى ء لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ یا مُبْدِى ءُ یا مُعیدُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ یا اِلهَ الْبَشَرِ یا عـَظـیـمَ الْخـَطـَرِ مـِنـْکَ الطَّلَبُ وَ اِلَیـْکَ الْهـَرَبُ وَقـَعَ بِالْفَرَجِ یا مُغیثُ اَغْثِنْى ) . (سه مرتبه بگو).
پـنـجم ـ دعاى فرج ، که مروى است که در کتاب ( مفاتیج النجاة ) محقق سبزوارى و اول آن این است :
( اَللّهُمّ اِنِّى اَسْئَلُکَ یا اَللّهُ یا اَللّهُ یا اَللّهُ یا مَنْ عَلا فَقَهَرَ ) . الخ و آن طولانى است . (127)
حضور امام زمان علیه السلام در مسجد جعفى
و حکایت هشتم ـ قصه تشرف شریف عمر بن حمزه است به لقاى آن حضرت علیه السلام :
شیخ جلیل و امـیـر زاهـد ورام بـن ابـى فراس در آخر مجلد دوم کتاب ( تنبیه الخاطر ) فرموده : خبر داد مرا سید جلیل شریف ابى الحسن على بن ابراهیم العریضى العلوى الحسینى گفت : خـبـر داد مـرا عـلى بـن نـمـا، على بن نما گفت : خبر داد مرا ابومحمّد الحسن بن على بن حمزة اقـسـاسى (128) در خانه شریف على بن جعفر بن على المدائنى العلوى که او گفت : در کوفه شیخى بود قصار که به زهد نامیده مى شد و منخرط بود در سلک عزلت گیرندگان و منقطع شده بود براى عبادت و پیروى مى کرد آثار صالحین را، پس اتفاق افـتـاد کـه روزى در مـجـلس پـدرم بـودم و ایـن شـیـخ بـراى او نـقـل حـدیـث مـى کـرد و او مـتـوجه شده بود به سوى شیخ ، پس شیخ گفت : شبى در مسجد جـعـفى بودم و آن مسجد قدیمى است در پشت کوفه و پشت نصف شده بود و من تنها در مکان خـلوتـى بـودم بـراى عـبـادت کـه نـاگـاه دیـدم سـه نـفـر مـى آیـنـد پـس داخـل مـسجد شدند چون به وسط فضاى مسجد رسیدند یکى از ایشان نشست پس دست مالید به طرف راست و چپ زمین پس آب به جنبش آمد و جوشید پس وضوى کاملى گرفت از آن آب آنـگـاه اشـاره فـرمـود بـه آنها نماز جماعت کرد پس من با ایشان به جماعت نماز کردم چون سـلام داد و از نـمـاز فـارغ شـد حـال او مـرا بـه شـگـفت آورد و کار او را بزرگ شمردم از بـیـرون آوردن آب پـس ‍ سـؤ ال کردم از شخصى از آن دو نفر که در طرف راست من بود از حـال آن مـرد و گـفـتـم بـه او کـه ایـن کـیـسـت ؟ گفت : صاحب الا مر است فرزند حسن علیهما السـلام . پـس ‍ نـزدیـک آن جـنـاب رفـتم و دستهاى مبارکش را بوسیدم و گفتم به آن جناب یـابن رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم چه مى گویى در شریف عمر بن حمزه آیا او بـر حـق اسـت ؟ فرمود: نه ، و بسا هست که هدایت بیابد جز آنکه او نخواهد مرد تا آنکه مرا ببیند پس این خبر را از آن شیخ تازه و طرفه شمردیم . پس زمانى طولانى گذشت و شریف عمر وفات کرد و منتشر نشد که او آن جناب را ملاقات کرده . پس چون با شیخ زاهد مـجـتـمـع شـدیـم مـن بـه خـاطـر آوردم او را حـکایتى که ذکر کرده بود آن را و گفتم به او مثل کسى که بر او رد کند آیا تو نبودى که ذکر کردى این شریف عمر نمى میرد تا اینکه بـبـیـند صاحب الا مر علیه السلام را که اشاره نموده بودى به او، پس ‍ گفت به من که از کـجـا عـالم شـدى کـه او آن جـنـاب را نـدیده ، آنگاه بعد از آن مجتمع شدیم با شریف ابى المـنـاقب فرزند شریف عمر بن حمزه و در میان آوردیم صحبت والد او را. پس گفت : ما شبى در نزد والد خود بودیم و او در مرضى بود که در آن مرض مرد و قوتش ساقط و صدایش پـسـت شـده بـود و درهـا بـسـتـه بـود بـر روى مـا کـه نـاگـاه شـخـصـى را دیـدم کـه داخـل شـد بـر مـا، تـرسـیـدیـم از او و عـجـب دانـسـتـیـم دخـول او را و غـفـلت کردیم که از او سؤ ال کنیم پس نشست در جنب والد من و براى او آهسته سـخـن مى گفت و پدرم مى گریست آنگاه برخاست ، چون از انظار ما غایب شد پدرم خود را بـه مـشـقـت انداخت و گفت مرا بنشانید، پس او را نشاندیم چشمهاى خود را باز کرد و گفت : کجا است آن شخص که در نزد من بود؟ پس گفتیم : بیرون رفت از همانجا که آمد. پس گفت او را طـلب کـنـیـد، در اثـر او رفـتـیـم ، درها را دیدیم بسته و اثرى از او نیافتم و ما سؤ ال کـردیـم از پـدر از حـال آن شـخـص ، گـفـت : ایـن صـاحب الا مر علیه السلام بود! آنگاه برگشت به حالت سنگینى که از مرض داشت و بى هوش ‍ شد.
مـؤ لف (مـحـدث نـورى ) گـویـد: که ابومحمّد حسن بن حمزه اقساسى معروف به عزالدّین اقـسـاسـى از اجـله سـادات و شـرفـا و عـلمـاء کـوفـه و شاعر ماهرى بود و ناصر باللّه عـبـاسـى او را نـقـیـب سـادات کـرده بـود و او بود که وقتى با مستنصر باللّه عباسى به زیـارت جـنـاب سـلمـان رفتند پس مستنصر به او گفت که دروغ مى گویند غلات شیعه در سخنان خود که على بن ابى طالب علیه السلام در یک شب سیر نمود از مدینه تا مدائن و غسل داد سلمان را و در همان شب مراجعت نمود. پس در جواب این ابیات را انشاد فرمود:
اَنْکَرْتَ لَیْلَةَ اِذْسارَ الْوَصِىُّ اِلى
اَرْضِ الْمَدائِن لَمّا نالَها طَلَبا
وَ غَسَّلَ الطُّهْرَ سَلْمانا وَ عادَ اِلى
عَرایِض یَثْرِبَ وَ الاِصْباحُ ماوَجَبا
وَ قُلْتَ ذلِکَ مِنْ قَوْلِ الْغَلاوةِ وَ ما
ذَنْبُ الْغُلاةِ اِذا لَمْ یُورِدُوا کَذِبا
فَآصَفُ قَبْلَ رَدِّ الطَّرْفِ مِنْ سَبَاء
بِعَرْشِ بِلْقیسَ وَافى یَخْرِقُ الحُجُبا
فَاَنْتَ فِى آصَفَ لَمْ تَغْلُ فیهِ بَلى
فى حَیْدَرٍ اَنَا غالٍ اِنَّ ذاعَجَبا
اِنْ کانَ اَحْمَدُ خَیْرَ الْمُرْسَلینَ فَذا
خَیْرُ الْوَصِییّنَ اَوْ کُلُّ الْحَدیثِ هَبا
و در مـسـجد جعفى از مساجد مبارکه معروفه کوفه است و حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام در آنـجـا چـهار رکعت نماز گزارده و تسبیح حضرت زهرا علیها السلام فرستاد و مناجاتى طـولانـى پـس از آن کـرد کـه در کتب مزار موجود و در ( صحیفه ثانیه علویه ) ذکر نمودم و حال از آن مسجد اثرى نیست .(129)
بهبود فورى به دست امام زمان علیه السلام
حـکـایـت نـهـم ـ قـصـه ابـوراجـح حمامى است : علامه مجلسى رحمه اللّه در ( بحار ) نـقـل کـرده از کـتـاب ( السـلطـان المـفـرج عـن اهـل الایـمـان ) تـاءلیـف عـالم کـامـل سـیـد عـلى بن عبدالحمید نیلى نجفى که او گفته مشهور شده است در ولایات و شایع گردیده است در میان اهل زمان قصه ابوراجح حمامى که در حله بود. به درستى که جماعتى از اعیان اماثل و اهل صدق افاضل ذکر کرده اند آن را که از جمله ایشان است شیخ زاهد عابد مـحـقق شمس الدّین محمّد بن قارون ـ سلمه اللّه تعالى ـ که گفت : در حله حاکمى بود که او را مرجان صغیر مى گفتند و او را از ناصبیان بود پس به او گفتند که ابوراجح پیوسته صحابه را سب مى کند، پس آن خبیث امر کرد که او را حاضر گردانند چون حاضر شد امر کـرد کـه او را بـزنـنـد و چندان او را زدند که به هلاکت رسید و جمیع بدن او را زدند حتى آنـکـه صـورت او را آن قـدر زدنـد کـه از شدت آن دندانهاى او ریخت و زبان او را بیرون آوردنـد و بـه زنـجـیر آهنى آن را بستند و بینى او را سوراخ کردند و ریسمانى از مور را داخـل سـوراخ بـیـنـى او کـردنـد و سر آن ریسمان مو را به ریسمان دیگر بستند و سر آن ریسمان را به دست جماعتى از اعوان خود داد و ایشان را امر کرد که او را با آن جراحت و آن هـیئت در کوچه هاى حله بگردانند و بزنند، پس آن اشقیا او را بردند و چندان زدند تا آنکه بـه زمـیـن افـتاد و نزدیک به هلاکت رسید پس آن حالت او را به حاکم لعین خبر دادند و آن خـبـیـث امـر بـه قـتـل او نـمـود، حاضران گفتند که او مردى پیر است و آن قدر جراحت به او رسـیـده کـه او را خـواهـد کـشـت و احـتـیـاج بـه کـشـتـن نـدارد و خـود را داخل خون او مکن و چندان مبالغه در شفاعت او نمودند تا آنکه امر کرد او را رها کردند و رو و زبان او از هم رفته ورم کرده بود و اهل او، او را بردند به خانه و شک نداشتند که او در همان شب خواهد مرد.
پـس چـون صـبـح شـد مـردم بـه نـزد او رفـتـنـد دیـدنـد کـه او ایـسـتـاده اسـت و مـشـغـول نـمـاز اسـت و صـحیح شده است و دندانهاى ریخته او برگشته است و جراحتهاى او مـنـدمـل گـشـتـه اسـت و اثـرى از جـراحـتـهـاى او نـمـانـده و شـکـسـتـهـاى روى او زایـل شـده بـود، پـس مـردم از حـال او تـعـجـب کـردنـد و از او سـؤ ال نمودند، گفت : من به حالى رسیدم که مرگ را معاینه دیدم و زبانى نمانده بود که از خـدا سـؤ ال کـنـم پـس بـه دل خـود را حـق تـعـالى سـؤ ال و اسـتـغـاثـه و طـلب دادرسى نمودم از مولاى خود حضرت صاحب الزمان علیه السلام و چـون شـب تـاریـک شـد دیـدم کـه خـانـه پـر از نـور شد ناگاه حضرت صاحب الا مر علیه السـلام را دیـدم که دست شریف خود را بر روى من کشیده است و فرمود که بیرون رو و از براى عیال خود کار کن به تحقیق که حق تعالى تو را عافیت عطا کرد، پس صبح کردم در ایـن حـالت کـه مـى بـیـنى . و شیخ شمس الدّین محمّد بن قارون مذکور راوى حدیث گفت که قـسـم مى خورم به خداى تبارک و تعالى که این ابوراجح مرد ضعیف اندام و زردرنگ و بد صـورت و کـوسـه وضـع بـود و مـن دایـم بـه آن حمام مى رفتم که او بود و او را به آن حـالت و شـکـل مـى دیـدم کـه وصـف کـردم پـس صـبح زود دیگر من بودم با آنها که بر او داخل شدند پس دیدم او را که مرد صاحب قوت و درست قامت شده است و ریش او بلند و روى او سـرخ شده است و مانند جوانى گردیده است که در سن بیست سالگى باشد و به همین هیئت و جوانى بود و تغییر نیافت تا آنکه از دنیا رفت و چون خبر او شایع شد حاکم او را طـلب نـمـود حـاضـر شـد، دیـروز او را بـر آن حـال دیـده بـود و امـروز او را بـر ایـن حـال کـه ذکـر شد و اثر جراحات را در او ندید و دندانهاى ریخته او را دید که برگشته پـس حـاکـم لعـین را از این حال رعبى عظیم حاصل شد و او پیشتر از این وقتى که در مجلس خود مى نشست پشت خود را به جانب مقام حضرت علیه السلام که در حله بود مى کرد و پشت پلید خود را به جانب قبله و مقام آن جناب مى نمود بعد از این قضیه روى خود را به مقام آن جناب مى کرد و به اهل حله نیکى و مدارا مى نمود و بعد از آن چند وقتى درنگ نکرد که مرد و آن معجزه باهره به آن خبیث فائده نبخشید.(130)
شفا یافتن کاشانى به دست امام زمان علیه السلام
حـکـایـت دهـم ـ قـصـه آن مـرد کاشى مریض است که شفا یافته به برکت آن حضرت علیه السلام :
و نـیـز در ( بـحـار ) ذکـر فـرمـوده کـه جـمـاعـتـى از اهـل نـجـف مرا خبر دادند که مردى از اهل کاشان در نجف اشرف آمد و عازم حج بیت اللّه الحرام بود پس در نجف علیل شد به مرض شدیدى تا آنکه پاهاى او خشک شده بود و قدرت بر رفـتـار نـداشـت . رفـقـاى او، او را در نـجـف در نـزد یـکى از صلحا گذاشته بودند که آن صـالح حـجره اى در صحن مقدس داشت و آن مرد صالح هر روز در را به روى او مى بست و بیرون مى رفت به صحرا براى تماشا و از براى برچیدن درّها پس در یکى از روزها آن مریض به آن مرد صالح گفت که دلم تنگ شده و از این مکان متوحش شدم مرا امروز با خود بـبـر بـیـرون و در جـایـى بـیـنداز آنگاه به هر جانب که خواهى برو. پس گفت که آن مرد راضـى شـد و مـرا بـا خود بیرون برد و در بیرون ولایت مقامى بود که آن را مقام حضرت قائم علیه السلام مى گفتند در خارج نجف پس مرا در آنجا نشانید و جامه خود را در آنجا در حـوضى که بود شست و بالاى درختى که در آنجا بود انداخت و به صحرا رفت و من تنها در آن مـکـان مـانـدم و فـکـر مـى کـردم کـه آخـر امـر مـن بـه کـجا منتهى مى شد، ناگاه جوان خوشروى گندم گونى را دیدم که داخل آن صحن شد و بر من سلام کرد و به حجره اى که در آن مقام بود رفت و در نزد محراب آن چند رکعت نماز با خضوع و خضوع به جاى آورد که مـن هـرگـز بـه آن خـوبـى نـدیـده بـودم و چـون از نـمـاز فـارغ شـد بـه نـزد مـن آمد و از احوال من سؤ ال نمود من گفتم که من به بلایى مبتلا شدم که سینه من از آن تنگ شده و خدا مرا از آن عافیت نمى دهد تا آنکه سالم گردم و مرا از دنیا نمى برد تا آنکه خلاص گردم . پـس آن مـرد بـه مـن فرمود که محزون مباش ‍ زود است که حق تعالى هر دو را به تو عطا کـنـد، پس از آن مکان گذشت و چون بیرون رفت من دیدم که آن جامه از بالاى درخت بر زمین افـتـاد و مـن از جـاى خـود برخاستم و آن جامه را گرفتم و شستم و بر درخت انداختم ، پس بـعـد از آن فکر کردم و گفتم که من نمى توانستم از جاى خود برخیزم اکنون چگونه چنین شدم که برخاستم و راه رفتم ، و چون در خود نظر کردم هیچگونه درد و مرضى در خویش ‍ نـدیـدم پس دانستم که آن مرد حضرت قائم علیه السلام بود که حق تعالى به برکت آن بـزرگـوار و اعـجـاز او مـرا عـافیت بخشیده است . پس ، از صحن آن مقام بیرون رفتم و در صـحرا نظر کردم کسى را ندیدم پس بسیار نادم و پشیمان گردیدم که چرا من آن حضرت را نـشـنـاخـتـم ، پـس صـاحـب حـجـره رفـیـق مـن آمـد و از حـال مـن سـؤ ال کـرد و مـتـحـیر گردید و من او را خبر دادم به آنچه گذشت و او نیز بسیار مـتـحیر شد که ملاقات آن بزرگوار او را میسر نشد پس با او در حجره رفتم و سالم بود تـا آنـکـه صاحبان و رفیقان او آمدند و چند روز با ایشان بود آنگاه مریض شد و مرد و در صـحـن مقدس دفن شد و صحت آن دو چیز که حضرت قائم علیه السلام به او خبر داد ظاهر شد که یکى عافیت بود و یکى مردن .(131)
__________________________
118- ( نـجم الثاقب ) محدث نورى ص 411 ـ 417، ترجمه ( کشف الغمه ) 3/3398 ـ 404.
119- ( جب شیث ) مخفف ( جب شیث نبى اللّه ) است چاهى است در آنجا نسبت دهند به آن پیغمبر علیه السلام .
120- ( نجم الثاقب ) ص 420 ـ 423.
121- هندوانه ابوجهل .
122- ( نجم الثاقب ) ص 426 ـ 429.
123- ( نجم الثاقب ) ص 429، ترجمه ( کشف الغمه ) 3/404.
124- ( نجم الثاقب ) ص 461، ( مهج الدعوات ) ص 403.
125- ( بحارالانوار ) 52/175 ـ 176.
126- ( نجم الثاقب ) ص 477 ـ 479.
127- ( نجم الثاقب ) محدث نورى ص 480 ـ 484.
128- ( اقساس ) یکى از قریه هاى کوفه است . (مصحح ).
129- ( نـجـم الثـاقـب ) ص 501 ـ 503، ( تـنبیه الخاطر ) 2/303.
130- ( نجم الثاقب ) ص 544 ـ 546، ( بحارالانوار ) 52/70.
131- ( نـجـم الثـاقـب ) ص 554 ـ 556، ( بـحـارالانـوار ) 52/176 ـ 177.
مطلب دومفـصـل چـهـارم : در مـعجزات باهرات و خوارق عادات که از حضرت صاحب الزمان علیه السلام صادرشده است
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma