فـصـل دوم : مـخـتـصـرى از مـکـارم اخـلاق و نـوادر احوال حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام است

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
فصل سوم : در دلایل و معجزات باهرات حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام استفـصـل اول : در تـاریـخ ولادت و اسـم و لقـب و کـنـیـت حـصـرت عـسـکـرى عـلیـه السـلام واحوال والده ماجده آن حضرت است
عبادت و هیبت امام حسن عسکرى علیه السلام
اول ـ شـیـخ مـفـیـد و غـیـره روایـت کـرده انـد کـه بـنـى عـبـاس داخل شدند بر صالح بن وصیف در زمانى که حبس کرده بود حضرت امام حسن عسکرى علیه السـلام را و به او گفتند که تنگ گیر بر او و وسعت مده بر او. صالح گفت : چه کنم من بـا او هـمـانا سپرده ام او را به دست دو نفرى که بدترین اشخاص مى باشند که من پیدا کـرده ام ایـشـان را، یـکـى را نـام عـلى بـن یـارمـش اسـت و دیـگـرى اقـتامش و اینک آن دو نفر اهل نماز و روزه گشته اند و رسیده اند در عبادت به مقامى عظیم ، پس امر کرد آن دو نفر را آوردنـد پـس ایـشـان را عـتـاب کـرد و گفت : واى بر شما! چیست شاءن شما با این شخص ؟ گـفـتـنـد: چـه گـوییم در حق مردى که روزها را روزه مى گیرد و شبها را تا به صبح به عـبـادت مشغول است ، تکلم نمى کند با کسى و مشغول نمى شود به غیر از عبادت و هر وقت نـظـر بـر مـا مـى افـکـنـد بـدن مـا مـى لرزد و چـنـان مى شویم که مالک نفس خود نیستیم و خـوددارى نـمـى تـوانـیـم بکنیم . آل عباس چون این را شنیدند برگشتند از نزد صالح در کمال ذلت به بدترین حالى .(6)
زمینه سازى براى غیبت امام زمان علیه السلام
مـؤ لف گـویـد: از روایـات ظـاهر مى شود که آن حضرت بیشتر اوقات محبوس و ممنوع از مـعـاشـرات بـود و پـیـوسته مشغول بود به عبادت چنانچه از روایت بعد ظاهر مى شود. و مـسـعـودى روایـت کـرده کـه حـضـرت امـام عـلى نـقـى عـلیه السلام پنهان مى کرد خود را از بـسـیارى از شیعیان خود مگر از عدد قلیلى از خواص خود و چون امر منتهى شد به حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام از پشت پرده با خواص و غیر خواص تکلم مى فرمود مگر در آن اوقـات کـه سـوار مـى شـد بـراى رفـتـن بـه خـانـه سـلطـان ، و ایـن عـمـل از آن جـنـاب و از پـدر بـزرگـوارش پـیـش از او مقدمه بود براى غیبت حضرت صاحب الزمـان عـلیـه السـلام که شیعه به این ماءلوف شوند و از غیبت وحشت نکنند و عادت جارى شود در احتجاب و اختفاء.(7)
رهایى از زندان معتمد عباسى
دوم ـ روایـت شده زمانى که معتمد حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام را حبس کرد در دست على بن حزین و حبس کرد جعفر برادرش را با او، پیوسته ( معتمد ) خبر آن حضرت را از عـلى بـن حـزیـن مـى پـرسـیـد، او مـى گـفـت کـه روزهـا روزه مـى گـیـرد و شـبـهـا مشغول نماز است تا آنکه روزى از حال آن جناب پرسید، على همان جواب را داد، معتمد گفت : هـمـیـن ساعت برو به نزد او و او را از من سلام برسان و به او بگو برو به منزلت به سـلامـت . عـلى بـن حـزین گفت : رفتم به سوى زندان دیدم بر در زندان حمارى زین کرده مـهـیـا اسـت داخـل زنـدان شـدم دیـدم آن حـضـرت را نـشـسته ، موزه و طیلستا و شاشه خود را پـوشـیـده یـعـنـى آنـکـه خـود را مهیا فرموده بود براى بیرون شدن از زندان و رفتن به مـنـزل ، پـس چون مرا دید برخاست ، من ادا کردم رسالت خود را، پس سوار شد بر حمار و ایـسـتـاد، مـن گـفـتم به آن حضرت براى چه ایستادى اى سید من ؟ فرمود: تا بیاید جعفر، گفتم : معتمد مرا امر کرده که شما را از حبس رها کنم بدون جعفر، فرمود: برگرد به نزد او و بگو ما هر دو با هم از یک خانه بیرون آمده ایم پس من برگردم و او با من نباشد، خود شـمـا مـى دانـیـد کـه در ایـن چه خواهد بود. پس آن مرد رفت و برگشت گفت : مى گوید من جعفر را رها کرده ام براى تو و من حبس کرده بودم او را به سبب خیانت و تقصیرى که وارد کـرده بود بر خود و بر تو و به سبب آن حرفهایى که از او سر زده بود. پس جعفر با آن حضرت رفت به خانه اش .(8)
خبر دادن از تولد فرزند
سـوم ـ از عـیـسى بن صبیح روایت است که گفت : در اوقاتى که ما در محبس بودیم حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام را نیز حبس کردند و آوردند آن حضرت را در مجلس ما و من به آن جـنـاب عـارف و شـنـاسـا بـودم ، فـرمـود: تـو شـصـت و پـنـج سـال و چـنـد مـاه و روزى عـمر کرده اى و بود با من کتاب دعایى که تاریخ ولادت من در آن نوشته شده بود رجوع به آن کردم یافتم چنان بود که آن حضرت خبر داد! پس ‍ فرمود: فـرزنـدى روزى تـو شـده ؟ گـفـتـم : نـه ، گـفـت : خدایا روزى کن او را ولدى که عضد و بـازوى او بـاشـد هـمـانـا خـوب عـضـدى اسـت ولد، پـس متمثل شد به این شعر:
مَنْ کانَ ذاوَلَدٍ یُدْرِک ظَلامَتَهُ
اِنَّ الذّلیلُ الَّذى لَیْسَتْ لَهُ عَضُدٌ؛
یـعـنـى هـر کـه صـاحـب ولد بـاشـد داد خـود را مـى گـیـرد بـه درسـتـى کـه ذلیل آن کسى است که عضد و بازو ندارد. من گفتم : تو فرزند دارى ؟ فرمود: آرى ، به خـدا قـسـم زود اسـت کـه خـداوند تعالى پسرى بر من کرامت فرماید که پر کند زمین را از عدل و داد، اما الان فرزند ندارم ، آن وقت متمثل شد به این دو شعر:
لَعَلَّکَ یَوما اَنْ تَرانى کَاَنَّما
بَنِىَّ حَوالِىّ الاُسُودُ اللَّوابِدُ
فَاِنَّ تَمیما قَبْلَ اَنْ یَلِدَ الْحَصى
اَقامَ زَمانا وَ هُوَ فى النّاسِ واحِدٌ(9)
نماز خواندن حضرت در میان شیران و درندگان
چـهـارم ـ روایـت شـده کـه حـضـرت امـام حسن عسکرى علیه السلام را سپردند به نحریر و نـحریر تنگ مى گرفت بر آن حضرت و اذیت مى کرد آن جناب را. زوجه اش ‍ به او گفت : اى مـرد! بـتـرس از خـدا بـه درسـتـى کـه تـو نـمـى دانـى کـه کـیـسـت در منزل تو، پس شروع کرد در بیان اوصاف حضرت عسکرى علیه السلام از صلاح و عبادت و جلالت آن حضرت و گفت من مى ترسم بر تو از این رفتار تو با آن حضرت ، نحریر گـفـت : به خدا سوگند که من او را در برکة السباع میان شیران و درندگان خواهم افکند. پـس اجـازه طـلبـیـد از خـلیـفـه در ایـن امر، او را اجازه داد. پس آن حضرت را افکند به نزد شـیـران و شـک نـداشـتـند در آنکه شیران آن حضرت را خواهند خورد، پس نظر کردند در آن مـحـل کـه از حـال آن جـنـاب خـبرى گیرند، دیدند آن جناب را [که ] ایستاده نماز مى خواند و سـبـاع در دور آن حـضرت مى باشند پس امر کرد که آن جناب را بیرون آورند و به خانه اش برند.(10)
مـؤ لف گـویـد: و بـه هـمـیـن دلالت بـاهـره اشـاره شـده در توسل به آن حضرت در دعاى ساعت یازدهم روز:
( وَ بـِالاِمـامِ الْحـَسـَنِ بـْنِ عـَلِىِّ عـلیـه السـلام اَلَّذى طـُرِحَ لَلسِّبـاعِ فـَخَلَّصْتَهُ مِْن مَرابِضِهاوَامْتُحِنَ بِالدَّو آبِّ الصِّعابُ فَذَلَّلْتَ لَهُ مَراکِبَها ) ؛
یعنى متوسل شدم به امام حسن عسکرى علیه السلام آن آقایى که افکندند در میان درندگان پـس بـه سـلامـت او را از مـحـل درنـدگـان بـیرون آوردى ، و ممتحن شد آن حضرت به دابه سرکش و حیوان چموش پس رام کردى براى او سوار شدن او را.(11)
و در ایـن فقره اشاره شده به آنچه نقل شده که مستعین باللّه خلیفه ، استرى داشت چموش و سرکش به حدى که احدى قدرت نداشت که او را لگام کند یا زین بر پشت او گذارد یا او را سوار شود، اتفاقا روزى حضرت به دیدن خلیفه رفت خلیفه به آن حضرت ، گفت : خـواهـش مى نمایم از شما که این استر را دهنه بر دهانش کنید. و غرضش آن بود که از این کـار یـا اسـتـر رام شود یا آنکه چموشى کند و آن حضرت را بکش پس حضرت برخاست و دسـت مبارک خود را بر کفل استر گذاشت آن حیوان عرق کرد به نحوى که عرق از او جارى شـد و در نـهایت آرامى و تذلل شد پس ‍ حضرت او را زین کرد و لجام بر دهنش زد و سوار گـشت و قدرى در منزل او را راه برد. خلیفه از این کار تعجب کرده استر را به آن حضرت بخشید.(12)
تدبیر امام علیه السلام براى جلوگیرى از تاءلیف کندى
پـنـجـم ـ ابـن شـهـر آشـوب از ( کـتـاب تـبـدیـل ) ابـوالقـاسـم کـوفـى نـقـل کـرده کـه اسـحـاق کـنـدى ک فـیلسوف عراق بود در زمان خود شروع کرد در تاءلیف کـتـابى در تناقض قرآن و مشغول کرد خود را به آن امر به حدى که از مردم کناره کرده و در منزل بود و پیوسته به این کار اهتمام داشت تا آنکه یکى از شاگردان او خدمت حضرت امـام حـسـن عـسکرى علیه السلام رسید، حضرت به او فرمود: آیا نیست در میان شما یک مرد رشـیـدى کـه بـرگـردانـد اسـتـاد شما کندى را از این شغلى که براى خود قرار داده ؟ آن تـلمـیـذ گـفـت : چـگـونـه مـا مـى تـوانیم اعتراض کنیم بر او در این امر یا در غیر این امر و شـایـسـتـه نـیست از ما نسبت به او این کار. حضرت فرمود: اگر من چیزى به تو القا کنم تـو بـه او مـى رسـانى ؟ عرض کرد: آرى ، فرمود: برو به نزد او و انس بگیر با او و لطـف و مـدارا کـن بـا او در مـؤ انـسـت و اعانت او پس چون واقع شد انس فیمابین شما با وى بگو مساءله اى به نظرم رسیده مى خواهم آن را از تو بپرسم ، پس بگو با او که اگر بـیاید به نزد تو متکلم به قرآن و بگوید که آیا جایز است که حق تعالى اراده فرموده بـاشـد از آن کـلامـى کـه در قـرآن است غیر آن معنى که تو گمان کرده اى و آن را معنى آن گرفته اى ؟ او در جواب گوید: جایز است زیرا که او مردى است که فهم مى کند چیزى را که شنید، پس به او بگو شاید که خداوندى اراده فرموده باشد در قرآن غیر آن معنى که تو براى آن نموده اى و آن را مراد حق تعالى گرفته اى فَتَکُونُ واضِعا لِغَیْرِ مَعانِیه . پـس آن شـاگـرد رفـت نزد کندى و ملاطفت کرد با او تا آنکه القا کرد بر او آن مساءله را که حضرت به او تعلیم فرموده بود، کندى گفت : که این مساءله را اعاده کن بر من ، اعاده کـرد، فـکـرى کـرد در آن یـافـت کـه بـر حـسـب لغـت و نـظـر جـایـز اسـت و مـحـتمل است معنى دیگرى را، گفت : قسم مى دهم تو را که خبر مى دهى به من که این مساءله را کى تعلیم تو کرده ؟ گفت : به قلبم عارض شد، گفت : چنین نیست که تو مى گویى زیرا که این کلامى نیست که از مانند تو سر زند و تو هنوز به آن مرتبه نرسیده اى که فـهـم چـنـیـن مـطـلبى کنى ، با من بگو از کجا گفتى آن را؟ گفت : حضرت امام حسن عسکرى عـلیـه السـلام مـرا بـه آن امـر فـرمـود، کـنـدى گـفـت : الا ن حـقـیـقـت حـال را بـیـان کردى ، این نحو مطالب بیرون نمى آید مگر از این بیت ، پس آتش طلبید و آنچه در این باب تاءلیف کرده بود سوزانید.(13)
اثر محبت و ولایت
شـشـم ـ عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه روایـت کرده از بعض مؤ لفات اصحاب ما از على بن عـاصـم کـوفـى خـبـرى را که حاصلش آن است که او وارد شد بر حضرت امام حسن عسکرى عـلیه السلام حضرت به او نمود بساطى را که بر او نشسته بودند بسیارى از انبیاء و مـرسـلیـن عـلیـهما السلام و نمود به او آثار قدمهاى ایشان را. على مى گوید: افتادم بر روى آن و بـوسـیـدم آن را و بـوسـیـدم دست امام علیه السلا را و گفتم من عاجزم از نصرت شما به دست خود و عملى ندارم غیر از موالات و دوستى شما و بیزارى جستن از دشمنان شما و لعـن کـردن بـر ایـشـان در خـلوات خـود، پـس چـگـونـه خـواهـد بـود حـال مـن ؟ حـضـرت فـرمـود: حـدیـث کـرد مـرا پـدرم از جـدم از رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم کـه فرمود هر که ضعف پیدا کند از نصرت ما اهـل بـیـت و لعـنت کند در خلوات خود دشمنان ما را برساند حق تعالى صوت او را به جمیع مـلائکـه ، پـس هـر زمانى که لعن کند یکى از دشمنان ما را بالا برند آن را ملائکه و لعمت کـنـنـد کسى را که لعنت نکند ایشان را پس هرگاه برسد صوت او به ملائکه استفار کنند براى او و ثنا گویند بر او و بگویند:
( اَللّهُمّ صَلِّ عَلى رُوحِ عَبْدِکَ هذا الَّذى بَذَلَ فِى نُصْرَةِ اَوْلیائِهِ جُهْدَهُ وَ لَوْ قَدَرَ عَلى اَکْثَرَ مِنْ ذلِکَ لَفَعَلَ ) .
پـس نـدا آیـد از جانب حق تعالى که اى ملائکه من ، من استجابت کردم دعاى شما را در حق این بنده ام و شنیدم نداى شما را و صلوات فرستادم بر روح او با ارواح ابرار و قرار دادم او را از مصطفین اخیار.(14)
روش امام علیه السلام در هدایت نزدیکان
هفتم ـ در ( بحارالانوار ) است که صاحب ( تاریخ قم ) روایت کرده از مشایخ قـم کـه ابـوالحـسـن حـسـیـن بـن حـسـن بـن جـعـفـر بـن مـحـمـّد بـن اسـمـاعـیـل بـن الا مام جعفر الصادق علیه السلام در قم بود و شرب خمر مى کرد علانیه ، پـس روزى بـراى حـاجـتـى رفـت بـه در سـراى احـمـد بـن اسـحـاق اشـعـرى کـه وکـیـل اوقـاف بـود بـه قـم و اذن دخـول خـواسـت احـمـد او را اذن نـداد سـیـد بـرگـشـت بـه مـنـزل خود با حال غم و اندوه . پس از این قصه احمد بن اسحاق متوجه به حج شد هیمن که بـه سرّ من راءى رسید اجازه خواست که خدمت ابومحمّد حسن عسکرى علیه السلام مشرف شد حـضـرت او را اجـازه نـداد، احـمد بدین جهت گریه طولانى کرد و تضرع نمود تا حضرت اذنـش داد. پـس چـون خـدمـت آن حـضـرت رسـیـد عـرض کـرد: یـابـن رسـول اللّه ! بـراى چـه مـرا مـنـع کـردى از تـشـرف بـه خـدمـت خـود و حـال آنـکـه مـن از شـیـعـیان و موالیان توام . فرمود به جهت اینکه تو برگردانیدى پسر عـمـوى مـا را از در منزل خود، پس گریست احمد و قسم یاد کرد به خداوند تعالى که او را مـنـع نـکـرد از دخـول در مـنزلش مگر به جهت آنکه توبه کند از شرب خمر، فرمود: راست گـفـتـى و لکـن چـاره اى نـیـست از احترام و اکرام ایشان بر هر حالى ، و آنکه حقیر نشمارى ایشان را و اهانت نکنى به ایشان که از خاسرین خواهى بود به جهت انتسابشان به ما.
پـس چـون بـه احـمـد برگشت به قم اشراف مردم به دیدن او آمدند و حسین نیز با ایشان بـود چـون احـمـد، حـسـیـن را دیـد بـرجـسـت از جـاى خـود و استقبال کرد او را و اکرام نمود او را و نشانید او را در صدر مجلس خود، حسین این کار را از احـمـد بـعـیـد و بـدیـع شـمـرد و سـبـب آن را از او پـرسـیـد. احـمـد بـراى او نـقل کرد آنچه مابین او و حضرت عسکرى علیه السلام گذشته بود، حسین چون آن را شنید پـشـیـمـان شـد از افـعـال قـبـیـحـه خـود و تـوبـه کـرد از آن و بـرگـشـت بـه منزل خود و ریخت هرچه خمر داشت بر زمین و شکست آلات آن را و گردید از اتقیاء باورع و از صالحین اهل عبادت و پیوسته ملازمت مساجد داشت و معتکف در مساجد بود تا وفات کرد و در نزدیکى مزار حضرت فاطمه بنت موسى علیه السلام مدفون گردید.(15)
مـؤ لف گـویـد: کـه در ( تـاریـخ قـم ) اسـت کـه سـیـد ابـوالحـسـن مـذکـور اول کـسـى بـود کـه از سادات حسینى به قم آمد و چون وفات کرد او را به مقبره بابلان دفـن کردند و قبه او به قبه فاطمه بنت موسى علیها السلام باز رسیده است از آن جناب که از شهر به آن در، در آیند. انتهى .
دستور پیامبر درباره سادات
و بـدان کـه نیز قریب به همین حکایت نقل شده از على بن عیسى وزیر. و آن حکایت چنین است کـه عـلى بـن عـیسى گفت که من احسان مى کردم به علویین و اجرا مى داشتم براى هریک در سال در مدینه طیبه آن مقدار که کفایت کند طعام و لباس ‍ او را و کفایت کند عیالش را و این کـار را در وقـت آمـدن مـاه رمـضـان مـى کردم تا سلخ او، و از جمله ایشان شیخى بود از اولاد مـوسـى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام و مـن مـقـرر داشـتـه بـودم بـراى او در هـر سال پنج هزار درهم . و چنین اتفاق افتاد که من روزى در زمستان عبور مى کردم پس دیدم او را که مست افتاده و قى کرده و به گل آلوده شده و او در بدترین حالى بود در شارع عام پـس در نـفـس خـود گـفـتـم مـن مـى دهـم مـثـل ایـن فـاسـق را در سـال پـنـج هـزار درهـم کـه آن را صـرف کـنـد در معصیت خداوند هر آینه منع مى کنم مقررى امسال او را. چون ماه مبارک داخل شد حاضر شد آن شیخ در نزد من و ایستاد بر در خانه چون رسـیـدم بـه او سـلام کرد و مرسوم خود را مطالبه نمود، گفتم : نه ، اکرامى نیست براى تـو، مـال خـود را بـه تـو نـمى دهم که صرف کنى در معصیت خداوند، آیا ندیدم تو را در زمستان که مست بودى ؟!
بـرگرد به منزلت و دیگر به نزد من میا. چون شب شد حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سـلم را در خـواب دیـدم کـه مـردم در نـزدش مـجتمع بودند پس پیش رفتم ، اعراض فـرمـود از مـن ، پـس مـرا دشـوار آمـد و مـرا بـد گـذشـت پـس گـفـتـم : یـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم ! بـه مـن چـنین مى کنى با کثرت احسان من به فـرزنـدانـت و نـیـکـى مـن با ایشان و وفور انعام من بر ایشان ، پس مکافات کردى مرا که اعراض ‍ فرمودى از من ؟ فرمود: آرى ، چرا فلان فرزند مرا برگردانیدى از در خانه ات به بدترین حالى و ناامید کردى او را و جائزه هر ساله اش را بریدى ؟ پس گفتم : چون او را بـر مـعصیتى قبیح دیدم و قضیه را نقل کردم و گفتم جائزه خود را منع کردم تا اعانت نکرده باشم او را در معصیت خداى تعالى ، پس فرمود: تو آن را به جهت خاطر او مى دادى یا براى من ؟ گفتم : بلکه براى تو، فرمود: پس مى خواستى بپوشانى بر او آنچه از او سر زد به جهت خاطر من و اینکه از احفاد من است ، گفتم چنین خواهم کرد با او به اکرام و اعـزاز، پس از خواب بیدار شدم ، چون صبح شد فرستادم از پى آن شیخ ، چون از دیوان مـراجـعـت کـردم و داخـل خـانـه شـدم امـر کـردم کـه او را داخـل کـردنـد و حکم کردم به غلام که بیاور نزد او ده هزار درهم در دو کیسه و گفتم به او اگـر بـه جـهـت چـیـزى کم آمد مرا خبر کن و او را خشنود برگرداندم ، چون به صحن خانه رسید برگشت نزد من و گفت : اى وزیر! چه بود سبب راندن دیروز و مهربانى امروز تو و مـضـاعـف کـردن عـطـیه ؟ من گفتم جز خیر چیزى نبود برگرد به خوشى . گفت : واللّه ! بـرنـمـى گردم تا از قضیه مطلع نشوم . پس آنچه در خواب دیدم به او گفتم : پس اشک در چـشـمـش ریـخـت و گـفـت : نـذر کـردم واجـبـى کـه دیـگـر عـود نـکـنـم بـه مـثـل آنچه دیدى و هرگز پیرامون معصیتى نگردم و محتاج نکنم جد خود را که با تو محاجه کند پس توبه کرد و توبه اش نیکو شد.(16)
شراب از دیدگاه احادیث
مـؤ لف گوید: که شرب خمر از معاصى بزرگ است بلکه روایت شده که خداوند تعالى قـرار داده از بـراى شـرّ، قـفـل هـایـى و قـرار داده کـلیـد ایـن قفل ها را، شراب ، (17)
و در خبرى است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: شراب ام الخبائث است و سر هر شـرّ اسـت ، بـگـذرد بـر شـارب آن سـاعـتـى کـه ربـوده شـود عـقـل او پس نشانسد خداى خود را و نگذارد معصیتى را مگر آنکه مرتکب آن شود و نه حرمتى را مـگـر آنـکـه هـتک آن کند و نه رحم چسبنده اى را مگر آنکه قطع آن کند و نه فاحشه اى را مـگـر آنـکـه اتـیـان بـه آن نـماید، و آدم مست مهارش به دست شیطان است اگر امر کند او را براى بتها سجده کند و به فرمان شیطان باشد هر کجا که او را بکشد.(18) و در روایـتـى اسـت از حـضـرت امـام مـحـمـّد بـاقـر عـلیـه السـلام کـه فـرمـود: شـرب خـمـر داخـل مـى کـنـد صـاحـبـش را در زنا و دزدى و قتل نفس محترم و در شرک به خداوند تعالى و کـارهاى خمر علو دارد بر هر گناهى همچنان که درخت آن علو دارد بر هر درختى .(19) و در روایـات بـسـیـار اسـت کـه مـدمـن خـمـر مـثـل بـت پـرسـت است و آنکه شارب خمر، قابل دوستى نیست و با او مجالست نباید کرد و او را امین نباید شمرد، و هرگاه زن خواست ، کریمه خود را به او ندهید و هرگاه ناخوش شد او را عیادت نکنید و هرگاه مرد به جنازه او حـاضـر نشوید.(20) و کلام او را تصدیق نکنید و کسى که مسکر بیاشامد تا چهل روز نمازش مقبول نشود (21) و نرسد شفاعت پیغبر صلى اللّه علیه و آله و سـلم بـه او و وارد بـر حـوض کـوثـر نـشـود، و از طـیـنـت خـبـال (و آن چـیزى است که از عورت زناکاران بیرون مى آید) او را سقایت کنند.(22)
مفاسد شراب از دیدگاه اروپائیان
فقیر گوید: روایات در این باب زیاده از آن است که احصا شود و مفاسد و شرورى که از شـراب مـسـکـرات مـشـاهـده مـى شـود مـحـتـاج بـه بـیـان نـیـسـت . لهـذا نـقـل شـده کـه در بـسـیـارى از مـمـالک یـوروپ (23) حـکـم سـخـت در مـنـع اسـتـعـمـال مـسـکـرات شـده و از بـعـض جـرائد و روزنـامـه هـاى آنـهـا نـقـل شـده کـه مـعـایـب و مـفـاسـد مسکرات را مفصل نوشته اند که از جمله فقراتش این است : بـهـتـریـن مـشـروبـات آب خـالص گوارا است اینکه در بعضى از مملکتها اطباء به مناسبت فـقـدان آب گـوارا و صـاف یـا مـقتضیات هوا کمى از شراب را تجویز مى کنند که براى رفـع ثـقـلیـت آب را بـه آن مـمـزوج کـرده بـخورند به اعتقاد ماها همان آب بهتر است و تا مـرضـى که مستلزم خوردن شراب است نباشد فایدتى در شرب آن نیست ، تمامى مسکرات بـه وجـود آدمـى مضر است و مردمان فرزانه در باب مضرت مسکرات آنچه گفتنى است به تـفـصیله گفته اند و تصور فائده از مسکرات از نیش عقرب نوش جستن ماند هرگاه زهر را خـاصـیـت تـریـاق حـاصل آید، از شرب مسکرات نیز سودى چشم داشت توان نمود و هرگاه شخص صافى مشرب از ماهیت آن آگاهى حاصل نماید اگر هر قطره اش روحى تازه باشد هـر آیـنـه بـه حـکـم صفاى طبیعت از شرب آنها امتناع مى کند، شرابخوار کار امروز را به فردا افکنده و وجه گذاران فردا را نیز امروز خرج مى کند، گذشته از اینکه بسى مفاسد از شـرب آنـهـا بـروز مـى کـند که سبب بدنامى خانواده نیکنامى گشته خرابى خانمانهاى بـزرگ را نـیـز بار مى آورد. هرگاه به دیده انصاف بنگریم خواهیم دید که ظهور پاره اى از عـلل و امـراض مـهلکه از شیوع مسکرات است ؛ زیرا در مملکتهایى که شراب و سائر مـسـکـرات نـیـسـت و یـا بـه حکم دیانت ممنوع است ، سکنه آن ممالک از بعض امراض ایمن اند سهل است بلکه قوى البنیه و تندرست هم هستند.
بـالجـمـله : از اینگونه مقالات نوشته اند و لکن مقام را گنجایش بیش از این نیست به همین مقدار اکتفا کرده و به این چند شعر از اوحدى مراغه اى اصفهانى کلام را ختم مى نماییم :
مى سرخت نمد فروش کند
بنگ سبزت گلیم پوش کند
دل سیاهى دهند و رخ زردى
بهل این سرخ و سبز اگر مردى
خوردن آب گرم و سبزه خشک
خون بسوز آیدت چون نافه مشک
بت پرستى ز مى پرستى به
مردن عاقلان ز مستى به
چند گوئى که باده غم ببرد
دین و دنیا ببین که هم ببرد
هـشـتـم ـ از ابـوسـهل بلخى روایت شده که گفت : نوشت مردى خدمت حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام و از آن حضرت درخواست کرد که دعا فرماید بر والدین او و مادرش از غلات بـود و پـدرش مـؤ مـن بود. توقیع شریف آمد: رحم اللّه والدک و دیگرى نوشت و درخواست کـرد دعـا بـراى والدین خویش و مادرش مؤ منه بود و پدرش ثنوى بود یعنى خدا را دو مى گـفـت و قـائل بـه تـوحید نبود، توقیع آمد: ( رَحِمَ اللّهُ والِدَتِکَ وَ التّاء منقوُطَة ) ؛ یـعـنـى خـدا رحمت کند والده تو را، و والده را ضبط فرمود که آخرتش تاء منقوطه است که به یاء تحتانیه خوانده نشود و ( والدیک ) شود.(24)
________________________
6- ( ارشاد ) شیخ مفید 2/334.
7- ( اثبات الوصیة ) ص 272.
8- ( مهج الدعوات ) ابن طاوس ص 330، در ( مهج ) به جاى ( حزین ) ، ( جرین ) ضبط شده .
9- ( بحارالانوار ) 50/275 ـ 276.
10- ( بحارالانوار ) 50/268.
11- ( مـفـتـاح الفـلاح شـیـخ بـهـائى ) تـرجـمـه آقـا جمال خوانسارى ص 138.
12- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/471.
13- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/457.
14- ( بحارالانوار ) 50/316.
15- ( بحارالانوار ) 50/323.
16- ( دارالسلام ) محدث نورى 2/8.
17- ( وسائل الشیعه ) 17/263، چاپ 20 جلدى .
18- ( بحارالانوار ) 63/490.
19- (بـحـارالانـوار) 76/140.
20- ( بـحـارالانـوار ) 63/491.
21- ( بحارالانوار ) 63/494.
22- ( بحارالانوار ) 63/491.
23- اروپا.
24- ترجمه ( کشف الغمه ) 3/306.
فصل سوم : در دلایل و معجزات باهرات حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام استفـصـل اول : در تـاریـخ ولادت و اسـم و لقـب و کـنـیـت حـصـرت عـسـکـرى عـلیـه السـلام واحوال والده ماجده آن حضرت است
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma