فـصـل هـفـتم : در ذکر چند نفر از اعاظم اصحاب حضرت امام رضا علیه السلام و ذکر مادح آنحضرت دعبل بن على خزاعى است

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
بـاب یـازدهـمفصل ششم : در اخبار حضرت رضا علیه السلام به شهادت خود
شـاعـر اول : کـه مـقـامـش در فـضـل و بـلاغـت و شـعر و ادب بالاتر است از آنکه ذکر شود. قـاضـى نـوراللّه در ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) فـرمـوده : احـوال خـجـسـتـه مآل او به تفصیل و اجمال در کتاب ( کشف الغمه ) و ( عیون اخبار الرضـا ) و سـایـر کـتـب شـیـعـه امـامیه مذکور است ، و از او در ( کشف الغمه ) نـقـل کـرده کـه چون قصیده موسومه به ( مدارس آیات ) را نظم نمودم قصد آن کرد کـه بـه خـدمـت امـام ابـوالحـسـن على بن موسى الرضا علیه السلام به خراسان روم و آن قـضـیـده را بـه عـرض ایشان رسانم چون به خراسان رفتم و به خدمت آن حضرت مشرف شـدم و قـصـیـده را بر ایشان خواندم تحسین بسیار نمودند و فرمودند تا من ترا امر نکنم ایـن قـصـیـده را بـه کسى مخوان ، تا آنکه خبر آمدن من به ماءمون رسید و مرا به نزد خود طـلبیده خبر را پرسید آنگاه گفت ، قصیده مدارس ‍ آیات را بر من بخوان ! من انکار معرفت آن قـصـیـده کـردم پـس بـه یکى از خادمان گفت که حضرت امام رضا علیه السلام را طلب نماید و بعد از ساعتى آن حضرت تشریف فرمودند پس ماءمون به آن حضرت گفت که از دعـبـل اسـتـدعـا نـمـودیـم که قصیده مدارس آیات را بر ما بخواند انکار معرفت آن نمود. آن حضرت به من امر فرمودند که اى دعبل ! آن قصیده را بخوان . پس بخواندم آن را و ماءمون تـحـسـیـن بسیار نمود و پنجاه هزار درهم کرم کرد و حضرت امام رضا علیه السلام به آن مـبـلغ انـعـام فـرمـود پـس من به آن حضرت گفتم که توقع آن داشتم که از جامه هاى بدن مبارک خود جامه اى به من کرم نمایى تا در وقت مردن کفن خود سازم ، فرمودند که چنین کنم و بـه مـن جـامـه اى بـخـشـیـدنـد کـه خـود آن حـضـرت آن حـضـرت را اسـتـعمال نموده بودند و منشفه (148) لطیف نیز شفقت فرمودند و فرمودند که ایـن را نـگـاه دار کـه بـه بـرکـت آن مـصـون و مـحـفـوظ خـواهـى بـود و بـعـد از آن فـضـل بـن سـهـل ذوالریـاسـتین که وزیر ماءمون بود صله اى نیکو به من داد، اسب ترکى راهـوار بـا زیـن و یـراق به من فرستاد. و چون مدتى برآمد معاودت عراقى در خاطر جلوه گر آمد در اثناى راه بعض از قطاع الطریق بر ما بیرون آمدند و مرا و رفیقان مرا تمامى غارت کردند چنانکه بر بدن من غیر کهنه قبائى نگذاشتند و من تاءسف بر هیچ چیز اسباب خـود نـمـى خورم الا بر آن جامه و منشفه که حضرت به من انعام فرمودند و تفکر مى کردم در آن سخن که به من گفته بودند که این جامه و منشفه را حفظ کن که به برکت آن محفوظ خـواهـى بـود کـه نـاگـاه یـکـى از گـروه حـرامـى بـر هـمـان اسـب کـه فـضـل بـن سهل ذوالریاستین به من داده بود سوار شده نزدیک من آمد و این مصرع شعر مرا را بـخـواند که ( مدارس آیات خلت من تلاوة ) به گریه افتاد و چون من این حالت از او مـشـاهـده کـردم تـعـجـب نـمـودم که در آن میان شخصى شیعى دیدم و بنابراین طمع در اسـتـرداد جـامـه و مـنشفه حضرت امام نموده به آن شخص گفتم که اى مخدوم ! این قصیده از کـیست ؟ گفت : را با این چه کار است ؟ گفتم : این پرسش ‍ من سببى دارد که ترا از آن خبر خـواهم کرد، گفت : این قصیده را شهرت او نسبت به صاحبش بیش از آن است که مخفى ماند. گـفـتـم : او کـیـسـت ؟ گـفـت : دعبل بن على شاعر آل محمّد علیهم السلام جزاء اللّه خیرا. پس گـفتم : واللّه ! دعبل منم و این قصیده از من است ، آن شخص از جاى درآمده گفت : این چه سخن دور از کـار اسـت کـه مى گوئى ؟ گفتم : از اهل قافله تحقیق نمائید. پس بفرستاد و جمعى از اهـل قـافـله را حـاضـر سـاخـت و از حـال مـن سـؤ ال نـمـود، هـمـگـى گـفـتـنـد کـه ایـن دعـبـل بـن عـلى الخـزاعـى اسـت چـون مـرا بـه یـقـیـن دانـسـت کـه دعـبـلم ، گـفـت : جـمـیـع مال اهل قاقله را به جهت خاطر تو بخشیدم آنگاه منادى ندا کرد در میان اصحاب خود تا جمیع امـوال مـا را دادنـد و مـا را بـدرقه شده به محل امن رسانیدند و سر آنچه حضرت امام علیه السـلام از آن خـبـر داده بـود بـه ظـهـور رسـیـد و جـمـیع قافله به برکت جامه و منشفه آن حضرت ماءمون ماندند.(149)
و در کـتـاب ( عـیـون اخـبـار الرضـا عـلیـه السـلام ) مـذکـور اسـت کـه چـون دعـبـل از ایـن ورطـه خـلاصـى یافت و به شهر قم رسید شیعه قم به نزد او آمدند و از او التـمـاس ‍ خواندن قصیده مذکور نمودند دعبل ایشان را همراه خود به مسجد جامع برد و بر مـنـبـر رفـت و قـصـیـده را بـر ایـشـان خـوانـد و اهـل قـم مـال و خـلعـت بـسـیـار بـر او نـثـار کـردنـد آنـگـاه چـون خـبـر جبه مبارک آن حضرت که به دعـبـل داده بـود بـه گـوش اهل قم رسید از او التماس نمودند که آن را به هزار دینار به ایـشـان بـفـروشد، دعبل از آن امتناع نمود. دیگر باره التماس نمودند که پاره اى از آن را بـه ایـشـان بـه هـزار دیـنـار بـفـروشـد آن نـیـز درجـه قـبـول نـیافت و چون دعبل از قم بیرون رفت بعضى از جوانان خودراءى که به آن نواحى بـودنـد خـود را بـه او رسـانـیـدنـد و جـبـه را بـه زور از او گـرفـتـنـد. دعبل به قم باز گردید و از اهل آنجا التماس نمود که جبه را به او بدهند آن جوانان از او امـتـنـاع نـمـودنـد و امـتـثـال امـر مـشـایـخ و اکـابـر خـود نـکـردنـد، لاجـرم دعـبـل را گـفـتـنـد جـبـه بـه دسـت تـو نـمـى آیـد هـمـان هـزار دیـنـار را بـگـیـر، دعـبـل قبول نکرد و آخر چون از آن نومید گردید التماس کرد که پاره اى از آن جبه را به او دهند، آن جماعت قبول این معنى نموده پاره اى از آن جبه با هزار دینار به او دادند.
دعبل به وطن خود معاودت نمود، چون به وطن رسید دید که دزدان خانه او را بالتمام غارت کـرده انـد و چـون در وقـت مـفـارقـت از حـضـرت امـام رضا علیه السلام آن حضرت صره اى مـشتمل بر صد دینار نیز به او داده بودند و فرموده بودند که این را نگاه دار که به آن محتاج خواهى شد دعبل آن را به شیعه عراق هدیه نمود و در عوض هر دینار صد درهم به او دادنـد چـنـانـچـه از آن صـره ده هـزار درهـم بـه دسـت او آمـد و مـقـارن ایـن حـال چـشـم جـاریه دعبل که با او محبت عظیم داشت رمد عظیم پیدا کرد و طبیبان را بر سر او حـاضـر سـاخـتـنـد چـون در چشم او نظر کردند گفتند که چشم راست او معیوب شده است و ما عـلاج او نـمـى تـوانـیـم نـمـود و چـشـم چپ او را معالجه مى کنیم و امیدواریم که خوب شود. دعـبـل از این سخن غمناک شد و کلفت بسیار یافت تا آنکه پاره جبه حضرت امام رضا علیه السـلام کـه هـمـراه داشـت او را به یاد آمد آنگاه آن را بر چشم جاریه مالید و چشم او را از اول شـب بـه عـصـابـه اى از آن بست چون صبح شد به برکت آن چشمهاى او بهتر از ایام سابق شد.(150)
مـؤ لف گـویـد: کـه آن صـرّه صـد دیـنـار کـه حـضـرت بـه دعبل مرحمت فرموده بود از آن پولهاى رضویه بود یعنى مسکوک به نام مبارک آن حضرت بـود لهـذا شـیعیان هر دینار آن را به صد درهم خریدند، و چون قاضى نوراللّه روایت را بـالتـمـام از ( عـیـون اخـبـار الرضـا ) نـقـل نـکـرده بـلکـه اول آن را از ( کـشـف الغـمـه ) نـقـل کـرده لاجـرم ذکـر جـبـه و صـد دیـنـار اجمال دارد و من اشاره مى کنم به اول روایت موافق آنچه در ( عیون ) است :
شـیـخ صـدوق بـه سـنـد مـعـتـبـر روایـت کـرده کـه وارد شـد دعـبـل بـر حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام بـه مـرو و عـرض کـرد: یـابـن رسـول اللّه ! مـن قـصـیـده اى بـراى شـمـا گـفـتـه ام و قـسـم خـورده ام کـه قبل از شما براى کسى نخوانم آن را، فرمود: بیار آن را پس خواند قصیده مدارس آیات را تا رسید به این شعر:
اَرى فَیْئَهُمْ فى غَیْرِهِمْ مُتَقَسِّما
وَ اَیْدِیَهُمْ مِن فَیْئِهِمْ صَفَراتٍ
حضرت گریست و فرمود: راست گفتى اى خزاعى ! پس چون رسید به این شعر:
اِذا وُ تِرُوا مَدُّوا اِلى واتِریهِمُ
اَکُفّا عَنِ اْلاَوْتار مُنْقَبَضاتٍ
حضرت تقلیب کف کرد و فرمود: بلى ، واللّه منقبضات ، و چون رسید به این شعر:
لَقَدْ خِفْتُ فِى الدُّنْیا وَ اَیّامَ سَعْیِها
وَ اِنّى لاَرْجُو اْلاَمْنَ بَعْدَ وَفائى
حضرت فرمود: ایمن گرداند خداوند ترا روز فزع اکبر، پس چون رسید به این شعر:
وَ قَبْرٌ بِبَغْدادَ لِنَفْسٍ زَکِیَّةٍ
تَضَمَّنَهَا الرَّحْمنُ فِى الْغُرُفاتِ
فـرمـود: آیـا مـلحـق نـکنم به این موضع از قصیده تو دو بیتى که تمام قصیده تو به آن خواهد بود؟ عرض کرد: ملحق فرما یابن رسول اللّه ، فرمود:
وَ قَبْرٌ بِطُوسٍ یالَها مِنْ مُصیبَةٍ
اَلَحَّتْ عَلَى اْلاَحْشآءِ بِالزَّفَراتِ
اِلَى الْحَشْرِ حَتّى یَبْعَثَ اللّهُ قائِما
یُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَ الْکُرُباتِ
دعبل گفت : یابن رسول اللّه ! این قبرى که فرمودید به طوس است قبر کیست ؟!
فـرمـود قـبـر مـن اسـت ! و ایـام و لیـالى مـنـقـضـى نـمـى شـود تـا آنـکـه مـى گـرد طـوس مـحـل آمـد و رفـت شـیـعه زوار من ، آگاه باش هر که زیارت کند مرا در غربت من به طوس ، خـواهـد بـود بـا مـن در درجـه مـن روز قـیـامـت آمـرزیـده بـاشـد. پـس چـون دعـبل از خواند از خواندن قصیده فارغ شد حضرت فرمود به او که جاى مرو و برخاست و داخـل خـانـه شـد و بـعـد از سـاعـتـى خـادمـى بـیـرون آمـد و صد دینار رضویه آورد براى دعـبـل و گـفـت مـولایـم فـرمـوده کـه ایـن را در نـفـقـه خـود قـرار بـده ، دعبل گفت : به خدا قسم که من براى این نیامده ام و من این قصیده را براى طمع چیزى نگفته ام و آن صـره پول را رد کرد و جامه اى از جامه هاى حضرت خواست که به آن تبرک جوید و تـشـرف پـیدا کند، پس ‍ حضرت جبه خزى با صره براى او فرستاد و به خادم فرمود بـه او بـگـو کـه بـگـیر این صره را که محتاج خواهى شد به آن و برنگردان آن را، پس دعـبـل صـره و جبه را گرفت و با قافله از مرو بیرون آمد. چون رسید به میان ( قوهان ) (151) دزدان بـر ایـشـان ریـخـتـنـد و اهـل قـافـله را گـرفـتـنـد و کـتـفـهـاى آنـهـا را بـسـتـنـد و از جـمـله ایـشـان بـود دعبل ، پس دزدان مالک شدند اموال قافله را و مابین خودشان قسمت کردند یکى از دزدان این شعر را از قصیده دعبل به مناسبت در این مقام خواند:
اَرى فَیْئَهُمْ فى غَیْرِهِمْ مُتَقَسِّما
وَ اَیْدِیَهُمْ مِنْ فَیْئِهِمْ صَفَراتٍ
دعـبـل شـنـیـد گـفـت : ایـن شـعـر از کـیـسـت ؟ گـفـت : از مـردى از خـزاعـه کـه نـام او دعبل است ، دعبل گفت : منم دعبل که قصیده اش را گفته ام ، پس آن مرد رفت نزد رئیسشان و او بـالاى تـلى نـمـاز مـى خـوانـد و شـیـعـه بـود پـس او را خـبـر داد بـه قـصـه دعبل . رئیس دزدان آمد نزد دعبل و گفت : دعبل تویى ؟ گفت : بلى ، گفت : بخوان قصیده را، دعـبـل خـوانـد قـصـیـده را، پـس امـر کـرد کـه کـتـف او را و کـتـفـهـاى جـمـیـع اهـل قـافـله را بـاز کـردنـد و امـوال ایـشـان بـه ایـشـان رد کـردنـد بـه جـهـت کـرامـت دعبل .(152)
ولادت دعـبـل در سـال وفـات حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام بـوده و وفـات کـرد دعبل به شوش سنه دویست و چهل و ششم .
ابـوالفـرج در ( اغـانـى ) گـفـتـه کـه دعـبـل بن على از شیعه مشهورین است به مـیـل بـه عـلى عـلیـه السـلام و ( قـصـیـده مـدارس آیـات عـ( او از احسن شعرها است و بـرابـرى کـرده در فـخـر بـر تـمـام مـدحـهـایـى کـه گـفـتـه شـده بـراى اهـل بـیـت عـلیـهـم السـلام .(153) پـس ابـوالفـرج نـقـل کـرده قـصه ورود دعبل را بر حضرت امام رضا علیه السلام و صله دادن حضرت او را سـى هـزار درهـم رضـویـه و خـلعـت دادن او را بـه جـامـه اى از جـامـه هـاى خـود و هـم نـقـل کرده که دعبل نوشت قصیده مدارس آیات را به جامه و محرم شد در آن و امر کرد که آن را در اکفانش گذارند و دعبل پیوسته خائف بود از خلفاء زمان خود و فرارى و پنهان بود به واسطه هجوى که مى گفت براى آنها و از زبان او مى ترسیدند.
و حکایت شده از دعبل که گفت : زمانى که فرار کرده بودم از خلیفه ، شبى را در نیشابور بیتوته کردم تنها و عزم کردم که قصیده اى به جهت عبداللّه بن طاهر بگویم در آن شب ، هـمـیـن که در فکر آن بودم شنیدم در حالى که در را بسته بودم بر روى خود که صدایى بـلنـد شـد ( اَلسَّلامُ عـَلَیـْکـُمْ اَلِجْ یـَرْحـمـکَ اللّهُ ) بـدنـم بـه لرزه درآمـد و حال عظیمى براى من روى نمود پس صاحب آن صوت به من گفت : نترس ‍ عافاک اللّه ! به درسـتـى که من مردى هستم از برادران تو از جن از ساکنین یمن ، بر ما وارد شد آینده اى از اهـل عـراق و خـواند براى ما قصیده ترا مدارس آیات پس من دوست داشتم که آن قصیده را از خـودت بـشـنـوم . دعبل گوید که من قصیده را خواندم براى او و او گریست چندان که افتاد بـر زمـین پس گفت : خدا ترا رحمت کند آیا حدیث نکنم براى تو حدیثى که زیاد کند در نیت تـو و یـاورى کـنـد تـرا در تـمسک به مذهبت ؟ گفتم : بلى حدیث کن ، گفت : مدتى بود مى شنیدم ذکر جعفر بن محمّد علیه السلام را پس رفتم به مدینه به خدمتش شنیدم که فرمود: حـدیـث کـرد مـرا پـدرم از پـدرش از جـدش ایـنـکـه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم فـرمود: عَلِىُّ وَ شیعَتُهُ هُمُ الْفائِزُون ؛ على و شیعه او فیروز و رستگارند. پس وداع کرد با من و خواست برود من گفتم : خدا ترا رحمت کند خبر ده مرا به اسم خود و گفت : منم ظبیان بن عامر،(154)
انتهى .
دوم ـ حسن بن على بن زیاد الوشاء بجلى کوفى
از وجـوه طایفه از اصحاب حضرت رضا علیه السلام است و پسر دختر الیاس ‍ صیرفى اسـت کـه از شـیـوخ اصـحـاب حضرت صادق علیه السلام بوده و از جد خود الیاس روایت کرده که در وقت احتضارش گفت : شاهد باشید و این ساعت ، ساعت دروغ گفتن نیست هر آینه شنیدم از حضرت صادق علیه السلام که فرمود: واللّه ! نمى میرد بنده اى که دوست دارد خدا و رسول و ائمه علیهم السلام را پس آتش مسّ بکند او را و این کلام را اعاده کرد دوبار و سه بار بدون آنکه از او سؤ ال کنند.(155)
و شـیـخ طـوسـى روایـت کـرده از احـمـد بن محمّد بن عیسى بن قمى ؛ که به جهت طلب حدیث رحـلت کـردم بـه کـوفـه و مـلاقـات کـردم در آنـجـا حـسـن بـن عـلى وشـا را از او سـؤ ال کردم که کتاب علاء ن رزین و ابان بن عثمان را براى من بیاورد، چون آورد گفتم به او دوست مى دارم که اجازه دهى به من روایت این دو کتاب را، گفت : خدا ترا رحمت کند! چه عجله اى دارى برو بنویس از روى آنها بعد سماع کن ، گفت : گفتم که از حوادث روزگار ایمن نـیـسـتـم ، گـفـت : اگـر مـن دانـسـتـم کـه از بـراى حـدیـث مـثـل تـو طـالبـى است هر آینه بسیار اخذ حدیث مى کردم چه آنکه من درک کردم در این مسجد نـهـصـد تـن از مـشـایـخ را کـه هـر یـک مـى گـفـت : ( حـَدَّثـَنـى جـَعـْفـَرُ بْن مُحَمَّد ) .(156)
مـولف گـویـد: کـه از ایـن روایـت مـعـلوم مـى شـود کـه در سـابـق اهـل قـم چـه قدر طالب حدیث بوده اند که شد رحال مى کرده اند از قم تا کوفه به طلب حدیث و هم اعتماد ایشان به اصول بوده و روایت نمى کردند حدیث را مگر با اجازه یا سماع از مشایخ ، و بالجمله : او از مشایخ اجازه و اجلاء اصحاب ائمه از او روایت مى کنند و اگر عثره اى از او سر زده در وقف او بر حضرت موسى علیه السلام تدارک کرده به رجوع او به حضرت امام رضا علیه السلام و قول به امامت آن حضرت و حجت بعد از آن حضرت .
ابـن شـهر آشوب در ( مناقب ) روایت کرده از او که گفت : نوشتم در طومارى مسائلى چـنـد که امتحان کنم به آن على بن موسى علیه السلام را پس صبح حرکت کردم به سوى مـنـزل آن حضرت ، از بسیارى جمعیت که بر در خانه آن حضرت بود نرسیدم به در خانه در ایـن حـال خـادمـى را دیـدم کـه مـى پـرسـید: کیست حسین بن على وشاء پسر دختر الیاس بغدادى ؟ گفتم : اى غلام ! آن کس که تو مى جویى منم . پس نوشته اى به من داد و گفت : ایـن اسـت جـواب مسائلى که با خود دارى ! پس من به سبب این معجزه باهره قطع کردم به امامت آن حضرت و ترک کردم مذاهب واقفیه را.(157)
سوم ـ حسن بن على بن فضال تیملى کوفى مکنى به ابومحمّد
قـاضى نوراللّه در ( مجالس ) گفته که به خدمت حضرت امام موسى علیه السلام رسـیـده بـود و از روایـان حـضرت امام رضا علیه السلام و اختصاص تمام به آن حضرت داشـت و جـلیل القدر و عظیم المنزلة و زاهد و صاحب ورع و ثقه بود در روایات ، و در ( کـتـاب نجاشى ) از فضل بن شاذان منقول است که گفت : در یکى از مساجد نزد بعضى از قـراء درس مـى خـواندم در آنجا قومى دیدم که با هم سخنان مى گفتند و یکى از آن میان مى گفت که در کوه مردى است که او را ابن فضال مى گویند و او عابدترین جماعتى است کـه مـا دیـده ایم و گفت که او به صحرا بیرون مى آید و به سجده فرود مى رود و آنگاه مرغان صحرا بر او جمع مى شوند و او آنچنان از خود محو شده بر زمین مى افتد که از دور گـمـان مى شود که جامه یا خرقه اى است و وحشیان صحرا نزدیک به او چرا مى کنند و از او رمـیـده نـمـى شـونـد بـنـابـر غـایـت مـؤ انـسـت کـه ایـشـان را بـه او حـاصـل شـده . فـضـل بـن شـاذان گـویـد پـس از آن سـخـن گـمـان کـردم کـه مـگـر آن حـال کـسى است که در زمان سابق بوده و بعد از استماع آن سخن به اندک زمانى دیدم که شیخى خوش صورت نیکو شمائل که جامه برسى و رداء برسى در بر و ( کفش سبز ) (158) در پا داشت از در، درآمد و بر پدر من که با او نشسته بودم سلام کـرد و پـدر من جهت تعظیم او برخاست و او را جاى داد و گرامى داشت و چون بعد از لحظه اى بـرخـاسـت مـن از پـدر خـود پـرسـیـدم کـه ایـن شیخ کیست ؟ گفت : این حسبن بن على بن فـضـال است ! گفتم : آن عابد فاضل مشهور؟! گفت : همان است ، گفتم : آن نخواهد بود مى گویند که او در کوه مى باشد، گفت این همان است که در کوه مى باشد، باز گفتم که او نـخـواهـد بـود کـه او هـمـیـشـه در کـوه مـى بـاشـد، گـفـت : چـه کـم عـقـل پـسـرى بـوده اى نـمـى تواند بود که او در این ایام از آنجا آمده باشد، پس آنچه از اهـل مـسجد درباره حسن شنیده بودم بر پدر عرض ‍ کردم پدرم گفت : آنچه شنیده اى درست است و این حسن همان حسن است . و حسن گاهى پیش پدر من مى آمد پس من نزد او رفتم و کتاب ابـن بکیر و غیر آن از کتب احادیث از او استماع نمودم و بسیار بود که کتاب خود را بر مى داشـت و بـه حـجـره مـن مـى آمـد و بـر من قرائت آن مى نمود و در سالى که طاهر بن الحسین الخزاعى که از سپهسالاران ماءمون بود حج گزارد و به کوفه مراجعت نمود، چون تعریف فـضایل و کمالات حسن نزد او کرده بودند کسى نزد حسن فرستاد و به او پیغام نمود که مـن از رسـیـدن به خدمت شما معذورم التماس دارم که شما قدوم شریف به سوى من ارزانى دارید. پس حسن از رفتن نزد طاهر امتناع نمود و هرچند اصحاب او را در ملاقات طاهر ترغیب نمودند قبول نکرد و گفت مرا با او نسبتى نیست و از آن ، استغناى او دانستم که آن آمدن به خـانـه مـن از روى دیندارى بود و مصلاى او در جامع کوفه نزد ستونى بود که آن را ( سـابـعـه ) و ( اسطوانه ابراهیم علیه السلام ) مى گویند و حسن در تمام عمر قائل به امامت عبداللّه افطح بود و در مرض موت واقعه اى دید و از آن عقیده برگردید و رجوع به حق نمود رحمة اللّه تعالى .
وفـات حـسـن در سـال دویـسـت و بـیست چهار بوده و از جمله مصنفات او کتاب ( زیارات و بـشـارات ) است و کتاب ( نوادر ) و کتاب ( رد بر غلات ) و کتاب ( الشـواهد ) و کتاب در ( متعه ) و کتاب در ( ناسخ و منسوخ ) و کتاب ( مـلاحـم ) و کـتـاب ( صـلاة ) و کـتـاب ( رجال ) ، انتهى .(159)
چـهـارم ـ حـسـن بـن مـحـبـوب السـراد و یـقـال الزراد ابـوعـلى بـجـلى کـوفـى ثـقـة جلیل القدر
از ارکان اربعه عصر خود و از اصحاب اجماع است و او را کتب بسیار است از جمله ( کتاب مـشـیـخـه عـ( و ( کتاب حدود ) و ( دیات ) و ( فرائض ) و ( نکاح ) و ( طلاق ) و کتاب ( نوادر ) که نحو هزار ورق است و کتاب ( تفسیر ) و غـیـره از حـضرت امام رضا علیه السلام روایت مى کند و از شصت نفر از اصحاب حضرت صادق علیه السلام روایت کرده و نقل شده که اهتمام ( محبوب ) پدر حسن در تـربـیـت او به مرتبه اى بوده که جهت ترغیب او در اخذ حدیث با او قرار داده بود که به هـر حـدیـث کـه از عـلى بن رثاب استماع کند و بنویسد یک درهم به او بدهد و این على بن رثـاب از ثـقـات و اجـلاء عـلمـاء شـیعه کوفه است و روایت مى کند از حضرت صادق علیه السـلام و حـضـرت مـوسـى بـن جـعفر علیه السلام و برادرش یمان بن رثاب از رؤ ساى خـوارج بـوده و در هـر سـال سـه روز ایـن دو بـرادر بـا هـم اجـتماع مى کردند و مناظره مى نـمـودنـد پـس از آن از هـم جدا مى شدند و دیگر با هم به کلام حتى به سلام مخاطبه نمى نمودند.(160)
شـیـخ کـشـى روایـت کرده از على بن محمّد قتیبى از جعفر بن محمّد بن حسن محبوب که گفته نـسب جد من حسن بن محبوب چنین است ، حسن بن محبوب بن وهب بن جعفر بن وهب و این وهب عبدى بوده سندى مملوک جریر بن عبداللّه بجلى و ( زراد ) یعنى زره گر بوده . پس به خـدمـت حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنین علیه السلام رفت و از آن حضرت التماس نمود که او را از جـریـر خـریـدارى نـماید، جریر چون کراهت داشت که او را از دست خود بیرون کند گفت آن غلام حر است آزاد کردم او را و چون آزادى او محقق شد خدمت حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام را اختیار کرد و وفات کرد حسن بن محبوب در آخر سنه دویست و بیست و چهار به سن شصت و پنج .(161)
فـقـیـر گـویـد: بـه مـلاحـظـه ایـنـکه وهب جد حسن زراد بود حسن را زرّاد مى گفتند تا آنکه حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السلام به بزنطى فرمود که حسن بن محبوب زراد مگو بلکه بـگـو سـرّاد بـه جـهـت آنـکـه حـق تـعـالى در قرآن فرموده ، ( وَ قَدِّر فى السَّرْدِ ) (162) و ایـن نـهـى حـضـرت از گـفـت زراد و امر به گفتن سراد نه آن است که عیبى در زراد باشد؛ زیرا که زراد و سراد هر دو به یک معنى است بلکه این براى اهتمام و تـرغـیـب بـه قـرآن مـجـیـد اسـت کـه تـا مـمـکـن شـود بـراى شـخـص چنان کند که کلماتش و اسـتشهاداتش موافق با قرآن باشد و از کلام خداوند تعالى اخذ شده باشد؛ چنانکه روایت شـده در حـال آن حـضـرت کـه تـمام سخن او و جواب او و مثلها که مى آورد همه از قرآن مجید منتزع بود.
پـنـجـم ـ زکـریـا بـن آدم بـن عـبـداللّه بـن سـعـد اشـعـرى قـمـى ثـقـة جلیل القدر
صاحب منزلت بود نزد حضرت رضا علیه السلام شیخ کشى روایت کرده از زکریا بن آدم کـه گـفـت : عـرض کردم به حضرت امام رضا علیه السلام که من مى خواهم بیرون روم از مـیان اهل بیت خود که سفیهان در میان ایشان بسیار شده ، فرمود: این کار مکن ؛ زیرا که به واسـطـه تـو دفـع مـى شـود از ایـشـان (آن سـفـاهـت ) هـمـچـنـان کـه دفـع مـى گـردد از اهـل بغداد به واسطه حضرت ابوالحسن کاظم علیه السلام . و روایت کرده از على بن مسیب هـمـدانـى کـه از ثـقـات اصحاب حضرت رضا علیه السلام است که گفت : عرض کرد به حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام که راه من دور است و همه وقت نمى توانم به خدمت شما بـرسـم از کـى اخـذ کـنـم احـکام دین خود را؟ حضرت فرمود: ( مِنْ زَکَرِیَّا بْن آدَمَ الْقُمِىّ الْمَاءمُونِ عَلَى الدِّینِ وَ الدُّنْیا ) ؛ یعنى بگیر معالم دین خود را از زکریا بن آدم القمى که ماءمون است بر دین و دنیا و از جمله سعادات که زکریا بن آدم به آن فائز شد آن بود کـه یـک سـال بـا حـضرت امام رضا علیه السلام از مدینه به مکه براى حج مشرف شد و زمـیـل آن حـضـرت بـود تـا مـکـه ، ظـاهـرا مـراد آن اسـت کـه هـم محمل آن حضرت بود.(163)
و عـلامـه مـجـلسـى از ( تـاریـخ قـم ) نـقـل کـرده کـه در مـدح اهـل قـم فـرمـوده اکثر اهل قم از اشعریین مى باشند و پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم دعـاى آمـرزش کرده در حق ایشان و گفته : ( اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلاَشعَریینَ صَغیرِهِمْ وَ کَبیرِهِمْ ) . و هـم فـرمـوده اشـعـریـون از مـن انـد و مـن از ایـشـانم و از مفاخر ایشان آن است که اول کـسـى کـه ظـاهـر کرد شیعگى را به قم ، موسى بن عبداللّه بن سعید اضعرى بود و نـیز از مفاخر ایشان است آنکه حضرت امام رضا علیه السلام فرمود به زکریا بن آدم بن عـبـداللّه بـن سـعـد اشـعـرى ، خـداونـد دفـع کـنـد بـلا را بـه سـبـب تـو از اهـل قـم هـمـچـنان که دفع مى کند بلا را از اهل بغداد به واسطه قبر موسى بن جعفر علیه السـلام . و هـم از مـفـاخـر ایشان است آنکه ایشان وقف کردند مزرعه ها و ملک هاى بسیار بر ائمـه عـلیهم السلام و آنکه ایشانند اول کسانى که خمس فرستادند به سوى ائمه علیهم السـلام و آنـکـه ائمه علیهم السلام اکرام کردند جماعت بسیارى از ایشان را به هدیه ها و تحفه ها و کفنها که از آن جماعت مى باشند. ابوجریر زکریان بن ادریس و زکریا بن آدم و عیسى بن عبداللّه بن سعد و غیر ایشان ، انتهى .(164)
شیخ کشى روایت کرده به سند معتبر از زکریا بن آدم که گفت : وارد شدم بر حضرت امام رضـا عـلیـه السـلام از اول شـب و تازه مرده بود ابوجریر زکریا بن ادریس قمى ، پس ‍ حضرت سؤ ال کرد مرا از او و ترحم فرمود بر او یعنى فرمود: ( رَحِمَهُ اللّهُ وَ لَمْ یَزَلْ یـُحـَدِّثـُنـى وَ اَحـَدِّثـُهُ حـَتـّى طـَلَعَ الْفَجْرُ فَقامَ عَلَیْهِ السَّلامُ فَصَلَّى الْفَجْر ) ؛ و پـیـوسـتـه سـخـن مـى گـفت با من و من سخن مى گفتم بااو تا صبح طلوع کرد پس حضرت برخاست و نماز فجر گذاشت .(165)
مـؤ لف گـویـد: که ظاهر این روایت آن است که آن شب را حضرت تا صبح بیدار بودند و بـا زکـریـا سخن مى فرمودند پس باید آن سخنان مطالب خیلى مهمه باشد و آن نیست جز مذاکره علوم و اسرار چنانکه در حال حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم با سلمان رضى اللّه عنه ، قریب به همین نقل شده :
( رَوَىَ ابْنُ اَبِى الْحَدیدِ عَنِ اْلاِسْتیعابِ قالَ: قَدْ رَوَیْنا عَنْ عایِشَةَ قالَتْ: کاَنَ لِسَلْمانَ رضـى اللّه عـنـه مـَجـْلِسٌ مـِنْ رَسـُولِ اللّهِ صـلى اللّه علیه و آله و سلم یَتَفَرِّدُ بِهِ فِى اللَّیـْلِ حـَتـّى کـادَ یـَغـْلِبـُنـا عـَلى رَسـُولِ اللّهِ صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم ) .(166)
بـلکـه از ظـاهـر روایـت در مـى آیـد کـه حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام آن شـب را بـه نـوفـل لیـلیـه اشـتـغـال پـیـدا نـکـردنـد و ایـن نـبـود مـگـر بـه واسـطـه آنـکـه اشـتـغـال داشـتـه انـد بـه چـیـزى که افضل بوده و آن مذاکره علم است . شیخ صدوق در آن مجلسى که املا فرموده بر مشایخ از مذهب امامیه فرموده : و کسى که احیا بدارد شب بیست و یـکـم و بـیـسـت و سـوم مـاه رمـضـان را بـه مـذاکـره عـلم پـس او افضل است .(167)
و بـالجمله : قبر او در وسط قبرستان قم در محوطه معروفه به شیخان کبیر معروف است و در جوار او است قبر پسر عمش زکریا بن ادریس بن عبداللّه بن سعد اشعرى قمى معروف بـه ابـوجـریـر (بـه ضـم جـیـم ) کـه از اصـحـاب حـضرت صادق و حضرت امام موسى و حضرت رضا علیهم السلام و صاحب منزلت بوده نزد امام حضرت رضا علیه السلام و هم در جوار او مدفون است آدم بن اسحاق بن آدم بن عبداللّه بن سعد اشعرى که فرزند برادر زکـریا بن آدم است و ثقه و جلیل است و در اصحاب حضرت جواد علیه السلام شمرده شده و زکریا بن آدم در اصحاب حضرت رضا و حضرت جواد علیهما السلام شمرده شده .
ششم ـ صفوان بن یحیى ابومحمّد بجلى کوفى بیاع سابرى
ثقه جلیل و عابد زاهد ورع نبیل فقیه مسلم و صاحب منزلت نزد حضرت رضا صلوات اللّه و سـلامـه عـلیه جلالت شاءنش زیاده از آن است که ذکر شود. صاحب ( مجالس المؤ منین ) فـرمـوده : در ( خلاصه ) و ( کتاب ابن داود ) مسطور است که او اوثق اهل زمان خود بود نزد اصحاب حدیث و غیر ایشان و از راویان حضرت امام جعفر صادق علیه السـلام بـود و نـزد آن حـضـرت مـنـزلتـى عـظـیـم داشـت و در کـتـاب ( فـهـرست ) (168) صفوان را ( ثقة عین ) گفته .(169)
و ابـوعـمـرو کـشـى گـفته که اجماع کرده اند اصحاب ما بر تصحیح هرچه صفوان روایت نـمـوده و در عـلم فـق او را مـسـلم داشـتـه انـد و صـفـوان در مـال تجارت شریک بود با عبداللّه بن جندب و على بن نعمان که از جمله مؤ منان بودند و هـر یـک از ایـشـان در روزى پـنـجـاه و یـک رکـعـت نماز مى گزاردند. پس در بیت الحرام با هـمـدیـگـر عهد نمودند که هر یک از ایشان که بعد از دیگرى ماند نمازهاى او را بگزارد و روزه او را بـدارد. چـون صـفـوان بـعـد از ایشان ماند بر آن عهد هر روز یک صد و پنجاه و سـه رکـعـت نـمـاز مـى گـزارد و در هـر سـال سـه مـاه روزه مـى داشـت و زکـات مـال خود را سه بار اخراج مى نمود و همچنین هر تبرعى که از براى خود مى کرد از براى ایشان دو برابر به جا مى آورد و ثواب آن را به روح آن برادران مؤ من هدیه مى فرمود! و ورع او بـه مـرتـبـه اى بـود که در بعضى از سفرها شتر کسى را به کرایه گرفته بـعـضـى از احـبـاب او بـه طـریـق ودیـعـت دو دیـنـار بـه او داد کـه آن را بـه اهـل کـوفـه رسـانـد صـفـوان از مـکـارى خود تا اذن نطلبید آن را در میان بار ننهاد. انتهى .(170)
مـؤ لف گـویـد: کـه اقـتـدا کـرد بـه ایـن بـزرگـوار در ایـن عمل شیخ اجل عالم ربانى و محقق صمدانى مرحوم آخوند ملا احمد اردبیلى نجفى که در ورع و تـقـوى و زهـد و قـدس و فـضـل به غایت قصوى رسیده به حدى که علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده نشنیدم مانندى از براى او در ( متقدّمین و متاءخّرین جَمَعَ اللّهُ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُ وَ بَیْن اَئمةِ الطّاهرین ) .(171) روایت شده که در یک سفر از اسفار خود از کـاظـمـیـن بـه نـجـف اشـرف مالى کرایه کرده بود و صاحبش همراه نبود چون خواست حرکت نـمـاید یکى از اهل بغداد کاغذى به وى داد که به نجف برساند، آن بزرگوار آن کاغذ را گـرفـت لکـن پـیاده به نجف رفت و آن مرکوب را سوار نگشت و فرمود که من از مکارى اذن حمل رقیمه را نداشتم .(172)
فـقـیـر گـویـد: کـه این حکایت همانطور که دلالت دارد بر شدت احتیاط و کثرت ورع محقق مـذکـور دلالت دارد نـیـز بر کثرت اهتمام آن مرحوم به قضاء حاجت برادر دینى ؛ زیرا که مـمـکـن بـود آن جـنـاب را کـه عـذر بـیـاورد و آن مـکـتـوب را قـبـول نـکـنـد لکن نخواست که این فضیلت از او فوت شود. همانا از حضرت صادق علیه السلام منقول است که قضاء حاجت مرد مؤ منى افضل است از حجه و حجه و حجه و شمرده تا ده حـج !(173) و روایـت شـده کـه در بـنـى اسـرائیـل هـرگـاه عـابدى به نهایت عبادت مى رسید اختیار مى کرد از همه عبادات کوشش و سعى کردن در حاجتهاى مردم را.(174)
و بـالجـمـله : از مـعـمـر بـن خـلاد منقول است که حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: دو گرگ حریص در کشتن گوسفند که واقع شدند در گوسفندانى که شبانهاى آنها با آنها نـبـاشند ضررشان بیشتر نیست از حب ریاست در دین شخص مسلمان ، پس از آن فرمود: لکن صفوان دوست نمى دارد ریاست را.(175) و شیخ طوسى فرموده که صفوان از چـهـل نـفـر از اصـحـاب امام صادق علیه السلام روایت کرده و کتب بسیار تصنیف کرده مانند کتابهاى حسین بن سعید، و له مسائل عن ابى الحسن موسى علیه السلام .(176) و شـیـخ کـشـى نـقـل کرد که صفوان بن یحیى در سنه دویست و ده در مدینه مشرفه وفات کـرد، حـضـرت امـام مـحـمـّد تـقـى علیه السلام براى او حنوط و کفن فرستاد و امر فرمود: اسماعیل بن موسى را که نماز بخواند بر او.
هفتم ـ محمّد بن اسماعیل بن بزیع ابوجعفر مولى منصور عباسى است
ثـقـه و صـحـیـح از صـلحـاى طـایـفـه امـامـیـه و از ثـقـات ایـشـان و بـسـیـار جـلیـل و از اصـحـاب حـضـرت ابـوالحـسـن مـوسـى و رضـا علیهما السلام است و درک کرده حـضرت جواد علیه السلام را و روایت است که او و احمد بن حمزة بن بزیع در عداد و زراء بودند و ثقه و جلیل القدر على بن نعمان که از اصحاب حضرت رضا علیه السلام است وصیت کرد که کتابهایش را به محمّد بن اسماعیل بن بزیع بدهند.
( وَ رَوَى الْکـشـّى اَنَّهُ قـالَ الرِّضـا عـلیـه السلام : اِنَّ للّهِ تَبارَکَ وَ تَعالى بِاَبْوابِ الظـّالِمـیـنَ مـَنْ نـَوَّرَ اللّهُ بـِهِ الْبـُرْهـانَ وَ مـَکَّنَ لَهُ فـِى الْبِلادِ لِیَدْفَعَ بِهِمْ عَنْ اَوْلِیائِهِ وَ یُصْلِحَ اللّهُ بِهِ اُمُورَ الْمُسْلِمینَ لانَّهُمْ مَلْجَاء الْمُؤْمِنینَ مِنَ الضَّرَرِ وَ اِلَیْهِمْ یَفْزعُ ذُوالْحاجَةِ مـِنْ شـیـعَتِنا بِهِمْ یُؤْمِنْ اللّهُ رَوْعَةَ الْمُؤْمِنِ فى دارِ الظَّلَمةِ اُولئکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّا الى اَنْ قـالَ عـلیـه السلام : ما عَلى اَهْدِکُمْ اَنْ لَوْ شاءَ اللّه لَنالَ هذا کُلَّهُ، قالَ: اَنْتَ بِماذا جَعَلَنِیَ اللّهُ فـِداکَ؟ قالَ: یَکوُنُ مَعَهُمْ فَیَسُرُّنا بِاِدْخالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنینَ مِنْ شیعَتِنا فَکُنْ مِنْهُمْ یامُحَمَّدُ ) .(177)
و ایـن مـحـمـّد همان است که از حضرت جواد علیه السلام پیراهنى خواست که کفن خود نماید حـضـرت براى او فرستاد و امر فرمود که تکمه هاى او را بکند و محمّد در ( فید ) که اسم منزلى است در طریق مکه ـ وفات کرد.
شـیـخ ثـقـه جـلیـل ابـن قولویه به سند صحیح روایت کرده از محمّد بن احمد بن یحیى الا شـعـرى کـه گـفـت : مـن در فـیـد بـا عـلى بـن بـلال روانـه شـدیـم سـر قـبـر مـحـمـّد بـن اسـمـاعـیل بن بزیع پس على بن هلال براى من گفت که صاحب این قبر براى من روایت کرد از حضرت امام رضا علیه السلام که فرمود: هر که بیاید به نزد قبر برادر مؤ من خود و دسـت بر قبر او گذارد و هفت مرتبه بخواند سوره ( اِنّا اَنْزَلْناهُ ) را، این گردد از فزع اکبر، یعنى ترس بزرگ روز قیامت ، و در روایت دیگر است که راوى گفته با محمّد بـن عـلى بـن بـلال رفتیم سر قبر ابن بزیع محمّد در نزد سر قبر رو به قبله نشسته و قـبر را جلو خود قرار داد و گفت : خبر داد مرا صاب این قبر که شنید از حضرت جواد علیه السـلام کـه هر که زیارت کند قبر برادر مؤ من خود را و بنشیند نزد قبر او و رو به قبله کند و بگذارد دست خود را بر قبر و بخواند ( اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَیْلَةِ الْقَدْرِ ) را هفت مرتبه ایمن شود از فزع اکبر.(178)
مـؤ لف گـویـد: کـه این ایمن بودن از ( فزع اکبر ) ممکن است براى خواننده باشد چنانکه ظاهر خبر است و محتمل است براى میت باشد چنانکه از بعض ‍ روایات ظاهر مى شود. و من دیدم در مجموعه اى که شیخ شهید رحمه اللّه به زیارت قبر استاد خود فخر المحققین ابـن آیـة اللّه عـلامـه رفـت و فـرمـود: نـقـل مـى کـنـم از صـاحـب ایـن قـبـر و او نـقـل کرد از والد ماجدش به سند خود از امام رضا علیه السلام که هر که زیارت کند قبر برادر مؤ من خود را و بخواند نزد او سوره قدر را و بگوید:
( اَللّهـُمَّ جافِ اْلاَْرضَ عَنْ جُنُوبِهِمْ وَ صاعِدْ اِلَیْکَ اَرْواحَهُمْ وَ زِدْهُمْ مِنْکَ رِضْوانا وَ اَسْکِنْ اِلَیـْهـِمْ مـِنْ رَحْمَتِکَ ماتَصِلُ بِهِ وَحْدَتَهُمْ وَ تُونِسُ وَحْشَتَهُمْ عَلى کُلِّ شَى ءٍ قَدیرٌ ) . ایمن شود از فزع اکبر، خواننده و میت .
و از جـمـله چـیـزهـایـى کـه دلالت دارد بـر جـلالت مـحـمـّد بـن اسـمـاعـیـل و اخـتـصـاصـش بـه حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام آن چـیـزى اسـت کـه نـقـل شـده از جـنـاب سـیـد مـرتـضـى ـ والد عـلامه طباطبائى بحرالعلوم ـ که در شب ولادت پـسـرش عـلامـه مـذکـور در خـواب دیـد کـه حـضـرت امام رضا صلوات اللّه علیه محمّد بن اسـمـاعـیـل بـن بـزیـع را فـرسـتـاد با شمعى و آن شمع را روشن کرد بر بام خانه والد بحرالعلوم ، پس بلند شد روشنائى آن شمع به حدى که نهایت آن دیده نمى شود.
فـقـیر گوید: شکى نیست که آن شمع ، علامه بحرالعلوم بوده که روشن کرد دنیا را به نـور خـود و کـافـى اسـت در جـلالت او کـه شـیـخ اکـبر جناب حاج شیخ جعفر کاشف الغطاء رضوان اللّه علیه با آن فقاهت و ریاست و جلالت پاک کند خاک نعلین او را به حنک عمامه خـود و بـه تـواتـر رسـیـده بـاشـد تـشـرف او بـه مـلاقـات امـام عـصـر عـجـل اللّه فـرجـه الشریف و مکرر نقل شده باشد کرامات باهرات از او به حدى که شیخ اعـظـم صـاحـب جواهر در حق او فرماید صاحب الکرامات الباهره و المعجزات القاهره ولادت شریفش در کربلاى معلى واقع شد در سنه هزار و صد و پنجاه و پنج قریب پنجاه و هشت سـال نـورش جـلوه گـر بود و در سنه هزار و دویست و دوازده غریب به غرى غروب کرد و تاریخ فوتش مطابق شد با این مصرع مَهْدِیُّها جِدّا وَ هادیها.
هشتم ـ نصر بن قابوس (به قاف و باء یک نقطه و سین مهمله )
روایـت مـى کـند از حضرت صادق و موسى بن جعفر و حضرت رضا علیهم السلام و صاحب مـنـزلت اسـت نـزد ایـشـان . شـیـخ طـوسـى فـرمـوده کـه وکـیـل حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام بـود مـدت بـیـسـت سـال و دانـسـتـه نـشـد کـه او وکـیـل آن حـضـرت اسـت و او مـردى خـیـر و فـاضـل بـود (179) و شـیـخ مـفـیـد در ( ارشاد ) او را از خاصه و ثقات حـضـرت امـام مـوسـى عـلیـه السـلام شـمـرده و او را از اهـل عـلم و ورع و فـقـه از شیعه آن حضرت گفته و روایت کرده از او نص بر حضرت رضا عـلیـه السـلام را.(180) و شـیـخ کـشـى از او روایـت کـرده کـه گـفـت : بودم در منزل حضرت ابوالحسن موسى علیه السلام پس گرفت آن حضرت دست مرا و آورد مرا بر در اطـاقـى از خـانه پس در را گشود دیدم پسرش على علیه السلام را و در دستش کتابى اسـت که در آن نظر مى کند پس فرمود به من : اى نصر! مى شناسى این را؟ گفتم : آرى ، این پسر تو است .
فـرمـود: اى نـصـر! مى دانى چیست این کتابى که در آن نظر مى کند؟ گفتم : نه ، فرمود: این جفرى است که نظر نمى کند در آن مگر پیغمبر یا وصى پیغمبر.
راوى گـویـد: کـه بـراى نصر شک و ریب حاصل نشد در باب امامت تا آمد او را خبر وفات حـضرت ابوالحسن علیه السلام . و نیز روایت کرده از نصر مذکور که وقتى خدمت حضرت امـام مـوسـى عـلیـه السـلام عرض کرد که من از پدرت پرسیدم از امام بعد از او، آن جناب شـمـا را تـعـیـیـن کـرد، پـس زمـانـى کـه آن حـضـرت رحـلت فـرمـود، مـردم بـه یـمـیـن و شمال رفتند و من و اصحابم امامت را در تو گفتم پس خبر ده مرا که امام بعد از تو در اولاد تو کدام است ؟ فرمود: پسرم على علیه السلام .(181)
________________________
148- علامه مجلسى فرموده که ( منشفه ) دستمالى است که به صورت و بـدن مـى مـالنـد، یـعـنـى ترى صورت و بدن را به آن خشک مى کنند. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ).
149- ( مجالس المؤ منین ) 2/517 ـ 518.
150- ( مجالس المؤ منین ) قاضى نوراللّه 2/519 ـ 520.
151- ( قوهان ) شهرستانى است مابین هرات و نیشابور.
152- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/263 ـ 266.
153- ( الا غـانـى ) 20/132.
154- ( الا غـانى ) 20/155.
155- ( رجال النجاشى ) ص 39.
156- همان ماءخذ.
157- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/370.
158- در ( رجـال کـشـى ) بـه جـاى ( نـعـل مـخـضـر ) ، ( نعل مخصر ) آمده که نوعى کفش شبیه ( کفش تابستانى ) اسـت و بـه جـاى ( بـرسـى ) ، ( نـرسـى ) در ( رجال النجاشى ) و ( مجالس المؤ منین ) ذکر شده است . (ویراستار).
159- ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) 1/398 ـ 399؛ ( رجال النجاشى ) ص 34.
160- ( رجالى حلى ) ص 93، شماره 13.
161- ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) 1/412، ( رجال کشى ) 2/851.
162- سوره سباء (34)، آیه 11.
163- ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) 1/417، ( رجال کشى ) 2/857.
164- ( بحارالانوار ) 57/220.
165- ( رجال کشى ) 2/873.
166- ( شرح نهج البلاغه ) ابن ابى الحدید 18/36.
167- ( وقایع الایام ) ملا على خیابانى ص 466.
168- همان ( رجال نجاشى ) است .
169- ( رجال النجاشى ) ص 197.
170- ( مجالس المؤ منین ) 1/411 ـ 412.
171- (ر.ک : مقدمه حدیقة الشیعه ) ج 1، صفحه دوم ، تحقیق : حسن زاده .
172- ر.ک : مقدمه ( حدیقة الشیعه ) ج 1/یازده ، ( اعیان الشیعه ) 3/81.
173- ( الکافى ) 2/195.
174- ( الکافى ) 2/199.
175- ( رجال علامه حلى ) ص 89.
176- ( الفهرست طوسى ) ص 83.
177- ر.ک : ( رجال کشى ) 2/835 ـ 836.
178- ( کامل الزیارات ) ابن قولویه ص 333 ـ 334، باب 105، چاپ صدوق ، تهران .
179- ( الغیبة ) شیخ طوسى ص 210.
180- ( ارشاد شیخ مفید ) 2/251.
181- ( رجال کشى ) 2/747.
بـاب یـازدهـمفصل ششم : در اخبار حضرت رضا علیه السلام به شهادت خود
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma