فصل پنجم : در شهادت حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
فصل ششم : در ذکر چند نفر از اصحاب امام حسن عسکرى علیه السلام استفصل چهارم : ذکر بعضى از کلمات حکمت آمیز حضرت عسکرى علیه السلام
عـلامـه مـجـلس رحـمـه اللّه در ( جـلاءالعیون ) فرموده : ابن بابویه رحمه اللّه و دیـگـران روایـت کـرده اند از مردى از اهل قم که گفت : روزى حاضر شدم در مجلس ‍ احمد بن عـبـیـداللّه بـن خاقان که از جانب خلفاء والى اوقاف و صدقات بود در قم و نهایت عداوت نـسـبـت بـه اهـل بـیـت رسـالت داشـت ، پـس در مـجـلس او مـذکـور شـد احوال سادات علوى که در سرّ من راءى مى بودند و مذهبهاى ایشان و صلاح و فساد و قرب و منزلت ایشان نزد خلیفه هر زمان . احمد بن عبیداللّه گفت که من در سرّ من راءى ندیدم از سـادات علوى کسى مانند حسن بن على عسکرى علیه السلام در علم و زهد و امراء و سادات و وقـار و مـهـابـت و عـفّت و حیا و شرف و قدر و منزلت نزد خلفاء و امراء و سادات و سایر بـنـى هـاشـم او را مـقـّدم مـى داشـتـنـد بـر پیران خود، و صغیر و کبیر ایشان تعظیم او مى نمودند و همچنین وزراء و امراء و سایر اهل عسکر و اصناف خلق در اعزاز و اکرام او دقیقه اى فرو نمى گذاشتند.
مـن روزى در بـالاى سـر پـدر خـود ایـسـتـاده بـودم در روز دیـوان او، نـاگـاه دربـانـان و خـدمـتـکـاران دویـدنـد و گـفـتند: ابن الّرضا علیه السلام در در خانه ایستاده است پدرم با صـداى بـلنـد گـفـت : رخـصـت دهـیـد او را و بـه مـجـلس در آوریـد. نـاگـاه دیـدم مـردى داخـل شـد گـنـدم گـون و گـشـاده چـشـم و خـوش قـامـت و نـیـکـو روى و خـوش بـدن در اوّل سـنّ جـوانـى و مـن در او مهابتى و جلالتى مشاهده کردم چون نظر پدرم بر او افتاد از جـاى جـسـت و بـه اسـتـقبال او شتافت و هرگز ندیدم که چنین کارى نسبت به احدى از بنى هاشم یا امرا خلیفه یا فرزندان او بکند چون به نزدیک او رسید دست در گردن او در آورد و دستهاى او را بوسید و دسن او ر گرفت و در جاى خود نشانید و با ادب در خدمت او نشست و بـا او سـخـن مـى گفت و از روى تعظیم او را به کنیت خطاب مى نمود و جان خود و پدر و مـادر خـود را فـداى او مى کرد. من از مشاهده این احال تعجّب مى کردم ناگاه دربانان گفتند مـوفّق که خلیفه آن زمان بود مى آید. و قاعده چنان بود که چون خلیفه به نزد پدرم مى آمـد بیشتر حاجبان و یساولان و خدمتکاران مخصوص او مى آمدند و از نزدیک پدرم تا درگاه خـلیـفـه دو صـف مـى ایـستادند تا آنکه خلیفه مى آمد و بیرون مى رفت . و با وجود استماع آمـدن خـلیـفـه باز پدرم روى به او داشت و با اوسخن مى گفت تا آنکه غلامان مخصوص او پـیدا شدند. پس گفت : فداى تو شوم ! اکنون اگر خواهى برخیز، غلامان خود را امر کرد کـه او را از پـشـت صـف مـردم بـبـریـد کـه نـظـر یـساولان بر آن حضرت نیفتد. باز پدرم بـرخـاسـت او را تـعـظـیـم کـرد و مـیـان پـیـشـانـیـش را بـوسـیـد و او را روانـه کـرد و بـه استقبال خلیفه رفت ، من از حاجبان و غلامان پدر خود پرسیدم که این مردکى بود که پدرم ایـن قـدر مبالغه در اعزاز و اکرام او نمود؟ گفتند: او مردى است از اکابر عرب حسن بن على نـام دارد و مـعـروف اسـت بـه ابـن الرّضا پس تعجّب من زیاد گردید و در تمام آن روز در فکر و تحیّر بودم .
چـون شـب پـدرم بـه عـادتـى کـه داشـت بـعـد از نـمـاز شـام و خـفـتـن نـشـسـت و مـشـغـول دیـدن کاغذها و عرایض مردم شد که روز به خلیفه عرض نماید. من نزد او نشستم پـرسـیـد کـه حـاجـتـى دارى ؟ گـفـتـم : بـلى ، اگـر رخـصـت فـرمـایـى سـؤ ال کـنـم . چـون رخـصـت داد گـفتم : اى پدر! کى بود آن مردى که امروز بامداد در تعظیم و اکـرام او مـبـالغـه را از حـّة گـذرانیدى و جان خود و پدر و مادر خود را فداى او مى کردى ؟ گفت : اى فرزند! این امام رافضیان است ، پس ساعتى ساکت شد و گفت : اى فرزند! اگر خـلافـت از بـنى عبّاس به در رود کسى از بنى هاشم به غیر آن مرد مستحقّ آن نیست ، زیرا کـه او سـزاوار خـلافـت اسـت بـه سـبـب اتـّصـاف او بـه زهـد و عـبـادت و فضل و علم و کمال و عفّت نفس و شرافت نسب و علّو حسب و سایر صفات کمالیّه ، اگر مى دیـدى پـدر او را مـردى بـود در نـهـایـت شـرافـت و جـلالت و فـضـیـلت و عـلم و فضل و کمال ، پس از این سخنان که از پدرم شنیدم خشم من زیاده گردید و تفکّر و تحیّر من افزون شد.
بعد از آن پیوسته از مردم تفحّص احوال او مى نمودم ، پس نسنیدم از وزراء و کتّاب و امراء و سـادان و عـلویـّان و سـایـر مـردم بـه غـیـر تـعـریـف و تـوصـیـف و فضل و جلالت و علم و بزرگوارى او امام رافضیان است . پس قدر و منزلت او در نظر من عـظـیـم شـد و رفـعـت و شـاءن او را دانـسـتـم ، زیـرا کـه از دوسـت و دشـمن به غیر نیکى و بـزرگـى او چـیـزى نـشـنـیـدم . پـس مـردى از اهـل مـجـلس از او سـؤ ال کـنـد یـا نـام او را بـا نـام امـام حـسـن مـقـرون گـردانـد؟ جـعـفر مردى بود فاسق و فاجر وشـرابـخـوار و بدکردار، مانند او کسى در رسوایى و بى عقلى و بدکارى ندیده بودم ، پـس جـعـفـر را مـذدمـت بـسـیار کرد باز به ذکر احوال آن حضرت برگشت و گفت : به خدا سـوگـنـد! در هنگاام وفات حسن بن على علیه السلام حالتى بر خلیفه و دیگران عارض شد که من گمان نداشتم که در وفات هیچ کس چنین امرى تواند شد.
این واقعه چنان بود که روزى براى پدرم خبر آوردند که ابن الّرضا رنجور شده ، پدرم بـه سـرعـت تـمـام نـزد خـلیـفـه رفـت و خبر را به خلیفه داد، خلیفه پنج نفر از معتمدان و مـخـصـوصـان خود را با او همراه کرد یکى از ایشان تحریر خادم بود که از محرمان خاصّ خـلیـفـه بـود، امـر کـرد ایـشـان را کـه پـیـوسـتـه مـلازم خـانـه آن حـضـرت بـاشند و بر احـوال آن حـضـرت بـرود و از احـوال او مطّلع گردند و طبیبى را مقرّر کرد که هر بامداد و پـسـیـن نـزد آن حـضرت برود و از احوال او مطّلع باشد بعد از دور روز براى پدرم خبر آوردنـد کـه مـرض آن حـضـرت صـعـب شـده اسـت و ضعف بر او مستولى گردیده است . پس بامداد سوار شد نزد آن حضرت رفت و اطبا را امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضى القضاة را طلبید و گفت ده نفر از علماى مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حـضـرت باشند. ایشان اینها را براى آن مى کردند که آن زهرى که به آن حضرت داده بـودنـد بـر مـردم مـعـلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته . پیوسته ایشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنکه بعد از گذشتن چند روز از مـاه ربـیـع الا ول آن امـام مـظـلوم از دار فـانـى بـه سـراى بـاقـى رحلت نمود و از جور ستمکاران و مخالفان رهایى یافت .
چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره منتشر شد قیامتى در آن شهر برپا شد از جمیع مـردم صـداى نـاله و فـغـان و شیون بلند گردید، خلیفه در تفحص فرزند سعادتمند آن حضرت درآمد، جمعى را فرستاد که بر دور خانه آن حضرت حراست نمایند و جمیع حجره ها را تـفـحـص نـمـایـنـد شـایـد آن حضرت را بیابند و زنان قابله را فرستاد که کنیزان آن حـضـرت را تـفـحـص کـنـند که مبادا حمل در ایشان باشد پس یکى از زنان گفت که یکى از کـنـیـزان آن جـنـاب را احـتـمـال حـمـلى هـسـت ، خـلیـفـه نـحـریـر خـادم را بـر او مـوکل گردانید که بر احوال او مطلع باشد تا صدق و کذب آن سخن ظاهر شود بعد از آن مـتـوجـه تـجهیز آن جناب شد. جمیع اهل بازارها مطلع شدند صغیر و کبیر و وضیع و شریف خلایق در جنازه آن برگزیده خالق جمع آمدند. پدرم که وزیر خلیفه بود با سایر وزراء و نویسندگان و اتباع خلیفه و بنى هاشم و علویان به تجهیز آن امام زمان حاضر شدند و در آن روز سـامـره مانند صحراى قیامت بود از کثرت ناله و شیون و گریه مردم چون از غـسل و کفن آن جناب فارغ شدند خلیفه ابوعیسى را فرستا که بر آن جناب نماز کند چون جـنـازه آن جناب را براى نماز بر زمین گذاشتند ابوعیسى به نزدیک حضرت آمده و کفن را از روى مـبـارک دور کـرد و بـراى رفـع تـهـمـت خلیفه علویان و هاشمیان و امراء و وزراء و نـویـسـندگان و قضات و علماء و سایر اشراف و اعیان را نزدیک طلبید و گفت : بیایید و نـظر کنید که این حسن بن على فرزندزاده امام رضا علیه السلام است بر فراش خود به مرگ خود مرده است و کسى آسیبى به او نرسانیده است و در مدت مرض او اطباء و قضات و مـعـتمدان و عدول حاضر بودند و بر احوال او مطلع گردیده اند و بر این معنى شهادت مى دهند پس ‍ پیش ایستاد و بر آن حضرت نماز خواند بعد از نماز، آن جناب را در پهلوى پدر بزرگوار خود دفن کردند و بعد از آن خلیفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد؛ زیـرا شـنـیـده بـود کـه فـرزنـد آن جـنـاب بـر عـالم مـسـتـولى خـواهـد شـد و اهـل بـاطـل را مـنـقرض خواهد کرد. چندان که تفحص کردند چیزى از آن حضرت نیافتند و آن کـنـیـز را کـه گـمـان حـمـل بـه او بـرده بـودنـد تـا دو سال تفحص احوال او مى کردند و اثرى ظاهر نشد.
پـس مـوافـق مـذهـب اهـل سـنـت ، میراث آن حضرت را قسمت کردند براى مادر و جعفر کذاب که بـرادر آن جـنـاب بـود و مـادرش دعـوى کـرد کـه مـن وصـى اویـم و نزد قاضى به ثبوت رسـانیده باز خلیفه در تفحص فرزند آن جناب بود و دست از تجسس بر نمى داشت . پس جـعـفـر کـذاب نـزد پدر من آمد و گفت : مى خواهم منصب برادرم را به من تفویض نمایى ، من تـقبل مى نمایم که هر سال دویست هزار دینار طلا بدهم . پدرم از استماع این سخن در خشم شـد گـفـت : اى احـمـق ! مـنـصـب بـرادر تـو مـنـصـبـى نـیـسـت کـه بـه مـال و تـقـبـل تـوان گـرفت و سالها است که خلفاء شمشیر کشیده اند و مردم را مى کشند و زجـر مـى نـمایند که [مردم ] از اعتقاد به امامت پدر و برادر تو برگردند نتوانستند اگر تو نزد شیعیان مرتبه امامت دارى همه به سوى تو خواهند آمد و تو را احتیاج به خلیفه و دیـگرى نیست و اگر نزد ایشان مرتبه اى ندارى خلیفه و دیگرى این مرتبه را براى تو تـحـصـیـل نـمـى تـوانـنـد کـرد. و پـدرم بـه ایـن سـخـن خـفـت عـقـل و سـفـاهـت و عدم دیانت او را دانست امر کرد دیگر او را به مجلس ‍ راه ندهند و بعد از آن به مجلس پدرم راه نیافت تا پدرم فوت شد، تا امروز خلیفه تفحص از فرزند آن جناب مى کند و بر آثار او مطلع نمى شود و دست بر او نمى یابد.(59)
ابـن بـابـویـه بـه سـند معتبر از ابوالا دیان روایت کرده است که من خدمت حضرت امام حسن عـسـکرى علیه السلام را مى نمودم و نامه هاى آن جناب را به شهرها مى بردم . پس روزى در بـیـمـاریـى کـه در آن مـرض بـه عالم بقاء رحلت فرمودند مرا طلبیدند و نامه اى چند نـوشـتـنـد بـه مـدایـن و فـرمـودنـد کـه بـعـد از پـانـزده روز بـاز داخـل سـامـره خـواهـى شـد و صـداى شـیـون از خـانـه مـن خـواهـى شـنـیـد و مـرا در آن وقـت غـسـل دهـنـد، ابـوالا دیان گفت : اى سید! هرگاه این واقعه هائله روى دهد امر امامت با کیست ؟ فـرمـود: هـرکـه جواب نامه مرا از تو طلب کند او امام است بعد از من ، گفتم : دیگر علامتى بـفرما، فرمود: هر که بر من نماز کند او جانشین من خواهد بود، گفتم : دیگر بفرما، گفت : هـرکـه بگوید که در همیان چه چیز است او امام شما است . ابوالا دیان گفت : مهابت حضرت مـانـع شـد کـه بـپـرسـم کـدام هـمـیـان ، پـس بـیـرون آمـدم و نـامـه هـا را بـه اهل مداین رسانیدم و جوابها گرفته برگشتم چنانچه فرموده بود.
روز پـانـزدهـم داخـل سـامـره شـدم صـداى نـوحـه و شـیـون از مـنـزل منور آن امام مطهر بلند شده بود چون به در خانه آمدم جعفر [کذاب ] را دیدم که به در خانه نشسته و شیعیان برگرد او بر آمده اند و او را تعزیت به وفات برادر و تهنیت بـه امـامـت خـود مى گویند، پس من در خاطر خود گفتم که اگر این امام است امامت نوع دیگر شده ، این فاسق کى اهلیت امامت دارد؛ زیرا که پیشتر او را مى شناختم که شراب مى خورد و قـمـار مـى بـاخـت و طـنـبـور مـى نـواخـت . پس پیش رفتم و تعزیت و تهنیت گفتم و هیچ سؤ ال از مـن نـکـرد، در ایـن حال ( عقید خادم ) بیرون آمد و به جعفر کذاب خطاب کرد که بـرادر تـو را کـفـن کـرده انـد بـیـا و بر او نماز کن ، جعفر برخاست و شیعیان با او همراه شدند چون به صحن خانه رسیدیم دیدیم که حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام را کفن کـرده بـر روى نعش گذاشته اند پس جعفر پیش ایستاد بر برادر اطهر خود نماز کند چون خواست تکبیر گوید طفلى گندم گون پیچیده موى گشاده دندانى مانند پاره ماه بیرون آمد و رداى جعفر را کشید و گفت : اى عمو! پس بایست که من سزاوارترم به نماز بر پدر خود از تو، پس جعفر عق ایستاد و رنگش متغیر شد.
آن طـفـل پـیـش ایـستاد و بر پدر بزرگوار خود نماز کرد و آن جناب را در پهلوى امام على نقى علیه السلام دفن کرد و متوجه من شد و گفت اى بصرى بده جواب نامه را که با تو است ، پس تسلیم کردم و در خاطر خود گفتم که دو نشان از آن نشانها که حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام فرموده بود ظاهر شد و یک علامت مانده بیرون آمدم پس حاجز وشابه جـفـعـر گـفـت : بـراى آنـکـه حـجـت بـر او تـمـام کـنـد کـه او امـام نـیست ، گفت : کى بود آن طفل ؟ جعفر گفت : که واللّه ! من او را هرگز ندیده بودم و نمى شناختم . پس در این حالت جـماعتى از اهل قم آمدند و سؤ ال کردند از احوال حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام چون دانـسـتـنـد که وفات یافته است پرسیدند که امامت با کیست ؟ مردم اشاره کردند به سوى جـعـفـر، پـس نزدیک رفتند و تعزیت و تهنیت دادند و گفتند با ما نامه و مالى چند هست بگو کـه نـامـه هـا از چـه جـماعت است و مالها چه مقدار است [تا] ما تسلیم کنیم . جعفر برخاست و گـفـت : مـردم از ما علم غیب مى خواهند، در آن حال خادم بیرون آمد از جانب حضرت صاحب الا مر علیه السلام و گفت با شما نامه فلان شخص و فلان و فلان هست و همیانى هست که در آن هـزار اشـرفى هست ؛ در آن میان ده اشرف هست که طلا را روکش کرده اند، آن جماعت نامه ها و مـالهـا را تـسـلیـم کـردنـد و گـفـتـند هر که تو را فرستاده است که این نامه ها و مالها را بـگـیـرى او امـام زمـان اسـت و مـراد امـام حسن عسکرى علیه السلام همین همیان بود. پس جعفر کـذاب رفـت نـزد مـعـتـمـد کـه خـلیـفـه بـه نـاحـق آن زمـان بـود و ایـن واقـعـه را نـقـل کـرد، مـعـتـمـد خـدمـتـکـاران خـود را فـرسـتـاد کـه صـیـقـل کـنـیـز حـضـرت امـام حـسـن عـسـکـرى عـلیـه السـلام را گـرفـتـنـد کـه آن طفل را به ما نشان ده ، او انکار کرد و از او براى رفع مظنه ایشان گفت حملى دارم من از آن حضرت ، به این سبب او را به ابن ابى الشوارب قاضى سپردند که چون فرزند متولد شـد بـکـشـنـد، بـناگاه عبیداللّه بن یحیى وزیر مرد و صاحب الزنج در بصره خروج کرد ایشان به حال خود درماندند و کنیز از خانه قاضى به خانه خود آمد.(60)
ایـضـا بـه سـنـد مـعـتبر از محمّد بن حسن روایت کرده است که حضرت امام حسن عسکرى علیه السـلام در روز جـمعه هشتم ماه ربیع الا ول سال دویست و شصتم از هجرت وقت نماز بامداد بـه سـراى بـاقـى رحـلت فـرمـود و در هـمـان شب نامه هاى بسیار به دست مبارک خود به اهل مدینه نوشته بود و در آن وقت نزد آن حضرت حاضر نبود مگر جاریه آن جناب که او را ( صـیـقل ) مى گفتند و غلان آن جناب که او را ( عقید ) مى نامیدند و آن کسى کـه مـردم بر او مطلع نبودند یعنى حضرت صاحب الا مر علیه السلام . عقید گفت که در آن وقت حضرت امام حسن علیه السلام آبى طلبید که با مصطکى جوشانیده بودند خواست که بـیـاشـامـد، چـون حـاضر کردیم فرمود: اول آبى بیاورید که نماز کنم . چون آب آوردیم دستمالى در دامن خود گسترده و وضو ساخت و نماز بامداد را ادا کرد و قدح آب مصطکى که جوشانیده بودند گرفت که بیاشامد از غایت ضعف و شدت مرض دست مبارکش ‍ مى لرزید و قـدح بـر دنـدانـهـاى شـریـفـش مـى خـورد، چـون آب را بـیـاشـامـیـد و صیقل قدح را گرفت روح مقدسش به عالم قدس پرواز نمود. شهادت آن حضرت به اتفاق اکـثـرى از مـحـدثـان و مـورخـان در هـشـتـم مـاه ربـیـع الا ول دویـسـت و شـصـتـم هـجـرت بـود، شـیـخ طـوسـى در ( مصباح ) (61) اول مـاه مـذکـور نـیـز گـفـتـه ، و اکـثـر گفته اند که روز جمعه بود، و بضى چهارشنبه و بـعـضـى یـکـشـنـبـه نـیـز گـفـتـه انـد، و از عـمـر شـریـف آن حـضـرت بـیـسـت و نـه سـال گـذشـته بود و بعضى بیست و هشت نیز گفته اند و مدت امامت آن حضرت نزدیک به شش سال بود.(62)
ابـن بـابـویه و دیگران گفته اند که معتمد آن حضرت را به زهر شهید نمود. و در کتاب ( عـیـون المعجزات ) (63) از احمد بن اسحاق روایت کرده است که روزى بـه خـدمـت امـام حـسـن عـسـکـرى عـلیـه السـلام رفـتـم حـضـرت فـرمـود کـه چـگـونـه بـود حـال شـمـا و آنـچـه مـردم بـودنـد از شـک و ریـب در بـاب امـام بـعـد از مـن ؟ گـفـتـم : یابن رسول اللّه ! چون خبر ولادت سید ما و صاحب ما در قم به ما رسید صغیر و کبیر و شیعیان قـم هـمـه اعـتـقـاد بـه امامت آن جناب نمودند، حضرت فرمود: مگر نمى دانى که هرگز زمین خـالى از امـام نـمـى بـاشـد کـه حـجـت خـدا بـاشـد بـر خـلق . پـس در سال دویست و پنجاه و نه هجرت حضرت ، والده خود را به حج فرستاد و او را خبر داد به وفـات خـود در سـال دیـگـر و فـتنه هایى که بعد از وفات او واقع خواهد شد، پس ‍ اسم اعـظـم الهـى و مـواریـث پیغمبران و اسلحه و کتب حضرت رسالت را به صاحب الا مر علیه السلام تسلیم کرد و مادر آن جناب متوجه مکه شد، و آن جناب در ماه ربیع الا خر سنه 260 از دنیا رحلت نمود و در سرّ من راءى در پهلوى پدر بزرگوار خود مدفون گردید و عمر شـریـف آن جـنـاب بـیـسـت و نـه سـال بـود (تـمـام شـد آنـچـه از جـلاءالعـیـون نقل شده بود).(64)
شـیـخ طـوسـى بـه سـند خود روایت کرده از ابوسلیمان داود بن غسان بحرانى که گفت : خواندم نزد ابوسهل اسماعیل بن على نوبختى که شیخ متکلمین از اصحاب ما بوده در بغداد و صـاحـب جـلالت بـوده در دیـن و دنـیـا و کـتـى تـصنیف کرده از جمله ( کتاب الا نوار در تـواریـخ ائمـه اطـهـار عـلیـهـم السلام ) که فرمود ولادت با سعادت حضرت حجة بن الحـسـن عـلیـه السـلام بـه سامراء واقع شد سال دویست و پنجاه و شش . والده آن حضرت نـامـش صـیـقـل و کـنـیـه آن حـضـرت ابـوالقـاسـم بـوده بـه هـمـیـن کـنـیه وصیت کرده بود رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله و سلم و فرموده اسم او اسم من و کنیه او کنیه من است ، لقـب او مـهـدى اسـت و او اسـت حـجـت و امـام مـنـتـظـر و صـاحـب الزمـان عـلیـه السـلام . پـس ابوسهل گفت که داخل شدم بر امام حسن عسکرى علیه السلام در مرضى که به همان مرض از دنـیـا رحـلت فـرمـود و در نـزد آن حـضـرت بـودم که امر فرمود خادم خود عقید را ـ و این خـادمـى بـود سـیـاه از اهـل نـوبـه و خدمت کرده بود حضرت امام على نقى علیه السلام را و پـروریـده و بـزرگ کـرده بـود امـام حـسـن علیه السلام را ـ فرمود: اى عقید! بجوشان از بـراى مـن آب را بـا مـصـطـکـى ، پـس ‍ جـوشـانـیـد و صـیـقـل جـاریـه کـه مـادر حضرت حجت علیه السلام باشد آن آب را براى امام حسن عسکرى عـلیـه السـلام آورد. پـس هـمـین که قدح را به دست آن حضرت داد و خواست بیاشامد و دست مـبارکش لرزید و قدح به دندانهاى ثنایاى نازنینش ‍ خورد پس قدح را از دست نهاد و به عـقـیـد فـرمـود داخـل ایـن اطـاق مـى شـوى مـى بـیـنـى کـودکـى را بـه حـال سـجـده ، او را بـیـاور نـزد مـن . ابـوسـهـل گـویـد کـه عـقـیـد گـفـت مـن داخل شدم به جهت پیدا کردن آن طفل ناگاه نظرم افتاد به کودکى که سر به سجده نهاده بـود و انـگـشت سبابه را به سوى آسمان بلند کرده بود پس سلام کردم بر آن جناب آن حضرت مختصر کرد نماز را و چون تمام کرد عرض کردم که سید من مى فرماید تو را که نـزد او بـروى ، پـس در ایـن هنگام مادرش صیقل امد و دستش را گرفت و برد او را به نزد پـدرش امـام حـسن علیه السلام ، ابوسهل مى گوید: چون آن کودک به خدمت امام حسن علیه السـلام رسـیـد سـلام کـرد نـگاه کردم بر او، ( وَ اِذا هَُو دُرِّىُّ اللُّؤ نِ وَ فى شَعْرِ رَاءْسِهِ قـَطـَطُ مـُفـَلَّجُ الاَسـْنانِ ) ؛ یعنى دیدم که رنگ مبارکش روشنایى و تلا لو دارد و موى سـرش بـه هـم پـیـچیده و مجعد است و مابین دندانهایش گشاده است ، همین که امام حسن علیه السـلام نـگـاهـش بـه کـودکـش افـتـاد بـگـریـسـت و فـرمـود: ( یـا سـَیـَدَ اَهْل بَیْتِِه اَسْقِنى الْماء فَاِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى ) .
اى سـیـد اهل بیت خود! مرا آب بده همانا من مى روم به سوى پروردگار خود، یعنى وفاتم نـزدیـک شده . پس آن آقازاده آن قدح آب جوشانیده با مصطکى را گرفت به دست خویش و حـرکـت داد لبهایش را و سیرابش کرد، چون امام حسن علیه السلام آب را آشامید فرمود: مرا مـهـیـا کـنـیـد از بـراى نـمـاز. پـس در کـنـار آن حـضـرت دسـتـمـالى افـکـنـدنـد و آن طـفـل وضـو داد پـدر خـود را بـه یـک مـرتـبـه ، یـک مـرتـبـه ، یـعـنـى بـه اقـل واجـب و مسح کرد بر سر و قدمهاى او، پس امام حسن علیه اللام به وى فرمود: بشارت بـاد تـو را اى پـسـرک من ! تویى صاحب الزمان و تویى مهدى و حجت خدا بر روى زمین و تـویـى پسر من و کودک من و منم پدر تو، تویى محمّد بن الحسن بن على بن محمّد بن على بـن مـوسـى بـن جـعفر بن محمّد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام و پـدر تـو اسـت رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم و تـویى خاتم ائمه طاهرین و بـشـارت داد به تو رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم و نام و کنیه داد تو را، و این عهدى است به سوى من از پدرم و از پدرهاى طاهرین تو.
( صَلَّى اللّهُ عَلى اَهْلِ الْبَیْتِ رَبَّنا اِنَّهُ حَمیدٌ وَ مَجیدٌ ) .
پـس وفـات کـرد امام حسن علیه السلام در همان وقت صلوات اللّه علیهم اجمعین .(65)
شـیـخ طـوسـى روایـت کـرده از حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام که فرمود: قبر من در سرّ من راءى امان است از براى اهل دو جانب از بلاها و عذاب خدا.(66)
مـجـلسى اول رحمه اللّه ( اهل دو جانب ) را به شیعه و سنى معنى کرده و فرموده که بـرکـت آن حـضرت دوست و دشمن را احاطه کرده است چنانکه قبر کاظمین علیهم السلام سبب امان بغداد شد، و شیخ اجل على بن عیسى اربلى در کتاب ( کشف الغمه ) که در سنه شـشـصـد و هـفـتـاد و هـفت تاءلیف کرده نقل نموده که حکایت کرد براى من بعض اصحاب که مستنصرباللّه خلیفه عباسى یکسال به سامره رفت و زیارت کرد عسکریین علیهم السلام را، و چـون از روضـه مـقـدسـه آن دو امـام بـیـرون آمـد رفـت بـه زیـارت تـربـت خـلفـاء آل عباس از پدران و اهل بیت خود و قبور ایشان در قبه اى بود که خرابى و ویرانى به آن رو بـرده بـود و بـاران داخـل آن مـى گـشـت و بـر قبرها و تربت ایشان فضله هاى طیور و پرندگان بود. على بن عیسى مى گوید که من هم مشاهده کرده ام تربت ایشان را به همین حـال پـس به مستنصر گفتند که شما خلیفه هاى روى زمین و پادشاهان دنیا مى باشید و از بـراى شـمـا اسـت فـرمـان و امـر در عـالم و قـبـرهـاى پـدران شـمـا بـه ایـن کـیـفـیـت و حال باشد، نه کسى زیارت کند ایشان را و نه به خاطرى خطور شوند و نداشته باشند یـک کسى را که فضلات و کثافات را از ایشان دور کند و قبور این علویین مزارى است به ایـن خـوبى و پاکیزگى که مشاهده مى نمایید با پرده ها و قندیلهاى آویخته و فرشها و گـسـتـردنـیـها و فراش و خادم و شمع و بخور و غیر ذلک . مستنصر خلیفه گفت : این امرى اسـت آسـمـانـى ، یـعنى از جانب خدا است و حاصل نمى شود به کوشش و اجتهاد ما و اگر ما مردم را بر این کار واداریم قبول نخواهند کرد و زور و سعى ما در این باب فایده نخواهد نـمـود. و راسـت گـفـتـه زیـرا کـه اعـتـقـادات بـه قـهـر و غـلبـه حاصل نخواهد شد و به اکراه نتوان اعتقاد در کسى پدید آورد. انتهى .(67)
_________________________
59- ( جـلاءالعـیـون ) عـلامـه مـجـلسـى ص 199 ـ 995، ( کمال الدّین ) ابن بابویه 1/40.
60- ( جـلاءالعـیـون ) عـلامـه مـجـلسـى ص 995 ـ 997، ( کمال الدّین ) 2/475.
61- ( مصباح المتهجد ) ص 550.
62- ( جلاءالعیون ) ص 997.
63- ( عیون المعجزات ) ص 140.
64- ( جلاءالعیون ) ص 991 ـ 998.
65- ( الغیبة ) شیخ طوسى ص 164 ـ 165.
66- ( تهذیب الاحکام ) شیخ طوسى 6/93.
67- ترجمه ( کشف الغمه ) 3/437.
فصل ششم : در ذکر چند نفر از اصحاب امام حسن عسکرى علیه السلام استفصل چهارم : ذکر بعضى از کلمات حکمت آمیز حضرت عسکرى علیه السلام
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma