فصل هفتم : در ذکر چند نفر از اعاظم اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام است

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
بـاب دهـم : در تاریخ امام ضامن زبده اصفیا و پناه غربا مولانا ابوالحسن على بن موسى الرضـا عـلیـه آلاف التـحـیـة و الثـنـاءفصل ششم :ذکر اولاد واعقاب امام موسى علیه السلام وذکر ابراهیم بن موسى
اول ـ حماد بن عیسى کوفى بصرى
از اصحاب اجماع است وزمان چهار امام را درک کرده ودر ایام حضرت جواد علیه السلام سنه دویـسـت ونـه رحـلت کـرده ، ودر حـدیـث ، مـتـحـرّز ومحتاط بوده ومى گفت که من هفتاد حدیث از حضرت صادق علیه السلام شنیدم وپیوسته در زیاده و نقصان عبارات بعضى از آن احایث شـک بـر مـن وارد مـى شـد تـا اقـتـصار کردم بر بیست حدیث . وحماد مذکور همان است که از حـضـرت کـاظم علیه السلام درخواست کرد که دعا کند حق تعالى اورا روزى فرماید خانه وزوجه واولاد وخادم وحج در هر سال ، حضرت گفت :
( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْهُ دارا وَ زَوْجَةً وَ وَلَدا وَ خادِما وَالْحَجَّ خَمْسینَ سَنَةَ ) .
دعـا کـرد کـه حـق تـعـالى اورا روزى فـرمـاید خانه وزوجه واولاد وخادم وپنجاه حج و تما، روزى اوشد وپنجاه مرتبه حج کرد وچون خواست که حج پنجاه ویکم کند همین که به وادى قـنـات رسـیـد خـواسـت غسل احرام کند به آب سیل غرق شد واو غریق حجفه است وقبرش به سیاله است رحمه اللّه .(186)
دوم ـ ابـوعـبـداللّه عـبـدالرحمن بن الحجاج البَجَلىِّ الکُوفى بَیّاعُ السّابرى مَرْمِىُّ ثِقَةٌ جَلیلُالْقَدْر
اسـتـاد صـفـوان بـن یـحـیـى واز اصحاب صادق وکاظم علیهما السلام ورجوع به حق کرده ومـلاقـات کـرده حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام را ووکیل حضرت صادق علیه السلام بوده ووفـات کـرده در عـصـر حـضـرت رضـا عـلیه السلام بر ولایت . وروایت شده که حضرت ابـوالحـسـن عـلیـه السـلام شـهادت بهشت براى اوداده ،(187) وحضرت صادق عـلیـه السـلام بـه وى فـرمـوده کـه تـکـلم کـن بـا اهـل مدینه همانا من دوست مى دارم که در رجـال شـیـعه مانند تورا ببینم .(188) وهم از آن جناب مروى است که هرکه مرد در مـدیـنـه حق تعالى اورا مبعوث فرماید در آمنین روز قیامت . واز جمله ایشان است یحیى بن حبیب وابوعبیده حذّاء وعبدالرحمن بن حجاج .(189)
اما آن خبرى که از ابوالحسن مروى است که ذکر فرمود عبدالرحمن بن حجاج را و فرمود: اِنَّهُ لَثـَقـیـلٌ عـَلَى الْفـُؤ ادِ،(190) شـایـد مـراد از ثـقـالت اوبـر دل ، دل مـخـالفـین باشد، یا آنکه مراد آن است که از براى اوموقعى است در نفس ، یا آنکه ثـقـالت اوبه جهت ملاحظه اسم اوباشد؛ چه آنکه عبدالرحمن اسم ابن ملجم است وحجاج اسم حـجـاج بـن یـوسـف ثـقـفـى ، ومـسـلّم اسـت کـه اسامى مبغضین امیرالمؤ منین علیه السلام نزد اهـل بـیـت آن حـضـرت بـلکـه نـزد شـیـعـیـان ودوسـتـانـش ، ثقیل ومکروه است .
سـبـط ابـن جوزى در ( تذکره ) در ذکر اولاد عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب گفته که هیچ کس از بنى هاشم فرزند خود را معاویه نام ننهاد مگر عبداللّه بن جعفر، و چون این نـام را بـر اولاد خـود گـذاشـت بـنـى هـاشـم ترک اونمودند وبا اوتکلم نکردند تا وفات کرد.(191)
لکـن مـخـفـى نماند: چنانکه گفته شد نام عبدالرحمن نزد شیعیان امیرالمؤ منین علیه السلام ثـقـیـل اسـت واما دشمنان آن حضرت از این اسم خوششان مى آید. همانا روایت شده از مسروق که گفت : وقتى در نزد حمیراء نشسته بودم وحدیث مى کرد مرا که ناگاه غلامى را ندا کرد که سیاه بود، وبه اوعبدالرحمن مى گفت ، چون غلام حاضر شد حمیراء روکرد به من وگفت : مـى دانـى بـراى چـه این غلام را عبدالرحمن نام نهادم ؟ گفتم : نه ، گفت : از این جهت محبت ودوستى من با عبدالرحمن ابن ملجم .(192)
سوم ـ عبداللّه بن جندب بجلى کوفى ثقه جلیل القدر عابد
از اصـحـاب حـضـرت کـاظـم ورضـا عـلیـهـمـا السـلام ووکـیـل ایـشـان است . شیخ کشى روایت کرده که حضرت ابوالحسن علیه السلام قسم خورد کـه راضـى اسـت از اوو هـمـچـنـیـن پـیـغـمـبـر صـلى اللّه عـلیـه وآله وسلم وخداوند تعالى .(193) وهـم فـرمـوده کـه عـبـداللّه بن جندب از مخبتین است ، (194) یعنى از کسانى که حق تعالى در حق ایشان
فـرمـوده : ( وَ بـشِّر المـُخـْبِتینَ الَّذینَ اِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُم ) (195) وبشارت بده فروتنان ومتواضعان را که در درگاه ما آرمیده ومطمئن اند آنانکه چون ذکـر خـدا شـود نـزد ایـشـان ، بـتـرسـد دلهـاى ایـشـان از هـیـبـت جـلال ربـانى وطلوع انوار عظمت سبحانى ویا هرگاه تخویف کرده شوند به عذاب وعقاب الهى ، دلهاى ایشان خائف وهراسان شود.
وروایـت شـده از ابـراهـیـم بن هاشم که گفت : من عبداللّه بن جندب را دیدم در موقف عرفات وحال هیچ کس را بهتر از اوندیدم پیوسته دستهاى خود را به سوى آسمان بلند کرده بود وآب دیـده اش بـر روى اوجـارى بـود تـا به زمین مى رسید، چون مرد فارغ شدند گفتم : وقـوف هـیـچ کـس را بـهـتـر از وقوف توندیدم ، گفت : به خدا سوگند که دعا نکردم مگر برادران مؤ من خود را زیرا که از حضرت امام موسى علیه السلام شنیدم که هرکه دعا کند از بـراى بـرادران مـؤ مـن خـود در غـیبت اواز عرش به اوندا رسد که از براى توصد هزار بـرابـر اوباد، پس من نخواستم که دست بردارم از صد هزار برابر دعاى ملک که البته مـستجاب است براى یک دعاء خود که نمى دانم مستجاب خواهد شد یا نه .(196) وقـرار داد اوبـا صـفـوان بـن یـحیى بیاید در ذکر صفوان در اصحاب حضرت رضا علیه السلام . واوهمان است که حضرت موسى بن جعفر علیه السلام براى اونوشته دعاى سجده شـکـر مـعـروف ( اَللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُکَ ) را که در ( مصباح شیخ طوسى ) وغیره است .(197)
وروایـت شـده کـه وقتى عبداللّه بن جندب عریضه اى خدمت حضرت ابوالحسن علیه السلام نـوشت ودر آن عرض کرد که فدایت شوم ! من پیر شدم وضعف وعجز پیدا کردم از بسیارى از آنـچـه که قوت داشتم بر آن ودوست دارم فدایت شوم که تعلیم کنى مرا کلامى که مرا به خداوند نزدیک کند وفهم وعلم مرا زیاد کند، حضرت در جواب اورا امر فرمود که بسیار بخواند این ذکر شریف را:
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ ) .(198)
در ( تـحـف العـقـول ) وصـیـتـى طـولانـى از حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام نـقـل کـرده که به عبداللّه بن جندب فرموده ومشتمل است بر وصایا نافعه جلیله که ما در ذکـر مـواعـظ ونـصـایـح حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام چـنـد سـطـر از آن نـقـل کردیم .(199) وبالجمله ؛ جلالت شاءن عبداللّه بن جندب زیاده از آن است که ذکر شود. وروایت شده که بعد از فوت اوعلى بن مهزیار رحمه اللّه در مقام اوبرقرار شد.
چهارم ـ ابومحمّد عبداللّه بن المُغِیْره بَجَلىّ کوفى ثقه
از فـقـهاى اصحاب است واحدى عدیل اونمى شود از جهت جلالت ودین وورع و روایت کرده از ابوالحسن موسى علیه السلام . شیخ کشى گفته که اوواقفى بوده و رجوع کرده به حق ، وورایـت کـرده از اوکـه گـفـت : مـن واقـفـى بـودم وحـج گـذاشـتـم بـر ایـن حـال ، پس چون به مکه رفتم خلجان کر در سینه ام چیزى پس چسبیدم به ملتزم ودعا کردم وگفتم : خدایا! تومى دانى طلب واراده مرا پس ارشاد کن مرا به بهترین دینها، پس در دلم افـتـاد کـه بـروم نـزد حضرت رضا علیه السلام ، پس رفتم به مدینه و ایستادم بر در خـانـه آن حـضـرت وگـفـتـم بـه غـلام آن حـضـرت ، بـگـوبـه مـولایـت مـردى از اهـل عـراق بـر در سـرا اسـت ، پـس شـنـیـدم نـداى آن حـضـرت را کـه فـرمـود: داخـل شـو، اى عبداللّه بن مغیره ! پس داخل شدم همین که نظرش به من افتاد فرمود: خداوند دعـاى تـورا مـسـتجاب کرد وهدایت کرد تورا به دین خود، من گفتم : شهادت مى دهم که تو حـجـت خـدایـى بر من وامین اللّه بر خلقى .(200) وعبداللّه بن مغیره از اصحاب اجـمـاع اسـت ، وگـفـتـه شـده کـه سى کتاب تصنیف کرده از جمله کتاب وضوء وکتاب صلاة بـوده .(201) واز ( کـتـاب اخـتـصـاص ) نـقل شده که روایت شده که چون تصنیف کرد کتاب خود را وعده کرد با اصحاب خود که آن کتاب را بخواند بر ایشان در یکى از زاویه هاى مسجد کوفه ، وبرادرى داشت که مخالف مـذهـب اوبـود، پـس چـون اصـحاب جمع شدند براى شنیدن آن کتاب ، برادرش آمد ودر آنجا نـشـسـت عـبـداللّه بـه مـلاحـظـه بـرادر مـخـالفـش گـفت با اصحاب خود که امروز بروید! وبـرادرش گـفـت : کـجـا بـرونـد به درستى که من نیز آمدم براى همان جهت که آنها آمدند، عـبـداللّه گـفـت : مگر براى چه آمدند؟ گفت : اى برادر! در خواب دیدم که ملائکه از آسمان فـرود مـى آمـدنـد گـفـتـم بـراى چـه این ملائکه فرود مى آیند، شنیدم که گوینده اى گفت فرود آمدند که بشنوند آن کتابى را که بیرون آورده عبداللّه بن مغیره پس من نیز بیرون آمـدم بـراى ایـن ومـن تـوبـه مـى کـنـم بـه سـوى خـدا از مـخالفت خود، پس عبداللّه مسرور شد.(202)
پنجم ـ عبداللّه بن یحیى الکاهلى الکوفى برادر اسحاق
هـر دواز روات حـضـرت صـادق وکـاظـم علیهما السلام مى باشند وعبداللّه وجاهت داشت نزد حـضـرت کـاظـم عـلیـه السلام وآن حضرت سفارش اورا به على بن یقطین کرده بود وبه اوفـرمـوده بـود کـه ضـمـانـت کـن بـراى مـن کـفـالت کـاهـلى وعـیـال اورا تـا ضـامـن شـوم بـراى تـوبـهـشـت را، عـلى قـبـول کـرد وپـیـوسـته طعام وپول وسایر نفقات شهریه براى ایشان مى داد وچندان بر کـاهـلى نعمت عطا مى کرد که عیالات و قرابات اورا فرومى گرفت وایشان مستغنى بودند تا کاهلى وفات کرد. وکاهلى قبل از وفات خود به حج رفت وخدمت حضرت امام موسى علیه السـلام وارد شـد، حـضـرت بـه اوفـرمـود عـمـل خـیـر بـه جـا آور در ایـن سـال ، یـعـنـى اهـتـمـامـت در عـمـل خـیـر زیـادتـر بـاشـد هـمـانـا اجـل تونزدیک شده ، کاهلى گریست ، حضرت فرمود: براى چه مى گویى ؟ گفت : براى آنـکـه خـبـر مـرگ به من دادى ، فرمود: بشارت باد تورا! تواز شیعیان مایى وامر توبه خـیـر اسـت ، راوى گـفـت کـه بـعـد از ایـن زنـده نـمـاند عبداللّه مگر زمان کمى ، پس وفات کرد.(203)
ششم ـ على بن یقطین کوفى الا صل بغدادى المسکن
ثـقـه جـلیـل القدر از اجلاء اصحاب ومحل توجه حضرت موسى بن جعفر علیه السلام است وپدرش یقطین از وجوه دعاة عباسیین بود، ودر زمان مروان حمار در محنت عظیم بود؛ چه آنکه مـروان در طـلب اوبـود واواز وطـن فـرار کـرده ومـختفى بود ودر سنه صد وبیست وچهار در کـوفـه عـلى پـسـرش متولد شد، زوجه یقطین با دوپسران خود على وعبید فرزندان یقطین نـیـز از تـرس مـروان به جانب مدینه فرار کردند و پیوسته مختفى بودند تا مروان به قـتـل رسـیـد ودولت عـبـاسـیـیـن ظهور کرد، آنگاه یقطین خود را ظاهر کرد وزوجه اش نیز با پـسـرانـش بـه وطـن خـود کـوفـه عـود نمودند و یقطین در خدمت سفاح ومنصور بود، با این حـال شـیـعـى مـذهـب وقـائل بـه امـامـت بـود وهـکـذا پـسـرانـش وگـاهـگـاهـى امـوال بـه خـدمـت حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـلیـه السـلام حمل مى کرد ونزد منصور ومهدى از براى یقطین سعایت کردند، حق تعالى اورا از کید وشرّ ایـشـان حـفـظ کـرد ویـقـطین بعد از على به نه سال زنده بود ودر سنه صد وهشتاد وپنج وفـات نـمـود، وامـا عـلى پـسـرش ، پـس اورا در خدمت حضرت موسى بن جعفر علیه السلام مـنزلتى عظیم ومرتبتى رفیع بود وحضرت بهشت را از براى اوضامن شده بود، ودر چند روایـت اسـت کـه آن حـضـرت فـرمـوده : ضـمـنـت لعـلىّ بـن یـقـطـیـن ان لاتـمـسـّه النـّار ابدا.(204)
از داود رقـىّ روایـت شـده که خمن روز نحر، یعنى عید قربان خدمت حضرت موسى بن جعفر عـلیـه السـلام شـرفـیـاب شـدم آن حـضـرت ابـتـدا فـرمـود کـه نـگـذشـت در دل مـن احـدى در وقتى که در موقف عرفات بودم مگر على بن یقطین وپیوسته اوبا من بوده یعنى در نظر من ودر قلب من بود واز من مفارقت نکرد تا افاضه کردم . ونیز روایت شده که در یـک سـال در مـوقـف عرفات احصا کردند صد وپنجاه نفر را که از براى على بن یقطین تـلبـیـه مـى گـفـتـنـد، وایـشـان کـسـانـى بـودنـد کـه عـلى بـه ایـشـان پول داده بود وبه مکه روانه کرده بود.
وروایـت شـده کـه عـلى در زمـان طـفـولیـت خـود بـا برادرش عبید خدمت حضرت صادق علیه السـلام رسید وعلى در آن وقت گیسوانى بر سر داشت حضرت فرمود که صاحب گیسوان را نـزد مـن آوریـد. پـس نـزدیک آن حضرت آمد، آن جناب اورا در بر گرفت ودعا کرد براى اوبه خیر وخوبى . واحادیث در فضیلت على بن یقطین بسیار وارد شده .(205)
ووقـتـى بـه حـضـرت امـام مـوسـى عـلیـه السـلام شـکـایـت کـرد از حال خود به جهت ابتلاء به مجالست ومصاحبت ووزارت هارون الرشید، حضرت فرمود:
( یـا عـَلِىُّ! اِنَّ للّهِ تـَعالى اَوْلِیاء مَعَ اَوْلیاء الظَّلَمَةِ لِیَدْفَعَ بِهِمْ عَنْ اَوْلِیائِه وَ اَنْتَ مِنْهُمْ یا عَلِىُّ ) ؛ یعنى از براى خداوند تعالى اولیائى است با اولیاء ظلمه تا دفع کـنـد بـه واسـطـه ایـشـان ظلم واذیت را از اولیاء خود، تواز ایشانى اى على .(206)
( وَ فِى الْبِحار عَنْ کِتابِ حُقُوقِ الْمُؤ مِنینَ لاَبى طاهِرٍ، قالَ اِسْتَاءْذَنَ عَلِىُّ بْنِ یَقْطینَ مـَوْلاىَ الْکـاظِمَ علیه السلام فى تَرْکَ عَمَلِ السُّلْطانِ فَلَمْ یَاءْذَنَ لَهُ وَ قالَ عَلَیْه السَلامِ: لاتـَفـْعـَلَ فـَاِنَّ لَنـابـِک اُنـْسـا وَ لاِخـْوانـِکَ بِکَ عِزَّا وَ عَسى اَنْ یَجْبِرَ اللّهُ بِکَ کَسرا وَ یَکْسِرَ بِکَ نائِرَةَ الْمُخالِفینَ عَنْ اَوْلِیائِهِ، یا عَلِىُّ! کَفّارَةُ اَعْمالِکُمْ اَلاِحْسانُ اِلى اِخْوانِکُمْ اءَضْمِنْ لى واحِدَةً وَ اَضْمِنُ لَکَ ثَلاثا، اَضمِنْ لِى اَنْ لاتُلْقِىَ اَحَدا مِنْ اَوْلیائنا اِلاّ قَضَیْتَ حـاجـَتَهُ وَ اَکْرَمْتَهُ وَ اَضْمِنُ لَکَ اَنْ لایُضِلَّکَ سَقَُف سِجْنٍ اَبَدا وَ لایَنالَکَ حَدُّ سَیْفٍ اَبَدا وَ لایـَدْخُلَ الْفَقْرُ بَیْتَکَ اَبَدا یا عَلِىُّ مَنْ سَرَّ مُؤْمِنا فَبِاللّهِ بَدَاءَ وَ بَالنَّبِىِّ صلى اللّه علیه وآله وسلم ثَنّىَ وَ بِنا ثَلَّثَ ) .(207)
( وَ عـَنْ اِبـْراهـیـم بـْنِ اَبى مَحْمُودَ قالَ، قالَ عَلِىّ بْنُ یقْطینَ قُلْتُ لاَبىِ الْحَسَنِ علیه السـلام مـا تـَقـولُ فـى اَعْمالِ هؤُلاءِ؟ قالَ علیه السلام : اِنْ کُنْتَ لابُدَّ فاعِلا فَاتَّقِ اَمْوالَ الشـّیـعـَةِ قـالَ فـَاخْبِرْنِى عَلىُّ اَنَّهُ کانَ یُجْبیها مِنَ الشّیعَةِ عَلانِیَةً وَ یَرُدُّها عَلَیْهِم فِى السِّرِّ ) .(208)
وعـلامـه مـجـلسـى رحـمه اللّه در ( بحار ) از کتاب ( عیون المعجزات ) روایت کـرده کـه وقـتـى ابراهیم جمال که یکى از شیعیان بوده خواست خدمت على بن یقطین برسد چـون ابـراهیم ساربان بود وعلى بن یقطین وزیر بود وبه حسب ظاهر شاءن ابراهیم نبود کـه بـر عـلى وارد شـود، لهـذا اورا راه نـداد، واتـفـاقـا در هـمـان سـال عـلى بن یقطین به حج مشرف شد در مدینه خواست خدمت موسى بن جعفر علیه السلام شرفیاب شود حضرت اورا راه نداد!
روز دوم در بـیـرون خـانـه ، على آن حضرت را ملاقات نمود وعرضه داشت که اى سید من ! تـقـصـیـر مـن چـه بود که مرا راه ندادید؟ فرمود: به جهت آنکه راه ندادى برادرت ابراهیم جـمـال را وحـق تـعـالى ابـا فـرمـود از آنـکـه سـعـى تـورا قبول فرماید مگر بعد از آنکه ابراهیم تورا عفونماید، على گفت ، گفتم : اى سید ومولاى مـن ! ابـراهـیـم را مـن در ایـن وقـت کـجـا ملاقات کنم من در مدینه ام اودر کوفه است ؟ فرمود: هرگاه شب داخل شود تنها بروبه بقیع بدون آنکه کسى از اصحاب وغلامان توبفهمند در آنجا شترى زین کرده خواهى دید آن شتر را سوار مى شوى وبه کوفى مى روى ، على شب بـه بـقـیـع رفـت وهـمـان شـتـر را سـوار شـد بـه انـدک زمـانـى در خـانـه ابـراهـیـم جمال رسید شتر را خوابانید ودر را کوبید، ابراهیم گفت : کیست ؟
گـفـت : على بن یقطین ! ابراهیم گفت على بن یقطین در خانه من چه مى کند؟ فرمود: بیرون بـیـا کـه امـر مـن عـظـیـم اسـت وقـسـم داد اورا کـه اذن دخـول دهـد، چـون داخـل شـد گـفـت : اى ابـراهـیـم ! آقـا ومـولى ابـا فـرمـود کـه عمل مرا قبول فرماید مگر آنکه تواز من بگذرى ، گفت : غَفَرَ اللّهُ لَکَ، پس على بن یقطین صـورت خـود را بـر خـاک گـذاشـت و ابـراهـیـم را قـسـم داد کـه پـا روى صورت من گذار وصورت مرا زیر پاى خود بمال ! ابراهیم امتناع نمود وعلى اورا قسم داد که چنین کند، پس ابراهیم پا بر صورت على گذاشت ورخ اورا زیر پاى خود بمالید وعلى مى گفت : ( اَللّهـُمَّ اَشـْهـَدْ ) ؛ خدایا توشاهد باش . پس بیرون آمد وسوار شد وهمان شب به مدینه بـرگـشـت وشـتـر را بـر در خـانه حضرت موسى بن جعفر علیه السلام خوابانید آن وقت حـضـرت اورا اذن داد وبـر آن جـنـاب وارد شـد وحـضـرت از اوقـبـول فـرمـود.(209) از ملاحظه این حدیث معلوم مى شود که حقوق اخوان به چه اندازه است .
واز عبداللّه بن یحیى الکاهلى روایت است که من نزد حضرت امام موسى علیه السلام بودم که روکرد على بن یقطین به آمدن ، پس حضرت التفات فرمود به اصحاب خود وفرمود: هر که مسرور مى شود از اینکه ببیند مردى از اصحاب پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم پـس نـظـر کـنـد به این کس که روکرده به آمدن ، پس ‍ یکى از آن جماعت گفت پس على بن یـقـطـیـن رد ایـن حـال از اهـل بـهـشـت است ، حضرت فرمود: اما من پس شهادت مى دهم که اواز اهـل بـهـشـت اسـت .(210) ودر عـبداللّه بن یحیى الکاهلى گذشت کفالت على بن یقطین از اووعیال او به امر حضرت کاظم علیه السلام ، وفات کرد على بن یقطین در زمان حـضرت امام موسى علیه السلام در سنه صد وهشتاد وحضرت محبوس بود وبعضى گفته انـد کـه وفـاتش در سنه صد وهشتاد ودوبوده . واز یعقوب بن یقطین روایت است که گفت : شـنـیدم از ابوالحسن خراسانى علیه السلام که فرمود همانا على بن یقطین گذشت و رفت از دنیا وصاحبش یعنى امام موسى علیه السلام از اوراضى بود.(211)
هفتم ـ مفضل بن عمر کوفى جعفى
شـیـخ نـجـاشـى وعـلامـه اورا فـاسـد المـذهـب ومـضطرب الرّوایة نگاشته اند (212) وشـیـخ کـشى احادیثى در مدح وقدح اوذکر فرموده (213) و در ( ارشاد مـفـیـد عـ( عبارتى است ک دلالت بر توثیق اودارد، (214) واز ( کتاب غیبت شیخ ) معلوم مى شود که اواز قوام ائمه وپسندیده نزد ایشان بود وبر منهاج ایشان از دنـیـا گـذشته وهم دلالت دارد بر جلالت ووثاقت اوبودن اواز وکلاء حضرت صادق علیه السلام وکاظم علیه السلام ،(215) وکفعمى اورا از بوابین ائمه شمرده .
ودر ( کافى ) است که مابین ابوحنیفه سائق الحاج ودامادش در باب میراثى مشاجره ونـزاع بـود مـفـضـل بـر ایـشـان بـگـذشـت چـون مـشـاجـره ایـشـان را بـدیـد ایـشـان را به مـنـزل بـرد ومـابـیـن ایـشـان اصـلاح کـرد بـه چـهـارصـد درهـم وآن مـال را از خـودش داد وگفت این مال از خود من نیست بلکه حضرت صادق علیه السلام نزد من مـالى گـذاشـتـه کـه هـرگـاه بـیـن دونـفـر از شـیـعـیـان نـزاع شـود مـن اصـلاح کـنـم ومال المصالحه را از مال آن حضرت بدهم .(216) واز محمّد بن سنان مروى است کـه حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام بـه مـن فـرمـود: اى مـحـمـّد! مـفـضـل انـس و مـحـل اسـتـراحـت مـن اسـت وَ اَنـْتَ اُنـْسـُهـُمـا وَ اَسـْتـِراحـُهـُمـا؛ وتـوانـس ومحل استراحت حضرت رضا وجواد علیهما السلام مى باشى .(217) واز موسى بـن بـکـر روایـت اسـت کـه چـون خـبـر فـوت مـفـضل به حضرت موسى علیه السلام رسید فرمود: خدا رحمت کند اورا، اووالدى بود بعد از والد وهمانا اوراحت شد.(218)
در ( بـحـار ) از ( کـتـاب اخـتـصـاص ) نـقـل کـرده کـه روایت کردکه از عبداللّه بن فضل هاشمى که گفت : در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم که مفضل بن عمر وارد شد، حضرت اورا چون بدید به صورت اوخندید وفـرمـود: بـه نـزد مـن بـیـا اى مـفـضـل ، قسم به پروردگار من که من دوست مى دارم تورا ودوسـت مـى دارم کـسـى که تورا دوست مى دارد اگر مى شناختند جمیع اصحاب من آنچه تو مـى شـنـاخـتـى دونـفـر مـخـتـلف نـمـى شـدنـد، مـفـضـل گـفـت : یـابـن رسـول اللّه ! گـمـان نـمـى کـنـم کـه مـرا بـالاتـر از مـنـزل خـودم فـرود آوریـد. فرمود: بلکه منزل دادم تورا به منزلتى که خدا تورا فرود آورده بـه آنجا، پس گفت : یابن رسول اللّه ! چه منزلتى دارد جابر بن یزید نزد شما؟ فـرمـود: مـنـزلت سـلمان نزد رسول خدا صلى اللّه علیه وآله وسلم ، گفتم : چیست منزلت داود بـن کـثـیـر رقـىّ نـزد شـمـا؟ فـرمـود: بـه مـنـزلت مـقـداد اسـت از رسول خدا صلى اللّه علیه وآله وسلم .
راوى گـویـد: پـس حـضـرت روکـرد بـه مـن وفـرمـود: اى عـبـداللّه بـن مفضل ! به درستى که خداوند تبارک وتعالى خلق کرد ما را از نور عظمت خود وغوطه داد ما را بـه رحمت خود وخلق کرد ارواح شما را از ما پس ما آرزومند ومایلیم به سوى شما وشما آرزومـنـد ومـایـلیـد بـه سـوى مـا، بـه خـدا قـسـم کـه اگـر کـوشـش کـنـنـد اهل مشرق ومغرب که زیاد کنند در شیعیان ما یک مرد وکم کنند از ایشان یک مرد نتوانند این را وهـمـانـا ایـشـان مـکـتـوب انـد نـزد مـا بـه نـامـهایشان ونامهاى پدرانشان وعشیره هایشان و نـسـبـهـایـشان ، اى عبداللّه بن مفضل ! واگر بخواهى نشان دهم اسم تورا در صحیفه مان ، پس طلبید صحیفه را وگشود آن را دیدم که آن سفید است واثر نوشته در آن نیست ، گفتم : یـابـن رسـول اللّه ؛ در ایـن صحیفه اثر نوشته نمى بینم ، حضرت دست خود را بر آن مـالید نوشته هاى در آن را دیدم ویافتم در آخر آن اسم خودم را پس سجده شکر براى خدا به جا آوردم .(219)
مـؤ لف گـویـد: کـه چـون حـدیـث نـفـیـس بـود مـن تـمـام آن را نـقـل کـردم الى غـیـر ذلک . وامـا روایـات قـدح در مـفـضـل مـثـل آنـکـه روایـت شـده کـه حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام بـه اسـمـاعیل بن جابر، فرمود: برونزد مفضل وبه اوبگواى کافر، اى مشرک ! چه مى خواهى از پـسر من ، مى خواهى اورا به قتل آورى . یا آنکه در سفر زیارت حضرت امام حسین علیه السـلام چـون چـهـار فرسخ از کوفه دور شدند وقت نماز صبح شد رفقاى اوپیاده شدند نماز خواندند پس به اوگفتند چرا پیاده نمى شوى که نماز بخوانى ؟ گفت : من نمازم را خـوانـدم پـیـش از آنـکـه از مـنـزلم بـیـرون شـوم وامـثـال ایـن روایـات قـابـل مـعـارضـه بـه اخـبـار مـدح نـیستند. وشیخ ما در خاتمه ( مستدرک ) کلام را در حـال اوبـسـط داده واز روایات قدح در اوجواب داده .(220) وکسى که رجوع کند بـه ( تـوحید مفضل ) که حضرت صادق علیه السلام براى اوفرموده خواهد دانست کـه مـفـضـل نـزد آن حـضـرت مـرتـبـه و مـنـزلتـى عـظـیـم داشـتـه وقـابـل تـحـمـل علوم ایشان بوده ، و( توحید مفضل ) رساله بسیار شریفى است که سـید بن طاوس رحمه اللّه فرموده که هر که سفر مى رود آن را با خود همراه بردارد، ودر ( کشف المحجة ) به پسرش وصیت فرموده که در آن نظر کند وعلامه مجلسى رحمه اللّه آن رسـاله را بـه فـارسـى تـرجـمه کرده که عوام از آن انتفاع برند، ودر ( تحف العـقـول ) بـعـد از ابـواب مـواعـظ ائمـه عـلیـهـم السـلام ، بـابـى در مـواعـظ مـفـضـل بـن عـمـر ذکـر کـرده ومـواعـظ شـافـیـه اى از او نقل کرده که اکثرش را از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده .(221)
هشتم ـ ابومحمّد هشام بن الحکم مولى کنده
کـه از اعـاظـم ائمـه کـلام واز ازکـیاى اعلام است وهمیشه به افکار صادقه وانظار صائبه تـهـذیـب مـطـالب کـلامـیه وترویج مذهب امامیه مى نمود، مولدش کوفه ومنشاءش به واسط وتـجـارتـش بـه بغداد بوده ودر آخر عمر نیز منتقل به بغداد شد، وروایت کرده از حضرت صـادق ومـوسـى علیهما السلام وثقه است ومدایح عظیمه از این دوامام براى اوروایت شده . ومردى حاضر جواب ودر علم کلام بسیار حاذق وماهر بوده ( وَ کانَ مِمَّنْ فَتَقَ الْکَلامِ فى الاِمامَةِ وَ هَذَّبَ الْمَذْهَب بِالنَّظَرِ ) ودر سنه صد وهفتاد ونه در کوفه وفات کرد واین در ایـام رشـیـد بوده وحضرت رضا علیه السلام بر اوترحم فرموده وابوهاشم جعفرى خدمت حـضـرت جـواد عـلیـه السلام عرضه مى کند که چه مى فرمایید در هشام بن حکم ؟ فرمود: رحمت کند خدا اورا ( ما کانَ اَذَبَّهُ عَنْ هذِهِ النّاحِیَةِ ) ؛ چه بسیار اهتمام مى نمود در دفع شبهات مخالفین از این ناحیه ، یعنى از فرقه ناجیه .(222)
شـیـخ طـوسـى رحـمـه اللّه فـرموده که هشام بن حکم از خواص سید ما ومولاى ما امام موسى علیه السلام است ودر اصول دین وغیره مباحثه بسیار با مخالفین کرده .(223) علامه فرموده که روایاتى در مدح اووارد شده وبخلاف آن نیز احادیثى وارد شده که ما در ( کـتـاب کـبـیـر ) خود ذکر کردیم واز آن جواب دادیم واین مرد نزد من عظیم الشاءن وبلند منزلت است ، انتهى .(224)
هـشـام کـتـبى تصنیف کرده در توحید ودر امامت ودر رد برزنادقه وطبیعى مذهبان و معتزله واز کتب اواست ( کتاب شیخ وغلام ) و( کتاب ثمانیة ابواب ) و( کتاب الردّ على ارسـطـالیس ) ،(225) شیخ کشى رحمه اللّه روایت کرده از عمیر بن یزید کـه گـفت : پسر برادرم هشام اول بر مذهب جهمیه بود وخبیث بود واز من خواهش کرد که اورا از خـدمـت حضرت صادق علیه السلام ببرم تا با آن حضرت مباحثه کند، گفتم : من این کار نـمى کنم مگر بعد از آنکه اذن حاصل کنم ، خدمت آن حضرت رسیدم براى هشام اذن طلبیدم ، حـضـرت اذن داد، چـون چـنـد قـدمـى بـرداشـتم که بیرون آیم یادم آمد پستى وخباثت هشام ، بـرگـشـتـم خـدمت آن حضرت وگفتم که اوردائت وخباثت دارد. فرمود: بر من خوف دارى ؟ من خـجـالت کـشـیـدم از قـول خـود ودانـسـتـم کـه لغـزشـى کـرده ام پـس بـا حال خجالت بیرون آمدم وهشام را اعلام کردم ، هشام خدمت آن حضرت شرفیاب شد، چون خدمت آن جـنـاب نـشـسـت ، آن حـضـرت سـؤ الى از اوفـرمـود کـه هشام حیران بماند ومهلت خواست حـضـرت اورا مـهـلت داد، هـشـام چـنـد روز در اضـطـراب ودر صـدد تـحـصـیـل جواب بود آخرالا مر جوابى نیافت ، پس خدمت آن حضرت رسید آن جناب اورا خبر داد، دیـگـربـاره آن جـنـاب مـسـایـل دیـگـر از اوپـرسـیـد کـه در آن بـود فـسـاد اصل مذهب هشام ، هشام بیرون آمد مغموم وحیرت زده وچند روز مبهوت و حیران بود تا آنکه به مـن گـفـت کـه دفـعـه سـوم بـراى من اذن بگیر که خدمت آن حضرت برسم ، حضرت اذن داد وموضعى را در حیره براى ملاقات اوتعیین کرد، هشام در آن موضع رفت ووقتى که حضرت صـادق عـلیـه السـلام تـشریف آورد چنان هیبت و احتشام از آن حضرت برد که نتوانست تکلم کـنـد وابـدا زبـانـش قـوت تـکـلم نـداشـت ، حـضـرت هرچه ایستاد هشام چیزى نگفت لاجرم آن حـضـرت تـشـریـف برد، هشام گفت : یقین کردم آن هیبتى که از آن حضرت به من رسید نبود مـگـر از جانب خدا واز عظمت منزلت آن حضرت نزد خداوند، لاجرم ترک مذهب خود نمود ومتدین شـد بـه دیـن حـق ، وپـیوسته خدمت آن حضرت مى رسید تا بر تمامى اصحاب آن حضرت تفوق گرفت .(226)
شـیـخ مـفـیـد فـرمـوده کـه هشام بن حکم از اکبر اصحاب حضرت صادق علیه السلام است ، وفـقـیـه بـوده وروایت کرده حدیث بسیار ودرک کرده صحبت حضرت صادق علیه السلام را وبـعـد از آن حـضـرت ، حـضرت امام موسى علیه السلام را ومکنى به ابومحمّد وابوالحکم اسـت ومـولى بـنـى شـیـبـان بوده ودر کوفه اقامت داشته ورسید مرتبه وبلندى مقامش نزد حـضـرت صـادق عـلیـه السلام به حدى که در منى خدمت آن حضرت رسید ودر آن وقت جوان نـوخـطـى بود ودر مجلس آن حضرت شیوخ شیعه بودند مانند حمران بن اعین وقیس ویونس بـن یـعـقـوب وابـوجـعـفـر مـؤ مـن طاق وغیر ایشان ، پس حضرت اورا بالابرد ونشانید اورا بالادست جمیع ایشان وحال آنکه هر که در آن مجلس بود سنش از هشام بیشتر بود. پس چون حضرت دید که اینکار یعنى تقدیم هشام بر همگى بزرگ آمد به ایشان فرمود:
( هـذا نـاصـِرُنـا بـِقـَلْبـِهِ وَ لِسـانـِهِ وَ یـَدِهِ ) ؛ ایـن نـاصـر مـا اسـت بـه دل وزبـان ودسـت خـود. پـس سـؤ ال کـرد هـشـام از آن حـضـرت از اسـمـاء اللّه عـز وجـل واشـتـقاقشان ، حضرت اورا جواب داد وفرمود به اوکه آیا فهمیدى اى هشام فهمى که دفـع کنى به آن دشمنان ملحدان ما را؟ هشام گفت : بلى ! حضرت فرمود: ( نَفَعَکَ اللّهُ عـَزَّ وَ جـَلَّ بـِهِ وَ ثـَبَّتَکَ ) . از هشام نقل شده که گفت : واللّه ! هیچ کس در مباحث توحید مرا مقهور ومغلوب نساخته تا امروز که در این مقام ایستاده ام .(227)
مـبـاحـثـه هـا ومـنـاظـرات هـشام بن حکم مشهور است ومناظره اوبا آن مرد شامى در خدمت حضرت صـادق علیه السلام ومحاجّه اوبا عمروبن عبید معتزلى وبا بریهه ومناظره اوبا متکلمین در مجلس یحیى بن خالد برمکى هر کدام در جاى خود به شرح رفته ومناظره اودر مجلس یحیى بـاعـث آن شـد کـه هـارون الرشـیـد در صـدد قتل اوبر آمد لاجرم هشام از ترس اوبه کوفه فـرار کرد وبر بشیر نبّال وارد شد وناخوش ‍ سختى شد ومراجعه به اطباء ننمود، بشیر گـفت : طبیب براى توبیاورم ؟ گفت : نه من خواهم مرد، وبه روایتى اطباء را حاضر کردند هـشـام از ایـشـان پـرسـید که مرض مرا دانستید؟ بعضى گفتند: ندانستیم وبعضى گفتند:، دانـسـتیم ، از آنهایى که ادعاى دانستن کردند پرسید که مرضم چیست ؟ آنچه به نظرشان رسیده بود گفتند، گفت دروغ است ، مرض من فزع قلب است به جهت آنچه به من رسیده از خوف وبه همان علت وفات نمود.
وبـالجـمـله ؛ چـون حـالت احـتـضـار پـیـدا نـمـود بـه بـشـیـر، گـفـت : هـرگـاه من مردم ومرا غـسـل وکـفـن کـردى واز کـار تـجـهـیـز مـن فـارغ شـدى ، مـرا در دل شب بیرون ببر در کناسه بگذار ورقعه اى بنویس که این هشام بن الحکم است که امیر در طـلب اوبـود از دنـیا وفات کرده واین به جهت آن بود که رشید برادران واصحاب اورا گـرفـتـه بـود کـه نـشـانـى اورا بـدهند، خواست تا ایشان خلاص شوند، بشیر به همان دسـتـورالعـمـل رفـتـار کـرد، چون صبح شد اهل کوفه حاضر شدند قاضى وصاحب معونه ومعدلون همگى او را دیدند وگواهى خود را نوشتند وبراى رشید فرستادند، رشید گفت : الحـمـدللّه کـه خـدا کـفـایت اورا کرد ومنسوبین اورا که حبس کرده بود رها کرد.(228)
( وَ رُوىَ عـَنْ یـُونـُسَ اَنَّ هـَشـامَ بـْنَ الْحـَکَمِ کانَ یَقُولُ: اَللّهُمَّ ما عَمِلْتُ وَ اَعْمَلُ مِنْ خَیْرِ مُفْتَرَضٍ وَ غَیْرِ مُفْتَرَضٍ فَجَمیعُهُ عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَ اَهْلِ بَیْتِهِ الصّادِقینَ ـ صلوات اللّه عـلیـه وعـلیـهـم ـ حَسْبَ مَنازِلِهِمْ عِنْدَکَ فَتَقَبَّلُ ذلِکَ کُلَّه عَنّى وَ عَنْهُم وَ اَعْطِنى مِنْ جَزیلِ جَزائِکَ حَسْبَ ما اَنْتَ اَهْلُهُ ) .(229)
نهم ـ یونس بن عبدالرحمن مولى آل یقطین
عـبـد صالح ، جلیل القدر، عظیم المنزلة وجه اصحاب واز اصحاب اجماع است ، روایت شده کـه در ایـام هـشـام بـن عـبـدالمـلک متولد شده وحضرت باقر علیه السلام را در مابین صفا ومـروه مـلاقـات کـرده ولکـن از آن حـضـرت روایت نموده وهم گفته که حضرت صادق علیه السلام را دیدم در روضه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم که مابین قبر ومنبر نماز مى خـوانـد ومـمـکـنـم نشد که از اوسؤ ال کنم ولکن روایت کرده از حضرت کاظم وصادق علیهما السـلام وحـضـرت رضا علیه السلام اشاره مى فرمود به سوى اودر علم وفتوى واوهمان کـس اسـت کـه واقـفـه مـال بـسـیـارى بـه اودادنـد کـه مـیـل بـه سـوى ایـشـان کـنـد وامـنـتـاع نـمـود از قـبـول کـردن آن مـالهـا وبـر حـق ثـابـت بماند.(230)
شـیخ مفید رحمه اللّه به سند صحیح از ابوهاشم جعفرى روایت کرده که عرضه کردم بر امـام حـسـن عـسـکـرى عـلیـه السـلام ( کتاب یوم ولیله ) یونس را، فرمود: این کتاب تـصـنیف کیست ؟ گفتم : تصنیف یونس مولى آل یقطین ، فرمود: عطا فرماید حق تعالى اورا بـه هـر حـرفـى نـورى در روز قـیـامـت . ودر روایـت دیـگـر اسـت کـه از اول تا به آخر آن تصفح کرد پس فرمود: این دین من ودین همگى پدران من است و تمامش حق است .(231)
وبالجمله ؛ در سنه دویست وهشت به رحمت خدا پیوست . ودر خبر است که حضرت رضا علیه السلام سه دفعه بهشت را براى اوضامن شد.(232)
از فـضـل بـن شاذان روایت است که حدیث کرد مرا عبدالعزیز بن مهتدى واوبهترین فقهایى بـود کـه مـن دیـدم ووکـیـل حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام واز خـواص اوبـود. گـفـت : سـؤ ال کردم از حضرت رضا علیه السلام پس گفتم که همانا من نمى توانم ملاقات کنم تورا در هر وقتى ، یعنى راهم دور است ودستم همیشه به شما نمى رسد پس از که بگیرم معالم دین خود را؟ فرمود: بگیر از یونس بن عبدالرحمن .(233)
وهـم از آن حـضـرت مـروى اسـت کـه فـرمـوده : یـونـس در زمـان خـود مـثـل سـلمـان فارسى است در زمان خود. ویونس کتبى در فقه وتفسیر ومثالب وغیره تصنیف کرده مثل کتب حسین بن سعید وزیادتر.(234) وروایت است که چون حضرت موسى بـن جـعـفر علیه السلام وفات کرد در نزد قوام ووکلاء آن حضرت را انکار کردند وواقفى شـدند ودر نزد زیاد قندى هفتاد هزار اشرفى بود ونزد على بن ابى حمزه سى هزار، ودر آن وقـت یـونـس بن عبدالرحمن مردم را به امامت حضرت رضا علیه السلام مى خواند وانکار مـى کـرد بـر واقـفـه ، ایـشـان براى اوپیغام دادند که براى چه مردم را به حضرت رضا عـلیـه السـلام دعـوت مـى نـمـایـى ، اگـر مـقـصـد تـومـال اسـت مـا تـورا از مـال بـى نـیاز مى کنیم ، وزیاد قندى وعلى بن ابى حمزه ضامن شدند که ده هزار اشرفى بـه اوبـدهـنـد کـه اوسـاکـت شـود وبـنشیند، یونس گفت : ما روایت کره شده ایم از صادقین عـلیـهـمـا السـلام کـه فرموده اند هرگاه ظاهر شد بدعت در بین مردم پس بر پیشواى مردم است که ظاهر کند علم خود را، پس اگر نکرد نور ایمان از او ربوده خواهد شد، ومن جهاد در دین وامر خدا را ترک نخواهم کرد بر هیچ حالى . پس آن دونفر دشمن اوشدند وظاهر کردند عداوت خود را.(235)
مـؤ لف گوید: این روایتى که یونس نقل فرمود به نحودیگر نیز وارد شده وآن چنین است که حضرت رسول صلى اللّه علیه وآله وسلم فرمود: هرگاه ظاهر شد بدعت در امت من پس بـایـد ظـاهـر کـنـد عـالم عـلم خـود را واگـر نـه بـر اوبـاشـد لعـنـت خـدا و مـلائکـه ومـردم جمیعا.(236)
وبـدان کـه روایـات در بـاب بـدعـت بـسـیـار اسـت ووارد شده که هرکسى که تبسم کند در صـورت بـدعـت گـذارنـده پس به تحقیق اعانت کرده در خراب کردن دین خود. (237)
ونـیـز روایـت شـده : کـسى که برود به نزد صاحب بدعت وتوقیر وبزرگ کند اورا همانا رفـتـه است به جهت خراب کردن اسلام .(238) وراوندى روایت کرده از حضرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلم کـه فـرمـود: کـسـى کـه عـمـل کـنـد در بـدعـت ، فـارغ سـازد اورا از شـیطان با عبادتش ، یعنى شیطان اورا به خود واگـذارد ومـتـعـرضـش ‍ نشود تا عبادت خود را با حضور قلب وطور خوش به جا آورد ( وَاَلْقـى عـَلَیْهِ الْخُشُوعَ وَ الْبُکاء ) وبیفکند بر اوخشوع وگریه را(239) الى غیر ذلک .
رجـوع کـردیـم بـه حـال یـونـس رحـمـه اللّه ، روایـت اسـت کـه یـونـس را چـهل برادر بود که هر روز به دیدن ایشان مى رفت وبر ایشان سلام مى کرد وآنگاه به مـنـزل خـود مـى آمـد وطـعـام مـى خورد ومهیا مى گشت براى نماز پس مى نشست براى تصنیف وتاءلیف کتاب .(240)
مؤ لف گوید: ظاهر آن است که این چهل نفر برادران دینى اوبودند ودر این کار یونس مى خواسته که زیارت اربعین کرده باشد. ونیز روایت شده از یونس که گفت :
صـمـت عـشـریـن سـنـة وسـئلت عـشـریـن سـنـة ثـمّ اجـبـت ؛ یـعـنـى یـونس گفته که من بیست سـال سـکـوت کـردم ، یـعـنـى هـرچـه از مـن مـى پـرسـیـدنـد جـواب نـمـى دادم وبـیـسـت سـال سـؤ ال کـرده شـدم وجـواب دادم ، ایـن مـعـنـى در صـورتـى است کنه ( سئلت ) مـجـهـول خـوانـده شـود، واگـر بـه صـیـغـه مـعـلوم خـوانـده شـود یـعـنـى بـیـسـت سال سؤ ال کردم وبعد از آن دیگر از مسایل جواب مى دادم .(241)
ومـدائح یـونس بسیار است ، واز جمله روایات معلوم مى شود که براى اواصحابش ‍ بد مى گـفـتـنـد وبعضى اقوال فاسده به اونسبت مى دادند. ودر خبر است که وقتى به وى گفتند کـه بـسـیارى از این اصحاب در حق توبد مى گویند ویاد مى کنند تورا به غیر خوبى ، گـفـت : شـاهـد مـى گـیـرم شـما را بر اینکه هر کسى که از براى ا ودر امیرالمؤ منین علیه السـلام نـصـیـبـى اسـت ، یـعـنـى از شـیـعـیـان اواسـت پـس مـن حلال کردم اورا از آنچه گفته !(242)
( وَ حـُکـِىَ اَنَّهُ حَجَّ یُونُسُ ابْنُ عَبْدِالرَّحْمن اَرْبَعَا وَ خَمْسینَ حَجَّةً وَاعْتَمَرَ اَرْبَعا وَ خَمْسینَ عـُمـْرَةً وَ اَلَّفَ اَلْفَ جـِلْدٍ رَدّا عـَلَى الْمـُخـالِفـینَ وَ یُقالُ اِْنتَهى عِلْمُ الاَئِمَّةِ علیهم السلام اِلى اَرْبـَعـَةِ نـِفـِرٍ: اَوَّلُهـُمْ سـَلْمـانُ الْفـارِسـىُّ وَ الثـّانـى جابِرُ والثّالِثُ السَّیّدُ وَ الرّابعُ یُونُسُ بْنُ عَبْدِالرَّحْمنِ ) .(243)
( وَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شاذان ، قالَ ما نَشَاءَ فِى الاِسْلامِ رَجُلُّ مِنْ سائرِ الناسِ کانَ اَفْقَهَ مـِنْ سـَلْمـانِ الْفـارِسـى رضـى اللّه عـنـه وَ لانـَشـَاءَ بـَعـْدَهُ رَجـُلٌ اَفـقـَهَ مـِنْ یـُونـُسِ ابْنِ عَبْدِالرَّحْمنِ ) .(244)
( وَ عَنِ الشَّهیدِ الثّانى ، اَوْرَدَ الْکَشِّىِ فى ذَمِّهِ نَحْوَ عَشَرَةِ اَحادیثَ وَ حاصِلُ الْجَوابِ عَنْها یـَرْجـِعُ اِلى ضـَعـْفِ بـَعـْضِ سـَنـَدِهـا وَ جـَهـَالَةِ بـَعـْضِ رِجـالِهـا. وَاللّهُ اَعْلمُ بِحالِهِ ) .(245)
دهم ـ یونس بن یعقوب البجلى الدّهنى پسر خواهر معاویة بن عمار
کـلمـات عـلمـا در حـق اومـخـتـلف اسـت ، شـیـخ طوسى رحمه اللّه فرموده اوثقه است و در چند موضع اورا تعدیل کرده ، وشیخ مفید اورا از فقهاء اصحاب شمرده . وشیخ نجاشى فرموده کـه اواز خواص حضرت صادق وکاظم علیهما السلام بوده ووکالت داشته از جانب حضرت مـوسـى عـلیـه السلام ودر مدینه در ایام حضرت رضا علیه السلام وفات کرد، وآن جناب مـتـولى امـر اوشـد ویـونـس صـاحـب مـنـزلت بـود نـزد ایـشـان ومـوثـق بـود وقـائل بـه امـامـت عـبـداللّه افـطـح بـود پـس رجـوع کرد به حق . و ابوجعفر بن بابویه فـرمـوده کـه اوفـطـحـى اسـت ، وشـیخ کشى نیز از بعضى روایت کرده فطحى بودن اورا وظاهر آن است که رجوه به حق نموده چنانکه شیخ نجاشى فرموده .(246)
وبـالجـمـله : روایـاتـى در مـدح اووارد شـده ودر ایـام حضرت رضا علیه السلام در مدینه وفـات کـرد. آن حضرت امر فرمود به حنوط وکفن وجمیع مایحتاج اووامر فرمود موالى خود ومـوالى پـدر وجـد خود را که در جنازه اوحاضر شوند وفرمود به ایشان که این میت مولى حـضـرت صـادق عـلیه السلام است که در عراق ساکن بوده از براى اودر بقیع قبر بکنید واگر اهل مدینه گفتند که این مرد عراقى است ما نمى گذاریم در بقیع دفن شود، بگویید ایـن مولى حضرت صادق علیه السلام است در عراق ساکن بوده اگر شما نگذارید ما اورا در بقیع دفن نماییم ما هم نخواهیم گذاشت که موالى خود را در بقیع دفن نمایید، پس اورا در بقیع دفن نمودند.(247)
وروایت است از محمّد بن ولید که گفت : روزى من بر سر قبر یونس رفته بودم که صاحب مـقـبـره یعنى مباشر قبرستان نزد من آمد وگفت : این شخص کیست که حضرت على بن موسى الرضـا عـلیـه السـلام مـرا امـر فـرمـوده کـه آب بـپـاشـم بـر قـبـر او چـهـل مـاه یـا چـهـل روز هـر روز یـک مـرتـبـه ـ وشک از راوى است ـ وهم صاحب مقبره گفت : که سـریـر پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم نزد من است پس هرگاه مردى از بنى هاشم مى میرد آن سریر در شبش صدا مى کند من مى فهمم که کسى از ایشان مرده وبا خود مى گویم کـه کـى مـرده از ایـشـان چـون صـبـح شـد آن وقت مى فهمم ، ودر شب وفات این مرد نیز آن سریر صدا کرد من گفتم کى از ایشان مرده ، کسى از ایشان ناخوش نبود، همین که روز شد آمـدند نزد من وآن سریر را گرفتند وگفتند مولى ابى عبداللّه الصادق علیه السلام که در عراق ساکن بوده ووفات کرده .
ومـحـمـّد بـن ولید از صفوان بن یحیى نقل کرده که گفت گفتم به حضرت امام رضا علیه السلام که فدایت شوم خوشحال کرد مرا آن لطف ومحبتى که در حق یونس ‍ نمودى ، فرمود: آیـا از لطـف خـدا واحسان اونیست که اورا نقل کرد از عراق به جوار پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسـلم ، ( وَ رُوِىَ فـى حـَدیـثٍ اُنـْظـُرُوا اِلى مـا خَتَمَ اللّهُ بِهِ لِیُونُسَ قَبَضَهُ اللّهُ مـجـُاوِرا لِرَسـُولِهِ ) صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلم . (248) تـمـام شـد احـوال حـضـرت امـام مـوسـى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام وبـعـد از ایـن بـیـایـد احوال حضرت ثامن الائمة المعصومین على بن موسى الرضا ـ علیه وعلیهم السلام .
________________________
186- ( رجال کشى ) 2/605.
187- ( مـجـالس المـؤ مـنـیـن ) 1/396، ( تـنـقـیـح المقال ) 2/141.
188- همان ماءخذ.
189- ( تنقیح المقال ) 2/141.
190- ( تنقیح المقال ) 1/ 142.
191- ( تنقیح المقال ) 2/142.
192- ( الجمل ) شیخ مفید، ص 159 ـ 160.
193- ( رجال کشى ) 2/851.
194- ( رجال کشى ) 2/852.
195- سوره حج (22)، آیه 34 ـ 35.
196- ( رجال کشى ) 2/852.
197- ( مصباح المتهجد ) ص 179، بیروت ، اءعلمى .
198- ( بحارالانوار ) 23/312 ـ 313.
199- ر.ک : ( تحف العقول ) ص 301 ـ 307.
200- ( رجال کشى ) 2/825.
201- ( رجـال النـجـاشـى ) ص 215، شـرح حال 561.
202- ( اختصاص ) شیخ مفید، ص 85.
203- ( تنقیح المقال ) 2/223 ـ 224.
204- ( رجال کشى ) 2/730، حدیث 808.
205- ( تنقیح المقال ) مامقانى 2/315.
206- ( رجال کشى ) 2/731، حدیث 817.
207- ( بحارالانوار ) 48/136.
208- ( بحارالانوار ) 48/158.
209- ( بحارالانوار ) 48/85.
210- ( رجال کشى ) 2/730.
211- ( رجال کشى ) 2/730.
212- ( رجـال النـجـاشـى ) ص 416، ( رجال حلى ) ص 258.
213- ( رجال کشى ) 2/612.
214- ( ارشاد شیخ مفید ) 2/216.
215- ( الغیبة ) شیخ طوسى ص 210.
216- ( الکافى ) 2/209.
217- ( بحارالانوار ) 49/21.
218- ( رجال کشى ) 2/612.
219- ( بـحـارالانـوار ) 47/395؛ ( الاختصاص ) شیخ مفید، ص 216.
220- ( مستدرک الوسائل ) 3/564، چاپ سه جلدى .
221- ( تحف العقول ) ص 513.
222- ( بحارالانوار ) 48/197.
223- (فـهـرسـت شـیـخ طـوسـى ) ص 174.
224- ( رجال علامه حلى ) ص 178.
225- ( رجال کشى ) ص 443.
226- ( رجال کشى ) 2/527.
227- ( دفـاع از تـشـیـع ) (تـرجـمـه الفصول المختاره شیخ مفید) ص 118 ـ 119.
228- ( بحارالانوار ) 48/202.
229- ( رجال کشى ) 2/551.
230- ( رجال کشى ) ص 446.
231- ( رجـال النـجـاشـى ) ص 447.
232- ( رجال کشى ) 2/779.
233- ( رجال کشى ) 2/779.
234- ( رجال کشى ) 2/782.
235- ( تنقیح المقال ) مامقانى 3/339، چاپ سه جلدى .
236- ( بحارالانوار ) 57/234.
237- ( بحارالانوار ) 47/217.
238- ( بحارالانوار ) 2/304.
239- ( نوادر راوندى ) ص 131، حدیث 164.
240- ( رجال کشى ) 2/780.
241- ( تنقیح المقال ) 3/339.
242- ( تنقیح المقال ) 3/430.
243- همان ماءخذ.
244- همان ماءخذ.
245- ( رجال کشى ) 2/780 ـ 788.
246- ( تـنـقـیـح المـقـال ) مـامـقـانـى 3/344؛ ( رجال کشى ) ص 446.
247- ( رجال کشى ) 2/684.
248- ( رجال کشى ) 2/685.
بـاب دهـم : در تاریخ امام ضامن زبده اصفیا و پناه غربا مولانا ابوالحسن على بن موسى الرضـا عـلیـه آلاف التـحـیـة و الثـنـاءفصل ششم :ذکر اولاد واعقاب امام موسى علیه السلام وذکر ابراهیم بن موسى
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma