فـصـل دوم : در مـخـتـصـرى از مـنـاقـب و مفاخر و مکارم اخلاق ثامن الائمة على بن موسى الرضاعلیه السلام

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
فصل سوم : در دلائل و معجزات حضرت امام رضا علیه السلامفـصـل اول : در ولادت و اسم و لقب و کنیت حضرت رضا علیه السلام است
مکشوف باد که فضائل و مناقب حضرت ابوالحسن على بن موسى الرضا علیه السلام نه چـنـدان اسـت کـه در حـیـز بـیـان آیـد و یـا کـس احـصـاء آن تـوانـد و فـى الحـقـیـقـه فضائل آن جناب را احصاء نمودن ستارگان آسمان شمردن است .
( وَ لَقـَدْ اَجـادَ اَبـُونـَواسٍ فـى قَوْلِهِ وَ هُوَ عِنْدَ هارون الرَّشید کَما فى الْمَناقِبِ اَوْ عِنْدَ الْمَاءْمُونِ کَما فى سائر الْکُتُبِ ) :
قیلَ لى اَنْتَ اَوْحَدُ النّاسِ طُرّا
فى عُلُوم الْوَرى وَ شِعرِ البَدِیْةِ
لَکَ مِنْ جَوْهَرِ الْکَلامِ نِظامٌ
یُثْمِرُ الدُّرَّ فى یَدَیْ مُجْتَنیهِ
فَعَلى ما تَرَکْتَ مَدْحَ ابْنِ مُوسى
وَ الْخِصالَ الَّتى تَجَمَّعْنَ فیهِ
قُلْتُ لااَسْتَطیعُ مَدْحَ اِمامٍ
کانَ جِبْریلُ خادِما لاَبیهِ(13)
و مـا بـه جـهـت تـبـرک و تـیـمـن بـه ذکـر چـنـد خـبـرى از فضائل آن بزرگوار که در جنب فضائل او به منزله قطره اى است از بحار اکتفا مى کنیم :
اول ـ در کـثـرت عـلم آن حـضـرت است : شیخ طبرسى روایت کرده از ابوالصّلت هروى که گـفـت نـدیـدم عـالمـتـرى از على بن الموسى الرضا علیه السلام و ندید او را عالمى مگر آنکه شهادت داد به مثل آنچه من شهادت دادم ، و به تحقیق که جمع کرد ماءمون در مجلسهاى مـتـعـدده جـماعتى از علماء ادیان و فقها و متکلمین را تا با آن حضرت مناظره و تکلم کنند و آن حضرت بر تمام ایشان غلبه کرد و همگى اقرار کردند بر فضیلت او و قصور خودشان و شـنـیـدم از آن حضرت که مى فرمود من مى نشستم در روضه منوره و علما در مدینه بسیار بـودنـد و هـرگـاه از مـسـاءله اى عـاجـز مـى شـدنـد جـمـیـعـا بـه مـن رجـوع مـى دادنـد و مسائل مشکله خود را براى من مى فرستادند و من جواب مى گفتم .(14)
ابـوالصـّلت گـفـت و حـدیـث کـرد مرا محمّد بن اسحاق بن موسى بن جعفر علیه السلام از پـدرش کـه مـى گفت پدرم موسى بن جعفر علیه السلام با پسران خود مى فرمود که اى اولاد مـن ! بـرادر شـمـا عـلى بـن مـوسـى عـلیـه السـلام عـالم آل محمّد است از او سؤ ال کنید معالم دین خود را و حفظ کنید فرمایشات او را، همانا من شنیدم از پـدرم حـضـرت جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـلیـه السـلام کـه مـکـرر بـه مـن مـى گـفـت کـه عالم آل مـحـمـّد عـلیـهـم السـلام در صـلب تـو است و اى کاش من او را درک مى کردم همانا او همنام امیرالمؤ منین علیه السلام است .(15)
دوم ـ شـیـخ صـدوق روایـت کـرده از ابـراهیم بن العباس که گفت هرگز ندیدم که حضرت ابـوالحـسـن الرضـا علیه السلام کسى را به کلام خویش جفا کند و ندیدم که هرگز کلام کـسـى را قـطـع کـند، یعنى در میان سخن او سخنى گوید تا فارغ شود از کلام خود، و رد نـکـرد حـاجـت احدى را که مقدور او بود برآورد و هیچگاهى در حضور کسى که با او نشسته بود پا دراز نفرمود، و در مجلس ، مقابل جلیس خود تکیه نمى فرمود، و هیچ وقتى ندیدم او را که به یکى از موالى و غلامان خود بد گوید و فحش دهد و هیچگاهى ندیدم که آب دهان خود را دور افکند و هیچگاهى ندید که در خنده خود قهقه کند بلکه خنده او تبسم بود و چون خـلوت مـى فـرمـود و خـوان طعام نزد او مى نهادند ممالیک خود را تمام سر سفره مى طلبید حتى دربان و میراخور او، و با آنها طعام میل مى فرمود و عادت آن جناب آن بود که شبها کم مى خوابید و بیشتر شبها را از اول شب تا به صبح بیدار بود و روزه بسیار مى گرفت و روزه سه روز از هر ماه که پنجشنبه اول ماه و پنجشنبه آخر ماه و چهارشنبه میان ماه باشد از او فـوت نـشـد و مـى فـرمـود: روزه ایـن سـه روز مـقـابـل روزه دهـر اسـت ، و آن حـضـرت بـسیار احسان مى کرد و صدقه مى داد در پنهانى و بـیـشـتـر صـدقـات او در شـبـهـاى تـار بـود، پـس اگـر کـسـى گـمـان کـنـد کـه مـثـل آن حـضـرت را در فـضـل دیـده اسـت پـس تـصـدیـق نـکنید او را، و از محمّد بن ابى عباد مـنـقول است که حضرت امام رضا علیه السلام در تابستانها بر روى حصیر مى نشستند و در زمـسـتـان بـر روى پـلاس و جـامـه هـاى غـلیـظ و درشـت مى پوشیدند و چون براى مردم بیرون مى آمدند زینت مى فرمودند.(16)
سوم ـ شیخ اجل احمد بن محمّد برقى از پدرش از معمر بن خلاد روایت کرده است که هرگاه حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام طـعـام میل مى کرد کاسه بزرگى نزدیک سفره خود مى گـذاشت و از هر طعامى که در سفره بود از بهترین مواضع او مقدارى بر مى داشت و در آن کـاسـه مـى گـذاشـت پس امر مى کرد که بر مساکین پخش کنند آن وقت تلاوت مى کرد آیه ( فـَلاَ اقـْتـَحـَمَ الْعـَقـَبـَة ) (17) حـاصـل ایـن آیـه شـریـفـه و آیـات بـعـد از آن آنـکـه اصـحـاب مـیـمـنـه و اهـل بـهـشـت در عـقـبـه ، یـعـنـى امـر سـخـت و مـخـالفـت نـفـس داخـل مـى شـونـد و آن عـقـبـه آزاد کـردن بنده اى است از رقیت یا طعام خورانیدن است در روز گـرسـنـگـى بـه یـتیمى که داراى قرابت و خویشى باشد یا مسکینى که از بیچارگى و فـقـر و خـاک نـشـین باشد، پس حضرت امام رضا علیه السلام مى فرمود که خداوند عز و جـل دانـا بـود کـه هـر انسانى قدرت آزاد کردن بنده ندارد پس قرار داد براى ایشان راهى بـه بـهـشت ، یعنى مقابل آزاد کردن بنده اطعام را قرار داد که هر شخصى بتواند به سبب آن راه بهشت گیرد و به بهشت رود.(18)
شـیـخ صـدوق در ( عـیـون عـ( روایت کرده از حاکم ابوعلى بیهقى از محمّد بن یحیى صوفى که گفت : حدیث کرد مرا مادر پدرم ـ و نام او غدر بود ـ گفت : که مرا با چند کنیز از کـوفه خریدند و من خانه زاد بودم در کوفه ، پس ما را نزد ماءمون آوردند و گویا در خـانـه او در بـهشتى بودیم از راه اکل و شرب و طیب و زر بسیار، پس مرا او به امام رضا عـلیـه السلام بخشید و چون به خانه او آمدم آنها را نیافتم و زنى بر ما نگهبان بود که مـا را در شـب بـیدار مى کرد و به نماز وامى داشت و این از همه بر ما سخت تر بود پس من آرزو مـى کـردم کـه از خـانـه او بـیرون آیم تا مرا به جد تو عبداللّه بن عباس ‍ بخشید و چـون بـه خـانـه او آمـدم گـفـتـى که در بهشت داخل شدم ، صولى گفت : من هیچ زنى ندیدم عـاقـلتـر از ایـن جـده ام و سـخـى تر از او، و او در سنه دویست و هفتاد بمرد و تخمینا صد سـال داشـت و از او خـبـر امـام رضـا عـلیـه السـلام را مـى پـرسـیـدنـد، او مـى گـفـت : من از احوال او هیچ چیز یاد ندارم غیر از اینکه مى دیدم که به عود هندى بخور مى کرد و بعد از آن گـلاب و مـشـک بـه کـار مـى بـرد و نـمـاز صـبـح کـه مـى کـرد در اول وقـت مـى کرد پس به سجده مى رفت و سر بر نمى داشت تا آفتاب بلند مى شد پس بر مى خاست براى کارهاى مردم مى نشست یا سوار مى شد، و کسى نمى توانست آواز بلند کـنـد در خـانه او هر که بود و با مردم کم سخن مى گفت و جد من عبداللّه تبرک مى جست به این جده من و روزى که امام او را به وى بخشید او را ( مدبّره ) ساخت ، یعنى قرارداد کـه بـعـد از مـرگ او آزاد بـاشـد، وقـتـى خـالوى او عـبـاس بـن احـنـف شـاعـر بـر او داخـل شـد از ایـن کـنـیز او را خوش آمد به جد من گفت این را به من ببخش ، گفت : این مدبره است ، عباس بخواند:
یاَ غَدْرُ زُیِّن بِاسْمِکِ الْغَدْرُ
وَ اَساءَ وَ لَمْ یُحْسِنْ بِکِ الدَّهرُ
نـام کـنـیـز غـالبـا ( غـدر ) اسـت ، بـه غـیـن بـا نـقـطـه و دال بـى نـقـطـه ، یـعـنـى بـى وفـایـى و عـرب امـثـال ایـن نـامـهـا نـام مـى کـنـنـد مثل غادره که هم از نامهاى کنیزان ایشان است ؛ یعنى اى مسمى به بى وفایى زینت گرفت بـه نـام تـو بـى وفـایـى ، و بـد کـرد و خوب نکرد با تو روزگار که نام تو را بى وفایى نهاد.(19)
پـنجم ـ و نیز به سند سابق از ابوذکوان از ابراهیم بن عباس روایت کرده که گفت ندیدم هـرگـز حـضـرت امام رضا علیه السلام را که از او چیزى بپرسند و نداند، و ندیدم از او داناتر به احوالى که در زمان پیش تا زمان او گذشته است و ماءمون او را امتحان مى نمود به هر سؤ الى و او جواب مى گفت و همه سخن او و جواب او و مثلها که مى آورد همه از قرآن منتزع بود و او در هر سه روز قرآن را ختم مى کرد و مى گفت : اگر خواهم در کمتر از سه روز خـتم مى کنم اما هرگز به آیه اى نمى گذرم مگر آنکه فکر مى کنم در آن و تفکر مى کـنـم کـه در چـه چـیـز فـرود آمـده بـود و در کـدام وقـت نازل شده از این روى به هر سه روز ختم مى کنم .(20)
شـشـم ـ و نیز در کتاب مذکور از ابراهیم حسنى روایت کرده که ماءمون براى حضرت رضا علیه السلام جاریه اى فرستاد چون او را نزد آن حضرت آوردند کنیزک اثر پیرى و موى سـفـیـد در آن حضرت علیه السلام بدید گرفته شد و برمید چون حضرت آن بدید او را به ماءمون باز گردانید و این ابیات را به او نگاشت :
نَعى نَفْسِى اِلى نَفْسِى الْمشیبُ
وَ عِنْدَ الشَّیْبِ یَتََّعِظُ الْلَّبیبُ
فَقَدْ وَلَى الشَّبابُ اِلى مَداهُ
فَلَسْتُ اَرى مَواضِعَةُ یَؤُوبُ
سَاَبْکیِه وَاَنْدُ بُهُ طَویلا
وَ اَدْعُوهُ اِلَىَّ عَسى یُجیبُ
وَ هَیْهاتَ الَّذى قَدْفاتَ مِنْهُ
تُمَنّینى بِهِ النَّفْسُ الکَذُوبُ
وَراعَ الغانِیاتِ بَیاض رَاءْسى
وَ مَنْ مُدَّ الْبَقاءُ لَهُ یَشیبُ
اءَرَى البیْضَ الْحِسان یَجُدْنَ عَنّى
و فى هجرانهن لنا نصیب
فَاِنْ یَکُنِ الشَّبابُ مَضى حبیبا
فَاِنَّ الشَّیْبَ اَیْضا لى حبیبُ
سَاءَصْحَبُهُ بِتَقْوَى اللّهِ حَتّى
یُفَرِّقَ بَیْنَنَا اْلاَجَلُ الْقَریبُ؛
یـعـنـى پـیـرى و مـوى سـفـیـد خـبـر مـرگ مـرا بـه مـن داد و نـزد پـیـرى پـنـد مـى گـیـرد عاقل به تحقیق جوانى پشت کرد به سوى نهایت خود پس نمى بینم که او باز گردد به مـوضع خود زود باشد که بگریم بر جوانى و نوحه کنم بر او زمانى دراز و بخوانمش سـوى خـود شـایـد اجابت کند و هیهات جوانى که رفت از دست باز نیاید، نفس دروغ اندیش مـرا در آرزوى او مـى افـکـنـد و بـتـرسـانـیـد و بـرمـانـیـد زنـان بـا جـمـال را سفیدى سر من و هر که دیر بماند و بقاء او امتداد یابد پیر گردد، مى بینم که زنـان سـفـیـد نـیـکـو کـناره مى کنند از من و در هجران ایشان مرا نصیب و بهره است پس اگر جـوانى رفت در حالتى که دوست بود پیرى هم دوست من است زود باشد با او همراهى کنم به تقواى خدا تا جدا کند میان ما اجل نزدیک .(21)
مـؤ لف گـویـد: که شیخ نظامى در این معنى چند شعرى گفته که بى مناسبت نیست ذکرش در اینجا، فرموده :
جوانى گفت پیرى را چه تدبیر
که یار از من گریزد چون شوم پیر
جوابش داد پیر نغز گفتار
که در پیرى تو هم بگریزى از یار
بر آن سر کآسمان سیماب ریزد
چو سیماب از همه شادى گریزد
هـفـتـم ـ شیخ کلینى روایت کرده از الیسع بن حمزه قمى که گفت : من در مجلس ‍ حضرت امام رضـا عـلیه السلام بودم سخن مى گفتم با آن جناب و جمع شده بود در نزد آن جناب خلق بـسـیـارى و سـؤ ال مـى کـردنـد از حـلال و حـرام کـه نـاگـاه داخل شد مردى بلند قامت گندم گون پس گفت : ( اَلسَّلامُ عَلَیک یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ ) !
مـن مـردى مـى بـاشـم از دوسـتـان تـو و دوسـتـان پـدران و اجـداد تـو علیهم السلام از حج بـرگـشـتـه ام و گـم کـرده ام نـفـقـه ام را و نـیـسـت بـا مـن چـیـزى کـه بـه سـبـب آن یـک منزل خود را برسانم پس اگر فکرى مى کردید که مرا راه مى انداختید به سوى شهرم و خـداونـد بـر مـن نـعـمـت داده (یعنى من در شهرم غنى و مالدارم ) پس در وقتى که برسم به شهر خود تصدق مى دهم از جانب شما به آن چیزى که عطاء مى فرمایى به من چون که من فـقـیـر و مـستحق صدقه نیستم ، حضرت به او، فرمود: بنشین خدا ترا رحمت کند و رو کرد به مردم و براى ایشان سخن مى گفت تا آنکه پراکنده شدند و باقى ماند آن خراسانى و سـلیـمـان جـعـفـرى و خـیـثـمـه و مـن ، پـس فـرمـود: آیـا رخـصـت مـى دهـیـد مـرا در دخـول ، یـعـنـى رفـتـن بـه حـرم ؟ پـس سـلیـمـان گفت : خداوند کار تو را پیش آورد. پس ‍ بـرخـاسـت و داخـل حـجـره شد و ساعتى ماند پس بیرون آمد و در را بست و بیرون آورد دست مـبـارک را از بـالاى در و فـرمـود: کـجا است خراسانى ؟ عرض کرد: حاضرم در اینجا، پس فرمود: بگیر این دویست اشرفى را و استعانت جوى به او براى مخارج و کلفتهاى خود و متبرک شو به او و صدقه مده آن را از جانب من و بیرون رو که من ترا نبینم و تو مرا نبینى ، پس بیرون آمد، سلیمان گفت : فداى تو شوم ! عطاى وافر دادى و رحم فرمودى پس چرا روى مـبـارک را از او پـوشـانـدى ؟ فـرمـود: از تـرس ‍ آنـکـه بـبـیـنـم ذلت سـؤ ال را در روى او بـه جـهـت بـرآوردن حـاجـتـش ! آیـا نـشـنـیـدى حـدیـث رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم را کـه پـنـهـان کـنـنـده نـیـکـى مـعـادل اسـت بـا هـفـتـاد حـج یـعـنـى عـمـلش ، و افـشـاء کـنـنـده بـدى مـخـذول اسـت و پـوشـانـنـده آن آمـرزیـده شـده اسـت ، آیـا نـشـنـیـدى کـلام اول را:
مَتى آتِهِ یَوْما اُطالِبُ حاجَةً
رَجَعْتُ اَهلى وَ وَجْهى بِمائِهِ؛
حاصل مضمون آن است که ممدوح من کسى است که اگر روزى به جهت حاجتى نزد او روم بر مى گردم به سوى اهل خود و آبروى من به جاى خود باقى است ، نحوى رفتار مى کند که به مذلت سؤ ال گرفتار نمى شوم .(22)
مـؤ لف گـویـد: کـه ابـن شـهـر آشـوب در ( مـنـاقـب ) ایـن روایـت را نقل کرده پس ‍ از آن فرموده که آن حضرت علیه السلام در خراسان در یک روز عرفه تمام مال خود را بخش کرد! فضل بن سهل گفت که این غرامت است . فرمود: بلکه غنیمت است ، پس فـرمـود: غـرامـت نـشـمـر البـتـه چـیـزى را کـه بـه آن طـلب مـى کنى اجر و کرامت را انتهى .(23)
و بـدان کـه تـوسل جستن به حضرت امام رضا علیه السلام براى سلامتى در سفر برّ و بـحـر و رسـیـدن بـه وطـن و خـلاصـى از انـدوه و غم و غربت نافع است و گذشت در کلام حـضرت صادق علیه السلام که تعبیر فرموده از آن حضرت به ( دادرس و فریادرس امت ) ، و در زیارت آن حضرت است :
( اَلسَّلامُ عَلَیْکَ على غَوْثِ اللَّهْفانِ وَ مَنْ صارَتْ بِهِ اَرْضُ خُراسان ، خراسانَ ) .
سـلام بـر فـریـادرس بـیـچـارگـان و کـسـى کـه گـردیـد بـه سـبـب او زمـیـن خـراسـان محل خورشید، این معنى را حموى در ( معجم ) از خراسان نموده .(24)
هـشـتـم ـ ابـن شـهـر آشـوب روایت کرده از موسى بن سیار که گفت من با حضرت امام رضا عـلیـه السـلام بـودم و نـزدیـک شده بود آن حضرت به دیوارهاى طوس که شنیدم صداى شـیـون و فـغـان ، پـس پـى آن صدا رفتم ناگاه برخوردیم به جنازه اى چون نگاهم به جـنـازه افتاد دیدم سیدم پا از رکاب خالى کرد و از اسب پیاده شد و نزدیک جنازه رفت و او را بـلنـد کـرد پـس خود را به آن جنازه چسبانید چنانکه بره نوزاد خود را به مادر چسباند. پس رو کرد به من و فرمود: اى موسى بن سیار! هرکه مشایعت کند جنازه دوستى از دوستان مـا را از گـنـاهان خود بیرون شود مانند روزى که از مادر متولد شده که هیچ گناهى بر او نـیست . و چون جنازه را نزدیک قبر بر زمین نهادند دیدم سید خود امام رضا علیه السلام را بـه طـرف مـیـت رفـت و مـردم را کنار کرد تا خود را به جنازه رسانید پس دست خود را به سـیـنه او نهاد و فرمود: اى فلان بن فلان ! بشارت باد ترا به بهشت بعد از این ساعت دیـگـر وحـشت و ترسى براى تو نیست . من عرض کردم : فداى تو شوم ! آیا مى شناسى ایـن شـخـص مـیـت را و حـال آنـکـه بـه خـدا سـوگـنـد کـه ایـن بـقـعـه زمـیـن را تـا بـه حال ندیده و نیامده بودید؟ فرمود: اى موسى ! آیا ندانستى که بر ما گروه ائمه عرضه مـى شـود اعـمـال شـیـعـه مـا در هـر صـبـح و شـام پـس اگـر تـقـصـیـرى در اعـمـال ایشان دیدیم از خدا مى خواهیم که عفو کند از او و اگر کار خوب از او دیدیم از خدا مسئلت مى نماییم شکر، یعنى پاداش از براى او.(25)
نـهـم ـ شـیـخ کلینى از سلیمان جعفرى روایت کرده که گفت : من با حضرت امام رضا علیه السـلام بـودم در شـغـلى پـس چـون خواستم بروم به منزلم فرمود: برگرد با من و امشب نزد من بمان . پس رفتم با آن حضرت پس داخل شد آن حضرت به خانه وقت غروب آفتاب پـس نـظـر کـرد بـه غـلامـان خود دید مشغول گل کارى مى باشند براى ساختن اخیه براى رستوران یا غیر آن ناگاه دید سیاهى را با ایشان که از ایشان نیست فرمود چیست کار این مـرد بـا شـما؟ گفتند: کمک مى کند ما را و ما چیزى به او مى دهیم ، فرمود: مزدش را گفتگو کـرده ایـد؟ گفتند: نه ، این مرد راضى مى شود از ما به هرچه به او بدهیم . پس حضرت رو آورد و زد ایـشـان را بـه تـازیـانـه و غضب کرد براى این کار غضب سختى ، من گفتم : فداى تو شوم ! براى چه اذیت بر خودتان وارد مى آورید، فرمود: من مکرر ایشان را نهى کـردم از مثل این کار و اینکه کسى با ایشان کارى بکند مگر مقاطعه کنند با او در اجرتش و بـدان کـه نـیـسـت احـدى کـه کار بکند براى تو بدون مقاطعه پس تو زیاد کنى براى آن کارش سه مقابل اجرتش را مگر آنکه گمان مى کند که تو کم دادى مزدش را و اگر مقاطعه کـردى بـا او پـس بـدهـى بـه او مزدش را ستایش مى کند ترا به آنکه وفا کردى و اگر زیاد کردى بر مزدش یک حبه مى داند آن را و منظور دارد آن زیادتى را.(26)
دهم ـ روایت شده از یاسر خادم که گفت : چون حضرت امام رضا علیه السلام خلوت مى کرد جـمع مى کرد تمام حشم خود را از کوچک و بزرگ نزد خود و با ایشان سخن مى گفت و انس مـى گـرفـت بـا ایـشان و انس مى داد ایشان را، و آن حضرت چنان بود که هرگاه مى نشست بر خوان طعام نمى گذاشت کوچک و بزرگى تامیر آخور و حجام را مگر آنکه مى نشاند او را بـا خـودش سـر سـفره اش ، و یاسر گفت که فرمود حضرت به ما اگر ایستادم بالاى سـر شـمـا و شـما غذا مى خورید برنخیزید تا فارغ شوید و بسا مى شد که آن حضرت بـعـضـى از مـاهـا را مـى خـوانـد عـرض مـى کـردنـد کـه ایـشـان مشغول غذا خوردنند مى فرمود بگذارید ایشان را تا فارغ شوید.(27)
یـازدهـم ـ شیخ کلینى روایت کرده از مردى از اهل بلخ که گفت : بودم با حضرت امام رضا علیه السلام در مسافرتش به خراسان پس روزى طلبید خوان طعام خود را و جمع کرد بر آن مـوالى خـود را از سـیـاهان و غیر ایشان پس گفتم فدایت شوم ! کاش ‍ خوان طعام آنها را سوار مى کردى ، فرمود: ساکت باش ! همانا پروردگار ما تبارک و تعالى یک است و مادر و پدر و ما یک است و جزاء به اعمال است .(28) مـؤ لف گـویـد: کـه ایـن بـود حـال آن حـضـرت بـا فـقـراء و رعـایـا لکـن وقـتـى فضل بن سهل ذوالریاستین بر آن حضرت وارد شد، یک ساعت ایستاد تا آنکه حضرت سر به جانب او بلند کرد و فرمود: چه حاجت دارى ؟ عرض کرد که اى آقاى من ! این نوشته اى اسـت کـه امیرالمؤ منین یعنى ماءمون براى من نوشته و اشاره کرد به کتاب حبوه که ماءمون بـه او عـطـا کـرده بـود و در آن بـود آنـچـه او خـواسـتـه بـود از مـال و امـلاک و سلطنت ، و عرض کرد به آن حضرت که شما اولى مى باشید از ماءمون به عـطـا کـردن بـه مـثـل آنـچـه او عطا کرده ؛ زیرا که شما ولیعهد مسلمین مى باشید. حضرت فـرمـود: بـخـوان آن را و آن کـتـابى بود در جلد بزرگى پس پیوسته ایستاده بود و مى خواند آن را پس چون فارغ شد از خواندن آن ، حضرت فرمود: یا فَضْلُ! لَکَ عَلَینا هذا مَا اَتَّقـَیـْتَ اللّهَ عـَزَّ وَ جـَلَّ. یـعـنى اى فضل ! از براى تو است بر ما این نوشته مادامى که بـپـرهـیزى از مخالفت خداوند عز و جل . و حضرت به این یک کلمه محکم کارى او را به هم شـکـسـت و تـاب آن را بـاز کـرد. غـرض آن اسـت کـه حـضـرت اجـازه نـشـسـتـن بـه فضل نداد تا آنکه بیرون رفت .
دوازدهـم ـ شـیـخ صـدوق از جـابـر بن ابى الضحاک روایت کرده است که گفت : ماءمون مرا فرستاد تا حضرت رضا علیه السلام را از مدینه به مرو آورم و امر کرد مرا که آن جناب را از راه بـصـره و اهواز و فارس حرکت دهم و از طریق قم نبرم او را، و نیز امر کرد که آن جـنـاب را در شـب و روز حـفـظ کـنـم تا به او برسانم . پس من در خدمت آن حضرت بودم از مـدیـنـه تـا بـه مـرو و بـه خـدا سـوگـنـد کـه نـدیـدم مـردى را مثل آن حضرت در تقوى و کثرت ذکر خدا در جمیع اوقات خود و شدت خوف از حق تعالى ، و عـادت آن جـنـاب چـنـان بـود که چون صبح مى شد نماز صبح را ادا مى کرد و بعد از سلام نـمـاز در مـصـلاى خـود مـى نـشـسـت و پـیـوسـتـه تـسـبـیـح و تـحـمـیـد و تـکـبـیـرو تـهـلیـل مـى گـفـت و صـلوات بـر حـضـرت رسـول و آل او مـى فـرسـتـاد تـا آفـتـاب طـلوع مـى کـرد پس ‍ از آن سجده مى رفت و سجده را چندان طول مى داد تا روز بلند مى شد، پس سر از سجده بر مى داشت و یا از مردم حدیث مى کرد و ایشان را موعظه مى فرمود تا نزدیک زوال آفتاب ، پس از آن وضوى خود را تجدید مى نـمـود و بـه مـصـلاى خود عود مى کرد و چون زوال مى شد بر مى خاست و شش رکعت نافله ظـهـر مـى گـذاشـت و قـرائت مـى کـرد در رکـعـت اول بـعـد از حـمـد، سـوره ( قُلْ یا اَیُّهَا الْکافِروُن ) و در رکعت دوم و چهار رکعت دیگر بعد از حمد ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و در هر رکعتى سلام مى داد و پیش از رکوع رکعت دوم بعد از قرائت قنوت مى خواند و چـون از ایـن شـش رکـعـت فارغ مى شد بر مى خاست و اذان نماز مى گفت و دو رکعت دیگر نـافـله بـعـد از اذان به جا مى آورد و پس از آن اقامه نماز مى گفت و دو رکعت دیگر نافله بـعد از اذان به جا مى آورد و پس از آن اقامه نماز مى گفت و شروع به نماز ظهر مى کرد و چـون سـلام نـمـاز مـى داد تـسـبـیـح و تـحـمـیـد و تـکـبـیـر و تهلیل مى گفت خدا را آنچه خواسته باشد پس سجده شکر به جا مى آورد و در سجده صد مرتبه مى گفت : شُکْرا للّهِ، پس سر بر مى داشت و بر مى خاست براى نافله عصر، پس شـش رکـعت نماز نافله به جا مى آورد و در هر دو رکعت بعد از حمد، سوره ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و در هر رکعتى قنوت مى خواند و سلام مى گفت و چون فارغ مى شد از این شش رکعت اذان نماز عصر مى گفت ، پس دو رکعت دیگر نافله عصر را با قنوت به جا مـى آورد، پـس اقـامه مى گفت و شروع مى کرد به نماز عصر و چون سلام مى داد تسبیح و تحمید و تکبیر و تهلیل مى گفت خدا را آنچه خواسته باشد پس به سجده مى رفت و صد مرتبه مى گفت حمد اللّه و چون روز به پایان مى رسید و آفتاب غروب مى کرد وضو مى گـرفـت و اذان و اقامه مى گفت و سه رکعت نماز مغرب را ادا مى کرد و در رکعت دوم پیش از رکوع و بعد از قرائت ، قنوت مى خواند و چون سلام نماز مى داد از مصلاى خود حرکت نمى کرد و تسبیح و تحمید و تکبیر و تهلیل مى گفت آنچه خدا خواسته باشد.
پـس سـجـده شکر به جا مى آورد سپس سر از سجده برمى داشت و با کسى تکلم نمى کرد تـا بـرخـیـزد و چـهـار رکـعـت نـمـاز نـافـله بـه دو سـلام به قنوت به جا آورد و در رکعت اول از ایـن چـهـار رکعت حمد و ( قُلْ یا اَیُّهَا الْکافِروُنَ ) و در رکعت دوم حمد و توحید مى خواند و چون این چهار رکعت فارغ مى شد مى نشست و تعقیب مى خواند آنچه خدا خواسته باشد، پس افطار مى کرد پس مکث مى فرمود تا قریب ثلث شب پس بر مى خاست و چهار رکعت عشاء را به جا مى آورد با قنوت در رکعت دوم و بعد از سلام در مصلاى خود مى نشست و ذکـر خـدا بـه جـا مـى آورد آنـچـه خـدا خـواسـتـه بـاشـد تـسـبـیـح و تـحـمـیـد و تـکبیر و تـهـلیـل مـى گـفت و بعد از تعقیب سجده شکر به جا مى آورد. پس به رختخواب مى رفت و چـون ثـلث آخـر شـب مـى شـد از فـراش خـواب بـرمـى خـاسـت در حـالى کـه مشغول بود به تسبیح و تحمید و تکبیر و تهلیل و استغفار پس مسواک مى کرد و وضو مى گـرفـت و مـشـغـول هـشـت رکعت نماز نافله شب مى شد بدین طریق که بعد از هر دو رکعتى سلام مى داد و در رکعت اول در هر رکعت آن یک مرتبه حمد و سى مرتبه ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و بعد از این دو رکعت ، چهار رکعت نماز جعفر به جا مى آورد و از نماز شب حـسـاب مى کرد و چون از این شش رکعت فارغ مى شد دو رکعت دیگر را به جا مى آورد و در رکـعـت اول حـمـد و سـوره ( تَبارَکَ المُلک ) و در رکعت دوم حمد و سوره ( هَلْ اَتى عـَلَى الاِنـْسـانِ ) مى خواند و چون سلام نماز مى داد بر مى خاست و دو رکعت نماز شفع بـه جـا مى آورد در هر رکعت بعد از حمد، سه مرتبه ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و در رکـعـت دوم قـنـوت مـى خواند و چون از نماز شفع فارغ مى شد بر مى خاست و یک رکعت نـمـاز وتـر را بـه جـا مى آورد و در این رکعت بعد از حمد، سه مرتبه ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) و یک مرتبه ( قُلْ اَعوُذُ بِرَّبِ النّاس ) و یک مرتبه ( قُلْ اَعوُذُ بِرَبِّ الْفَلَق ) مى خواند، پس شروع مى کرد به خواند قنوت ، و در قنوت مى خواند:
( اَللّهـُمَّ صـَلِّ عـَلى مـُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اهْدِنا فیمَنْ هَدَیْتَ وَ عافِنا فیمَنْ عافَیْتَ وَ تَوَلَّنا فیمَنْ تَوَلَّیْتَ وَ بارَکْ لَنا فیما اَعْطَیْتَ وَ قِنا شَرَّ ما قَضَیْتَ فَاِنَّکَ تَقْضى وَ لایـُقـْضـى عـَلَیـْکَ اِنَّهُ لایـَذِلُّ مـَنْ والَیْتَ وَ لایَعِزُّ مَنْ عادَیْتَ تَبارَکْتَ رَبَّنا وَ تَعالَیْتَ ) .
پـس هفتاد مرتبه مى گفت ( اَسْتَغْفر اللّهَ وَ اَسئَلُهُ التَّوْبَةَ ) و چون سلام نماز مى داد مى نشست به جهت خواندن تعقیب و چون فجر نزدیک مى شد بر مى خاست براى دو رکعت نـافـله فـجـر و در رکـعـت اول حمد و ( قُلْ یا اَیُّهَا الکافِروُنَ ) و در رکعت دوم حمد و توحید مى خواند و چون فجر طلوع مى کرد اذان و اقامه مى گفت و دو رکعت فریضه صبح را بـه جا مى آورد و چون سلام نماز مى گفت تعقیب مى خواند تا طلوع آفتاب پس دو سجده شـکـر بـه جـا مـى آورد و چـون سـلام نماز مى گفت تعقیب مى خواند تا طلوع آفتاب پس دو سجده شکر به جا مى آورد و چندان طول مى داد تا روز بالا آید و عادت آن جناب آن بود در جـمـیـع نمازهاى واجبه یومیه در رکعت اول حمد و سوره ( اِنّا اَنَزَلْناهُ ) و در رکعت دوم حمد و سوره ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند مگر در نماز صبح جمعه و ظهر و عصر آن روز کـه در رکـعـت اول حمد و سوره جمعه و در رکعت دوم حمد و سوره منافقین مى خواند و در نـمـاز عـشـاء شـب جـمعه در رکعت اول حمد و جمعه و در رکعت دوم حمد و ( سَبَّحِ اسْمَ رَبَّکَ الاَعـلى ) مـى خـوانـد و در نـمـاز صـبـح دوشـنـبـه و پـنـجـشـنـبـه در رکـعـت اول حـمـد و ( هَلْ اَتى عَلَى الانسانِ ) و در رکعت دوم حمد ( هَلْ اَتیک حَدیثُ الغاشیة ) مى خواند، و به جهر و آشکارا مى خواند قرائت نمازهاى مغرب و عشاء و نماز شب و شفع و وتر و صبح را؛ و آهسته قرائت مى کرد نمازهاى ظهر و عصر را و در نمازهاى چهار رکعتى در دو رکعت آخر سه مرتبه مى خواند ( سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَ اللّهُ اَکْبَرُ ) و در فنوت جمیع نمازهایش این دعا را مى خواند:
( رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّکَ اَنْتَ الاَعَزُّ الاَجَلُّ الاَکْرَمُ ) .
و در هـر بـلدى کـه ده روز قـصـد اقـامـت مـى کـرد روزهـا روزه مـى گـرفـت و چـون شـب داخـل مـى شـد ابـتـداء مـى کـرد بـه نماز پیش از افطار و در بین راه که مقیم نبود نمازهاى واجبى را دو رکعت به جا مى آورد مگر مغرب را که همان سه رکعت را به جا مى آورد و ترک نـمـى کـرد نافله مغرب و نماز شب و وتر و دو رکعت فجر را نه در سفر و نه در حضر اما نـوافـل نهاریه را در سفر ترک مى کرد و بعد از هر نماز مقصوره که نماز ظهر و عصر و عـشـاء بـاشـد سى مرتبه مى گفت : ( سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اَلا اللّهُ وَ اللّهُ اَکـبـَرُ ) و مـى فـرمـود ایـن بـه جهت تمامى نماز است . ( وَ ما رَاَیْتُهُ صَلّى صَلوةَ الضـُحى فى سَفَرٍ وَ لاحَضَرٍ ) ؛ و ندیدم که آن حضرت نماز ضحى گزارد در سفر و نـه در حـضـرت . و در سـفـر هـیـچ روزه نـیمى گرفت و عادت آن جناب آن بود که در دعا کـردن ابـتـداء مـى کـرد بـه ذکـر صـلوات بـر رسـول و آل او عـلیـهـم السلام و بسیار مى کرد این کار را در نماز و غیر نماز و شبها که در فراش خـوابـیـده بود تلاوت قرآن بسیار مى نمود و هرگاه مى گذشت به آیه اى که در او ذکر بـهـشـت یـا آتـش شـده گـریـه مـى کـرد و از حـق تـعـالى سـؤ ال بهشت مى کرد و پناه مى جست به خدا از آتش و در جمیع نمازهاى شبانه روزى خود بسم اللّه را بـلنـد مى گفت و چون ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدُ ) تلاوت مى کرد، آهسته بعد از این آیه مى گفت ( اَللّهُ اَحَدٌ ) و چون از آن سوره فارغ مى شد، سه مرتبه مى گفت ( کـَذلِکَ اللّهُ رَبُّنـا ) و چـون مـى خـوانـد ( قُلْ یا اَیُّهَا الْکافِروُن ) ، آهسته در دل مـى گـفـت ( یا اَیُّهَا الْکافِروُن ) و چون از آن فارغ مى شد، سه مرتبه مى گفت ( رَبىَّ اللّهُ وَ دینِى الاِسْلامُ ) و چون سوره والتین والزیتون تلاوت مى کرد بعد از فراغ ، مى گفت ( بَلى وَ اَنَا عَلى ذلِکَ مِنَ الشّاهِدینَ ) و چون سوره ( لااُقْسِمُ بـِیَوْمِ القِیامَةِ ) مى خواند بعد از فراغ ، مى گفت ( سُبْحانَکَ اَللُّهمَّ بَلى ) و چـون سـوره جـمـعه قرائت مى کرد بعد از ( قُلْ ما عِنْدَاللّهِ خَیْرُ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارة ) ، مى گفت ( لِلَّذین اتَّقَوْا ) پس مى گفت ( وَاللّهُ خَیْرُ الرّازِقینَ ) و چون از سوره فاتحه فارغ مى شد، مى گفت ( اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمینَ ) و چون مى خواند ( سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الاَعلى ) ، آهسته مى گفت ( سُبْحان رَبِّىَ الاَعلى ) و چون در قـرآن ( یـا اَیُّهـا الَّذینَ آمَنوُا ) قرائت مى کرد، آهسته مى گفت ( لَبَّیْکَ اللّهم لَبَّیک ) .
و در هیچ بلدى وارد نمى شد مگر اینکه مردم قصد خدمتش مى نمودند و چون خدمتش شرفیاب مى شدند از معالم دین خود مى پرسیدند حضرت ایشان را جواب مى فرمود و حدیث مى کرد ایـشـان را احـادیـث بـسـیـار مـروى از پـدرش از پـدرانـش از عـلى عـلیـه السـلام از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم پس چون آن حضرت را به نزد ماءمون بردم از من خبر حال آن حضرت را در بین راه پرسید من خبر دادم او را به آنچه از آن جناب مشاهده کرده بودم در اوقات شب و روز و در اوقات حرکت و اقامت آن حضرت ، پس ماءمون گفت بلى یابن ابـى الضـحاک على بن موسى بهترین اهل زمین و اعلم و اعبد ایشان است پس خبر مده مردم را بـه آنـچـه از آن جـنـاب دیـده اى بـه جـهـت آنـکـه مـى خـواهـم ظـاهـر نـشـود فـضـل آن مـگر بر زبان من و به خدا استعانت مى جویم بر این نیت که دارم که او را بلند کنم و قدر او را رفیع سازم . تمام شد حدیث شریف .(29)
( بِاللّهِ اَسْتَفْتِحُ وَ بِاللّهِ اَسْتَنْجِحَ وَ بِمُحَمَّدٍ صَلّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَتَوَجَّهُ، اَللّهُمَّ سـَهِّلْ لى حُزوُنَةَ اَمْرى کُلِّهِ وَ یَسِّرْلى صُعُوبَتَهُ، اِنَّکَ تَمْحُو ما تَشاءُ وَ تُثْبِتُ وَ عِنْدَکَ اُمُّ الْکِتابِ. )
و نـقـل فـرمـوده از حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام که هیچگاهى مهموم نشدم و براى امـرى و تـنـگ نـشـد بر من معاشم و مقابل نشدم با حریف شجاعى و این دعا خواندم مگر آنکه خداوند هم و غم مرا برطرف کرد و روزى فرمود مرا نصرت بر دشمنانم .(30)
( سـُبـْحانَ خالِقِ النُّورِ، سُبْحانَ خالِقِ الظُّلْمَةِ، سُبْحانَ خالِقِ الْمِیاهِ، سُبْحانَ خالِقِ السَّمـواتِ، سـُبـْحـانَ خـالِقِ الاَرَضـیـنَ، سـُبـْحانَ خالِقِ الرِّیاحِ وَ النَّباتِ، سُبْحانَ خالِقِ الْحـَیـاة و الْمـُوْتِ، سـُبـْحـانَ خـالِقِ الثَّرى وَ الفـَلَواتِ، سـُبـْحـان اللّه وَ بـِحَمْدِهِ ) . (31)
فقیر گوید: که در فصل بعد از این نیز ذکر شود بسیارى از مناقب و مکارم اخلاق حضرت امام رضا علیه آلاف التّحیّة و التّسلیم و لا قوّة الاّ بِاللّهِ العلىِّ العَظیم .
________________________
13- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/372، تحقیق : دکتر بقاعى .
14- ( اعلام الورى ) طبرسى 2/64.
15- همان ماءخذ.
16- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/178.
17- سوره بلد (90)، آیه 11.
18- ( محاسن ) برقى ص 392.
19- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/179 ـ 180.
20- همان ماءخذ.
21- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/178.
22- ( الکافى ) 4/23.
23- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/390.
24- ( معجم البلدان ) حموى 2/350.
25- ( بحارالانوار ) 49/98.
26- ( بحارالانوار ) 49/106.
27- ( الکافى ) 6/298.
28- ( الکافى ) 8/230.
29- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/180 ـ 183.
30- ( بحارالانوار ) 91/32.
31- ( بحارالانوار ) 91/207.
فصل سوم : در دلائل و معجزات حضرت امام رضا علیه السلامفـصـل اول : در ولادت و اسم و لقب و کنیت حضرت رضا علیه السلام است
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma