فصل سوم : در دلائل و معجزات حضرت امام رضا علیه السلام

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
فصل چهارم : مختصرى از کلمات حکمت آمیز و برخى از اشعار حضرت رضا علیه السلامفـصـل دوم : در مـخـتـصـرى از مـنـاقـب و مفاخر و مکارم اخلاق ثامن الائمة على بن موسى الرضاعلیه السلام
ما اکتفا مى کنیم به ذکر چند معجزه که ده معجزه اولش از ( عیون اخبار ) است :
اول ـ از مـحـمـّد بـن داود روایـت اسـت کـه گفت : من و برادرم نزد حضرت رضا علیه السلام بـودیـم که کسى آمد و به او خبر داد که چانه محمّد بن جعفر علیه السلام را بستند یعنى بمرد، پس آن حضرت برفت و ما همراه آن حضرت برفتیم دیدیم چانه اش را بسته اند و اسـحـاق بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام و فـرزنـدانـش و جـمـاعـت آل ابوطالب مى گریند، حضرت ابوالحسن نزد سرش نشست و در رویش نظر کرد و تبسم نمود و اهل مجلس را بد آمد و بعضى گفتند این تبسم از راه شماتت بود به مردن عمش .
راوى گـفـت : پـس حضرت برخاست و بیرون آمد تا در مسجد نماز گزارد ما گفتیم : فداى تـو شـویـم ! از اینها شنیدیم درباره تو حرفى که ناخوش آمد ما را وقتى که تو تبسم نمودى ، حضرت فرمود: من تعجب از گریه اسحاق کردم ، و او به خدا پیش از محمّد بمیرد و مـحـمـّد بـر او بـگـریـد. راوى گـویـد: پـس مـحـمـّد بـرخـاسـت از بـیـمـارى و اسـحـاق بمرد.(32) و نیز از یحیى بن محمّد بن جعفر علیه السلام مروى است که گفت : پدرم بیمار شد سخت ، امام رضا علیه السلام به عیادت او آمد و عمم اسحاق نشسته بود و مـى گـریـسـت و سـخت بر او جزع مى کرد، یحیى گفت که حضرت ابوالحسن علیه السلام بـه مـن مـلتـفـت شـد و گـفـت : چـرا عـمـت مـى گـریـد؟ گـفـتـم : مـى تـرسـد بـر او از ایـن حـال کـه مى بینى . فرمود که غمگین مشو که اسحاق زود باشد که پیش از پدرت بمیرد. یحیى گفت که پدرم به شد و اسحاق بمرد.(33)
دوم ـ على بن احمد بن عبداللّه بن احمد بن ابوعبداللّه برقى روایت کرده از پدرش از احمد بـن ابـى عـبـداللّه از پدرش از حسین بن موسى بن جعفر علیه السلام که گفت : ما در دور ابـوالحـسـن رضـا علیه السلام بودیم و ما جوانان بودیم از بنى هاشم که جعفر بن عمر عـلوى بـر ما بگذشت و او هیاءتى کهنه (یعنى جامه هاى کهنه ) و طورى خراب داشت ما به یکدیگر نگاه کردیم و بخندیدیم از هیاءت او، حضرت رضا علیه السلام فرمود: عنقریب او را خواهید دید صاحب مال و تبع بسیار! پس نگذشت مگر یک ماه یا نحو آن که والى مدینه گـشـت و حـالش نـیکو شد پس مى گذشت بر ما و همراه او خواجه سرایان و حشم بودند. و ایـن جـعـفـر، جـعـفـر بـن مـحـمّد بن عمر بن الحسن بن على بن عمر بن على بن الحسین علیهم السلام است .(34)
سـوم ـ از ابـوحـبـیـب بـنـاجـى مـروى اسـت کـه گـفـت : در خـواب دیـدم رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم بـه بـنـاج آمـده و در مـسـجـدى کـه هـر سـال حاج آنجا فرود مى آیند فرود آمده و گویا من رفتم به سوى او و سلام کردم بر او ایـسـتـادم پـیـش روى او و دیـدم پـیـش روى او طـبـقـى از بـرگ نخیل مدینه بود و در آن بود خرماى صیحانى ، قبضه اى از آن برداشت و به من داد شمردم هـیـجـده خـرمـا بـود، پـس چـنـیـن تـاءویـل کـردم کـه مـن بـه عـدد هـر یـک خـرمـا یـک سـال بـمـانـم و چون از این خواب بیست روز بگذشت در زمینى بودم که براى زراعت آن را اصـلاح مـى نمودم کسى آمد و خبر قدوم حضرت امام رضا علیه السلام آورد که در آن مسجد فـرود آمـده و از مـدیـنـه مى آید و مردم مى شتافتند به سوى او، پس من نیز آمدم او را دیدم نـشـسـتـه در مـوضـعـى کـه دیـده بـودم پـیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم را، و زیر او حـصـیـرى بـود چـنانچه در زیر آن حضرت بود و پیش او طبقى از برگ خرما بود و در آن خـرمـاى صـیحانى بود. سلام کردم بر او و جواب داد و مرا نزدیک خواند و کفى از آن خرما بـداد بـشـمـردم هـمـان عـدد بـود که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم داده بود، گـفـتـم : زیـاد کـن یـابـن رسـول اللّه ! فـرمـود: اگـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم از این زیادتر مى داد ما هم مى دادیم .(35)
چهارم ـ روایت کرده احمد بن على بن حسین ثعالبى از ابوعبداللّه بن عبدالرحمن معروف به صـفـوانـى کـه گـفـع : قـافـله اى از خراسان به جانب کرمان بیرون آمد دزدان بر ایشان ریـخـتـنـد و مـردى از ایـشـان را گـرفـتـنـد کـه بـه کـثـرت مـال مـتـهم مى داشتند، او در دست ایشان مدتى بماند او را عذاب مى کردند تا خود را فدیه دهـد و خـلاص شـود. از جـمـله او را در بـرف واداشـتند و دهنش از برف پر کردند و زبانش فـاسـد شـد بـه طورى که قدرت بر سخن گفتن نداشت ، آمد به خراسان و شنید خبر امام رضـا عـلیـه السـلام را و آنـکه آن حضرت در نیشابور است پس در خواب دید گویا کسى به او مى گوید پسر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم وارد خراسان شده علت خود را از او بـپـرس بـسا باشد ترا دوایى تعلیم کند که نفع دهد، گفت که هم در خواب دیدم کـه گـویـا نـزد آن حـضـرت رفـتم و از آنچه بر سر من آمده بود شکایت کردم و علت خود گـفـتـم ، بـه مـن فـرمود زیره و سعتر و نمک بستان و بکوب و در دهن گیر دوبار یا سه بـار، کـه عـافیت مى یابى . پس آن مرد از خواب بیدار شد و فکر نکرد در آن خوابى که دیـده بـود و اهـتمامى ننمود در آن تا به دروازه نیشابور رسید به او گفتند که امام رضا عـلیه السلام از نیشابور کوچ کرده و در رباط سعد است ، در خاطر مردم افتاد که نزد آن حـضـرت رود و حـکـایـت خـود را به آن جناب بگوید شاید دوایى او را تعلیم کند که نفع بـخـشـد. پـس بـه ربـاط سـعـد آمـد و بـر آن حـضـرت داخل شد گفت : اى پسر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم قصه من چنین و چنان است و دهـان و زبـانـم تـبـاه شـده و حرف نمى توانم زدن مگر به سختى پس مرا دوایى تعلیم فـرمـا که از آن منتفع شوم . فرمود: آیا تعلیم نکردم ترا؟ برو و آنچه در خواب به تو گفتم چنان کن . آن مرد گفت : یابن رسول اللّه ! اگر توجه کنى یک بار دیگر بگویى ، فـرمـود: بـگـیر قدرى از زیره و سعتر و نمک و بکوب و در دهن گیر و دوبار یا سه بار کـه عنقریب عافیت مى یابى . آن مرد گفت : آن کار کردم و عافیت یافتم ثعالبى گفت : از صفوانى شنیدم که مى گفت من آن مرا را دیدم و این حکایت را از او شنیدم .(36)
پـنـجـم ـ از ریـان بـن الصـلت روایت است که گفت : وقتى که اراده عراق کردم و عزم وداع حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام داشـتـم در خاطر خود گفتم چون که او را وداع کنم از او پـیـراهـنـى از جـامـه هـاى تـنـش بـخـواهـم تـا مـرا در آن دفـن کـنـند و درهمى چند بخواهم از مال او که براى دخترانم انگشترها بسازم ، چون او را وداع کردم گریه و اندوه از فراق او غـلبه کرد بر من و فراموش کردم که آنها را بخواهم ، چون بیرون آمدم آواز داد مرا که یا ریـان ! بـاز گرد، بازگشتم به من گفت : آیا دوست نمى دارى که درهمى چند ترا دهم تا بـراى دخـتران خود انگشترها سازى ؟ آیا دوست نمى دارى که پیراهنى از جامه هاى تن خود به تو بدهم تا ترا در آن کفن کنند چون عمرت به سر آید؟ گفتم : یا سیدى ! در خاطرم بود که از تو بخواهم ، اندوه فراق تو بازداشت مرا، پس بلند کرد وساده را و پیراهنى بـیـرون آورد و بـه من داد و بلند کرد جانب مصلى را و درهمى چند بیرون آورد و به من داد، شمردم سى درهم بود.(37)
شـشـم ـ از هـرثـمـة ابـن اعـیـن روایـت اسـت کـه گـفـت : داخل شدم بر سید و مولایم یعنى حضرت رضا علیه السلام در سراى ماءمون و مذکور مى شـد در سـراى مـاءمـون کـه حضرت رضا علیه السلام وفات یافته و به صحت نرسیده بـود، داخـل شـدم و مـى خـواسـتـم اذن دخـول بـر او حـاصـل کـنـم ، در مـیان خادمان و معتمدان ماءمون غلامى بود او را ( صبیح دیلمى ) مى گـفـتند و او سید مرا از دوستان بود و در این وقت ( صبیح ) بیرون آمد چون مرا دید گـفـت : یـا هرثمه ! آیا نمى دانى که من معتمد ماءمونم بر سر و علانیه او؟ گفتم : بلى ، گـفـت : بـدان مـرا مـاءمـون بـخـوانـد بـا سـى غـلام دیـگـر از مـعـتـمـدان در ثـلث اول شـب رفـتـیـم نـزد او و شـبـش مانند روز شده بود از کثرت شمعها و پیش او شمشیرهاى بـرهـنـه تـیـز زهـر داده نـهـاده بـود. مـا را یک یک بخواند و به زبان از ما عهد و میثاق مى گـرفـت و هـیـچ کـس دیـگر غیر ما آنجا نبود، با ما گفت این عهد بر شما لازم است که آنچه شـمـا را بـگـویم بنمایید و هیچ خلاف نکنید، ما همه بر آن سوگند خوردیم . گفت : هر یک شـمـشـیـرى بـر مـى گـیرد و مى روید تا داخل مى شوید بر على بن موسى الرضا علیه السـلام در حـجـره اش ، اگـر او را ایستاده یا نشسته یا خفته مى بیند هیچ سخن با او نمى گـویـیـد و شـمـشـیـرهـا بر او مى نهید و گوشت و خون و موى و استخوان و مغزش را در هم آمیخته مى کنید بعد از آن بساط او را بر او مى پیچید و شمشیرها را به آن پاک مى کنید و نـزد مـن بـیـایـید، و براى هر کدام از شما براى این کار که کنید و پوشیده دارید ده بدره درهـم دو ضـیـعـه مـنتخب یعنى مستقل خوب مقرر کرده ام و بهره و نصیب و حظ براى شما است چـندانکه من زنده ام و باقیم . گفت : پس ما شمشیرها را به دست گرفتیم و بر او در حجره اش داخـل شـدیـم دیدیم به پهلو خوابیده بود و مى گردانید طرف دستهاى خود را و تکلم مـى کرد به کلامى که ما نمى دانستیم ، پس غلامها شمشیرها برآوردند و من شمشیر خود را نـهـادم و ایـستاده بودم و مى دیدم ، و گویا که او مى دانست قصد ما را پس ‍ چیزى پوشیده بـود در تـن کـه شمشیرها بر او کار نمى کرد، پس آن بساط را بر او پیچیدند و بیرون آمـدنـد نـزد مـاءمـون ، مـاءمون گفت : چه کردید؟ گفتند: به جا آوردیم آنچه گفتى یا امیر، گفت : چیزى از این وانگویید.
چـون صـبـح طـالع شـد مـاءمون بیرون آمد و در جاى خود نشست با سر برهنه و تمکه هاى گـشـاده و اظـهـار وفـات امـام عـلیـه السـلام کـرد و براى تعزیه بنشست ، پس ‍ برخاست پـابـرهـنـه و سـر بـرهـنـه بیامد تا او را ببیند و من در پیش او مى رفتم چون در حجره آن حـضـرت داخـل شـد همهمه اى شنید بلرزید و به من گفت نزد او کیست ؟ گفتم : نمى دانم یا امـیـرالمـؤ منین ! گفت : زود بروید و ببینید، صبیح گفت : ما درون حجره شدیم دیدیم سیدم در مـحـراب خـود نـشسته نماز مى گزارد و تسبیح مى کند. گفتم : یا امیر! اینک شخصى در مـحـراب نـمـاز مـى گـزارد و تسبیح مى گوید، ماءمون بلرزید پس گفت : مرا بازى دادید لعـنـت کند خدا بر شما، پس به من روى کرد از میان جماعت و گفت : یا صبیح ! تو او را مى شـناسى ببین کیست نماز مى کند؟ پس من داخل شدم و ماءمون بازگشت و چون به آستانه در رسـیـدم امـام عـلیـه السـلام بـه مـن گـفت : یا صبیح ! گفتم : لبیک یا مولاى من ! و بر رو افـتـادم ، فرمود: برخیز خداى رحمت کند بر تو مى خواهند که خاموش کنند نور خدا را به دهن هاى خود، خدا تمام کننده است نور خدا را هر چند کافران کراهت داشته باشند آن را. پس بـازگـشـتـم نـزد ماءمون دیدم که رویش سیاه شده همچون شب تاریک گفت : یا صبیح ! چه خـبـر دارى ؟ گـفـتـم : یـا امیرالمؤ منین ! به خدا که او است در حجره نشسته و مرا بخواند و چنین و چنین گفت ، صبیح گفت : پس ماءمون بندهاى خود نبست و امر کرد که جامه هایش را رد کـردنـد یعنى جامه هاى عزا را از تن کند و جامه هاى سابق خود را طلبید و پوشید و گفت : بگویید غش کرده بود و به هوش آمد. هرثمه گفت : من شکر و حمد خداى بسیار نمودم و بر سـیـد خـود حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام داخل شدم چون مرا دید فرمود: یا هرثمه ! آنچه صـبـیـح بـا تـو گـفـت بـا کـسـى مـگـو مـگـر کـسـى کـه خـداى عـز و جـل دل او را امـتـحـان کرده باشد براى ایمان به محبت ما و ولایت ما، گفتم : نعم یا سیدى ، بـعـد از آن فـرمـود: یـا هـرثـمه ! ضرر نمى کند کید ایشان بر ما تا کتاب به مدت خود برسد، یعنى عمر به سر آید و اجل برسد.(38)
هـفـتـم ـ روایت است از محمّد بن حفص گفت : حدیث کرد مرا یکى از آزادشدگان حضرت موسى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام که گفت : من و جماعتى در خدمت امام رضا علیه السلام بودیم در بیابانى پس سخت تشنه بودیم ما و چهارپایان ما به حدى که ترسیدیم بر خودمان که از تـشنگى هلاک شویم پس حضرت یک جایى را وصف کرد و فرمود بیایید به آن موضع کـه آنـجـا آب مى یابید، گفت : به آن موضع آمدیم و آب یافتیم و چهارپایان را آب دادیم تـا هـمـه سـیـراب شـدیم ما و هر که در آن قافله بود پس کوچ کردیم ، پس حضرت ما را فرمود تا آن چشمه را بجوییم ، جستیم و نیافتیم مگر پشک شتر و ندیدیم از چشمه اثرى .
راوى گـویـد: ایـن حـکـایـت را پـیـش مـردى از اولاد قـنـبـر کـه بـه اعـتـقاد خود صد و بیست سـال از عـمـرش گـذشـتـه بـود مـذکور داشتم آن مرد قنبرى هم این قصه را به همین شرح بگفت و گفت من هم در خدمت او بودم ، و قنبرى گفت در آن وقت امام علیه السلام به خراسان مى رفت .(39)
مـؤ لف گـویـد: که این آیت باهره از آن حضرت شبیه است به آنچه از جدش ‍ امیرالمؤ منین عـلیـه السـلام ظـاهـر شـده از حـدیـث راهـب کـربـلا و صـخـره و ایـن معجزه را عامه و خاصه نـقـل کـرده انـد و شـعراء به شعر درآورده اند و کیفیت آن چنان است که حضرت امیرالمؤ منین عـلیـه السـلام در وقـت تـوجـه فـرمـودنش به صفى مرور فرمود به کربلا، فرمود به اصـحـابـش آیـا مـى دانـیـد کـه کـجـا اسـت ایـنـجا؟ به خدا سوگند که اینجا مصرع حسین و اصـحـابـش است ، پس کمى رفتند تا رسیدند به صومعه راهبى در میان بیابان در حالى کـه تشنگى سخت به اصحاب آن حضرت عارض شده بود و آب ایشان تمام گشته بود و هر چه از یمین و یسار تفحص کرده بودند آب پیدا نکرده بودند، حضرت فرمود که ساکن این دیر را ندا کنید که نگاه کند، چون نگاه کرد، از او از مکان آب پرسیدند گفت مابین من و آب زیاده از دو فرسخ است و در این نزدیکى آب نیست و از براى من آب یک ماه مرا مى آورند که به نحو تنگى با آن زندگانى مى کنم و اگر نبود آن من هم از تشنگى هلاک مى گشتم ، حـضـرت فـرمـود بـه اصـحـاب خـود آیـا شـنـیدید کلام راهب را؟ گفتند: بلى ، آیا امر مى فرمایى ما را تا قوه داریم به همان جایى که راهب اشاره مى کند برویم و آب بیاوریم ؟ فـرمـود: حاجتى به این نیست ! پس گردن استر خود را برگردانید به سمت قبله و اشاره فـرمـود بـه یـک جـایـى نـزدیـک دیـر فـرمـود: بـگشایید زمین این مکان را! پس جماعتى با بـیـل خـاک آن زمـیـن را بـرداشتند ناگاه سنگ بزرگى ظاهر شد که مى درخشید، گفتند: یا امـیـرالمـؤ منین ! اینجا سنگى است که بیل به آن کار نمى کند، فرمود: به درستى که این سـنـگ بـر روى آب واقـع اسـت اگـر از مـحل خود زایل شود خواهید یافت آب را، پس کوشش کـردنـد در کـنـدن سـنـگ و جـمـع شـدنـد گـروهـى و قـصـد کردند که آن سنگ را حرکت دهند نتوانستند و سخت شد بر ایشان ، حضرت چون این بدید از استر پیاده شد و آستین بالا زد انـگـشـتـان خـود را گذاشت در زیر سنگ و حرکت داد سنگ را پس از آن کند آن را و افکند دور به مسافت ذراع بسیارى پس چون سنگ برداشته شد ظاهر شد آب ! آن جماعت مبادرت کردند بـه سـوى آن و آشـامـیـدنـد از آن ، و بـود آب از هـر آبـى کـه در سـفـرشان خورده بودند گواراتر و سردتر و صافى تر.
پـس فـرمـود: از ایـن آب تـوشـه بردارید و سیراب شوید، هرچه خواستند آب آشامیدند و بـرداشـتـنـد. پـس امیرالمؤ منین علیه السلام آمد نزد آن سنگ و آن را به دست گرفت و به جـاى خـود گـذاشـت و امـر کـرد کـه روى آن خـاک ریـختند و اثرش پنهان شد لکن هر یک از اصـحـاب آن حـضـرت مـکان آب را مى دانستند پس کمى رفتند حضرت فرمود به حق من بر گـردیـد بـه موضع چشمه ببینید مى توانید آن را پیدا کنید، مردم برگشتند و در تفحص چـشـمـه بـرآمـدنـد و هـرچـه کـاوش کـردنـد و ریگها را پس و پیش کردند چشمه آب را پیدا نـکـردنـد! راهب که آن چشمه آب را مشاهده کرد ندا کرد که اى مردم ! مرا پایین بیاورید پس بـه هـر حـیـله بـود او را از دیـرش پـایـیـن آوردنـد پـس ایـسـتـاد مـقـابل امیرالمؤ منین علیه السلام و گفت : اى مرد! تو پیغمبر مرسلى ؟ فرمود: نه ، گفت : مـلک مـقـربـى ؟ فـرمـود: نـه ، گـفـت : پـس تـو کـیـسـتـى ؟ فـرمـود: مـنـم وصـى رسـول اللّه محمّد بن عبداللّه خاتم النبیین صلى اللّه علیه و آله و سلم . پس راهب شهادت گفت و اسلام آورد و گفت این دیر بنا شده در اینجا به جهت طلب کسى که بکند این سنگ را و بـیـرون آورد از زیـر آن آب و عالمى چند قبل از من گذشتند و به این سعادت نرسیدند و حـق تـعـالى مـرا روزى فـرمـود و مـا مـى یابیم در کتابى از کتابهاى خودمان و شنیدیم از عالمان خودمان که در این گوشه زمین چشمه اى است که بر آن سنگى است که نمى شناسد مـکـان آن را مـگـر پـیـغـمـبر یا وصى پیغمبر، پس راهب جزء جیش حضرت امیرالمؤ منین علیه السـلام گـردیـد و در رکـاب آن حضرت شهید شد پس حضرت متولى دفن او شد و بسیار براى او استغفار کرد.
و سید حمیرى این حکایت را در قصیده مذهبه به نظم در آورده و فرموده :
وَ لَقَْد سَرى فیما یَسیرُ بِلَیْلَةٍ
بَعْدَ الْعِشاءِ بِکَرْبَلا فى مَوْکِبٍ
حَتّى اَتى مُتَبَتِّلاً(40) فى قائِمٍ
اَلْقى قَواعِدَهُ بِقاعٍ مَجْدَبٍ
فَدَ نافَصاحَ بِهِ فَاَشْرَفَ مائِلا
کَالنَّسْرِ فَوْقَ شَظِیّةٍ(41) مِنْ مَرْقَبٍ(42)
هَلْ قُرْبَ قائِمِکَ الَّذى بَوَّاْتَهُ
ماءٌ یُصابُ فَقالَ ما مِنْ مَشْرَبٍ
اِلاّ بِغایَةِ فَرْسَخَیْنِ وَ مَنْ لَنا
بِالْماءِ بَیْنَ نَقى (43) وَقَی (44) سَبْسَبٍ
فَثَنَى اْلاَعِنَّةَ نَحْوَ وَعْثٍ(45) فَاَجْتَلى
مَلْساءُ یَلْمَعُ کَالّلُجَیْنِ الْمُذْهَبِ
قالَ اَقْلبِوُها اِنَّکُمْ اِنْ تَقْلِبُوا
تَرَوْوُا وَ لاتَرَوْوُنَ اِنْ لَمْ تُقْلَبِ
فَاعْصَوْ صَبُوا فى قَلْعِها فَتَمَنَّعَتْ
مِنْهُمْ تَمَنَّعُ صَعْبَةٍ تُرْکَبِ
حَتّى اِذا اَعْیَتْهُمُ اَهْوى لَها
کَفَّا مَتى تَرِدَ الْمُغالِبَ تَغْلِبِ
فَکَاَنّهَا کُرَةٌ بِکَفّ حَزَوَّرٍ(46)
عَبْلَ(47) الذِّراعِ دَخابِها فى مَلْعَبِ
فَسَقاهُمُ مِنْ تَحْتِها مُتَسَلْسِلا
عَذْبا یَزیدُ عَلَى الاَلَذِّاْلاَعْذَبِ
حَتّى اِذا شَرِبُوا جَمیعا رَدَّها
وَ مَضى فَخَلَتْ مَکانُها لَمْ یُقْرَبِ(48)
هـشـتـم ـ از هـیـثـم بـن ابـى مـسـروق نـهـدى روایـت شـده کـه مـحـمـّد بـن الفـضـیـل گـفـت کـه مـن در ( بطن مر ) فرود آمدم و مرا عرق مدنى در پهلو و در پا بـرآمد و آن را ( علت رشته ) مى گویند مانند ریسمان چیزى برآید و غالبا از پا بـرآیـد، پـس ‍ در مـدیـنـه بـه حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام داخـل شـدم فرمود: چرا ترا دردناک مى بینم ؟ گفتم : چون به ( بطن مر ) آمدم عرق مـدنـى در پـهـلو و پـایـم بـرآمـد. پـس اشاره نمود به آن یک که در پهلویم بود در زیر بـغـل و سـخـنـى گفت و بر آن آب دهن افکند بعد از آن فرمود از این باکى نیست بر تو و نـظـر کرد به آنچه در پایم بود. پس گفت ، ابوجعفر علیه السلام فرمود: از شیعیان ما هـر کـه مـبـتـلا بـه بـلایـى شـود پـس صـبـر کـنـد، خـداى عـز و جل براى او اجر هزار شهید نویسد.
مـن در خاطر گفتم که من به خدا از این علت پانرهم ، هیثم گفت : همیشه آن رشته از پاى او بر مى آمد تا بمرد.(49)
نـهـم ـ از عـبـداللّه بـن مـحـمـّد هـاشـمـى روایـت اسـت کـه گـفـت : روزى بـر مـاءمـون داخـل شـدم مـرا بـنـشاند و هر کس پیش او بود بیرون کرد پس طعام خواست بخوردیم و طیب بـه کـار بـردیـم پـس فـرمود پرده بکشیدند پس خطاب کرد به یکى از آنان که در پس پرده بودند یعنى از کنیزان مغنیه و گفت باللّه که مرثیه کن براى ما آن را که در طوس اسـت یـعـنى حضرت رضا علیه السلام را که در طوس دفن کردیم ، مغنیه شروع کرد به خواندن ، خواند:
سَقْیا لِطُوسٍ وَ مَنْ اَضْحى بِها قَطِنا
مِنْ عِتْرِةِ الْمُصْطَفى اَبْقى لَنا حَزَنا؛
یـعـنـى سـیـراب سـازد بـاران رحـمـت مـر طـوس را و آن کس که در آنجا ساکن است از عترت مـصـطـفى که رفت و اندوه و غم براى ما بگذشت ، هاشمى گفت که پس ‍ بگریست ماءمون و بـه مـن گفت : یا عبداللّه ! آیا اهل بیت من و اهل بیت تو مرا ملامت مى کنند بر اینکه ابوالحسن الرضـا عـلیـه السلام را نصب کردم علم یعنى نشان و آیت براى عالمیان ، به خدا قسم با تـو حـدیـثـى کـنـم از او کـه تـعـجب کنى ، روزى نزد او آمدم و به او گفتم فداى تو شوم پـدرانـت مـوسـى و جـعـفر و محمّد و على بن الحسین علیهم السلام نزد ایشان بود علم آنچه شده است و خواهد شد تا روز قیامت و تو وصى ایشان و وارث علم ایشانى و علم ایشان نزد تو است و مرا به تو حاجتى دست داده است ، گفت بگو، گفتم این زاهریه ، خطیه و بخت مند من است یعنى او را از میان زنان دوست مى دارم و تقدیم نمى دهم بر او هیچ یک از جوارى خود را و او چـنـد بـار حـامـله شـده و اسقاط مى کند و حالا حامله است ، مرا دلالت کن به چیزى که عـلاج کـنـد بـه آن خـود را و سـالم مـانـد. فـرمـود: مـتـرس و خـاطـر جـمـع دار از اسـقـاط طـفـل که سالم مى ماند و پسرى مى زاید به مادر شبیه تر از همه مردم و خنصرى زائد در دست راست دارد نه آویخته و همچنین در پاى چپ خنصرى زائد دارد نه آویخته . و ( خنصر ) انـگـشـت کـوچـک را گـویـنـد. پـس در خاطر خود گفتم گواهى مى دهم که خداى عز و جـل بـر همه چیز قادر است . پس زاهریه بزاد پسرى از همه مردم به مادرش مانندتر و در دسـت راسـت خـنـصـرى زاید داشت نه آویخته و هم در پاى چپ بر آنگونه که حضرت رضا عـلیـه السلام وصف کرده بود پس کیست که ملامت مى کند مرا بر اینکه او را نصب کردم علم و آیت میان عالمیان .
شـیخ صدوق رحمه اللّه فرموده که این حدیث زیاده بر این بود ما ترک کردیم آن را ( وَ لاحـَوْلَ وَ لا قـُوَّةَ اِلاّ بـِاللّهِ الْعـَلِىِّ الْعَظیم ) پس از آن فرموده که دانستن حضرت امام رضـا عـلیـه السـلام ایـن را بـه واسـطـه آن بـود کـه از پـدرانـش از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم بـه او رسـیـده بـود و جـبرئیل براى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم آورده بود خبرهاى خلفاى بنى امیه و بنى عباس و اولاد ایشان را و آنچه که بر دست ایشان جارى مى شود ( وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةِ اِلاّبِاللّهِ ) . انتهى .(50)
مؤ لف گوید: از چیزهایى که حذف شده از این حدیث شعر دوم مرثیه است و آن این است :
اَعْنى اَبَا الْحَسَِن الْمَاءْمُولَ اِنَّ لَهُ
حَقَّا عَلى کُلِّ مَنْ اَضْحى بِها شَجَنا
دهـم ـ از مـحـمـّد بـن الفـضـیـل مـروى اسـت کـه گـفـت : در آن سـال کـه هـارون برامکه غضب کرد و اول جعفر بن یحیى را بکشت و یحیى را حبس کد و بر سـر ایـشـان آمد آنچه آمد. ابوالحسن علیه السلام در عرفه ایستاده بود و دعا مى کرد بعد از آن سـر به زیر انداخت . از او خبر پرسیدند، گفت : من خداى را مى خواندم بر برمکیان بـه سـبـب آنـچـه بـا پـدرم نـمـودنـد امـروز خـداى عـز و جـل دعـاى مـن دربـاره ایـشـان اجابت نمود. پس چون بازگشت نگذشت مگر اندکى که جعفر و یـحـیـى مـغـضوب شدند و احوال ایشان برگشت ، ( مسافر ) گفت : من با ابوالحسن الرضـا عـلیـه السـلام بـودم در مـنـى کـه یـحـیـى بـن خـالد بـا قـومـى از آل بـرمـک بـگـذشـتـنـد آن حـضـرت فـرمـود: مـسـکـیـنـانـنـد ایـنـان نـمـى دانـنـد کـه امـسـال چـه بـر سـرشان مى آید! بعد از آن گفت : هاه و عجبتر آنکه ، هارون و من همچون این دویـیم و دو انگشت به هم ضم نمود. ( مسافر ) گفت : به خدا که من معنى سخن او را ندانستم تا او را با هارون دفن کردیم .(51)
یـازدهـم ـ شیخ مفید رحمه اللّه در ( ارشاد ) به سند خویش روایت کرده از غفارى که گـفـت : مـردى از آل ابـورافـع آزاد کـرده حـضـرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم از من طلبى داشت مطالبه کرد از من و مبالغه نمود در طـلب خـود، مـن چـون چـنین دیدم نماز صبح در مسجد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم ادا کـردم و روانـه شـدم بـه سـوى زمـانـى کـه نـزدیـک شـدم بـه در منزل آن حضرت ، دیدم حضرت از منزل بیرون آمد در حالى که سوار بر حمارى است و بر تـن شـریـفـش قـمـیـص و ردایـى ، چون نظرم بر آن حضرت افتاد خجالت کشیدم که چیزى عرض کنم چون آن جناب به من رسید ایستاد و نظر کرد به من ، من سلام کردم بر آن جناب و این وقت ماه رمضان بود پس من عرض کردم به آن حضرت فدایت شوم !
مـولاى شـمـا فـلان از مـن طـلبـى دارد و بـه خـدا سـوگـنـد کـه مـرا رسوا ساخته . و من در دل خود گفتم که حضرت به او مى فرماید که مطالبه از من نکند و به خد قسم که نگفتم به آن حضرت که چه قدر از من مى خواهد و نام نبردم از طلب او چیزى . پس امر فرمود مرا کـه بـنـشـیـنـم تـا برگردد، پس من نشستم در آنجا تا شام و نماز مغرب را به جا آوردم و حـضـرت نـیـامـد و من روزه بودم سینه ام تنگى کرد و خواستم برگردم که ناگاه دیدم آن حـضـرت پـیـدا شـد و اطـراف آن جـنـاب جـمـاعـتـى از مـردم بـودنـد و اهل سؤ ال و فقراء سر راه حضرت نشسته بودند آن جناب بر ایشان تصدق کرد و گذشت تـا داخـل خـانـه شـد پـس بـیـرون تـشـریـف آورد و مرا خواند من برخاستم و با آن حضرت داخـل مـنـزل شـدیـم و آن جـنـاب نـشست و من نیز نشستم و شروع کردم از ابن مسیب امیر مدینه بـراى او حـدیـث کـردن و بسیار مى شسد که من با آن حضرت از ابن مسیب گفتگو مى نمودم پـس چـون از سـخـن گـفتن فارغ شدم حضرت فرمود گمان نمى کنم که هنوز افطار کرده بـاشى ؟ عرض کردم ، نه . پس فرمود براى من طعام آوردند و در پیش ‍ من گذاشتند و امر فـرمود غلامى را که با من طعام بخورد، پس من و آن غلام طعام خوردیم و چون فارغ شدیم فـرمود: آن وساده را بلند کن و آنچه در زیر آن است بردار، من وساده را برداشتم دیدم در زیـر آن مـقدارى دینار است آن دینارها را برداشتم و در کیسه ام گذاشتم و امر فرمود چهار نـفـر از بـنـدگـان خـود را کـه هـمـراه مـن بـاشـنـد تـا مـرا بـه مـنزل برسانند. من گفتم : فدایت شوم ! شبگردى که از جانب ابن مسیب است گردش مى کند و من کراهت دارم که مرا ببیند که با بندگان شما مى باشم ، فرمود: درست گفتى ، اصاب اللّه بـک الرشـاد فـرمـود بـه آنـهـا کـه همراه من باشند تا جایى که من به آنان بگویم بـرگـردنـد، پـس هـمـراه مـن بـودنـد تـا نـزدیـک بـه منزلم رسیدم و ماءنوس شدم آنها را بـرگـردانـیـدم پـس بـه مـنـزل رفـتـم و چـراغ طـلبـیـدم و در پـولهـا نـظـر کـردم دیـدم چهل و هشت دینار زر سرخ است و طلب آن مرد از من بیست و هشت دینار بود و در میان آن پولها دیـنـارى دیـدم کـه مى درخشید خوشم آمد از حسن او گرفتم آن را و نزدیک چراغ بردم دیدم به خط واضح بر آن نقش است که حق آن مرد بر تو بیست و هشت دینار است و مابقى براى تو است و به خدا قسم که من معین نکرده بودم طلب آن مرد را از من .(52)
دوازدهـم ـ قـطـب راونـدى روایـت کـرده از ریـان بـن صلت گفت : رفتم به خدمت حضرت امام رضا علیه السلام به خراسان و در دل خود گفتم که بخواهم از آن حضرت از این دینارها کـه بـه نـام آنـحضرت سکه زده شده ، پس چون بر آن حضرت وارد شدم فرمود به غلام خـود کـه ابـومـحـمـّد از این دینارها که اسم من بر آن است مى خواهد بیاور سى عدد از آنها، غـلام آورد. مـن گرفتم آنها را، پس با خود گفتم که کاش مرا مى پوشانید به بعضى از جـامـه هـاى تـن شـریـفش ، چون این خیال در دل من گذشت ، آن حضرت رو کرد به غلام خود فرمود که بشویید رختهاى مرا و بیاورید همچنان که هست ، پس آوردند پیراهن و ازار و کفش آن حضرت را و به من دادند آنها را.(53)
سـیـزدهـم ـ ابـن شـهـر آشـوب از حـسن بن على وشا روایت کرده که گفت : خواند مرا سید من حضرت امام رضا علیه السلام به مرو و فرمود: اى حسن ! مرد على بن ابى حمزه بطائنى در ایـن روز و داخـل در قـبـرش شـد هـمـیـن سـاعـت و داخـل شـدنـد دو مـلک قـبـر بـر او و سـؤ ال کـردنـد از او کـه کـیست پروردگار تو؟ گفت : اللّه تعالى . گفتند: کیست پیغمبر تو؟ گفت : محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم . گفتند: کیست ولى تو؟ گفت على بن ابى طالب علیه السلام ، گفتند: بعد از او کیست ؟ گفت : حسن علیه السلام ، پس یک یک امامها را گفت تا رسید به موسى بن جعفر علیه السلام . پرسیدند: بعد از موسى کیست ؟ سخن در دهان گردانید و جواب نگفت زجرش ‍ کردند و گفتند: بگو کیست ؟ سکوت کرد، گفتند به او آیا مـوسـى بـن جعفر امر کرده ترا به این ؟ پس زدند او را به عمودى از آتش و برافروختند بـر او قبر را تا روز قیامت . راوى گفت : من بیرون آمدم از نزد سیدم و تاریخ گذاشتم آن روز را پـس نـگـذشـت ایـام زیـادى کـه رسـیـد کـاغـذهـاى اهـل کـوفـه بـه مـرگ بـطـائنـى در آن روز و آنـکـه داخل در قبرش ‍ شده در آن ساعت که حضرت فرمودند.(54)
چـهـاردهم ـ قطب راوندى روایت از ابراهیم بن موسى قزاز،(55) و بود او روزى در مـسـجـد رضـا عـلیـه السـلام بـه خـراسـان گـفـت مـبـالغـه کـردم در سـؤ ال و طـلب چـیـز از حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام پس بیرون رفت آن حضرت به جهت اسـتـقـبـال بـعـضـى از آل ابـوطـالب پـس وقـت نـمـاز آمـد و آن حـضـرت میل کرد به سوى قصرى که آنجا بود پس فرود آمد در زیر سنگ بزرگى که نزدیک آن قـصر بود و من با آن حضرت بودم و نبود با ما ثالثى ، پس فرمود: اذان بگو، گفتم : درنـگ کـنـید تا برسند به ما اصحاب ما، فرمود: بیامرزد خدا ترا لاتُؤَخِّرونَّ الصَّلاةَ عَنْ اَوَّلِ وَقـْتـِهـا مـِنْ غـَیْرِ عِلَّةٍ عَلَیْکَ، اِبْدَاء بِاَوَّلِ الْوَقْتِ؛ فرمود: تاءخیر میانداز نماز را از اول وقـتـش بـه آخـر وقـتـش ‍ بـدون عـلتـى بـر تـو، ابـتـدا کـن بـه اول وقـت ، یـا آنـکـه فـرمـود بـر تـو بـاد هـمـیـشـه بـه اول وقـت ، پـس مـن اذان گـفـتـم و نـمـاز کـردیـم ، پـس گـفـتـم : یـابـن رسـول اللّه ! بـه تـحـقـیـق که طول کشید مدت در آن و عده اى که به من دادى و من محتاجم و شـغـل شـمـا بـسـیـار اسـت و مـن مـمـکـنـم نـمـى شـود هـر وقـتـى کـه از شـمـا سـؤ ال کنم .
راوى گـفـت : پس آن حضرت خراشید زمین را با تازیانه خود به نحو شدت و سختى پس دست برد به آن موضع که کنده شده بود پس بیرون آورد شمشى طلا و فرمود: بگیر این را خداوند برکت دهد به تو در آن و انتفاع ببر به آن و کتمان کن آنچه را که دیدى .
راوى گفت : پس خداوند تعالى برکت داد به من در آن تا آنکه خریدم در خراسان چیزى که قـیـمـتـش هـفـتـاد هـزار اشـرفـى بـود و گـردیـدم غـنـى تـریـن مـردمـى کـه امثال خودم بودند در آنجا.(56)
پـانـزدهـم ـ و نـیز روایت کرده از احمد بن عمرو که گفت : بیرون رفتم به سوى حضرت رضا علیه السلام و زوجه ام آبستن بود چون خدمت آن حضرت رسیدم عرض کردم : من وقتى کـه از شـهـرم بـیرون آمدم زوجه ام آبستن بود دعا کن که حق تعالى بچه او را پسر قرار دهـد، فـرمود: او پسر است پس نام گذار او را عمر، گفتم : من نیت کرده ام که او را على نام گذارم و امر کرده ام اهل بیت خود را که او را على نام گذارند. فرمود: نام او را عمر بگذار، پس من وارد کوفه شدم دیدم از براى من پسرى متولد شده او را على نام گذاشته اند. پس مـن او را عمر نام گذاردم . همسایگان من که مطلع شدند از این مطلب گفتند دیگر ما تصدیق نـمـى کـنـیـم بـعـد از این چیزى را که از تو نقل کنند یعنى همسایه هاى او که سنى بودند گـفـتـنـد بر ما معلوم شد که تو سنى هستى و نسبت شیعه گرى که به تو داده اند خلاف بـوده و ما بعد از این تصدیق نمى کنیم چیزى را که از این مقوله به شما نسبت دهند. راوى گـویـد: آن وقـت فـهـمـیـدم کـه حـضـرت نـظرش بر من بیشتر بوده از خودم به نفس خودم .(57)
شـانـزدهـم ـ از ( بـصـائر الدرجـات ) مـنـقـول اسـت کـه احـمـد بـن عـمـر حلال گفت : شنیدم که اخرس در مکه اسم حضرت رضا علیه السلام را مى برد و دشنام مى دهـد آن حـضرت را، گفت : داخل مکه شدم و کاردى خریدم ، پس دیدم او را، با خود گفتم به خـدا سـوگـنـد مـى کـشم او را هرگاه از مسجد بیرون بیاید، پس ایستادم سر راه او، ناگاه رقـعـه حضرت امام رضا علیه السلام به من رسید نوشته بود در آن : بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ به حق من بر تو که متعرض اخرس مشو پس به درستى که خداوند تعالى ثقه و معتمد من است و او کافى است مرا.(58)
هـفـدهـم ـ شـیـخ مـفـیـد بـه سـنـد مـعـتـبـر روایـت کـرده : در آن سـال کـه هـارون بـه حـج رفـت حـضرت امام رضا علیه السلام نیز به اراده حج از مدینه بـیرون شد همین که رسید به کوهى که از طرف چپ راه است و نام آن ( فارغ ) است حضرت به آن نظرى افکند و فرمود: بانى فارغ و خراب کننده آن پاره پاره خواهد شد.
راوى گفت : ما نفهمیدیم معنى کلام آن حضرت را تا اینکه هارون به آن موضع رسید فرود آمـد و جـعـفر بن یحیى برمکى بالاى آن کوه رفت و امر کرد که مجلسى براى او در آن بنا کنند پس چون از مکه برگشت بالاى آن کوه رفت و امر کرد که آن مجلس را خراب کنند پس چون به عراق رسید جعفر بن یحیى کشته گشت و پاره پاره شد.(59)
هـیـجـدهـم ـ ابن شهر آشوب روایت کرده از ( مسافر ) که گفت : من نزد حضرت رضا عـلیـه السـلام بـودم در مـنى پس گذشت یحیى بن خالد در حالى که دماغ خود را گرفته بـود از غـبـار، حـضـرت فـرمـود بـیـچـاره هـاى نمى دانند چه بر آنها وارد مى شود در این سـال پـس فـرمـود: و عـجـبـتـر از ایـن بـودن مـن و هـارون اسـت بـا هـم مـثـل ایـن دو انـگـشت و دو انگشت خود را به هم چسبانید.(60) و این خبر به روایت شیخ صدوق گذشت .
نوزدهم ـ و نیز ابن شهر آشوب روایت کرده از سلیمان جعفرى که گفت در خدمت حضرت امام رضـا عـلیـه السـلام بـودم در بـسـتـانـى از آن حـضـرت نـاگـاه گـنـجـشـکـى آمـد مـقابل آن حضرت بر زمین و شروع کرد به صیحه زدن و اضطراب کردن ، حضرت به من فرمود: اى فلان ! مى دانى که این عصفور چه مى گوید؟
گـفـتـم : نـه ، فرمود: مى گوید که مارى مى خواهد جوجه هاى مرا بخورد، پس بردار این عـصـا را و داخـل بـیـت شـو بـکـش مـار را، سـلیـمـان گـفـت : عـصـا بـر دسـت گـرفـتـم داخل بیت شدم دیدم مارى که در جولان است پس کشتم آن را.(61)
بیستم ـ و نیز ابن شهر آشوب روایت کرده از حسین بن بشار که گفت : فرمود حضرت امام رضا علیه السلام که عبداللّه مى کشد محمّد را، گفتم : عبداللّه بن هارون مى کشد محمّد بن هـارون را؟! فـرمـود: آرى ! عبداللّه که در خراسان است مى کشد محمّد پسر زبیده را که در بـغـداد است ، پس چنان شد که آن حضرت خبر داده بود، یعنى عبداللّه ماءمون کشت محمّد امین برادر خود را، و آن حضرت به این شعر تمثل مى جست :
وَ اِنَّ الضِّغْنَ بَعْدَ الضِّغْنِ یَغْشُو
عَلَیْکَ وَ یَخْرِجُ الدّاءَ الدَّفینا(62)
و شـایـد تمثل آن حضرت به این شعر اشاره باشد به کشتن عبداللّه ماءمون آن حضرت را نیز.
مـؤ لف گـویـد: کـه در ذکـر اصـحـاب حـضـرت امـام مـوسـى عـلیـه السـلام در حـال عبداللّه بن المغیره روایتى نقل شده که مشتمل بود بر آیت باهره از این بزرگوار، و در فصل پنجم ذکر شود چند معجزه باهره از آن حضرت سلام اللّه علیه .
________________________
32- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/206.
33- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/206 ـ 207.
34- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/208 ـ 209.
35- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/210.
36- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/211.
37- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/211.
38- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/214 ـ 216.
39- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/216 ـ 217.
40- ( مـتـبـتـلا ) یـعـنـى راهـب که از دیر بریده و به خداوند تعالى گرویده .
41- ( شظیة ) ، سنگ بزرگ بیرون جسته از کوه .
42- ( مرقب ) جاى دیده بان بر بلندى .
43- ( نقى ) ، کعصا، ریگ توده .
44- ( وقى ) بیابان بى آب و گیاه .
45- ( وعث ) جاى نرم و بى ریگ که پاى در آن فرو رود.
46- ( حزور ) ، یعنى مرد قوى .
47- ( عبول ) ، یعنى سطبر و تمام اندام .
48- ( بحارالانوار ) 41/260 ـ 263.
49- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/221.
50- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/223 ـ 224.
51- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/225.
52- ( ارشاد شیخ مفید ) 2/255 ـ 257.
53- ( الخرائج ) راوندى 2/768.
54- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/365 ـ 366.
55- یعنى ابریشم فروش .
56- ( الخرائج ) راوندى 1/337.
57- ( الخرائج ) راوندى 1/361.
58- ( بصائر الدرجات ) ص 252.
59- ( ارشاد شیخ مفید ) 2/257.
60- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/368.
61- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/362 ـ 363.
62- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/363.
فصل چهارم : مختصرى از کلمات حکمت آمیز و برخى از اشعار حضرت رضا علیه السلامفـصـل دوم : در مـخـتـصـرى از مـنـاقـب و مفاخر و مکارم اخلاق ثامن الائمة على بن موسى الرضاعلیه السلام
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma