فـصـل پـنـجـم : در بـیـان رفـتـن حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام از مـدیـنـه بـه مـرو و ...

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
فصل ششم : در اخبار حضرت رضا علیه السلام به شهادت خودفصل چهارم : مختصرى از کلمات حکمت آمیز و برخى از اشعار حضرت رضا علیه السلام
فـصـل پـنـجـم : در بـیـان رفـتـن حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام از مـدیـنـه بـه مـرو و تفویضماءمون ولایت عهد را به آن سرور ایمان و ذکر مجلس مناظره آن جناب با علماى ادیان
مخفى نماند: آنچه از روایات ظاهر مى شود آن است که ماءمون چون مستقر بر خلافت گشت و فـرمـانـش در اطـراف عـالم نـافـذ گـردیـد و ایـالت عـراق را بـه حـسـن بـن سهل تفویض کرد و خود در بلده مرو اقامت نمود و در اطراف ممالک حجاز و یمن غبار فتنه و آشـوب ارتـفاع یافته بعضى از سادات به طمع خلافت رایت مخالفت برافراشتند، چون خـبـر در مـرو بـه سـمـع مـاءمـون رسـیـد بـا فـضـل بـن سـهل ذوالریاستین که وزیر و مشیر او بود مشورت نمود بعد از تدبیر و اندیشه بسیار، راءى مـاءمون بر آن قرار گرفت که حضرت رضا علیه السلام را از مدینه طلب نماید و او را ولیـعـهـد خود گرداند تا آنکه سایر سادات به قدم اطاعت پیش آیند و دندان طمع از خلافت بردارند. پس رجاء ابن ابى الضحاک را با بعضى از مخصوصان خود به خدمت آن حـضـرت فـرسـتـاد بـه سوى مدینه که آن جناب را به سفر خراسان ترغیب نمایند، چون ایـشـان بـه خـدمـت آن حـضـرت رسـیـدنـد حـضـرت در اول حـال امـتـنـاع بـسـیـار نـمـود چـون مـبـالغـه ایـشـان از حـد اعتدال متجاوز گردید آن سفر اثر را به جبر، اختیار نمود.
وداع امـام رضـا عـلیـه السـلام بـا پـیـامـبـر و اهـل و عیال
و شـیـخ صـدوق رحـمـه اللّه از مـحـول سجستانى روایت کرده که چون ماءمون طلب کرد امام رضـا عـلیـه السلام را از مدینه به خراسان ، حضرت به جهت وداع با قبر پیغمبر صلى اللّه عـلیـه و آله و سلم داخل مسجد شد و مکرر با قبر آن حضرت وداع مى کرد و بیرون مى آمد و بر مى گشت نزد قبر، و در هر دفعه صداى مبارکش به گریه بلند بود، من نزدیک آن حـضـرت رفـتـم و سـلام کـردم بـر آن جناب ، جواب داد، پس تهنیت گفتمش به آن سفر، فـرمـود: مـرا زیارت کن همانا من بیرون مى شوم از جوار جدم و مى میرم در غربت و دفن مى شوم در پهلوى هارون .(87)
و شـیخ یوسف بن حاتم شامى ـ تلمیذ محقق حلى ـ در ( درّالنظیم ) فرموده که روایت کـردنـد جـماعتى از اصحاب امام رضا علیه السلام که آن حضرت فرمود: زمانى که من مى خـواسـتـم بـیـرون بـیـایـم از مـدیـنـه بـه سـوى خـراسـان جـمـع کـردم عـیـال خود را و امر کردم ایشان را که بر من گریه کنند تا بشنوم گریه ایشان را، پس ‍ تـقـسـیم کردم در بین ایشان دوازده هزار دینار و گفتم به ایشان که من بر نمى گردم به سوى عیالم هرگز، پس گرفتم ابوجعفر جواد را و بردم او را در مسجد پیغبر صلى اللّه عـلیـه و آله و سلم و گذاشتم دست او را بر کنار قبر و چسبانیدم او را به آن قبر شریف و خواستم حفظ او را به سبب رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم و امر کردم جمیع وکیلان و حشم خود را به شنیدن و اطاعت فرمایش او و آنکه مخالفت او را ننمایند و فهمانیدم ایشان را که او قائم مقام من است .(88)
عـلامـه مجلسى فرموده در ( کشف الغمه ) و غیر آن از امیة بن على روایت کرده اند که گـفـت در سـالى کـه امـام رضـا عـلیـه السـلام بـه حـج رفت و متوجه خراسان گردید امام مـحـمدتقى علیه السلام را به حج برد و چون امام رضا علیه السلام طواف وداع کرد امام مـحـمـدتـقـى عـلیه السلام بر دوش ( موفق ) غلام آن حضرت بود و او را طواف مى فرمود، چون به حجر اسماعیل رسید به زیر آمد و نشست و آثار اندوه از روى منورش ظاهر شد و مشغول دعا گردید و بسیار طول داد، ( موفق ) گفت : برخیز فداى تو گردم ، گـفـت : از ایـنجا مفارقت نمى کنم تا وقتى که خدا خواهد که برخیزم ، موفق به خدمت امام رضـا عـلیـه السـلام آمـد و احـوال فرزند سعادتمند او را عرض کرد، حضرت نزدیک نور دیـده خـود آمـد و فـرمـود کـه بـرخـیـز اى حـبـیـب مـن ! آن نـهـال حـدیـقـه امامت گفت : اى پدر بزرگوار چگونه برخیزم و مى دانم که خانه کعبه را وداعـى کـردى کـه دیـگـر بـه سوى آن برنخواهى گشت و گریان شد، پس ‍ براى اطاعت پـدر بـزرگـوار خـود بـرخـاسـت و روانـه شد. و توجه آن حضرت به سوى خراسان در سال دویستم هجرت بود و در آن وقت موافق مشهور از عمر شریف امام محمّدتقى علیه السلام هـفـت سـال گـذشـتـه بـود، چـون مـتـوجـه آن سـفـر گـردیـد در هـر مـنـزل مـعجزات و کرامات بسیار از آن مخزن اسرار ظاهر مى شد و بسیارى از آثار آنها تا حال موجود است ، انتهى .(89)
تقدس مدرسه علمیه رضویه قم
جـنـاب سـیـد عـبـدالکـریـم بن طاوس که وفاتش در سنه ششصد و نود و سه است در ( فرحة الغرى ) روایت کرده : زمانى که ماءمون حضرت امام رضا علیه السلام را طلبید از مـدیـنـه بـه خـراسـان ، حـضـرت حـرکت فرمود از مدینه به سوى بصره و به کوفه نـرفـت و از بـصـره تـوجـه فـرمـود بـر طـریـق کـوفـه بـه بـغـداد و از آنـجا به قم و داخـل قـم شـد، اهـل قـم بـه اسـتـقـبـال آن حضرت آمدند و با هم مخاصمه مى کردند در باب ضیافت آن حضرت و هر کدام میل داشتند که آن حضرت بر او وارد شود، آن جناب مى فرمود که شتر من ماءمور است یعنى هر کجا او فرود آمد من آنجا وارد مى شوم ، پس آن شتر آمد تا در یـک خـانـه خـوابـیـد و صـاحب آن خانه در شب آن روز در خواب دیده بود که حضرت امام رضـا عـلیـه السـلام فـردا مـهـمـان او خـواهـد بـود، پـس چـنـدى نـگـذشـت کـه آن محل مقام رفیعى گشت و در زمان ما مدرسه معموره است .(90)
و صـاحـب ( کـشـف الغـمـة عـ( و دیگران نقل کرده اند که چون حضرت امام رضا علیه السـلام داخـل نـیشابور شد در آن سفرى که اختصاص یافت به فضیلت شهادت ، بود آن جـنـاب در مـهـدى (91) بـر اسـتـر شـهـبـاء کـه محل رکوب آن از نقره خالص بود.
( فـَعـَرَضَ لَهُ فِى السُّوقِ اْلاِمامانِ الْحافِظانِ لِلاَحادیث النَّبَوِیَّةِ اَبُوزَرْعَةٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَسْلَمَ(92) الطُّوسى ) ؛
پس پیدا و آشکار گردید در بازار دو پیشواى که حافظ احادیث نبوت بودند، ابوزرعه و محمّد بن اسلم طوسى پس عرض کردند:
( اَیُّهـَا السَّیِّدُ ابـْنُ السـّادَةِ، اَیُّهَا اْلاِمامُ وَ ابْنُ اْلاَئِمَّةِ، اَیُّهَا السُّلالَةُ الطّاهِرَةُ الرَّضِیَّةُ، اَیُّهـَا الْخـُلاصـَةُ الزّاکِیَةُ النَّبَوِیَّةِ، بِحَقِّ آبائِکَ الطّاهِرینَ وَ اَسْلافِکَ اْلاَکْرَمینَ اِلاّ اَرَیْتَنا وَجْهَکَ الْمُبارَکَ الْمَیْمُونَ وَ رَوَیْتَ لَنا حَدیثا عَنْ آبائِکَ عَنْ جَدِّکَ نَذْکُرُکَ بِهِ ) :
یـعـنـى ابـوزرعـه و مـحـمـّد بن اسلم به آن حضرت عرض کردند: به حق پدران پاکیزه و گذشتگان گرامى خود، بنما به ما صورت مبارک خود را و روایت کن از براى ما حدیثى از پدران خود از جدت که ما یاد کنیم ترا به آن حدیث :
( فـَاسـْتـَوْقـَفَ الْبـَغـْلَةَ وَ رَفـَعَ الْمَظَلَّةَ وَ اَقَرَّ عُیُونَ الْمُسْلِمین بِطَلْعَتِهِ الْمُبارَکَةِ الْمَیْمُونَةِ فَکانَتْ ذَوابَتاهُ کَذَوا بَتَیْ رَسولِ اللّهِ صلى اللّه علیه و آله و سلم ) .
چـون ابوزرعه و ابن اسلم این خواهش نمودند حضرت استر خود را نگاه داشت و سایبان مهد را بـرداشـت و روشـن کـرد چـشـمـهـاى مـسلمانان را به طلعت مبارک خود و مردم بر طبقات خو ایستاده بودند، بعضى صرخه مى کشیدند و گروهى مى گریستند و بعضى جامه بر تن مـى دریـدند و برخى خود را به خاک افکنده بودند و آنها که نزدیک بودند تنگ استر آن حضرت را مى بوسیدند و بعضى گردن کشیده بودند به سایبان مهد.
وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قالَ:
گرش ببینى و دست از ترنج بشناسى
روا بود که ملامت کنى زلیخا را
( اِلى اَنِ انـْتـَصـَفَ النَّهـارُ، وَ جـَرَتِ الدُّمـُوعُ کَاْلاَنْهارِ، وَ سَکَنَتِ اْلاَصْواتُ وَ صاحَتِ اْلاَئِمَّةُ وَ الْقـُضـاةُ، مـَعـاشِرَ النّاس اِسْمَعوُا وَ عُوْا وَ لاتُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ صلى اللّه علیه و آله و سلم فى عِتْرَتِهِ وَ انْصِتُوا ) .
مردم به همان حال انقلاب بودند تا روز نمیه رسید و آن قدر مردم گریستند که اگر جمع مـى گـشـت مـثـل نـهـر جـارى مـى شد، و صداها ساکت شد، پیشوایان مردم و قاضیان فریاد کشیدند که اى مردم ! گوش بدهید و یاد گیرید و اذیت مکنید پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سـلم را در عـتـرتـش و سـکـوت کـنـید، یعنى گریستن و صیحه کشیدن شما مانع شده که حـضـرت امـام رضا علیه السلام بتواند حدیث بفرماید و این اذیت آن حضرت است و اذیت آن حضرت ، اذیت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم است .(93)
مـؤ لف گـویـد: بـه ایـنـجـا کـه رسیدم به خاطر آوردم واقعه حضرت سیدالشهداء علیه السـلام را روز عـاشـوراء در وقـتـى کـه مـقابل لشکر کوفه آمد خواست ایشان را موعظه و نصیحتى فرماید آن محرومان از سعادت و سرگشتگان وادى ضلالت صداها بلند کردند و بـه فـرمـایـش آن حضرت گوش ندادند، امر فرمود ایشان را که سکوت کنید، ابا کردند، فـرمـود: ( وَیـْلَکـُمْ! مـا عـَلَیْکُمْ اَنْ تَنْصِتُوا اِلَىَ وَ تَسْمِعُوا قَوْلى وَ اَنَا اَدْعُوکُمْ اِلى سَبیلِ الرَّشا دِ ) .
و نـبـود در آنـجـا یک خداپرستى که فریاد کند مردم ! این پسر پیغمبر است چرا او را اذیت مى کنید چرا ساکت نمى شوید که موعظه خود را بفرماید و کلام خود را به پایان رساند. و ایـن یـکـى از مطالب آن سید مظلوم بود که کمیت شاعر در شعر خود اشاره به آن کرده و بر حضرت باقر علیه السلام خوانده و آن حضرت را به گریه درآورده .
قال رحمه اللّه :
وَ قَتیلٌ بِالطَّفِّ غُودِرَ فیهِمُ(94)
بَیْنَ غَوْغاءِ اُمَّةٍ وَ طَغامِ؛
یعنى شهید در کربلاء مانده و گرفتار شد در میان مردمان نانجیبى بین جماعتى از ناکسان و فـرومـایـگـان . روایـت شـده که چون کمیت قصیده میمیه خود را بر حضرت امام محمدباقر عـلیه السلام خواند به این شعر که رسید حضرت گریست و فرمود: اى کمیت ! اگر نزد مـا مـالى بـود تـرا صـله مـى دادیـم لکـن از بـراى تـو اسـت آن کـلامـى کـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم بـه حـسـان بـن ثـابـت فـرمود: ) لازِلْتَ مُؤَیَّدا ابِروُحِالْقُدُسِ ما ذَبَبْتَ عَنّا اَهْلَ الْبَیْتِ ) .(95)
رجوع کردیم به حدیث سابق :
مـردمـان نـیـشابور گوش دادند که حضرت امام رضا علیه السلام حدیث بفرماید، حضرت امـلاء فـرمود این حدیث را یعنى کلمه کلمه مى فرمود و ابوزرعه و محمّد بن اسلم کلمات آن حـضـرت را بـه مـردم مـى رسانیدند و کشیده شد براى نوشتن این حدیث بیست و چهار هزار قلمدان به غیر از دواتها، فرمود:
حـدیـث کـرد مـرا پـدرم حضرت موسى بن جعفر کاظم ، فرمود حدیث کرد مرا پدرم جعفر بن مـحـمّد صادق ، فرمود حدیث کرد مرا پدرم محمّد بن على باقر، فرمود حدیث گفت مرا پدرم عـلى بـن الحـسـیـن زیـن العـابـدیـن ، فـرمود: حدیث گفت مرا پدرم حسین بن على (شهید زمین کـربـلاء)، فرمود حدیث فرمود مرا پدرم امیرالمؤ منین على بن ابى طالب در زمین کوفه ، فـرمـود حـدیـث فـرمـود مـرا بـرادرم و پـسـر عـمـم مـحـمـّد رسـول اللّه صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم ، فـرمـود: حـدیـث کـرد مـرا جبرئیل گفت شنیدم حضرت رب العزة سبحانه و تعالى مى فرماید:
( کَلِمَةُ لا اِلهَ اِلا اللّهُ حِصْنى فَمَنْ قالَها دَخَلَ حِصْنِى وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنى اَمِنَ مِنْ عَذابى ) .(96) ؛
یـعـنـى کـلمـه ( لا اِلهَ اِلا اللّهُ ) حـصـار مـن اسـت پـس هـر کـس کـه بـگـویـد آن را داخل در حصار من شده و کسى که داخل در حصار من شود ایمن از عذاب من خواهد بود.
) صـَدَقَ اللّهُ سـُبْحانَهُ وَ صَدَقَ جَبْرَئیلُ وَ صَدَقَ رَسُولُ اللّهِ وَ اْلاَئِمَّة عَلَیْهِمُ السَّلامُ ) .(97)
و شیخ صدوق روایت کرده از ابوواسع محمّد بن احمد نیشابورى که گفت : شنیدم از جده ام خـدیـجـه دخـتـر حـمـدان بـن پـسـنـده کـه گـفـت : چـون حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام داخـل نـیـشـابور شد فرود آمد در محله فوزا در ناحیه اى که معروف بود به ( لاشاباد ) در سراى جده من پسنده و او را ( پسنده ) براى آن گفتند که حضرت امام رضا عـلیـه السـلام او را از مـیـان مردم پسندیده و چون در خانه ما فرود آمد بادامى در جانبى از خـانـه بـکـاشـت آن بـادام بـرسـت و درخـتـى شـد و بـار آورد و در یـک سال ، مردم آن را بدانستند پس بادام آن درخت را براى شفا مى بردند، هر که را علتى مى رسـید به جهت تبرک از آن بادام تناول مى نمود عافیت مى یافت و هر که درد چشم داشت از آن بـادام بـر چـشم خود مى نهاد شفا مى یافت و زن آبستن که زاییدن بر او دشوار مى شد از آن بادام مى خورد دردش سبک مى شد و همان ساعت مى زایید و اگر چارپایى قولنج مى شـد از شاخه آن درخت مى گرفتند و بر شکم او مى کشیدند خوب مى شد و باد قولنج از او مـى رفـت بـه بـرکـت آن حـضرت ؛ پس روزگارى بگذشت آن درخت خشک شد جد من حمدان بـیامد و شاخه هاى آن را ببرید پس کور شد و پسرش که او را ابوعمرو مى گفتند بیامد و آن درخت را از روى زمین ببرید مالش تمام برفت در باب فارس و مبلغ آن هفتاد هزار درهم بـود تـا هشتاد هزار درهم و براى او هیچ نماند، و ابوعمرو را دو پسر بود هر دو نویسنده ابـوالحـسـن مـحـمـّد بـن ابراهیم سمجور بودند یکى را ابوالقاسم مى گفتند و دیگرى را ابوصادق ، خواستند که آن را عمارت کنند بیست هزار درهم که بر آن عمارت صرف کردند و بیخ آن درخت که مانده بود بکندند و نمى دانستند که چه اثر از آن براى ایشان مى زاید پـس یـکـى رفـت سـر امـلاک امـیـر خـراسان او را برگردانیدند به نیشابور در محملى در حالتى که پاى راستش سیاه شده بود پس گوشت از پایش ریخت پس به آن علت بعد از یک ماه بمرد؛
و امـا آن بـرادر دیـگـر کـه بزرگتر بود او در دیوان سلطان در نیشابور مستوفى بود، روزى جـمـاعتى از کاتبان بالاى سرش ایستاده بودند و او خط مى نوشت یکى گفت : خداى چـشـم بد از کاتب این خط دور کند! همان ساعت دستش بلرزید و قلم از دستش ‍ بیفتاد و دانه اى بـر دسـتـش بـر آمـد و بـه منزل بازگشت . ابوالعباس کاتب با جماعتى نزد او آمدند و گـفتند این از گرمى است واجب است که امروز فصد کنى ، همان روز فصد کرد و فردا نیز بماندند و گفتند امروز هم فصد کن ، فصد کرد پس دستش سیاه شد و گوشتش بریخت و از آن علت بمرد و موت هر دو برادر به یک سال نکشید.(98)
و نـیـز شـیـخ صـدوق روایـت کـرده کـه چـون امـام رضـا عـلیـه السـلام داخـل نـیـشـابـور شد در محله اى فرود آمد که او را ( فوزا ) مى گفتند و آنجا حمامى بـنـا نـمود و آن حمام امروز به گرمابه رضا علیه السلام معروف است ، و آنجا چشمه اى بـود کـه آبـش ‍ کـم شـده بود کسى را واداشت که آب آن را بیرون آورد تا بسیار شد و از بـیـرون دروازه حـوضـى ساخت که چند پله پایین مى رفت بر سر چشمه اى ، پس حضرت داخـل در آن شـد و غسل کرد و بیرون آمد و بر پشت آن نماز گزارد و مردم مى آمدند و به آن حـوض و غـسـل مـى کـردنـد و از آن مـى آشـامـیـدند براى طلب برکت و نماز بر پشت آن مى گـزاردنـد و دعـا مـى کردند و حاجتها از خدا مى خواستند و قضا مى شد و آن چشمه را امروز ( عین کهلان ) مى نامند و مردم تا امروز به آن چشمه مى آیند.(99)
مـؤ لف گـویـد: کـه ابـن شـهـر آشـوب نـیـز در ( مـنـاقـب ) ایـن روایـت را نقل فرموده و وجه تسمیه آن چشمه را به ( عین کهلان ) ذکر کرده آنگاه فرموده که آهـویـى به قصد آن حضرت آمد در آنجا پناه به حضرت گرفت ، و ابن حماد شاعر اشاره به همین نموده در شعر خود:
اَلَّذى لاذَبِهِ الظَّبْیَةُ
وَ الْقَوْمُ جُلُوسٌ
مَنْ اَبُوهُ الْمُرْتَضى
یَزْکُو وَ یَعْلُو وَ یَرُوس (100)
و شـیـخ صـدوق و ابن شهر آشوب از ابوالصلت روایت کرده اند که چون امام رضا علیه السـلام بـه ده سـرخ رسـیـد در وقـتـى کـه در نـزد مـاءمـون مـى رفـت گـفـتـنـد: یـابـن رسول اللّه ! ظهر شده است نماز نمى کنید؟ پس فرود آمد و آب طلبید، گفتند که آب همراه نداریم پس به دست مبارک خود زمین را کاوید آن قدر آب جوشید که آن حضرت و هر که با آن حـضـرت بـود وضـو سـاخـتند و اثرش تا امروز باقى است ، و چون به سناباد رسید پـشـت مـبـارک خـود را گـذاشت به کوهى که دیگها از آن مى تراشند و گفت : خداوندا! نفع بـبـخـش بـه ایـن کـوه و بـرکـت ده در هـرچـه در ظرفى گذارند که از این کوه تراشند و. فـرمود که از برایش دیگها از سنگ تراشیدند و فرمود که طعام آن حضرت را نپزند مگر در آن دیـگها و آن حضرت خفیف الا کل و کم غذا بوده . پس از آن روز مردم دیگها و ظرفها از آن تـراشـیـدنـد و بـرکـت یـافـتـنـد، پـس حـضـرت داخل خانهئ حمید بن قحطبه طائى شد و داخـل شـد در قبه اى که قبر هارون در آنجا بود، پس به دست مبارک خود خطى در جانب قبر او کشید و فرمود که این تربت من است و من در اینجا مدفون خواهم گردید و بعد از این حق تـعـالى ایـن مـکان را محل ورود شیعیان و دوستان من خواهد گردانید، به خدا سوگند که هر که از ایشان مرا در این مکان زیارت کند یا بر من سلام کند البته حق تعالى مغفرت و رحمت خـود را بـه شـفـاعت ما اهل بیت براى او واجب گرداند، پس رو به قبله گردانید و چند رکعت نـمـاز بـه جـا آورد و دعـاى بـسـیـار خـوانـد چـون فـارغ شـد بـه سـجـده رفـت و طـول داد سجده را. من شمردم پانصد تسبیح در سجده گفت پس سر برداشت و بیرون رفت .(101)
حرز شگفت انگیز امام رضا علیه السلام
و سـید بن طاوس روایت کرده از ( یاسر ) خادم ماءمون که گفت : زمانى که وارد شد ابوالحسن على بن موسى الرضا علیه السلام در قصر حمید بن قحطبه بیرون کرد از تن لباس خود را و داد به حمید و حمید داد به جاریه خود که بشوید آن را پس نگذشت زمانى کـه آن جـاریـه آمـد و بـا او رقـعـه اى بـود و داد بـه حـمـیـد و گـفت یافتم این رقعه را در گـریـبـان لبـاس ابـوالحسن علیه السلام پس حمید به آن حضرت عرض کرد: فداى تو گردم ! به درستى که این جاریه یافته است رقعه اى در گریبان پیراهن تو، چیست آن ؟ فـرمـود تـعویذى است که آن را از خود دور نمى کنم ، حمید گفت : ممکن است که ما را مشرف کـنـى به آن ؟ پس فرمود که این تعویذى است که هر که نگاه دارد در گریبان خود دفع مـى شـود بلا از او و مى باشد براى او حرزى از شیطان رجیم ، پس خواند تعویذ را بر حمید و آن این است :
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ: بِسْمِ اللّهِ اِنِّى اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ اِنْ کُنْتُ تَقِیّا اَوْ غَیْرَ تَقِیّ بِاللّه السَّمیعِ الْبَصیرِ عَلى سَمْعِکَ وَ بَصَرِکَ لاسُلْطانَ لَکَ عَلَىٍّّ وَ لا عَلى سَمْعی وَ لا عـَلى بـَصـَرى وَ لا عـَلى شـَعـْرى وَ لا عـَلى بَشَرى وَ لا عَلى لَحْمى وَ لا عَلى دَمى وَ لاعـَلى مـُخّى وَ لا عَلى عَصْبى وَ لا عَلى عِظامى وَ لا عَلى مالى وَ لا عَلى ما رَزَقَنى رَبّى سـَتـَرْتُ بـَیـْنـى وَ بـَیْنَکَ بِسِتْرِ النَّبوةِ الَّذى اسْتَتَرَ اَنْبِیاءُ اللّهِ بِهِ مِنْ سَطَواتِ الْجَبابِرَةِ وَ الْفَراعِنَةِ، جِبْرائِیلُ عَنْ یَمینى وَ میکائیلُ عَنْ یِسارى وَ اِسْرافیلُ عَنْ وَرائى وَ مـُحـَمَّدٌ صـَلَّى اللّهُ عـَلَیـْهِ وَ آلِهِ وَ سـَلَّمَ اِمـامـِى وَ اللّهُ مـُطَّلِعٌ عـَلِىَّ یـَمـْنـَعـُکَ مـِنّى وَ یَمْنَعُ الشَّیـْطـانُ مـِنـّى ، اَللّهـُمَّ لا یـَغـْلِبُ جَهْلُهُ اَناتَکَ اَنْ یَسْتَفِزَّنى وَ یَسْتَخِفِّنى ، اَللّهُمَّ اِلَیْکَ الْتَجَاءْتُ، اَللّهُمّ اِلَیْکَ الْتَجَاءْتُ، اَللّهُمَّ اِلَیْکَ الْتَجَاءْتُ. ) (102)
و از بـراى ایـن حـرز حـکـایت عجیبى است که روایت کرده آن را ابوالصلت هروى که گفت : مـولاى مـن عـلى بـن مـوسـى الرضـا عـلیـه السـلام روزى نـشـسـتـه بـود در منزل خود داخل شد بر او رسول ماءمون و گفت : امیر تو را مى طلبد. پس امام علیه السلام بـر مى خاست و مرا فرمود نمى طلبد مرا ماءمون در این وقت مگر به جهت کارى سخت و به خـدا کـه نـمـى تـوانـد بـا مـن بـدى کـنـد بـه جـهـت ایـن کـلمـات کـه از جـدم رسـول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم به من رسیده ، ابوالصلت گفت : همراه امام علیه السـلام بـیـرون رفتم نزد ماءمون ، چون نظر حضرت بر ماءمون ، نظر کرد به سوى او مـاءمـون و گـفـت : اى ابوالحسن ! امر کرده ام که صد هزار درهم جهت تو بدهند و بنویس هر حـاجتى که دارى ، پس چون امام پشت گردانید ماءمون نظرى در قفاى امام کرد و گفت : اراده کردم من و اراده کرده است خدا، و آنچه اراده کرده است خدا بهتر بوده است .(103)
ورود حضرت امام رضا علیه السلام به مرو و بیعت مردم با آن حضرت به ولایت عهد
چـون حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام وارد مـرو شـد، مـاءمـون آن جـنـاب را تبجیل و تکریم تمام نمود و خواص اولیاء و اصحاب خود را جمع نموده و گفت : اى مردمان ! مـن در آل عـبـاس و آل عـلى عـلیـه السـلام تـاءمـل کـردم هـیـچ یـک را افـضل و احق به امر خلافت از على بن موسى علیه السلام ندیدم پس رو کرد به حضرت امـام رضـا عـلیـه السـلام و گـفـت : اراده کـرده ام که خود را از خلافت خلع نمایم و به تو تـفـویض کنم ، حضرت فرمود: اگر خلافت را خدا براى تو قرار داده است جایز نیست که بـه دیـگـرى بـخـشـى و خـود را از آن معزول کنى و اگر خلافت از تو نیست ترا اختیار آن نـیـسـت کـه بـه دیـگـرى تـفـویـض نـمـایـى . مـاءمـون گـفـت : البـتـه لازم اسـت که این را قـبـول کـنـى ، حـضـرت فـرمـود: مـن بـه رضـاى خـود هـرگـز قبول نخواهم نمود و تا مدت دو ماه این سخن در میان بود و چندان که او مبالغه کرد، حضرت چون غرض او را مى دانست امتناع مى فرمود.
چـون مـاءمـون از قـبـول خـلافـت آن حـضـرت مـاءیـوس گـردیـد گفت : هرگاه که خلافت را قـبـول نـمـى کـنـى پس ولایت عهد مرا قبول کن که بعد از من خلافت با تو باشد، حضرت فـرمـود کـه پـدران بـزرگـواران مـن مـرا خـبـر دادنـد از رسـول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم که من پیش از تو از دنیا بیرون خواهم رفت و مرا بـه زهـر سـتـم شهید خواهند کرد و بر من ملائکه آسمان و ملائکه زمین خواهند گریست و در زمـین غربت در پهلوى هارون الرشید مدفون خواهم شد، ماءمون از استماع این سخن گریان شـد و گـفـت : تـا مـن زنـده ام کـى مـى تـوانـد تـو را بـه قـتـل رسـانـد یـا بـدى نیست به تو اندیشه نماید. حضرت فرمود: اگر خواهم مى توانم گفت ، کى مرا شهید خواهد کرد! ماءمون گفت : غرض تو از این سخنان آن است که ولایت عهد مـرا قـبـول نـکـنـى تـا مـردم بـگویند که تو ترک دنیا کرده اى ، حضرت فرمود: به خدا سـوگـنـد! از روزى کـه پـروردگـار مـن مـرا خـلق کـرده اسـت تـا بـه حال دروغ نگفته ام و ترک دنیا براى دنیا نکرده ام و غرض تو را مى دانم . گفت : غرض من چیست ؟ فرمود: غرض تو آن است که مردم بگویند که على بن موسى الرضا علیه السلام ترک دنیا نکرده بود بلکه دنیا ترک او را کرده بود، اکنون که دنیا او را میسر شد براى طمع خلافت ، ولایت عهد را قبول کرد. ماءمون در غضب شد و گفت : پیوسته سخنان ناگوار در برابر من مى گویى و از سطوت من ایمن شده اى ، به خدا سوگند که اگر ولایت عهد مرا قبول نکنى گردنت را بزنم ! حضرت فرمود که حق تعالى نفرموده است که من خود را بـه مهلکه اندازم هرگاه جبر مى نمایى قبول مى کنم به شرط آنکه کسى را نصب نکنم و احدى را عزل ننمایم و رسمى را بر هم نزنم و احداث امرى نکنم و از دور بر بساط خلافت نظر کننم . ماءمون به این شرایط راضى شد، پس حضرت دست به سوى آسمان برداشت و گفت : خداوندا! تو مى دانى که مرا اکراه نمودند به ضرورت ، این امر را اختیار کردم ، پـس مـرا مـؤ اخـذه مـکـن چـنـانـچـه مـؤ اخـذه نـکـردى دو بـنـده و دو پـیـغـمـبـر خـود یـوسـف و دانیال را در هنگامى که قبول کردند ولایت را از جانب پادشاه زمان خود، خداوندا! عهدى نیست جـز عـهـد تو و و لایتى نمى باشد مگر از جانب تو، پس توفیق ده مرا که دین ترا برپا دارم و سنت پیغمبر ترا زنده دارم ، همانا تو نیکو مولایى و نیکو یاورى .
پـس مـحـزون و گـریـان ولایـت عـهـد را از مـاءمـون قـبـول فرمود.(104)
روز دیـگـر کـه روز شـشـم مـاه مـبـارک رمـضـان بوده چنانچه ظاهر مى شود از ( تاریخ شـرعـیـه شـیـخ مـفید ) ، ماءمون مجلسى عظیم ترتیب داد و کرسى براى آن حضرت در پـهـلوى کـرسـى خـود نـهـاد و وسـاده براى آن حضرت قرار داد و جمیع اکابر و اشراف و سادات و علما را جمع کرد، اول پسر خود عباس را امر کرد که با حضرت بیعت کرد بعد از آن سـایـر مـردم بـیـعـت کـردند پس بدره هاى زر آوردند و جوائز بسیار به مردم بخشید و خـطـبـا و شـعـرا بـرخـاسـتـند و خطبه و قصائد غراء در شاءن آن حضرت خواندند و جائزه گـرفـتـنـد و امـر شـد که در رؤ س منابر و منایر نام آن حضرت را بلند گردانند و وجوه دنـانـیـر و دراهـم بـه نـام نـامـى و لقـب گـرامـى آن حـضـرت مـزیـن گـردانـنـد، و در همان سال در مدینه بر منبر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم خطبه خواندند و در دعا به حضرت امام رضا علیه السلام گفتند:
( وَلِىَّ عَهْدِ الْمُسْلِمینَ عَلِىَّ بْنَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلى بن الْحُسَیْنِ بْنِ على بن اَبى طالِب عَلَیْهِمُ السّلام ) .
سِتَّة اباءِهُمُ ماهُمُ(105)
اَفْضَلُ مَنْ یَشْرَبُ صَوْبَ الْغَمامِ(106) .
و هـم مـاءمـون امر کرد به مردم سیاه پوشى را که بدعت بنى عباس بود ترک کنند و جامه هاى سبز بپوشند و یک دختر خود ام حبیبه را به آن حضرت تزویج کرد و دختر دیگر خود ام الفـضـل را بـه امـام مـحـمّد تقى علیه السلام نامزد کرد، و تزویج کرد به اسحاق بن مـوسـى دخـتـر عـمـش اسـحـاق بن جعفر را. در آن سال ابراهیم بن موسى برادر حضرت امام رضا علیه السلام به امر ماءمون با مردم حج کرد.(107)
و روایت شده که چون نزدیک عید شد ماءمون فرستاد خدمت آن حضرت که باید سوار شوید بروید به مصلى نماز عید بگزارید و خطبه بخوانید حضرت پیغام فرستاد که مى دانى مـن قـبـول ولایـت عـهد کردم به شرط آنکه در این کارها مداخله نکنم مرا عفو کنید از نماز عید خـوانـدن بـا مـردم ، مـاءمون پیغام داد که من مى خواهم در این کار دلهاى مردم مطمئن شود به آنـکـه تـو ولیـعـهـد مـنـى و بـشـنـاسـنـد فـضـل تـرا، حـضـرت قبول نکرد، پیوسته رسول مابین آن حضرت و ماءمون رفت و آمد مى کرد تا اینکه اصرار مـردم در ایـن کار بسیار شد، لاجرم حضرت پیغام فرستاد که اگر مرا عفو کنى بهتر است بـه سـوى مـن و اگـر عـفـو نـمـى کـنـى مـن مـى روم بـه نـمـاز هـان نـحـو کـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم و حـضـرت امـیـرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السـلام مـى رفتند، ماءمون گفت : برو به نماز به هر نحو که خواسته باشى ، پس امر کـرد سـرهـنـگان و دربانان را و مردم را که اول صبح بر در خانه حضرت امام رضا علیه السـلام حـاضـر شوند. راوى گفت : چون روز عید شد جمع شدند مردم براى آن حضرت در راهـهـا و بـامـهـا، و اجـتماع کردن زنها و کودکان و نشستند در انتظار بیرون آمدن آن جناب و تـمـام سـرهـنـگـان و لشـکـر حـاضر شدند بر در منزل آن حضرت در حالى که سوار بر سـتـوران خـود بـودنـد و ایـسـتـادنـد تـا آفـتـاب طـلوع کـرد، پـس حـضـرت غـسل کرد و پوشید جامه هاى خود را و عمامه سفیدى از پنبه بافته بر سر بست یک طرف آن را در مـیـان سـیـنـه خـود و طـرف دیـگرش را در مابین دو کتف خود افکند و قدرى هم بوى خوش به کار برد و عصایى بر دست گرفت و به موالى خود فرمود که شما نیز بکنید آنـچـه را کـه من کردم . پس بیرون آمدند ایشان در پیش روى آن حضرت و آن حضرت حرکت فـرمـود با پاى برهنه و جامه را بالا زده تا نصف ساق و علیه ثیاب مشمّرة پس کمى راه رفت آنگاه سر به سوى آسمان کرد و تکبیر عید گفت و موالیان نیز با آن حضرت تکبیر گـفـتـند، پس رفتند تا در منزل سرهنگان و لشکریان که آن حضرت را به این هیبت دیدند تـمـامـى خـود را از مـالهـاى خـود بـر زمـیـن افـکـنـدنـد و بـه کمال خفت و سختى کفشهاى خود را از پا بیرون مى آوردند.
( وَ کانَ اَحْسَنُهُمْ حالا مَنْ کانَ مَعَهُ سِکّینٌ قَطَعَ بِها شَرابَةَ جاجیلَتِهِ ) . (108)
و از هـمـه بهتر حال آن کسى بود که با خود کاردى داشت که شرابه کفش خود را برید و پـاى خود را بیرون آورد و پا برهنه شد. راوى گفت : حضرت امام رضا علیه السلام بر در مـنـزل تـکـبـیـرى گـفـت و مـردم نـیـز بـا آن حـضـرت تـکـبـیـر گـفـتـنـد، چـنـان بـه خـیـال مـا آمد که آسمان و دیوارها با آن حضرت تکبیر مى گویند و مردم شروع کردند به گـریـسـتـن و ضـجـه کشیدن از شنیدن تکبیر آن حضرت ، به حدى که شهر مرو از صداى گریه و شیون به لرزه درآمد، این خبر به ماءمون رسید ترسید که اگر آن حضرت به ایـن کـیـفیت به مصلى برسد مردم مفتون و شیفته او شوند، نگذاشت آن حضرت برود بلکه فـرسـتاد خدمت آن حضرت که ما شما را به زحمت و رنج درآوردیم برگردید و خود را به مشقت نیفکنید، آن کس که هر سال نماز مى خوانده همان بخواند، حضرت طلبید کفش خود را و پـوشـیـد و سـوار شد و برگشت و مختلف شد امر مردم در آن روز و منتظم شد امر نمازشان به سبب این کار.(109)
مـؤ لف گـوید: اگر چه به حسب ظاهر ماءمون در توقیر و تعظیم حضرت امام رضا علیه السـلام مـى کوشید و احترام آن جناب را فروگذار نمى کرد اما در باطن به طور شیطنت و نکرى بر طریق نفاق با آن حضرت دشمنى مى کرد و به حکم ( هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ ) (110) دشـمـن واقـعـى بـلکـه سـخـتترین دشمنان او بود که به حسب ظاهر به طـریـق مـحـبـت و دوسـتـى و خـوش زبـانـى بـا آن حـضـرت رفـتـار مـى نـمـود امـا در بـاطن مـثـل افعى و مار آن جناب را مى گزید و پیوسته جرعه هاى زهر به کام آن بزرگوار مى رسـانـیـد. لاجـرم از زمـانـى کـه آن حـضـرت ولیـعـهـد شـد، اول مـصـیـبـت و اذیـت و صدمات آن حضرت شد، و در همان روزى که با آن جناب بیعت کردند یـکـى از خـواص آن حـضـرت گـفـت مـن در خـدمـت آن جـنـاب بـودم و بـه جـهـت ظـاهـر شـدن فـضل آن حضرت مستبشر و خوشحال بودم آن حضرت مرا به نزد خود طلبید و آهسته با من فرمود که به این امر خوشحال مباش ؛ زیرا که این کار به اتمام نخواهد رسید و به این حـال نـخواهم ماند.(111) و در حدیث على بن محمّد بن الجهم است که چون ماءمون عـلمـاى امـصـار و فـقـهـاى اقطار را جمع کرد که با امام رضا علیه السلام مباحثه و مناظره نـمـایـنـد و آن حـضرت بر همه غالب شد و همگى اقرار به فضیلت آن جناب نمودند و از مجلس ماءمون برخاست و به منزل خود معاودت فرمود، من در خدمت آن حضرت رفتم و گفتم : خـدا را حـمـد مى نمایم که ماءمون را مطیع شما گردانید و در اکرام شما مبالغه مى نماید و غـایـت سـعـى مـبـذول مـى دارد، حـضرت فرمود که یابن جهم ! ترا فریب ندهد این محبتهاى ماءمون نسبت به من ؛ زیر که در این زودى مرا به زهر شهید خواهد کرد و از روى ستم و ظلم و این خبرى است که از پدران من به من رسیده است این سخن را پنهان دار و تا من زنده ام با کس ‍ مگوى .(112)
و بـالجـمـله : پـیـوسـتـه آن جـنـاب از سـوء مـعـاشـرت مـاءمـون درد در دل نازنینش بود و به کسى نمى توانست اظهار کند و آخر کار چندان به تنگ آمده بود که از خـدا مـرگ خـود را مـى خـواسـت ؛ چـنـانـچـه یـاسـر خادم گفته که در هر روز جمعه که آن حـضـرت از مسجد جامع مراجعت مى فرمود به همان حالى که عرق دار و غبارآلود بود دستها را به درگاه الهى بلند مى کرد و مى گفت : الهى ! اگر فرج و گشایش امر من در مرگ من است پس همین ساعت در مرگ من تعجیل فرما. و پیوسته در غم و غصه بود تا از دنیا رحلت فـرمـود.(113) و اگـر شـخـص مـتـفـحـص تاءمل کند در وضع معاشرت و سلوک ماءمون با آن حضرت تصدیق این مطلب را خواهد نمود آیـا عـاقلى تصور مى کند که ماءمون دنیا پرست که به جهت طلب خلافت و ریاست امر کند برادرش ‍ محمّد امین را در کمال سختى بکشند و سرش را براى او آورند در صحن خانه خود او را بر چوبى نصب کند و امر کند جنود و عساکر خود را که هر کس برخیزد و بر این سر لعـنـت کـنـد و جـائزه خـود را بـگـیرد آیا چنین کسى که این قدر طالب خلافت و ملک است امام رضا علیه السلام را از مدینه به مرو مى طلبد و تا دو ماه اصرار مى کند که من مى خواهم خـود را از خـلافـت خـلع کنم و لباس خلافت را بر تو بپوشانم !؟ آیا جز شیطنت و نکرى نکته دیگرى ملحوظ نظر او است ؟! و حال آنکه ( خلافت ) قرة العین ماءمون بوده ، و در حـق سـلطـنت گفته اند الملک عقیم و برادرش امین خوب او را شناخته بود چنانچه گفت با احمد بن سلام هنگامى که او را دستگیر کرده بودند آیا ماءمون مرا مى کشد احمد گفت : ترا نخواهد کشت چه آنکه علاقه رحم دل او را بر تو مهربان خواهد کرد امین گفت : هیهات الْمُلْکُ عَقیمٌ لا رَحِمَ لَهُ.
و مـع ذلک : ماءمون ابدا میل نداشت که از حضرت رضا علیه السلام فضیلت و منقبتى ظاهر شـود؛ چـنـانچه از ملاحظه روایات رفتن آن حضرت به نماز عید و غیره این مطلب واضح و هـویـدا اسـت و در ذیـل حـدیـث رجـاء بـن ابـى الضـحـاک اسـت کـه چـون او فـضـائل و عـبـادات حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام را بـراى مـاءمـون نـقـل کـرد مـاءمـون گفت : خبر مده مردم را به اینها که گفتى و براى مصلحت از روى شیطنت گفت به جهت آنکه مى خواهم فضائل آن جناب ظاهر نشود مگر بر زبان من و در آخر امر چون دیـد کـه هـر روز انـوار عـلم و کـمـال و آثـار رفـعـت و جلال آن حضرت بر مردم ظاهر مى شود و محبت آن حضرت در دلهاى ایشان جا مى کند نائره حسد در کانون سینه اش مشتعل شد و در مقام تدبیر آن حضرت برآمد و آن حضرت را مسموم نـمـود؛ چنانچه شیخ صدوق از احمد بن على روایت کرده است که گفت از ابوالصلت هروى پرسیدم که چگونه ماءمون راضى شد به قتل حضرت امام رضا علیه السلام با آن اکرام و محبتى که نسبت به او اظهار مى کرد و او را ولیعهد گردانیده بود؟ ابوالصلت گفت که ماءمون براى آن ، آن حضرت را گرامى مى داشت که فضیلت و بزرگوارى او را مى دانست و ولایـت عـهـد را به او تفویض کرد براى آنکه مردم آن حضرت را چنان بشناسند که راغب است در دنیا و محبت او از دلهاى مردم کم شود، چون دید که این باعث زیادتى محبت و اخلاص مـردم شـد عـلمـاى جمیع فرق را از یهود و نصارى و مجوس و صائبان و براهمه و ملحدان و دهـریـان و عـلمـاى جـمـیـع مـلل و ادیان را جمع کرد که با آن حضرت مباحثه و مناظره نمایند شـایـد کـه بر او غالب شوند و در آن حضرت فتورى به هم رسد و این تدبیر نیز بر خـلاف مقصود او نتیجه داد و همگى آنها مغلوب آن حضرت گردیدند و اقرار به فضیلت و جلالت آن جناب نمودند، الخ .(114)
مـؤ لف گـویـد: کـه من شایسته دیدم در اینجا به یکى از مجالس مناظره آن حضرت اشاره کنم و کتاب خود را به آن زینت دهم :
ذکـر مـجـلس مـنـاظـره حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام بـا عـلمـا ملل و ادیان
شـیـخ صـدوق روایت کرده از حسن بن محمّد نوفلى هاشمى که گفت : چون وارد شد حضرت امـام رضـا عـلیـه السـلام بـر مـاءمـون ، امـر کـرد مـاءمـون فـضل بن سهل را که جمع کند اصحاب مقالات را مانند ( جاثلیق ) که رئیس نصارى است و ( راءس الجالوت ) که بزرگ یهود است و رؤ سا ( صابئین ) و ایشان کـسـانـى هـسـتـند که گمان مى کنند بر دین نوح علیه السلام مى باشند و ( هربذاکبر ) کـه بـزرگ آتش پرستان باشد و اصحاب زردشت و نسطاس رومى و متکلمین را تا بـشـنـود کـلام آن حـضـرت و کـلام ایـشـان را، پـس جـمـع کـرد فضل بن سهل ایشان را و آگاه نمود ماءمون را به اجتماع ایشان ، ماءمون گفت که ایشان را نزد من حاضر کن ! پس چون حاضر گردیدند نزد او، مرحبا گفت و نوازش کرد ایشان را و گفت من شما را جمع آوردم براى خیر و دوست دارم که مناظره کنید با پسر عم من این مرد که از مدینه بر من وارد شده است ، پس هرگاه صبح شود حاضر شوید نزد من و احدى از شما تـخـلف نـکـنـد، گـفـتـند: سمعا و طاعةً یا امیرالمؤ منین ! ما فردا صبح ان شاء اللّه تعالى حاضر خواهیم شد.
راوى حـسـن بـن مـحـمـّد نـوفـلى گوید که ما در ذکر حدیثى بودیم نزد حضرت ابوالحسن الرضـا عـلیـه السـلام کـه نـاگـاه یـاسر که متولى امر حضرت رضا علیه السلام بود داخل شد و گفت : اى سید و آقاى من ! امیرالمؤ منین سلام به شما مى رساند و مى گوید که بـرادرت فـدایـت شـود، جـمـع شـده انـد اصـحـاب مـقـالات و اهـل ادیـان و مـتـکـلمـون از جـمـیـع مـلتـهـا نـزد مـن اگـر مـیـل داشـتـه بـاشـى گـفتگو با آنها را فردا صبح نزد ما بیا و اگر کراهت دارى مشقت بر خودت قرار مده و اگر میل دارى ما بیاییم به نزد تو آسان است بر ما، حضرت فرمود به او کـه بـه مـاءمـون بـگو که من مى دانم اراده تو را و من فردا صبح ان شاء اللّه در مجلس تو مى آیم .
راوى گوید: که چون یاسر رفت حضرت رو کرد به ما و فرمود: اى نوفلى ! تو عراقى هستى و رقت عراقى غلیظ و سخت نیست چه به نظر تو مى رسد در جمع کردن پسر عمویت بـر مـا اهـل شـرک و اصـحـاب مـقالات را، یعنى کسانى که گفتگوى علمى کنند در مجالس و مـحـافـل ، مـن عـرض کـردم : فـدایـت شـوم ! مى خواهد امتحان کند شما را و دوست مى دارد که بـفـهـمـد انـدازه عـلم تـرا و لکـن بـنـائى کـرده بر اساس غیر محکم و به خدا سوگند که بـدبـنائى کرده ، حضرت فرمود که چیست بناء او در این باب ؟ گفتم که اصحاب کلام و بـدع خـلاف عـلمـا مى باشند؛ زیرا که عالم انکار نمى کند غیر منکر را و اصحاب مقالات و مـتـکـلمون و اهل شرک اصحاب انکار و مباهته اند اگر احتجاج کنى بر ایشان به اینکه اللّه تـعالى واحد است مى گویند ثابت کن وحدانیت او را و اگر بگویى محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم رسول خداست مى گویند اثبات کن رسالت او را پس حیران مى کنند شخص را و چـون شـخـص بـه حـجـت و دلیل گفته آنها را باطل مى کند آنها مغالطه مى کنند تا اینکه شخص گفته خود را واگذارد و از قول خود دست بردارد، پس از آنها حذر کن فدایت شوم ! حـضـرت تـبـسـم کـرد و فـرمـود: اى نـوفـلى ! آیـا مـى تـرسـى کـه قـطـع کـنـنـد بـر من دلیـل مـرا، عـرض کـردم : نـه بـه خدا قسم ! من هرگز چنین گمانى در حق شما نمى برم و امیدوارم که حق تعالى شما را ظفر بدهد بر آنها ان شاء اللّه ، حضرت فرمود: اى نوفلى ! آیـا دوسـت مـى دارى بـدانـى مـاءمـون چـه وقـت از عـمـل خـود پـشـیـمـان مـى شـود؟ عـرض کـردم : بـلى ، فـرمـود: در وقـتـى کـه بـشـنـود دلیـل آوردن مـرا بـر رد اهـل تـورات بـه تـورات ایـشـان و بـر اهـل انـجـیـل بـه انـجـیـل ایـشـان و بـر اهل زبور به زبور ایشان و بر صابئین به زبان عبرانى اینشان و بر آتش پرستان به زبان فارسى ایشان و بر رومیها به زبان رومى ایـشـان و بـر اهـل مـقـالات بـه لغـتـهـاى ایـشان پس چونکه بند آوردم زبان هر صنفى را و بـاطـل کـردم دلیـل آنـهـا را و هـر یـک واگـذاشـتـنـد قـول خـود را و قول مرا گرفتند.
( عَلِمَ الْمَاءْمُونُ اِنَّ الْمَوْضِعَ الَّذى هُوَ بِسَبیلِهِ لَیْسَ بِمُسْتَحِقِّ لَهُ ) ؛
در آن وقـت مـاءمون داند که مکانى که او راه آن را در پیش دارد استحقاق آن ندارد پس ‍ در آن وقت پشیمان مى شود، ( وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ الْعَظیم ) .
پس چون که صبح شد فضل بن سهل آمد و عرض کرد به آن جناب قربانت شوم پسر عمت منتظر تو است و قوم جمعیت کرده اند پس چیست راءى تو در آمدن ؟ حضرت فرمود: تو پیش مى روى من هم بعد مى آیم ان شاء اللّه . پس از آن وضو گرفت وضوى نماز و یک شربت از سـویـق آشـامـیـد و بـه مـا از آن سویق آشامانید پس از آن بیرون رفت و ما با او بیرون رفـتـیـم تا اینکه بر ماءمون داخل شدیم دیدیم مجلس ‍ مملو است از مردم و محمّد بن جعفر در میان طالبیین و بنى هاشم نشسته و امیران لشکر حضور دارند. پس چون حضرت امام رضا عـلیـه السـلام وارد شـد مـاءمون برخاست و محمّد بن جعفر نیز برخاست و جمیع بنى هاشم بـرخـاستند و حضرت رضا علیه السلام با ماءمون نشستند و همه ایستاده بودند تا اینکه امـر فـرمـود همه نشستند و ماءمون پیوسته رویش به آن جناب بود و با او گفتگو مى کرد تا یک ساعت ، پس از آن رو کرد رو کرد به جاثلیق عالم نصارى و گفت : اى جاثلیق ! این پـسر عم من على بن موسى بن جعفر است و از اولاد فاطمه دختر پیغمبر ما صلى اللّه علیه و آله و سـلم و فـرزنـد على بن ابى طالب علیه السلام است و من دوست مى دارم که با او تکلم کنى و محاجه نمایى و با انصاف با او رفتار کنى ، جاثلیق گفت : یا امیرالمؤ منین ! چـگـونـه من محاجه کنم با شخصى که دلیل مى آورد بر من به کتابى که من منکر آن کتاب هـسـتـم و بـه پـیغمبرى که من ایمان به آن پیغمبر نیاورده ام ؟ حضرت رضا علیه السلام فـرمـود: اى نـصـرانـى ! اگـر حـجـت و دلیـل آورم بـر تـو بـه انـجـیل تو، آیا اقرار و اعتراف به آن مى کنى ؟ جاثلیق عرض کرد: آیا قدرت دارم بر رد آنـچـه در انـجیل ثبت شده است ، بلى سوگند به خدا که اقرار مى کنم به آن بر رغم آنف خـودم . حـضـرت فـرمـود بـه جـاثلیق که سؤ ال کن از آنچه خواهى و فهم کن جواب آن را، جـاثـلیـق گفت : چه مى گویى در نبوت و پیغمبرى عیسى و کتاب او آیا چیزى از این دو را انـکار مى کنى ؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود که من اقرار مى کنم به نبوت عیسى و کـتـاب او و آنـچـه را کـه بـشـارت داد به آن امت خود را و حواریون به آن اقرار کردند، و قبول ندارم پیغمبرى و نبوت هر عیسى را که اقرار نکرد بر پیغمبرى و نبوت محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم و به کتاب او و بشارت و مژده نداد به آن امت خود را. جاثلیق گفت : آیـا چـنـیـن نـیست که قطع احکام به دو شاهد عادل مى شود؟ حضرت فرمود: بلى چنین است . عرض کرد پس و شاهد اقامه کن از غیر اهل ملت خود به نبوت محمّد صلى اللّه علیه و آله و سـلم از کـسـانـى کـه در مـلت نـصـرانـیـت مـقـبـول الشـهـادة بـاشـنـد و سـؤ ال کن از مثل این را از غیر اهل ملت ما، حضرت فرمود: اى نصرانى ! الا ن از راه انصاف آمدى ، آیـا قـبـول نـمـى کنى از من عدل مقدم نزد مسیح عیسى بن مریم را؟ جاثلیق گفت : کیست این عـدل ، نـام بـبر او را براى من . فرمود: چه مى گویى در حق یوحناى دیلمى ؟ عرض کرد: بـه به ! ذکر کردى کسى را که دوست ترین مردم است نزد مسیح ، فرمود که قسم مى دهم ترا آیا در انجیل هست که یوحنا گفت مرا مسیح خبر داده است به دین محمّد عربى صلى اللّه علیه و آله و سلم و مرا مژده داده است به اینکه محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم بعد از او است ، و من به این خبر حواریین را مژده دادم و آنها ایمان آوردند به محمّد صلى اللّه علیه و آله و سـلم و قـبـول کـردنـد او را؟ جـاثـلیـق گـفـت کـه یـوحـنـا ایـن مـطـلب را از مـسـیـح نـقـل کـرده اسـت و مـژده داده اسـت بـه نـبـوت مـردى و بـه اهل بیت او و وصى او و لکن تشخیص نکرده است که این در چه زمان است و نام آنها را نگفته اسـت تـا مـن آنـهـا را بـشـنـاسـم . حـضرت فرمود: اگر ما بیاوریم کسى را که قرائت کند انـجـیـل را و بـر تـو تـلاوت کند ذکر محمّد و اهل بیت و امت او را آیا به او ایمان مى آورى ؟ عـرض کـرد: بـلى ! ایـن حـرفـى اسـت محکم ، حضرت رو کرد به نسطاس رومى و فرمود: چگونه است حفظ تو سر سوم انجیل را؟ عرض کرد: چه خوب حفظ دارم آن را، پس ‍ حضرت رو کـرد بـه راءس الجـالوت و فـرمـود: آیا انجیل نمى خوانى ؟ عرض کرد: بلى به جان خـودم سـوگـنـد کـه مـى خـوانم آن را، فرمود: پس گوش بگیر از من سفر سوم آن را، پس اگـر در آن ذکـر مـحـمـّد صـلى اللّه عـلیـه و آله و اهل بیت او و امت او است پس شهادت دهید برای من و اگر ذکر نشده پس گواهی ندهید برای من . پس آن حضرت سفر سوم را قرائت فرمود تا رسید به جایی که ذکر پیغمبر شده بود ، آنجا حضرت توقف نمود و فرمود : ای نصرانی ! به حق مسیح و مادر او از تو می پرسم آیا دانستی که من دانا هستم به انجیل ؟ عرض کرد : بلی ! پس از آن تلاوت فرمود بر او ذکر محمدصلی الله علیه و آله و اهل بیت او و امت او را پس از آن فرمود : ای نصرانی ! چه می گویی ؟ این قول عیسی بن مریم است ، پس اگر تکذیب کنی آنچه را که انجیل به آن نطق کرده است پس تکذیب کرده ای موسی و عیسی را و هر زمانی که انکار کنی این ذکر را واجب می شود قتل تو ، زیرا کافر شدی به پروردگارت و به پیغمبر و به کتابت . جاثلیق گفت : من انکار نمى کنم آنچه را که ظاهر شود بر من که در انجیل است و به آن اقرار مى کنم ، حضرت فرمود: گواه باشید بر اقرار او!
پـس فـرمـود: اى جـاثـلیـق ! سؤ ال کن از هر چه خواهى ، جاثلیق گفت : خبر بده به من که حـواریـون عـیـسـى بـن مـریـم چـنـد نـفـر بـودنـد و هـم چـنـیـن مـرا خـبـر بـده از عـدد عـلمـاء انـجـیـل ، حـضـرت فـرمـود: عـَلَى الْخـَبیرِ سَقَطْتَ؛ یعنى به داناى حقیقت کار رسیدى ، اما حواریون دوازده نفر بودند و افضل و اعلم ایشان ( الوقا ) (115) بود، و اما علماء نصارى سه نفر بودند: یوحنا اکبر که ساکن بود به اجّ، و یوحنا به قرقیسا و یـوحـنـا دیـلمـى بـه زجـار و نـزد او بـود ذکـر پـیـغـمـبـر و اهـل بـیـت او و امـت او، و او کـسـى بـود کـه بـشـارت داد امـت عـیـسـى و بـنـى اسـرائیـل را بـه آن حـضـرت ، پـس فـرمـود: اى نـصرانى ! سوگند به خدا که من مؤ من و تـصـدیـق کـنـنـده ام بـه آن عـیسى که ایمان آورده به محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم و ناپسندى نیافتم بر عیسى شما مگر ضعف او و قلت نماز و روزه او! جاثلیق گفت : به خدا قـسـم فـاسـد کردى علم خودت را و ضعیف نمودى امر خود را و من گمان نمى کردم ترا مگر اهـل عـلم اسـلام ، حـضـرت فـرمـود: چـگـونـه شـده ؟ جـاثـلیـق گـفـت : از ایـن قـول تـو کـه عـیـسـى ضـعـیـف و کـم روزه و کـم نـمـاز بـود و حـال آنـکـه عـیـسـى هـرگز افطار نکرد روزى را و هرگز شبى را نخوابید و همیشه روزها روزه و شـبـهـا به عبادت قائم بود، حضرت رضا علیه السلام فرمود: براى کى نماز و روزه بـه جـا مـى آورد؟ جـاثـلیـق از جـواب آن حـضـرت لال و کلامش ‍ منقطع شد، حضرت فرمود: اى نصرانى ! من از تو مساءله مى پرسم ، عرض کـرد: بـپرس ‍ اگر دانم جواب مى گویم ، حضرت فرمود: از چه انکار مى کنى که عیسى مرده زنده مى کرد به اذن خدا، جاثلیق گفت : انکار من از جهت آن است که کسى که مرده زنده مـى کـنـد و کـور مـادرزاد و پـیـس را خوب مى کند او خدا است و مستحق پرستش است . حضرت فرمود الیسع پیغمبر کرده مثل آنچه را که عیسى کرده روى آب راه رفت و مرده زنده کرد و کـور مـادرزاد و پـیـس را خـوب کـرد، امـت او، او را خـدا نـگرفتند و احدى او را نپرستید و از حزقیل پیغمبر نیز صادر شده آنچه از عیسى صادر شده زنده کرد سى و پنج هزار نفر را بـعـد از مـردن ایشان به شصت سال . پس رو کرد به راءس الجالوت و فرمود: اى راءس الجـالوت ! آیـا مـى یـابـى در تـورات کـه ایـن سـى و پـنـج هـزار نـفـر از جـوانـان بنى اسـرائیـل بـودنـد، و ( بـخـت نـصـر ) ایـنـهـا را از مـیـان اسـیـران بـنـى اسـرائیـل جـدا کـرد هـنـگـامـى کـه در بـیـت المـقـدس جـنـگ کـرد و بـرد آنـهـا را بـه بـابـل پـس فرستاد حق تعالى حزقیل را به سوى ایشان پس زنده کرد ایشان را و این در تـورات اسـت و انـکـار نـمـى کـنـد آن را مگر کافر از شما، راءس الجالوت گفت : ما این را شنیده ایم و دانسته ایم ، فرمود: راست گفتى .
پـس حضرت فرمود: اى یهودى ! بگیر بر من این سفر از تورات را تا من بخوانم ، پس ‍ آن جـنـاب چـنـد آیـه از تـورات خـوانـد و آن یـهـودى اقـبـال کـرده بود به آن حضرت و میل کرده بود به قرائت آن حضرت و تعجب مى کرد که چـگـونـه آن جـناب اینها را تلاوت مى فرماید، پس حضرت رو کرد به آن نصرانى یعنى جـاثـلیق ، و فرمود: اى نصرانى ! آیا این سى و پنج هزار نفر پیش از زمان عیسى بودند یا عیسى پیش از زمان آنها بود؟ عرض کرد: بلکه آنها پیش از زمان عیسى بودند. حضرت فـرمـود: طـایـفـه قـریـش ‍ جـمـعـیـت نـمـوده رفـتـنـد خـدمـت حـضـرت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم و از آن حضرت درخواست کردند که مردگان ایشان را زنـده کـنـد آن حضرت رو کرد به على بن ابى طالب علیه السلام و فرمود به او که برو در قبرستان و به اعلى صوت نامهاى طایفه و گروهى که اینها مى خواهند بر زبان جارى کن که اى فلان و اى فلان و اى فلان محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم مى فرماید بـه شـمـا بـرخـیـزید به اذن خداوند عز و جل . امیرالمؤ منین علیه السلام چنان کرد که آن حضرت فرموده بود، پس ‍ برخاستند مردگان در حالى که خاک از سر خود مى افشاندند، پس طایفه قریش رو کردند به آنها و از ایشان مى پرسیدند امور ایشان را پس خبر دادند ایـشان را که محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم مبعوث به نبوت شده ، گفتند که ما دوست مى داشتیم که ما درک مى کردیم آن حضرت را و ایمان به او مى آوردیم .
پـس حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام فـرمـود کـه پیغمبر ما خوب کرد کور مادرزاد و پیس و دیوانگان را و حیوانات و مرغان و جن و شیاطین با او تکلم کردند و ما او را خدا نگرفتیم و مـا انـکار نمى کنیم فضیلت احدى از این پیغمبران را اما نه آنکه خدایش ‍ بدانیم و شما که عـیـسـى را خـدا مـى دانـیـد چـرا الیـسـع و حـزقـیـل را خـدا نـمـى دانـیـد و حـال آنـکـه ایـن دو نـفر هم مثل عیسى بودند در مرده زنده کردن و غیر آن . و به درستى که گروهى از بنى اسرائیل از شهرهاى خود فرار کردند به جهت خوف از طاعون و ترس ‍ از مـردن پـس حـق تـعـالى هـمـه آنـهـا را در یـک سـاعـت هـلاک کـرد، اهـل قـریـه که اینها در آنجا مردند دیوارى گرداگرد آنها ساختند و پیوسته چنین بود تا ایـنـکـه اسـتـخـوانـهـاى آنـها ریزه ریزه شد و پوسید، پس گذشت به ایشان پیغمبرى از پـیـغـمبران بنى اسرائیل و تعجب کرد از آنها و از بسیارى آن استخوانهاى پوسیده پس از جـانـب پـروردگـار وحـى رسـیـد بـه آن پـیـغـمـبـر کـه مـیـل دارى زنـده کـنـم ایـنـها را تا به آنها نظر کنى ؟(116) عرض کرد: بلى ، پروردگارا! وحى رسید که آنها را بخوان و فریاد کن . آن پیغمبر گفت : اى استخوانهاى پـوسـیده برخیزید به اذن خدا! پس یک مرتبه زنده شدند در حالتى که خاکها را از سر خـود مـى افـشاندند. و بدرستى که ابراهیم خلیل الرحمن گرفت چهار مرغ و آنها را ریزه ریـزه کـرد و هـر جـزئى را بـر سر کوهى نهاد پس از آن ندا کرد به آن مرغان یک مرتبه هـمـه بـه سـوى او آمدند. و موسى بن عمران علیه السلام با هفتاد نفر از اصحاب خود که آنـهـا را برگزیده بود از میان قوم رفتند به سوى کوه پس گفتند به موسى ایشان که تـو خـدا را دیـده اى ، بـنـمـا به ما او را همچنان که تو دیده اى او را، موسى فرمود که من نـدیـده ام او را، گـفـتـند که ما هرگز به تو ایمان نیاوریم تا اینکه آشکارا خدا را به ما بـنـمایى ، پس صاعقه آنها را فرو گرفت و همگى سوختند، موسى تنها ماند عرض کرد: پـروردگـارا! مـن هـفـتـاد نـفـر از بـنـى اسـرائیـل را بـرگـزیـدم و بـا آنـهـا آمـدم الحال تنها مراجعت کنم چگونه قوم من مرا تصدیق خواهند کرد اگر این خبر را به آنها دهم ؟
( فَلَوْ شِئْتَ اَهْلَکْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ اِیّایَ اَتُهْلِکُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا ) ؟
پس حق تعالى همه ایشان را زنده نمود بعد از مردن ایشان . اى جاثلیق تمام اینها را که از بـراى تـو ذکـر کـردم قـدرت نـدارى بـر رد هـیـچ یک از آنها؛ زیرا که اینها در تورات و انـجـیـل و زبـور و قرآن مذکور است ، پس اگر هر کس زنده کند مرده اى را و خوب کند کور مـادرزاد را و پـیـس و دیوانگان را سزاوار پرستش است ؟! نه خدا پس تمام اینها را خدایان خـود بـگـیـر چـه مـى گـویـى ؟! جـاثـلیـق عـرض کـرد کـه قـول ، قـول تو است ؛ یعنى حق مى گویى و لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ! پس از آن حضرت رو کرد به راءس الجـالوت و فرمود: اى یهودى ! روى با من کن به حق ده معجزه اى که بر موسى بن عمران نازل شد، آیا یافته اى در تورات خبر محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم و امت او را کـه نـوشـت شده هرگاه آمد امت اخیره اتباع راکب بعیر که تسبیح مى کنند پروردگار را از روى جد به تسبیح جدید در عبادتخانه هاى تازه ، یعنى تسبیح ایشان غیر از آن تسبیحى اسـت کـه امـت سـابـق تـسـبـیـح مـى نـمـودنـد پـس بـایـد پـنـاه جـویـنـد بـنـى اسـرائیـل بـه سـوى ایـشـان و بـه سوى ملک ایشان تا مطمئن شود دلهاى ایشان ، پس به درسـتـى که در دست ایشان است شمشیرهایى که با آن شمشیرها از امتهاى گمراه در اطراف زمـیـن انتقام کشند، اى یهودى آیا این در تورات نوشته است ؟ راءس الجالوت گفت : بلى ، ما چنین یافته ایم . پس از آن به جاثلیق ، فرمود: اى نصرانى ! چگونه است علم تو به کـتاب شعیا؟ گفت مى دانم آن را حرف به حرف . فرمود به جاثلیق و راءس الجالوت آیا مـى دانـیـد ایـن از کلام او است ، اى قوم من دیدم صورت راکب حمار را در حالتى که لباس نـور پـوشـیـده بـود و دیـدم راکـب بـعـیـر را کـه روشـنـایـى او مـثـل روشنایى ماه بود، گفتند راست است شعیا چنین گفته است . حضرت رضا علیه السلام فـرمـود: اى نـصـرانـى ! آیـا مى دانى در انجیل قول عیسى را که من به سوى پروردگار شـمـا و پـروردگار خود خواهم رفت و ( بار قلیطا ) یعنى محمّد صلى اللّه علیه و آله و سـلم مـى آیـد و او اسـت کـسـى که گواهى مى دهد بر من به حق چنانکه من از براى او گـواهـى دادم و او اسـت کـسـى کـه تـفسیر کند از براى شما هر چیزى را و او است کسى که ظـاهـر کند فضیحتها و رسوایى هاى امتها را و او است کسى که مى کشند ستون کفر را، پس جـاثـلیـق گـفـت : ذکـر نـکـردى چیزى را در انجیل مگر آنکه ما اقرار داریم به آن . آن جناب فـرمـود: ایـن در انـجـیل هست ؟ عرض کرد: بلى ، حضرت فرمود: اى جاثلیق ! آیا خبر نمى دهـى مـرا از انـجـیـل اول هنگامى که مفقود و گم کردید، آن را نزد کى یافتید و کى گذاشت بـراى شـمـا ایـن انـجـیـل را؟ جـاثـلیـق گـفـت کـه مـا مـفـقـود نـکـردیـم انـجیل را مگر یک روز پس یافتیم آن را تر و تازه ، بیرون آوردند آن را براى ما یوحنا و مـتـى ، حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام فـرمـود: چـه قـدر کـم اسـت مـعـرفـت تـو بـه احـوال انـجـیل و علماى انجیل پس اگر چنان باشد که تو گمان مى کنى چرا اختلاف کردید در انـجـیـل و ایـن اختلاف در انجیل واقع شد که امروز در دست شما است پس اگر این در عهد اول بـاقـى بـود و انـجیل اول بود در آن اختلافى نمى شد و لکن من علم این را به تو یاد مى دهم .
بـدان چـون انجیل اول مفقود شد نصارى اجتماع کردند نزد علماى خود و گفتند که عیسى بن مـریـم کـشـتـه گـشـت و مـا انـجـیـل را مفقود نمودیم و شما علماى ما هستید پس چیست نزد شما؟ اءلوقـا و مـرقـابـوس گفتند که انجیل در سینه هاى ما است از سینه بیرون مى آوریم سفر بـه سـفـر در حـق هـر که هست پس محزون نباشید بر آن و خالى نگذارید کنیسه ها را از آن پـس هـمـانـا تـلاوت مـى کـنـیـم انـجـیـل را بـر شـمـا در حـق هـر کـه نازل شده سفر به سفر تا تمام آن را جمع کنیم . پس اءلوقا و مرقابوس و یوحنا و متى سـاخـتـنـد ایـن انـجـیـل را بـراى شـمـا بـعـد از ایـنـکـه مـفـقـود کـردیـد انـجـیل اول و این چهار نفر شاگردان علماى اولین بودند آیا دانستى این را؟ جاثلیق عرض کرد که من قبل از این ، این را نمى دانستم و الا ن به آن دانا شدم و بر من ظاهر شد علم تو به انجیل و شنیدم چیزهاى چند از آن مى دانى که قلب من گواهى مى دهد بر حقیقت آن و طلب مـى کـنـم زیـادتى و بسیارى فهم را. حضرت فرمود: شهادت اینها نزد تو چگونه است ؟ عـرض کـرد: جـائز و مـسـموع است اینها علماى انجیل هستند و هرچه شهادت دهند حق است ، پس حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام بـه مـاءمـون و حـضـار از اهل بیت خود و غیر ایشان فرمود: گواه و شاهد باشید! عرض کردند: گواه هستیم ! پس به جاثلیق فرمود به حق فرزند و مادر او یعنى عیسى و مریم آیا مى دانى که متى گفت عیسى فـرزنـد داود بـن ابـراهیم بن اسحاق بن یعقوب بن یهود بن حضرون است و مرقابوس در نـسـب عـیـسـى بـن مـریـم گـفـت کـه عـیـسـى کـلمـه خـدا اسـت کـه حـلول کرده است در جسد آدمى پس انسان شده است ، و اءلوقا گفت که عیسى بن مریم و مادر او دو انـسـان بـودنـد از گـوشـت و خـون پـس روح القـدس در ایـشـان داخل شد. اى جاثلیق ! تو قائل هستى بر آنکه شهادت عیسى در حق خودش حق است که گفته مـى گـویـم به شما اى گروه حواریون به درستى که صعود نکند به آسمان مگر کسى که از آسمان نازل شده باشد مگر راکب به غیر خاتم انبیاء، پس به درستى که او صعود نـمـایـد بـه آسـمـان و فـرود آیـد، چـه مـى گـویـى در ایـن قـول ؟ جـاثـلیق گفت : این قول عیسى است انکار نمى کنیم ما آن را. حضرت فرمود: چه مى گـویـى در ایـن قـول ؟ جاثلیق گفت : این قول عیسى است انکار نمى کنیم ما آن را. حضرت فـرمـود: چـه مى گویى در شهادت دادن اءلوقا و مرقابوس و متى بر عیسى و آنچه نسبت به او دادند، جاثلیق گفت : دروغ گفتند بر عیسى . حضرت رضا علیه السلام فرمود: اى قـوم ! آیـا تـزکـیـه نـکـرد جـاثـلیـق ایـن عـلمـا را و شـهـادت نـداد کـه ایـنـهـا عـلمـاى انـجـیل هستند و قول آنها حق است ، جاثلیق گفت : اى عالم مسلمانان ! دوست مى دام که مرا عفو فرمایى از امر این علما، حضرت فرمود:
عـفـو کـردم اى نـصـرانـى ، سـؤ ال کـن از آنـچـه مـى خـواهـى ، جـاثـلیـق گـفـت سـؤ ال کـنـد از تـو غـیـر از من ، به حق حضرت مسیح گمان نمى کنم که در علماء مسلمانان مانند تو باشد، پس رو کرد حضرت رضا علیه السلام به راءس الجالوت و فرمود: تو از من سـؤ ال مـى کـنـى یـا مـن از تـو سـؤ ال کـنـم ؟ عـرض کـرد: بـلکـه مـن سـؤ ال مـى کـنـم و از تـو دلیـلى نـمـى پـذیـرم مـگـر ایـنـکـه از تـورات یـا انـجـیـل یـا زبور داود باشد یا چیزى باشد که در صحف ابراهیم و موسى باشد. حضرت فـرمـود: قـبول مکن از من حجت و دلیلى مگر به آن چیزى که تنطق کرده به آن تورات بر لسـان مـوسى بن عمران و انجیل بر لسان عیسى بن مریم و زبور و بر لسان داود. پس راءس الجـالوت عـرض کرد که از کجا ثابت مى کنى نبوت محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم را؟
حـضـرت فـرمود: شهادت داده به نبوت او، موسى بن عمران و عیسى بن مریم و داود خلیفة اللّه در زمـیـن عـرض کـرد: ثابت کن قول موسى بن عمران را! حضرت فرمود: اى یهودى ! آیـا مى دانى موسى وصیت نمود با بنى اسرائیل و فرمود به ایشان که به زودى بیاید بـر شـمـا پیغمبرى از اخوان و برادران شما، تصدیق کنید او را و کلام او را بشنوید. پس آیـا مـى دانـى از بـراى بـنـى اسـرائیـل اخـوه و بـرادرانـى غـیـر از اولاد اسـمـاعـیـل ؟ اگـر بـدانـى و بـشـنـاسـى خـویـشـى یـعـقـوب را بـا اسـمـاعـیـل و سـببى و قرابتى که میان ایشان بود از جانب ابراهیم . راءس الجالوت گفت : بـلى ایـن گـفـتـه موسى است ما او را رد نمى کنیم ، حضرت فرمود: آیا از برادران و اخوه بنى اسرائیل پیغمبرى هست غیر از محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم ؟ گفت : نه ، حضرت فـرمـود: آیـا ایـن نـزد شما صحیح نیست ؟ عرض کرد: بلى صحیح است و لکن من دوست مى دارم کـه تـصـحـیـح کـنـى نبوت محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم را از تورات ، حضرت فرمود: آیا انکار مى کنید که در تورات است :
( جاءَ النُّورُ مِنْ جَبَلِ طُورِ سَیْناءَ وَ اَضاءَ لَنا مِنْ جَبَلِ ساعیرَ وَ اسْتَعْلَنَ عَلَیْنا مِنْ جـَبـَلِ فـارانَ ) ؛ یعنى آمد نورى از کوه طور سیناء و روشنى داد ما را از کوه ساعیر و عیان و آشکار گردید بر ما از کوه فاران ، راءس الجالوت گفت : مى شناسم این کلمات را اما نمى دانم تفسیر آن را. حضرت فرمود: من به تو مى گویم :
امـا آنـکـه نـور از کـوه طـور سـیـنـاء مـراد وحـى حـق تـعـالى اسـت کـه نازل فرمود بر موسى علیه السلام در کوه طور سیناء.
و امـا ایـنـکـه روشـنـى داد مردم را از ( کوه ساعیر ) پس آن کوهى است که حق تعالى وحى فرستاد به عیسى بن مریم در وقتى که عیسى بالاى آن کوه بود.
و امـا اینکه آشکار گردید بر ما از ( کوه فاران ) پس آن کوهى است از کوههاى مکه کـه بـیـن آن و مـکـه مـعـظـمـه یـک روز راه اسـت ، و شـعـیـاى پـیـغـمـبـر گـفـتـه بـنـابـر قول تو و اصحاب تو در تورات :
( رَاءَیْتُ راکِبَیْنِ اَضاءَ لَهُمُ اْلاَرْضُ اَحَدَهُما عَلى حِمارٍ وَ اْلا خَرُ عَلَى الْجَمَلِ ) ؛
یـعـنـى دیـدم مـن دو سـوارى که روشن شده بود براى ایشان زمین یکى از ایشان سوار بر حمار بود و دیگرى سوار بر شتر.
پـس کـیـسـت آن راکـب حمار و کیست آن شتر سوار؟ راءس الجالوت گفت : که من نمى شناسم ایـشان را خبر بده مرا که کیستند آن دو نفر؟ حضرت فرمود: اما راکب حمار پس عیسى است و امـا آن شـتـر سـوار مـحـمـّد صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم است ، آیا انکار مى کنى این را از تـورات ؟ گـفـت : انـکـار نمى کنم این را، پس از آن حضرت فرمود: آیا مى شناسى حیقوق پـیـغـمـبـر را؟ عرض کرد: بلى او را مى شناسم ، فرمود: او گفته و در کتاب شما نوشته اسـت کـه آورد خداوند بیانى از کوه فاران و پر شد آسمانها از تسبیح احمد و امت او یَحْمِلُ خَیْلَهُ فى الْبَحْرِ کَما یَحْمِلُ فى الْبَرِّ بیاورد ما را به کتابى تازه بعد از خرابى بیت المـقـدس و مـقصود از ( کتاب تازه ) قرآن است آیا مى شناسى این را، تصدیق دارى بـه او؟ راءس الجـالوت گـفـت کـه حـیـقـوق پـیـغـمـبـر ایـنها را گفته است و ما منکر نیستیم قـول او را، حـضـرت فـرمـود کـه داود در زبـور خـود گـفـتـه و تـو آن را قرائت مى کنى : پـروردگـارا! مـبـعـوث گـردان کـسى را که برپا کند سنت را بعد از زمان فترت ، یعنى مـنـقـطـع شـدند آثار نبوت و مندرس شدن دین ، پس آیا مى شناسى پیغمبرى را که برپا کرد سنت را بعد از زمان فترت غیر از محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم ، راءس الجالوت گـفـت : این قول داود است ما مى دانیم آن را و انکار نمى کنیم و لکن مقصود او به این کلام ، عـیـسـى اسـت و ایـام او فـتـرت اسـت . حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام فـرمـود: جـهـل دارى و نـمى دانى که حضرت عیسى مخالفت سنت ننمود و موافق بود با سنت تورات تـا ایـنـکـه حـق تـعـالى او را بـه آسـمـان بـالا بـرد و در انـجـیل نوشته است ( ابن البرّة ) رونده است و ( بارقلیطا ) بعد از او آینده اسـت و او سـبـک مـى کـند بارها را و تفسیر مى کند براى شما هر چیزى را و گواهى مى دهد بـراى مـن هـمـچـنـان کـه مـن گـواهـى دادم بـراى او، مـن آوردم بـراى شـمـا امـثـال را و او مـى آورد بـراى شـمـا تـاءویـل را، آیـا تـصـدیـق مـى کـنـى ایـنـهـا را در انجیل ؟ گفت : آرى و انکار نمى کنم آن را.
پـس حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام فـرمـود: اى راءس الجـالوت ! سـؤ ال بـکـنـم از تـو از پـیـغـمـبـر تـو مـوسـى بـن عـمـران ؟ عـرض کـرد: سـؤ ال کـن ، فـرمـود: چـه دلیـل دارى بـر اثـبـات نـبـوت مـوسـى ؟ گـفـت : دلیـل مـن آن اسـت کـه مـعـجـزه آورد از بـراى نبوت خود به چه چیزى که احدى از پیغمبران قـبـل از او نـیـاوردنـد. فـرمـود: چـه مـعـجـزه آورد؟ عـرض کـرد: مـثـل شـکـافـتـن دریا و عصا اژدها شدن بر دست او و زدن آن بر سنگ و چشمه ها از آن جارى شـدن و بـیـرون آوردن یـد بـیضا از براى نظر کنندگان و علامتهاى دیگر که خلق قدرت بـر مـثـل آن نـدارنـد. حـضـرت فـرمـود: راسـت گـفـتـى در ایـنـکـه حـجـت و دلیـل او بـر نـبـوتـش ایـن بـود کـه آورد چـیـزهـایـى کـه خـلق قـدرت بـر مـثـل آن نـداشـتـند، آیا چنین نیست که هرکه ادعاى نبوت کرد پس از آن آورد چیزى را که خلق بـر مـثـل آن قـدرت نـداشـتـنـد واجـب اسـت بـر شما تصدیق او؟ گفت : نه ! زیرا که موسى نـظـیـرى نـداشـت بـه جـهـت آن مـکانت و قربى که نزد خدا داشت و بر ما واجب نیست اقرار و اعـتـراف بـر نـبـوت هـر کـسـى کـه ادعـاى پـیـغـمـبـرى کـنـد مـگـر آنـکـه مـثـل مـوسـى مـعـجـزه آورد. حـضـرت فـرمـود: پس چگونه اقرار نمودید به پیغمبرانى که قـبـل از مـوسى بودند و حال آنکه دریا را نشکافتند و از سنگ دوازده چشمه جارى نساختند و دسـتـهاى ایشان مثل دستهاى موسى بیضا بیرون نیاورد و عصا را اژدهاى رونده نکردند؟ آن یهودى عرض کرد که من گفتم به تو که هر وقت آوردند بر نبوت خود علامات و معجزه را کـه خـلق قـدرت نـداشـتـه بـاشد مثل آن را بیاورند اگر چه معجزه اى بیاورند که موسى نیاورده باشد یا آورده باشند بر غیر آنچه موسى آورده واجب است تصدیق ایشان . حضرت فـرمود: اى راءس الجالوت ! پس چه منع کرده ترا از اقرار و اعتراف به نبوت عیسى بن مـریـم و حـال آنـکـه زنـده مـى کـرد مـردگـان را و خوب مى کرد کور مادرزاد و پیس را و از گل مى ساخت شکل مرغ و در آن مى دمید پس به اذن خداوند پرواز مى کرد. راءس ‍ الجالوت گـفـت : مـى گویند چنین مى کرد و لیکن ما او را مشاهده ننمودیم . حضرت فرمود: آیا گمان مـى کـنـى آن مـعـجـزه هـایـى که موسى آورد مشاهده کرده اى ؟ مگر نه این است که اخبارى از مـعتمدان اصحاب موسى به تو رسیده که موسى چنین مى کرد؟ عرض کرد: بلى ، حضرت فـرمـود: پس عیسى بن مریم همچنین است اخبار متواتره آمده است که عیسى چنین و چنان معجزه آورد پـس چـگـونـه شـمـا تـصـدیـق مى کنید موسى را و تصدیق نمى کنید عیسى را؟ راءس الجالوت نتوانست جواب گوید.
حضرت فرمود: همچنین است امر محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم و معجزه هایى که آورده و امـر هـر پـیـغـمبرى که حق تعالى او را مبعوث نموده . و از آیات و معجزات محمّد صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم ایـن بـود کـه آن حـضـرت یـتـیـمـى بـود فـقیر و شبان و اجیر، کتابى نـیـامـوخـتـه بود و نزد معلى نرفته بود که چیزى بیاموزد، پس آورد قرآنى که در اوست قصه هاى پیغمبران و خبرهاى آنها حرف به حرف و خبرهاى گذشتگان و آیندگان تا روز قـیـامـت و بـود آن حـضـرت که خبر مى داد مردم را به اسرار پنهانى آنها و هر عملى که در خـانـه هـاى خـود مـى کـردنـد و آیـات و مـعجزات بسیار آورد که به شماره نمى آید. راءس الجـالوت گفت که صحیح نشده نزد ما خبر عیسى و محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم و از براى ما جایز نیست که اقرار کنیم از براى این دو نفر به چیزى که نزد ما صحیح نشده . حـضـرت فـرمـود: پـس دروغ گـفتند این گواهان که گواهى داده اند از براى عیسى و محمّد صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم یعنى این انبیاء که کلام ایشان را ذکر کرده اند و اقرار به آن نموده اند؟ آن یهودى بازماند از جواب دادن و جواب نداد.
پس حضرت نزد خود خواند ( هربذاکبر ) را که بزرگ آتش پرستان بود و به او فـرمـود: خـبـر بـده مـرا از زردشـت کـه گـمـان مـى کـنـى پـیـغـمـبـر تـو اسـت ، چـیـسـت دلیل تو بر نبوت او؟ عرض کرد که معجزه اى آورد به چیزى که کسى پیش از او نیاورد و مـا مـشـاهـده نـکـردیـم لکـن اخـبـار از پـیـشـیـنیان ما از براى ما وارد شده است به اینکه او حـلال کـرده اسـت از بـراى مـا چـیـزى را کـه کـسـى غـیـر از او حـلال نـکـرده اسـت پس ما او را متابعت کردیم ، حضرت فرمود: چنین است که چون اخبارى از براى شما آمده است و به شما رسیده است متابعت کرده اید پیغمبر خود را؟ عرض کرد: بلى ، فـرمـود: سـایـر امـم گـذشـتـگـان هـم اخـبارى به ایشان رسیده است به آنچه که آوردند پـیـغـمبران و آنچه آورد موسى و عیسى و محمّد علیهم السلام ، پس چیست عذر شما در اقرار نکردن از براى ایشان زیرا که اقرار شما بر زردشت از جهت خبرهاى متواتره است که آورد چـیـزى را کـه غـیـر او نیاورده . ( هربذ ) در همین جا از کلام منقطع شد و دیگر چیزى نیاورد. پس حضرت رضا علیه السلام فرمود: اى قوم ! اگر در میان شما کسى باشد که مـخـالف اسـلام بـاشـد و بـخـواهـد سـؤ ال کـنـد، سـؤ ال کند بدون شرم و خجالت .
پـس بـرخـاسـت عمران صابى و او یکى از متکلمین بود، گفت : اى عالم و داناى مردم ! اگر نـه آن بود که خودت خواندى ما را به سؤ ال کردن و چیز پرسیدن من اقدام نمى کردم در سؤ ال از تو، پس به تحقیق که من در کوفه و بصره و شام و جزیره رفته ام و متکلمین را مـلاقـات نموده ام هنوز به کسى برنخوردم که از براى من ثابت کند و احدى را که غیر او نـبـاشـد و قـائم بـاشـد بـه وحـدانـیـت خـود آیـا اذن مـى دهـى کـه از تـو سـؤ ال کنم ؟ حضرت فرمود که اگر در این جمعیت عمران صابى باشد تو هستى ؟ عرض کرد: بـلى مـنـم عمران . حضرت فرمود: سؤ ال کن اى عمران ولى انصاف پیشه کن و بپرهیز از کـلام سـسـت و تباه و جوز، گفت : اى سید و آقاى من ! سوگند به خدا که من اراده ندارم مگر آنـکـه از براى من ثابت کنى چیزى را که در آویزم به آن و از آن نگذرم ، حضرت فرمود: سؤ ال کن از آنچه بر تو آشکار و ظاهر است . پس مردم ازدحام و جمعیت نموده و بعضى به بـعـضـى مـنـضـم شـدنـد، عـمـران گـفـت : خـبـر بـده مـرا از کـائن اول و از آنـچـه خـلق کـرده ، حـضـرت فـرمـود: سـؤ ال کردى پس فهم کن جواب آن را.
مـؤ لف گـویـد: کـه حـضـرت جـواب او را مـفـصـل فـرمـود، او دیـگـر بـار سـؤ ال کـرد حـضـرت جـواب داد، و هـکـذا در کـلام طـولانـى کـه نقل آن منافى است با وضع کتاب تا آنکه وقت نماز رسید، عمران عرض کرد: اى مولاى من ! مـسـاءله مرا قطع مکن همانا دل من رقیق و نازک شده ، به این معنى که نزدیک است مطلب بر مـن مـعـلوم شـود و اسلام آورم . حضرت فرمود: نماز مى گزاریم و برمى گردیم ! پس آن جـنـاب و مـاءمـون از جـا بـرخـاسـتـنـد و آن حـضـرت در داخـل خـانـه نـمـاز گـزارد و مـردم در بـیـرون پـشت سر محمّد بن جعفر نماز گزاردند، پس حـضـرت و مـاءمـون بـیـرون آمـدند و حضرت به مجلس خود عود فرمود و عمران را طلبید و فـرمـود: سـؤ ال کـن اى عـمـران ! پـس ‍ عـمـران سـؤ ال کـرد و حـضـرت جـواب داد و پـیـوسـته او سؤ ال مى کرد و حضرت جواب مى فرمود تا آنکه فرمود به عمران :
( اَفـَهـِمـْتَ یـا عـِمـْرانُ؟ قـالَ: نـَعَمْ یا سَیِّدى ! قَدْ فَهِمْتُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ اللّهَ تَعالى عَلى مـاوَصـَفـْتـَهُ وَحَّدْتـَهُ وَ اَنَّ مـُحـَمَّدا عَبْدهُ الْمَبْعُوثُ بِالْهُدى وَ دینِ الْحَقِ. ثُمَّ خَرَّ ساجِدا نَحْوَ الْقِبْلَةِ وَ اَسْلَمَ ) ؛
عمران شهادتین بر زبان راند و افتاد به سجده رو به قبله و اسلام آورد.
راوى حـسـن بـن محمّد نوفلى گوید که چون متکلمین نظر به کلام عمران صابى نمودند و حـال ایـنـکـه او مـردى جدلى بود که هرگز کسى حجت او را قطع نکرده بود دیگر احدى از عـلمـاى ادیـان و اربـاب مـقـالات نـزدیـک حـضـرت نـیـامـد و از چـیـزى از آن جـنـاب سـؤ ال نـشـد و شـب درآمـد پـس مـاءمـون و حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام بـرخـاسـتـنـد و داخـل مـنـزل شـدنـد و مـردم مـتفرق شدند و من با جماعتى از اصحاب بودم که محمّد بن جعفر فـرسـتـاد و مـرا احـضـار نـمود، من نزد او حاضر شدم . گفت : اى نوفلى ! دیدى گفتگوى رفـیـق خـود را، بـه خـدا سـوگـند که گمان نمى کنم هرگز على بن موسى علیه السلام درآمده باشد در چیزى از این مطالب که امروز بیان کرد و معروف نبوده نزد ما که در مدینه تـکـلم کـرده باشد یا اصحاب کلام نزد او جمع شده باشند. من گفتم که حاجیان نزد او مى آمـدند از مسائل حلال و حرام خود مى پرسیدند و او جواب آنها را مى داد و بسا بود که نزد او مـى آمـد کـسـى کـه بـا او مـحاجه مى کرد. محمّد بن جعفر گفت : اى ابومحمّد! من بر او مى تـرسـم که این مرد، یعنى ماءمون بر او حسد برد و او را زهر دهد یا اینکه در بلیه اى او را گـرفـتـار کـنـد، تـو بـه او اشـاره کـن کـه خـود را از امـثـال ایـن سـخـنـان نـگـاه دارد و ایـنـگـونـه مـطـالب نـفـرمـایـد. مـن گـفـتـم : از مـن قبول نمى کند و مراد این مرد (یعنى ماءمون ) امتحان او بود که بداند نزد او چیزى از علوم پـدران او هـسـت یـا نـه ؟ گـفـت : بـه او بـگـو کـه عـمـویـت کـراهـت دارد دخول ترا در این باب و دوست دارد که خود را نگاه دارى کنى از این چیزها به جهاتى چند.
راوى گـویـد: چـون بـه مـنـزل حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام رفتم خبر دادم آن حضرت را به آنچه عمویش محمّد بن جعفر گفته بود. حضرت تبسم کرده فرمود: خداوند حفظ فرماید عمویم را خوب مى دانم به چه سـبـب کراهت دارد این سخنان مرا، پس ‍ فرمود: اى غلام ! برو به سوى عمران صابى و او را بـیـاور نـزد مـن ، گـفتم : فدایت گردم ! من مى دانم جاى او را نزد بعضى از اخوان ما از شـیـعـیـان اسـت . فـرمـود: باکى نیست مال سوارى ببرید و او را بیاورید، من رفتم و او را آوردم حـضـرت او را تـرحـیـب کـرد و جـامـه طـلبـیـد و او را خـلعـت داد و مال سوارى به او مرحمت نمود و ده هزار درهم طلبید و به او عطا فرمود.
من گفتم : فدایت گردم ! به جا آوردى فعل جدت امیرالمؤ منین علیه السلام را، فرمود: این چنین دوست مى داریم ما. پس امر فرمود شام حاضر کردند، مرا نشانید در طرف راست خود و عمران را نشانید در طرف چپ خود، چون از خوردن طعام فارغ شدیم فرمود به عمران برو خـدا یـارت بـاد و صبح نزد ما حاضر شو تا ترا اطعام کنیم به طعام مدینه و بعد از این عـمـران چـنـیـن بـود جـمـع مـى گشتند به نزد او متکلمون از اصحاب مقالات و با او تکلم مى کـردنـد و او امـر ایـشـان را باطل مى کرد تا آنکه از او اجتناب و دورى نمودند، و ماءمون ده هـزار درهـم بـه عـمـران عـطـا کـرد و ( فـضـل ) هـم مـقـدارى مال و اسب سوارى به او داد و حضرت رضا علیه السلام او را متولى موقوفات بلخ نمود پس عطاى بسیار به او رسید.(117)
_________________________
87- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/217.
88- ( درّالنظیم ) ص 678.
89- ( بحارالانوار ) 49/120.
90- ( فرحة الغرى ) ص 130، حدیث 73.
91- کجاوه .
92- ( سالم ) نسخه بدل .
93- ( ترجمه کشف الغمة ) 3/144.
94- ( منهم ) نسخه بدل .
95- ( مروج الذهب ) مسعودى 3/254.
96- اسـتـاد ابـوالقـاسـم قـشـیـرى گـفته که این حدیث به این سند رسید به بـعـضـى از امـراء سـامـانـیـه پـس نـوشـت آن را بـه طـلا و وصیت کرد که با او در قبرش گـذاشـتـه شـود، پـس چـون وفـات کرد در خواب کسى آمد از او پرسید که خدا با تو چه کـرد؟ گـفـت : خـداونـد تـعـالى مـرا آمـرزید به سبب آنکه تلفظ کردم به لا اله الا اللّه و تـصـدیـق کـردم به محمّد رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم ملخصا و آنکه این حدیث شریف را به طلا نوشتم به جهت تعظیم و احترام آن . (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ترجمه ( کشف الغمة ) 3/145.)
97- ( ترجمه کشف الغمة ) 3/144 ـ 145.
98- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) شیخ صدوق 2/132 ـ 133.
99- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/134.
100- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/377؛ ( راس ) یعنى خرامید. در ( مناقب ) به جاى ( لاذ ) ، ( لاذت ) ذکر شده .
101- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/372 ـ 373.
102- ( مهج الدعوات ) ابن طاوس ص 49 ـ 50، بیروت ، اءعلمى .
103- همان ماءخذ.
104- ( جلاءالعیون ) علامه مجلسى ص 935 ـ 937.
105- هم من هم .
106- ( ارشاد شیخ مفید ) 2/263.
107- ر.ک : ( بحارالانوار ) 49/132 ـ 134، ( جلاءالعیون ) ص 937.
108- ( جاجیله ) معرب ( چاچله ) به فتح چیم فارسى و لام است ، یعنى افزار چرمى دست و پاى .
109- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2 ـ 149 ـ 151.
110- سوره منافقون (63)، آیه 4.
111- ( بحارالانوار ) 49/145.
112- ( بحارالانوار ) 49 ـ 284.
113- ( بحارالانوار ) 49/140.
114- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/23.
115- ( لوقا ) نسخه بدل (احتجاج طبرسى 2/406).
116- عـبـارت روایـت چـنـیـن اسـت : اتـحـب ان احـیـیـهـم لک فـتـنـذرهـم ؛ یعنى آیا مـیل دارى زنده کنم اینها را براى تو تا آنان را انذار کنى . احتمالا در ترجمه متن ، سهوى واقع شده . (ابراهیم میانجى ).
117- ( الاحتجاج ) طبرسى 2/401 ـ 422، احتجاج شماره 307.
فصل ششم : در اخبار حضرت رضا علیه السلام به شهادت خودفصل چهارم : مختصرى از کلمات حکمت آمیز و برخى از اشعار حضرت رضا علیه السلام
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma