فصل هفتم : در ذکر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت جواد علیه السلام است

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
بـاب دوازدهم فصل ششم : در ذکر اولاد حضرت جواد علیه السلام است
شرح حال احمد بزنطى
اول ـ ابـوجـعـفـر احـمـد بـن مـحـمـّد بـن ابـى نـصـر مـعـروف بـه بـزنـطـى کـوفـى ثـقه جلیل القدر:
در ( مـجـالس المـؤ مـنـین ) است که در ( خلاصه ) مذکور است که او به خدمت حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام رسـیـده و نـزد آن حـضرت قدر و منزلت بسیار داشت و اختصاص تمام به حضرت امام محمّد جواد علیه السلام داشت و اجماع نموده اند اصحاب بر تـصـریـح هـرچـه او روایـت نـمـوده بـاشـد و اقـرار بـه فـقـه و اجـتـهـاد او کـرده انـد در سـال دویـسـت و بـیـسـت و یـک بـعـد از وفـات حـسـن بـن عـلى بـن فضال به هشت ماه وفات یافت .(111)
و در ( مختار کشى ) از احمد منقول است که گفت : روزى به اتفاق صفوان بن یحیى و مـحـمـّد بـن سـنـان و عبداللّه بن المغیره یا عبداللّه بن جندب نزد حضرت امام رضا علیه السلام رفتیم و چون ساعتى نشستیم برخاستیم پس آن حضرت از آن میان مرا فرمودند که اى احـمـد تـو بنشین پس نشستم و آن حضرت با من به سخن درآمدند و من نیز از آن حضرت سـؤ الهـا مـى نـمـودم و جـواب مـى شـنـیـدم تـا بـیـشـتـر شب گذشت و چون خواستم که به مـنزل خود روم مرا فرمودند که مى روى یا همینجا خواب مى کنى ؟ گفتم : جان من فداى تو باد! اگر فرمایى که بروم مى روم و اگر مى فرمایى که باش در خدمت مى باشم . پس فـرمـودنـد کـه ایـنـجا خواب کن که دیر وقت شد و مردم درهاى خانه بسته اند و به خواب رفته اند. آنگاه آن حضرت برخاستند و به حرم شریف رفتند و چون مرا گمان شد که آن حـضرت به حرم درآمدند به سجده افتادم و در آن سجده گفتم حمد مر خداى را که حجت خود و وارث عـلوم انـبـیـاء را از جـمـیع برادران و اصحاب من با من در مقام انس و عنایت درآورد، و هـنـوز مـن در سجده بودم که آن حضرت آمدند و به پاى مبارک خود مرا متنبه ساختند، پس من برخاستم و آن حضرت دست مرا گرفته مالیدند و فرمودند که اى احمد بدان که حضرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام بـه عـیـادت صعصعة بن صوحان رفت و چون از بالین او بـرخـاسـت بـه او گـفـت کـه اى صـعـصعه ! زنهار که افتخار نکنى بر برادران خود به عـیـادتـى که من تو را نموده ام و از خداى بر حذر باش . این سخن به من گفتند و به حرم شریف مراجعت نمودند.(112)
و ایـضـا از او روایـت نـمـوده کـه گفت : وقتى که حضرت امام على بن موسى الرضا علیه السلام را به گفته ماءمون از مدینه مى آوردند او را به جانب بصره بردند و به کوفه در نـیاوردند و من در آن وقت به قادسیه بودم پس آن حضرت مصحف نزد من فرستاد و چون مـصـحـف را بـگـشـودم در آنـجـا ( سـوره لم یـکـن ) دیـدم کـه اطـول و اکـثـر بـود از آنـچـه در مـیـان مـردم اسـت و از آنجا چند آیه حفظ کردم تا آنکه ( مسافر ) مولاى آن حضرت آمد و مصحف را از من گرفت و در مندیلى نهاد و آن را مهر کرد پـس آنچه از آن مصحف حفظ کرده بودم مرا فراموش شد و هر چند جهد کردم که مرا یک کلمه از آن به یاد آید میسر نشد.(113)
شرح حال فضل بن شاذان
دوم ـ ابـومـحـمـّد فـضـل بـن شـاذان بـن خـلیـل ازدى نـیـشـابـورى ثـقـه جلیل القدر:
از فـقـهـا و مـتـکـلمـیـن شـیـعـه و شـیـخ طـایـفـه و بـسـیـار عـظـیـم الشـاءن و اجل از توصیف است . از حضرت جواد علیه السلام حدیث روایت کرده و گفته اند از حضرت رضـا عـلیـه السـلام نـیـز روایـت کـرده و پـدرش از اصـحـاب یـونـس اسـت و ( فـضـل ) صـد و هـشتاد کتاب تصنیف کرده و حضرت ابومحمّد عسکرى علیه السلام دو دفـعه و به روایتى سه مرتب بر او ترحم فرموده و شیخ کشى روایاتى در مدح او ذکر کرده و هم نقل کرده خبرى که منافى است با آن روایات .(114) علامه و دیگران از روایات منافى مدح جواب فرموده اند:
( وَ هـُوَ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ اَجَلّ مِنْ اَنْ یُغْمَزَ عَلَیْهِ وَ هُوَ رَئیسُ طائِفَتِنا رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ اَجْمَعینَ ) .(115)
در ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) از ( کـتـاب مـخـتـار ) نقل کرده که عبداللّه بن طاهر، فضل بن شاذان را از نیشابور اخراج نمود و بعد از آنکه او را پـیـش خـود طـلبـیـد و تـفـتـیـش کتب او نمود امر کرد که آن کتب را جهت او بنویسانند، پس فـضـل رؤ س ‍ مسایل اعتقادیه را از توحید و عدل و مانند آن جهت او نوشت و چون او به نظر عـبـداللّه رسید گفت : این قدر کافى نیست مى خواهم که اعتقاد تو را درباره سلف بدانم . پـس فـضـل گـفـت : ابـابـکـر را دوسـت دارم و از عـمـر بـیزارم ! عبداللّه گفت : چرا از عمر بـیـزارى ؟ گـفـت : بـه واسطه آنکه عباس را از شورى بیرون کرد. و به سبب القاى این جـواب لطـیـف کـه مـتـضـمـن خـوش آمد عباسیان بود از دست آن فظ غلیظ خلاصى یافت و از سـهـل بـن بـحـر فـارسـى روایـت نـمـوده کـه گـفـت : در آخـر عـهـد مـصـاحـبـت خـود بـا فـضل بن شاذان از او شنیدم که مى گفت من خلیفه جمعى از اکابرم که از پیش رفتند مانند مـحـمـّد بـن ابـى عـمـیـر و صـفـوان بـن یـحـیـى و غـیـرهـمـا و پـنـجـاه سال در خدمت ایشان بودم و از ایشان استفاده مى نمودم و هشام بن الحکم چون بگذشت یونس بن عبدالرحمن خلیفه او بود رد بر مخالفان و چون یونس وفات یافت خلیفه او در رد بر مخالفان سکاک بود و او نیز از میان رفت و منم خلیفه ایشان انتهى .(116)
مؤ لف گوید: که سکاک ابوجعفر محمّد بن خلیل بـغـدادى اسـت کـه از مـتـکلمین و از اصحاب هشام و تلمیذ او است و کتابى در امامت نوشته . و بـالجـمـله : جـلالت فـضـل بـن شاذان اکثر است از آنکه ذکر شود. در ایام حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام وفات کرد و قبرش در زمین نیشابور قدیم که خارج از بلد نیشابور ایـن زمـان اسـت به فاصله یک فرسخ تقریبا با بقعه و صحنى مزار و مشهور است و بر روى سنگ قبر او نوشته :
( هذا ضَریحُ النَّحْریرِ الْمُتَعالِ اِلى اَنْ قال الرّاوى مِنَ الاِمامَیْنِ اَبِى الْحَسَن عَلِىِّ بْنِ مـُوسـى وَ ابـى جـَعـْفـَرٍ الثّانى عَلَیْهم السَّلامُ زُبْدَةْ الرُّواةِ وَ نُخْبَةُ الْهُداةِ وَ قُدْوَةُ الاَجِلاّءِ الْمُتَکَلِّمینَ وَ اُسْوَةُ الْفُقَهاءِ الْمُتَقَدِّمِینَ الشَّیخُ الْعَلیمُ الْجَلیلُ الْفَضْلُ بْن شاذانِ بْنِ الْخَلیلِ ـ طابَ اللّهُ ثَراهُ ـ قَدْ وَصَلَ بِلِقاءِ رَبِّهِ فى سَنة 260 ) .
و در دور سنگ قبر نوشته :
( قَد تَرَحَّمَ عَلَیْهِ اَبُومُحَمَّدٍ الحَسَن الْعَسْکرى علیه السلام فَقالَ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ ثـَلاثـَةً وِلاءٌ، وَ قـالَ علیه السلام اَیْضا: اَغْبِطُ اَهْلَ خُراسانَ بِمَکانِ الْفَضْلِ، وَ قالَ مُحَمَّدُ بـْنِ اِبْراهیمَ الْوَرّاقُ خَرَجْتُ اِلىَ الْحَجِّ فَدَخَلْتُ اِلى مَوْلاىَ اَبى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِىَّ وَ اَرَیْتُهُ کِتابَ الْفَضْلِ بْنِ شاذانِ فَنَظَرَ فیهِ وَ تَصْفَّحَهُ وَرَقَةَ وَرَقَهً، قالَ علیه السلام هذا صَحیحٌ یَنْبَغى اَنْ یْعْمَلَ بِهِ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ. کَتَبَهُ فى سَنة 1261 ) .
مـخـفـى نـمـانـد کـه در اصـحـاب حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام در احـوال حـسـن بـن عـلى بـن فـضـال مـقـدارى از حـال فضل بن شاذان نیز ذکر شد.
شرح حال ابوتمام شاعر
سوم ـ ابوتمام حبیب بن اوس الطائى الامامى نجاشى :
و عـلامـه در ( خـلاصـه ) فـرمـوده کـه ابـوتـمـام امـامـى بـود و بـراى اهـل بیت شعر بسیار گفته و احمد بن الحسین نقل کرده که نسخه کهنه اى را دیدم که شاید در ایـام ابـوتمام یا قریب به آن نوشته شده بود و در آن قصیده اى بود از ابوتمام که ذکـر کـرد در آن ائمه علیهم السلام را تا حضرت ابوجعفر جواد علیه السلام و تجاوز از آن حـضـرت نـکـرده ؛ زیـرا کـه در ایام آن حضرت وفات کرده و جاحظ در ( کتاب حیوان ) گفته که حدیث کرد مرا ابوتمام و او از رؤ ساى رافضه بود. انتهى .(117)
و بـالجـمـله : ابوتمام صاحب حماسه اوحد عصر خویش بوده در فصاحت و بلاغت ، گویند چهارده هزار ارجوزه از عرب از حفظ داشته و غیر از قصاید و مقاطیع و او را در صناعت شعر مـحـلى مـنـیـع و مـرتـبـتـى رفـیـع اسـت و ابـراهـیـم بـن مـدبـر بـا آنـکـه از اهـل علم و معرفت و ادب بود از اشعار او چیزى حفظ نمى کرد چه آنکه او را دشمن مى داشت و گاهى او را سب و لعن مى کرد. روزى شخصى چند شعر از اشعار ابوتمام بدون نسبت به وى از بـراى ابـراهیم خواند ابراهیم را خوش آمد و فرزند خود را امر کرد که آن اشعار را در پـشت کتابى بنویسد پس از آنکه آن اشعار نوشته شد بعضى گفتند: ایها الا میر! این اشعار از ابوتمام است . ابراهیم چون این بشنید فرزند خود را گفت که آن صفحه را پاره کـنـد، مـسـعـودى ایـن عـمـل را از ابـن مـدبـر نـپـسـنـددیـه ، فـرمـوده کـه ایـن عـمـل از او قـبـیـح است چه عاقل باید اخذ فایده کند چه از دشمن باشد یا دوست ، از وضیع باشد یا شریف ، همانا از امیرالمؤ منین علیه السلام روایت شده که فرموده :
( الْحِکْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَخُذْ ضالَّتَکَ وَ لَوْ مِنْ اَهْلِ الشِّرْکِ ) .
و از بـزرجمهر حکیم نقل شده که فرمود من از هر چیز صفت نیک او را اخذ کردم حتى از سگ و گـربـه و خـوک و غـراب ، گـفـتـند: از سگ چه آموختى ؟ گفت : الفت او را با صاحب خود و وفاء او را، گفتند از غراب چه آموختى ؟ گفت : شدت احتراز او و حذر او را، گفتند: از خوک چـه گـرفـتى ؟ گفت : بکور او را در حوائج خود، گفتند: از گربه چه اخذ کردى ؟ گفت : حـسـن نغمه و کثرت تملق او را در مسئلت .(118) و وفات کرد ابوتمام در ایام واثق سنه دویست و سى و یک در موصل . و ابونهشل بن حمید طوسى بر قبر او قبه اى بنا کرد.(119)
چـهـارم ـ ابـوالحـسـن عـلى بـن مـهـزیـار اهـوازى دورقـىّالا صل :
کـه جـلالت شـاءن و عـظـمـت قـدرش زیـاده از آن است که ذکر شود، و از توقیعات شریفه حـضـرت جـواد عـلیـه السـلام بـه او مـعـلوم مـى شـود چـه انـدازه ایـن مـعـظـم جلیل الشاءن بوده در یکى از این توقیعات است که مرا مسرور کردى به آنچه ذکر کردى و هـمـیـشه مرا مسرور مى دارى ، خداوند مسرور سازد تو را به بهشت و راضى شود از تو به رضاى من ، و در توقیع دیگر است :
( وَ اَسـْئَلُ اللّهَ تـَعـالى اَنْ یـَحـْفَظَکَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْکَ وَ مَنْ خَلْفِکَ وَ فِى کُلِّ حالاتِکَ فَاَبْشِرْ فَاِنّى اَرْجُو اَنْ یُدْفَعَ اللّهُ عَنْکَ وَاللّهُ اَسْئَلُ اَنْ یَجْعَلَ لَکَ الْخَیْرَ الخ ) .
وَ فى تَوْقیع آخر:
( وَ اَمـّا مـا سـَئَلْتَ مـِنَ الدُّعـاءِ فـَاِنَّکَ بـَعـْدُ لَسـْتَ تـَدْرى کـَیـْفَ جَعَلَکَ اللّهُ عِنْدى وَ رَبَّمـاسَمَّیْتُکَ بِاسْمِکَ وَ نَسَبِکَ مَعَ کَثْرَةَ عِنا یَتِى بِکَ وَ مَحَبَّتى لَکَ وَ مَعْرِفَتى بِما اَنْتَ عَلَیْهِ فَاَذامَ اللّهُ لَکَ الْفَضْلَ ) .(120)
وَ فى توقیع آخَر:
( یـا عـَلِىُّ قـَدْ بـَلَوتـُکَ وَ خـَبـَرْتـُکَ فِى النَّصیحَةِ وَ الطّاعَةِ وَ الخِدْمَةِ وَ التَّوقیرِ وَ الْقِیامِ بِما یَجِبُ عَلَیْکَ فَلَوْ قُلْتُ اَنّى لَمْ اَرَمِثْلَکَ لَرَجَوْتُ اَنْ اَکُونَ صادِقا.(121)
اقـُولُ فـَتـَاَمَّلْ فـى تِلْکَ التَّوقیعاتِ الشّرَیفَةِ فَاِنَّ فیها غِنىً عَنِ التَّعَرُّضِ لِمَدْحِهِ فَاِنَّ مَدْحَ الاِمامِ اِمامِ کُلَّ مَدْحٍ وَ مَنْ تَصَدّى لِلْقَوْلِ بَعْدَةٌ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِلْقَدْحِ ) .
و بـالجـمـله : در خبر است که على بن مهزیار پدرش نصرانى بوده و اسلام آورده و گفته شد که خود آن جناب نیز چنین بوده و خداوند او را هدایت فرموده و تفقه نمود. و روایت کرده از حـضـرت رضـا و جواد علیهما السلام و از خواص حضرت جواد علیه السلام گردید تا آنکه از جانب آن حضرت وکالت پیدا کرد چنانچه از جانب حضرت هادى علیه السلام نیز در بـعـضـى از نـواحى وکالت داشته و توقیعات که براى شیعه بیرون آمده در باب او به جز خیر و خوبى چیز دیگر نبوده و سى و سه کتاب تصنیف فرموده . و عادت آن جناب بود که چون آفتاب طلوع مى کرد و سر به سجده مى گذاشت سر بلند نمى کرد تا از براى هـزار نـفـر از برادران مؤ من خود دعا کند به آنچه که براى خود دعا مى کرد و در جبهه اش از کـثـرت سـجده پینه بسته بود مثل زانوى شتر و این على همان است که در سنه دویست و بیست و شش در منزل ( قرعاء ) (122) آخر شب از رختخواب خود برخاست و بـیـرون رفـت وضو بگیرد مسواکى در دست داشت و مسواک مى کرد که ناگاه دید در سر مـسواک مانند آتش چیزى زبانه مى کشد و مثل خورشید شعاع دارد دست بر آن گذاشت و دید حرارت ندارد آیه شریفه ( الَّذى جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الاَ خْضَرِ نارَا ) (123) تـلاوت کـرد و در فکر فرو رفت و چون به جاى خود برگشت رفقاى او محتاج به آتش بودند چون آن نور را دیدند خیال کردند که على آتش براى ایشان آورده چون نزدیک او شـدنـد دیـدنـد که آتش آن حرارت ندارد و روشنایى آن گاهى خاموش مى گشت و گاهى شـعـله مـى کـشـیـد تا سه دفعه که در آن مرتبه بالکلیه خاموش ‍ شد چون در سر مسواک نگاه کردند دیدند ابدا اثرى از آتش و سوختگى یا سیاهى در آن نیست چون خدمت على هادى عـلیـه السـلام رسـیـد و حـکـایـت بـگـفـت حـضـرت در آن مـسـواک تـاءمـل نـمـود و فـرمـود کـه آن نـور بـوده و ایـن بـه واسـطـه مـیـل تـو بـه مـا اهـل بیت و اطاعت از براى من و پدران من بوده .(124) و ابراهیم بـرادر عـلى نـیـز از اجلاء است و روایت شده که او از سفراء امام زمان علیه السلام بوده و محمّد پسر على بن مهزیار نیز ثقه و از اصحاب حضرت هادى علیه السلام است .
شرح حال شگفت انگیز ابن ابى عمیر
پنجم ـ ثقة الا سلام محمّد بن ابى عمیر است :
اسم ابى عمیر، زیاد بن عیسى و کنیه محمّد ابو احمد است و از موالى مهلب بن ابى صفره اسـت و اصـلش بـغـدادى و سـاکـن بـغـداد نـیـز بـوده و مـردى عـظـیـم المـنـزلة و جـلیـل القـدر اسـت نـزد مـا و نزد مخالفین و از اصحاب اجماع است و عامه و خاصه تصدیق وثـاقـت و جـلالت او را نـمـوده انـد و او اعـبـد و اورع مـردم بـود و او را افـضـل و افـقـه از یـونـس گـفـتـه انـد و حـال آنـکـه در فـقـه یـونـس ، از فضل بن شاذان روایت کنند که مى گفت :
مـا نـَشـاء فـِى الاِسْلامِ رَجُلٌ مِنْ سائِرِ النّاسِ کانَ اَفْقَهَ مِنْ سَلْمانِ الْفارِسى رضى اللّه عنه وَ لانَشَاءَ بَعْدَهُ اَفْقَهَ مِنْ یُونُس بْنِ عَبْدِالرَّحْمنِ رضى اللّه عنه .
و ابـن ابـى عـمیر درک خدمت حضرت کاظم و رضا و جواد علیهم السلام نموده و نود و چهار کـتـاب تصنیف کرده و محنت او در زمان رشید و ماءمون بسیار بوده چه آنکه سالها او را حبس کـردنـد و تازیانه هاى بسیار زدند که قضاونت کند و هم براى آنکه راهنمایى کند خلیفه را بر شیعیان و اسامى ایشان را بگوید؛ زیرا که او شیعیان عراق را مى شناخت و وقتى او را صد تازیانه زدند که طاقتش تمام شد و نزدیک شد که نام ببرد شیعیان را که صداى مـحـمـّد بن یونس بن عبدالرحمن را شنید که گفت : ( یامُحَمَّدَ بْنَ اَبى عُمَیْر اُذْکُرْ مَوْقِفَکَ بَیْنَ یَدَىِ اللّهِ ) . لاجرم اسم نبرد و زیاده از صد هزار درهم ضرر مالى به او رسید و مدت چهار سال در زندان بماند.(125)
خـواهـرش کـتـابهاى او را جمع کرده در غرفه اى نهاده بود باران باریده و از دست رفته بود، لاجرم ابن ابى عمیر حدیث را از حفظ نقل مى کرد یا از آن نسخه هایى که مردم از روى کـتـابـهـاى او پـیـش از تـلف شـدن نـوشـتـه بـودنـد، بـه هـمـیـن جـهـت اصـحـاب مـا بـه مراسیل او اعتماد دارند مراسیل او را در حکم مسانید گرفته اند و خواهرانش ( سعیده ) و ( منّه ) نیز از روات محسوبند.
( وَ عَنْ کَشّى مُحَمَّدُ بْنُ اَبى عُمَیْرٍ اُخِذَ وَ حُبِسَ وَ اَصابَهُ مِنَ الْجَهْدِ وَ الضّیقِ اَمْرٌ عَظیمٌ وَ اُخـِذَ کـُلُّ شـَىْءٍ کانَ لَهُ وَ صاحِبُهُ الْمَاءْمُونُ وَ ذلِکَ بَعْدَ مَوْتِ الرِّضا علیه السلام وَ ذَهَبَتْ کـُتـُب ابـْنِ اَبـى عـُمَیْرِ فَلَمْ تُخَلَّصْ کُتُبُ اَحادیِثِهِ وَ کانَ یَحْفَظُ اَرْبَعینَ جِلْدا فَسَمّاهُ نَوادِرَ وَ لِذالِکَ تُؤْخَذُ اَحادیثُهُ مُنْقَطِعَةَ الاَ ساتید ) .(126)
و هم روایت است که در زمان رشید، سندى بن شاهک به امر هارون او را صد و بیست چوب زد بـه جـهـت تشیع او پس او را در حبس افکند ابن ابى عمیر صد و بیست و یک هزار درهم بداد تـا خـلاصـى یـافـت و وارد شـده کـه ابـن ابـى عـمـیـر متمول بوده و صاحب پانصد هزار درهم بوده .(127)
و شیخ صدوق روایت کرده از ابوالولید از على بن ابراهیم از پدرش که گفت : ابن ابى عمیر بزاز بوده و از مردى ده هزار درهم طلب داشت پس مالش تمام گشت و فقیر شد پس آن مـردى کـه مـدیـون او بـود خـانه اى داشت به ده هزار درهم بفروخت و پولش را براى ابن ابى عمیر برد، چون به در خانه او رسید و در را کوبید ابن ابى عمیر بیرون شد آن مرد پـولها را تسلیم او نمود و گفت : این طلب تو است آورده ام . ابن ابى عمیر پرسید که از کـجـا تـحـصیل این مال نمودى ؟ آیا به ارث به تو رسید یا کسى به تو بخشید؟ گفت : هـیـچـکـدام نـبوده بلکه خانه ام را فروخته ام براى قضاى دین خود، ابن ابى عمیر فرمود: حـدیـث کـرد مـرا ذریـح مـحـاربـى از حـضرت صادق علیه السلام که فرمود: ( لایَخْرُجُ الرَّجُلُ عَنْ مسْقَطِ رَاءْسِهِ بِالدَّیْن ) ؛ یعنى انسان به جهت دین ترک خانه خود نمى کند. پـس فـرمـود: ایـن پـولهـا را بـردار مـن حـاجـت بـه چـنـیـن پـولى نـدارم و حال آنکه به خدا قسم است که فعلا محتاج به یک درهم مى باشم و از این پولها یک درهم قبول نخواهم نمود.(128)
از فـضـل بـن شـاذان روایـت شـده کـه وقتى داخل عراق شدم شخصى را دیدم که با رفیقش عـتـاب مـى کـرد و مـى گـفـت : تـو مـردى مـى بـاشـى صـاحـب عـیال و محتاجى به کسب و کار و با این حال سجده طولانى به جا مى آورى و من مى ترسم بـه سبب طول سجده چشمان تو نابینا شود و از کار بیفتى و از این نحو کلمات در نصیحت او بـسـیـار بـگف آخرالا مر رفیقش با وى گفت که چه بسیار عتاب کردى واى بر تو اگر بـنـا بـود طـول سـجـده باعث کورى شود باید ابن ابى عمیر رضى اللّه عنه نابینا شده بـاشـد چـه او بـعـد از نـمـاز فـجـر سـر بـه سـجـده شـکـر مـى گـذاشـت و وقـت زوال سر از سجده بر مى داشت .(129)
و شیخ کشى روایت کرده که فضل بن شاذان به نزد ابن ابى عمیر آمد و او در سجده بود و سـجـده را بـسـیـار طـول داد چـون سـر از سـجـده بـرداشـت و طـول سـجـده او را مـذکـور سـاخـتـنـد، گـفـت : اگـر سـجـود جـمـیـل بـن دراج را مـى دیـدیـد سـجـود مـرا طـویـل نـمـى شـمـردیـد و گفت : روزى به نزد جـمـیـل رفـتـم و او سـجـده را بـسـیـار طـول داد چـون سـر بـرداشـت مـن گـفـتـم که سجده را طـول دادیـد، گـفـت اگـر طـول سـجـده مـعـروف بـن خـربـوذ را مـى دیـدى سـجـده مـرا سهل مى شمردى .(130)
از مـلاحـظـه ایـن دو خـبـر مـعـلوم مـى شـود کـه ابـن ابـى عـمـیـر بـه طول سجده که غایت خضوع و منتهاى عبادت و اقرب حالات بنده است و به نزد پروردگار و اشـد اعـمـال بـر ابـلیـس اسـت مـعـروف و مـحـل تـوجـه بـوده و ابـن ابـى عـمـیـر در ایـن عـمـل اقـتـدا کـرده بـود به امام زمان خود حضرت موسى بن جعفر علیه السلام ؛ ( فَاِنَّهُ عـلیـه السـلام کـانَ حـَلیـفَ السَّجـْدَةِ الطَّویـلَةِ وَ الدُّمـُوعِ الْغـَزیـرَةِ وَ الْمـُناجاتِ الْکَثیرَةِ وَ الضَّراعاتِ الْمُتَّصِلَةِ ) .
چنانچه فقه و حدیث و علم و اخلاق او از برکات این خانواده بود.
هر بوى که از مشک و قرنفل شنوى
از دولت آن زلف چو سنبل شنوى
شرح حال محمّد بن سنان
ششم ـ محمّد بن سنان ابوجعفر الزاهرى :
کـلمـات علما در باب او مختلف است غایت اختلاف حتى از شخص واحد، شیخ مفید رحمه اللّه او را در ( ارشـاد ) از خـواص و ثـقـات حـضـرت کـاظـم عـلیـه السـلام و از اهـل ورع و فـقـه و عـلم ، از شـیـعه آن حضرت نوشته (131) و در رساله دیگر خـود، او را مـطـعـون شـمـرده و شـیـخ الطـائفـه در ( فـهـرسـت ) و ( رجـال ) او را ضعیف شمرده و در ( کتاب غیبت ) در ذکر ممد و حین از خواص ائمه عـلیهم السلام او را تعداد نموده چنانچه فرموده : و از ممدوحین حمران بن اعین است تا آنکه فـرمـوده و از جـمـله ایـشـان اسـت بـنـا بـه روایـتـى کـه ابـوطـالب قـمـى نـقـل فـرمـوده کـه گـفـت داخـل شـدم بر حضرت جواد علیه السلام در آخر عمرش شنیدم که فـرمود: جزا دهد خداوند صفوان بن یحیى و محمّد بن سنان و زکریا بن آدم و سعد بن سعد را از مـن جـزاى خیر، پس به تحقیق که وفا کردند از براى من . و نیز شیخ فرموده : و اما مـحـمّد بن سنان پس به درستى که روایت شده از على بن حسین بن داود که گفت شنیدم که حضرت جواد علیه السلام ذکر فرمود محمّد بن سنان را به خیر و فرمود: ( رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ بِرِضائى عَنْهُ فَما خالَفَنى وَ ما خالَفَ اَبى قَطُّ ) .(132)
و آیـة اللّه عـلامـه رحـمـه اللّه در ( خلاصه ) در او توقف فرموده و در ( مختلف ) فـرمـوده : قَدْ بَیَّنّا رُجُحانَ الْعَمَلِ بِرَوایَةِ مُحَمَّدِ بْنِ سِنانٍ. و سید بن طاوس رحمه اللّه در ( فلاح السائل ) فرموده : شنیدم از کسى که ذکر مى کرد طعن بر محمّد بن سنان را و شاید او واقف نشده مگر بر طعن او و مطلع نگشته بر تزکیه و ثنایى که او از بـراى او اسـت و هـمچنین احتمال هست در بیشتر از طعنها پس ‍ ذکر فرموده مدائح او را و آنکه مـعـجـزه حـضـرت جـواد عـلیـه السـلام در او ظاهر شد چه آنکه او نابینا بود و مسح کرد آن حضرت چشم او را به او رد شد چنانکه در فصل معجزات حضرت جواد علیه السلام خبرش مذکور شد و هم روایتى نقل کرده که اِنَّهُ کانَ مُتَقَشِّفا مُتَعَبِّدا.(133)
و بالجمله : در محمّد بن سنان علما کلام را بسط داده اند، هرکه طالب است رجوع نماید به ( رجـال کـبـیـر ) و ( تـعـلیـقـه ) و ( رجـال سـیـد اجـل عـلامـه بـحرالعلوم ) و ( خاتمه مستدرک ) شیخ مرحوم ؛ چه این مـخـتـصـر را مـقـام آن نـیـسـت . گـویـنـد کـه بـعـضـى از عـارفـیـن تـفـاءل زد بـه کـتاب اللّه مجید براى استعلام حال محمّد بن سنان این آیه به نظرش آمد: ( اِنَّما یَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ) .(134)
و نـسب محمّد بن سنان رضى اللّه عنه منتهى مى شود به زاهر مولى عمرو بن الحمق که در کربلا شهید شد، به این نحو محمّد بن الحسن (135) بن سنان بن عبداللّه بن زاهـر و در تـرجـمـه زاهـر، بـه آن اشـارات رفـت در مـجـلد اول و در مـیـان اولاد و احـفاد محمّد جمله اى از راویان احادیث مى باشند از جمله ابوعیسى محمّد بن احمد بن محمّد بن سنان است که از مشایخ شیخ صدوق است .
_________________________
111- ( مجالس المؤ منین ) 1/415.
112- ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) 1/415 ـ 416، ( رجال کشى ) 2/852.
113- ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) 1/416، ( رجال کشى ) 2/853.
114- ( رجال کشى ) 2/817.
115- ( رجال علامه حلى ) ص 133.
116- ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) 1/400، ( رجال کشى ) 1/818.
117- ( رجال علامه حلى ) ص 61.
118- ( مروج الذهب ) 3/485.
119- ( مـراة الجـنـان ) یـافـعـى 2/79، ذیل حوادث سال 231.
120- ( رجال کشى ) 2/826.
121- ( بحارالانوار ) 50/105.
122- قـرعاء: محلى است در راه مکه میان قادسیه و عقبه . بدان که قبر على بن مهزیار رضى اللّه عنه در اهواز است و بقعه دارد و زیارتگاه است .
123- سوره یس (36)، آیه 80.
124- ( رجال کشى ) 2/825.
125- ر.ک : ( مجالس المؤ منین ) 1/414 ـ 415.
126- ( رجال کشى ) 2/854.
127- ( رجال کشى ) 2/856.
128- ( بحارالانوار ) 49/273.
129- ( رجال کشى ) 2/855.
130- ( رجال کشى ) 2/522.
131- ( ارشاد ) شیخ مفید 2/248.
132- ( الغیبة ) شیخ طوسى ، ص 209 ـ 211.
133- ( فلاح المسائل ) ص 50 ـ 52.
134- سوره فاطر (35)، آیه 28.
135- چـون حـسـن والد مـحـمّد در زمان کودکى محمّد فوت شد و سنان جدش او را کـفالت کرد لاجرم محمّد را به او نسبت دادند و گفتند محمّد بن سنان (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ).
بـاب دوازدهم فصل ششم : در ذکر اولاد حضرت جواد علیه السلام است
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma