فـصـل پـنـجـم : در بـیان شهادت حضرت موسى بن جعفر علیه السلام وذکر بعضى از ستمها که بر آن امام مظلوم واقع شده

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
فصل ششم :ذکر اولاد واعقاب امام موسى علیه السلام وذکر ابراهیم بن موسىفـصـل چـهـارم : در ذکـر پـاره اى از کلمات شریفه ومواعظ بلیغه حضرت موسى بن جعفرعلیه السلام است
اشهر در تاریخ شهادت آن حضرت آن است که در بیست وپنجم رجب سنه صد و هشتاد وسه در بـغـداد در حـبـس سـنـدى بـن شـاهـک واقـع شد وبعضى پنجم ماه مذکور گفته اند. وعمر شـریـفـش در آن وقـت پـنـجـاه وپـنـج سـال وبـه روایـت ( کـافـى ) پـنجاه وچهار سـال بـود.(86) وبـیـسـت سـاله بـود کـه امـامـت بـه آن جـنـاب مـنـتـقـل شـد ومـدت امـامـتـش سى وپنج سال بوده که مقدارى از آن در بقیه ایام منصور بوده واوبـه ظـاهـر مـتـعـرض آن حـضـرت نـشـد وبـعـد از اوده سال و کسرى ایام خلافت مهدى بود واوحضرت را به عراق طلبید ومحبوس گردانید وبه سـبـب مـشـاهـده مـعجزات بسیار جراءت بر اذیت به آن حضرت ننمود وآن جناب را به مدینه بـرگـردانـیـد وبـعـد از آن یـک سـال وکـسـرى مدت خلافت هادى بود واونیز آسیبى به آن حضرت نتوانست رسانید.(87)
صـاحـب ( عمدة الطالب ) گفته : هادى آن حضرت را گرفت ودر حبس ‍ نمود، امیرالمؤ منین علیه السلام را در خواب دید که به اوفرمود:
( فـَهـَلْ عـَسـَیـْتـُمْ اِنْ تـَوَلَّیـْتـُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِى الاَرْضَ وَ تُقَطِّعُوا اَرْحامَکُمْ؟ ) (88)
چـون بـیـدار شـد مـراد آن حضرت را دانست ، امر کرد حضرت امام موسى علیه السلام را از حـبـس رهـا کـردنـد، بـعـد از چـنـدى بـازخـواسـت آن حـضـرت را حـبـس کـنـد واذیـت رسـانـد، اجل اورا مهلت نداد وهلاک شد، چون خلافت به هارون الرشید رسید آن حضرت را به بغداد آورد ومـدتـى مـحـبـوس داشـت ودر سـال چـهـاردهم خلافت خویش آن حضرت را به زهر شهید کرد.(89)
امـا سـبـب گـرفـتـن هارون آن جناب را وفرستادن اورا به عراق چنانکه شیخ طوسى و ابن بـابـویـه ودیـگران روایت کرده اند آن بود که چون رشید خواست که امر خلافت را براى اولاد خود محکم گرداند از میان پسران خود ـ که چهارده تن بودند ـ سه نفر را اختیار کرد، اول مـحـمـّد امـیـن پـسـر زبـیده را ولیعهد خود گردانید وخلافت را بعد از او براى عبداللّه ماءمون وبعد از اوبراى قاسم مؤ تمن قرار داد وچون جعفر بن محمّد بن اشعث را مربى ابن زبـیـده گـردانـیده بود یحیى برمکى که اعظم وزراى هارون بود اندیشه کرد که بعد از اواگر خلافت به محمّد امین منتقل شود ابن اشعث مالک اختیار اوخواهد شد ودولت از سلسله من بـیـرون خواهد رفت ، در مقام تضییع ابن اشعث برآمد ومکرر ومکرر نزد هارون از اوبدى مى گفت تا آنکه اورا نسبت داد به تشیع واعتقاد به امامت موسى بن جعفر علیه السلام وگفت : اواز مـحبان وموالیان امام موسى علیه السلام است واورا خلیفه عصر مى داند وهرچه به هم رسـانـد خـمـس آن را بـراى آن جـناب مى فرستد وبه این سخنان شورانگیز، هارون را به فکر آن حضرت انداخت تا آنکه روزى هارون از یحیى ودیگران پرسید که آیا مى شناسید از آل ابـى طـالب کـسـى را کـه طـلب نـمـایـم وبـعـضـى از احوال موسى بن جعفر را از اوسؤ ال نمایم ؟
ایشان على بن اسماعیل بن جعفر برادرزاده آن حضرت را که آن جناب احسان بسیار نسبت به اومـى نـمـود وبـر خـفایاى احوال آن جناب اطلاع تمام داشت تعیین کردند. (به روایت دیگر، محمّد بن اسماعیل برادرزاده آن جناب بود).(90)
پـس به امر خلیفه نامه اى به پسر اسماعیل نوشتند واورا طلبیدند، چون آن جناب بر آن امـر مـطـلع شد اورا طلبید وگفت : اراده کجا دارى ؟ گفت : اراده بغداد، فرمود که براى چه مـى روى ؟ گفت : پریشان شده ام وقرض بسیارى به هم رسانیده ام ، آن جناب فرمود که مـن قـرض تـورا اداء مـى کـنـم وخـرج تـورا مـتـکـفـل مـى شـوم ، اوقـبول نکرد وگفت : مرا وصیتى کن ! آن جناب فرمود: وصیت مى کنم که در خون من شریک نـشوى واولاد مرا یتیم نگردانى ، باز گفت : مرا وصیت کن ! حضرت باز این وصیت فرمود تـا سـه مرتبه ، پس سیصد دینار طلاوچهار هزار درهم به اوعطا فرمود، چون اوبرخاست حـضـرت بـه حـاضـران فـرمـود: بـه خـدا سوگند که در ریختن خون من سعایت خواهد کرد وفـرزنـدان مـرا بـه یـتـیـمـى خـواهـد انـداخـت ! گـفـتـنـد: یـابـن رسـول اللّه ! اگـر چـنـیـن اسـت چـرا بـه اواحـسـان مـى نـمـایـى وایـن مال جزیل را به او مى دهى . فرمود:
( حـَدَّثـَنـى اَبـى عـَنْ آبـائِه عـَنْ رَسـُولِ اللّهِ صـلى اللّه عـلیه وآله وسلم : اِنَّ الرَّحِمَ اِذاقُطِعَتْ فَوُصِلَتْ قَطَعَهَا اللّهُ ) ؛
حـاصـل روایـت آنـکـه ، پـدران مـن روایـت کـرده انـد از رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه وآله و سـلم کـه چون کسى که با رحم خود احسان کند واودر بـرابـر بـدى کـنـد وایـن کس قطع احسان خود را از اونکند حق تعالى قطع رحمت خود را از اومى کند واورا به عقوبت خود گرفتار مى نماید.
وبـالجـمـله ؛ چـون على بن اسماعیل به بغداد رسید، یحیى بن خالد برمکى اورا به خانه برد وبا اوتوطئه کرد که چون به مجلس هارون رود امرى چند نسبت به آن حضرت دهد که هـارون را بـه خـشـم آورد، پـس اورا بـه نـزد هـارون بـرد. چـون بـر او داخـل شـد سـلام کـرد وگفت : هرگز ندیده ام که دوخلیفه در یک عصر بوده باشند، تو در این شهر خلیفه وموسى بن جعفر در مدینه خلیفه است ، مردم از اطراف عالم خراج از براى اومـى آورنـد وخـزانـه ها به هم رسانیده وملکى را به سى هزار درهم خریده ونام اورا ( یسیره ) گذاشته . پس هارون دویست هزار درهم حواله کرد به اوبدهند، چون آن بدبخت بـه خـانـه بـرگـشـت دردى در حـلقـش به هم رسید و هلاک شد واز آن زرها منتفع نشد. وبه روایـت دیـگـر بـعـد از چـندى اورا زحیرى عارض شد وجمیع اعضا واحشاء اوبه زیر آمد ودر همان حال که زر را براى او آوردند در حالت نزع بود، واز این پولها جز حسرت چیزى از براى اوحاصل نشد و زرها را به خزانه خلیفه برگردانیدند.(91)
وبالجمله ؛ در همان سال که سال صد وهفتاد ونهم هجرى بود وهارون براى استحکام خلافت اولاد خـود بـه گـرفتن امام موسى علیه السلام اراده حج کرد و فرمانها به اطراف نوشت کـه عـلمـا وسـادات واعـیـان وواشـراف هـمـه در مـکه حاضر شوند که از ایشان بعیت بگیرد وولایت عهد اولاد اودر بلاد اومنتشر گردد. (92)
اول بـه مـدیـنـه طـیبه آمد، یعقوب بن داود روایت کرده است که چون هارون به مدینه آمد، من شـبـى بـه خـانـه یـحـیـى بـرمـکـى رفـتـم واونقل کرد که امروز شنیدم که هارون نزد قبر رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلم بـا اومـخاطبه مى کرد که پدر ومادرم به فداى توباد یا رسول اللّه ، من عذر مى طلبم در امرى که اراده کرده ام در باب موسى بن جعفر، مـى خـواهـم اورا حـبس کنم براى آنکه مى ترسم فتنه برپا کند که خونهاى امت توریخته شـود، یـحـیـى گـفـت : چـنـیـن گمان دارم که فردا اورا خواهد گرفت . چون روز شد، هارون فـضـل بـن ربـیـع را فـرسـتـاد در وقـتـى کـه آن حـضـرت نـزد جـد بـزرگـوار خـود رسـول خـدا صـلى اللّه علیه وآله وسلم نماز مى کرد، در اثناى نماز آن جناب را گرفتند وکـشـیـدند که از مسجد بیرون برند. حضرت متوجه قبر جد بزرگوار خود شد وگفت : یا رسـول اللّه ! بـه تـوشـکـایـت مـى کـنـم از آنـچـه از امـت بـدکـردار تـوبـه اهـل بـیـت بـزرگـوار تو مى رسد، ومردم از هر طرف صدا به گریه وناله وفغان بلند کردند، چون آن امام مظلوم را نزد هارون بردند ناسزاى بسیار به آن جناب گفت ، وامر کرد کـه آن جـنـاب را مـقید گردانیدند ودومحمل ترتیب داد براى آنکه ندانند که آن جناب را به کـدام نـاحـیـه مـى بـرنـد، یـکـى را بـه سوى بصره فرستاد ودیگرى را به جانب بغداد وحـضرت در آن محمل بود ک به جانب بصره فرستاد، وحسان سروى را همراه آن جناب کرد کـه آن حـضـرت را در بـصـره بـه عـیسى بن جعفر بن ابى جعفر منصور که امیر بصره و پسر عموى هارون بود تسلیم نمود، در روز هفتم ماه ذى الحجة یک روز پیش از ترویه ، آن جـنـاب را داخـل بـصـره نـمودند ودر روز علانیه آن جناب را تسلیم عیسى نمودند، عیسى آن حـضـرت را در یـکـى از حـجـره هـاى خـانـه خـود کـه نـزدیـک به دیوانخانه اوبود محبوس گردانید ومشغول فرح وسرور عید گردید وروزى دو مرتبه در آن حجره را مى گشود، یک نـوبـت بـراى آنـکـه بیرون آید ووضوبسازد، نوبتى دیگر براى آنکه طعام از براى آن جـنـاب بـبرند. محمّد بن سلیمان نوفلى گفت که یکى از کاتبان عیسى که نصرانى بود وبـعـد، اسـلام اظـهـار کرد رفیق بود با من ، وقتى براى من گفت که این عبد صالح وبنده شـایـسته خدا، یعنى موسى بن جعفر علیه السلام در این ایام که در این خانه محبوس بود چـیـزى چـنـد شـنید از لهوولعب وساز و خوانندگى وانواع فواحش ومنکرات که گمان ندارم هرگز به خاطر شریفش آنها خطور کرده باشد.
وبـالجـمـله ؛ مـدت یـک سال آن حضرت در حبس عیسى بود ومکرر هارون به او نوشت که آن جـنـاب را شـهید کند. اوجراءت نکرد که به این امر شنیع اقدام کند، جمعى از دوستان اونیز اورا از آن مـنـع کـردنـد، چـون مـدت حـبـس آن حـضـرت نـزد او بـه طـول انـجـامـیـد، نـامـه اى بـه هـارون نـوشـت کـه حـبـس مـوسـى عـلیـه السـلام نـزد مـن طـول کـشـیـد ومـن بـر قـتـل وى اقـدام نـمـى نـمـایـم ، مـن چـنـدان کـه از حـال اوتفحص مى نمایم به غیر عبادت وتضرع وزارى وذکر ومناجات با قاضى الحاجات چیزى نمى شنوم و نشنیدم که هرگز به تویا بر من یا بر احدى نفرین نماید یا بدى از ما یاد نماید بلکه پیوسته متوجه کار خود است به دیگرى نمى پردازد، کسى را بفرست که من اورا تسلیم اونمایم والاّ اورا رها مى کنم ودیگر حبس وزجر اورا بر خود نمى پسندم . یـکـى از حـواسـیـس عـیـسـى کـه بـه تـفـحـص احـوال آن جـنـاب مـوکـل بـود گـفـتـه کـه من در آن ایام بسیار از آن جناب مى شنیدم که در مناجات با قاضى الحـاجـات مـى گـفـت : خـداونـدا! مـن پـیـوسـته سؤ ال مى کردم که زاویه خلوتى وگوشه عزلتى وفراخ خاطرى از جهت عبادت وبندگى خود مرا روزى کنى اکنون شکر مى کنم که دعـاى مـرا مستجاب گردانیدى ، آنچه مى خواستم عطا فرمودى . چون نامه عیسى به هارون رسـیـد کـس فـرسـتـاد وآن جـنـاب را از بـصـره بـه بـغـداد بـرد ونـزد فضل بن ربیع محبوس ‍ گردانید.(93) ودر این مدتى که محبوس بود پیوسته مشغول عبادت بود و بیشتر اوقات در سجده بود.
شـیـخ صدوق از ثوبانى روایت کرده است که جناب امام موسى علیه السلام در مدت زیاده از ده سـال هـر روز کـه مـى شـد بـعـد از روشـن شـدن آفـتـاب بـه سـجـده مـى رفـت و مـشـغـول دعـا وتـضـرع مـى بـود تا زوال شمس ودر ایامى که در حبس بود بسا مى شد که هـارون بـر بام خانه مى رفت ونظر مى کرد در آن حجره که آن جناب را در آنجا حبس ‍ کرده بودند، جامه اى مى دید که بر زمین افتاده است وکسى را نمى دید، روزى به ربیع گفت : این جامه چیست که مى بینم در این خانه ؟ ربیع گفت : این جامه نیست بلکه موسى بن جعفر اسـت ، کـه هـر روز بـعـد از طـلوع آفـتـاب بـه سـجـده مـى رود تـا وقـت زوال گـفـت : هـرگـاه مـى دانى که اوچنین است چرا اورا در این زندان تنگ جا داده اى ؟ هارون گـفـت : هـیهات ! غیر از این علاجى نیست ،(94) یعنى براى دولت من در کار است که اوچنین باشد.(95)
در کـتـاب ( درّالنـّظـیـم ) اسـت کـه فـضـل بـن ربـیـع از پـدرش نـقـل کـرده کـه گـفـت : فـرسـتـاد مرا هارون رشید نزد موسى بن جعفر علیه السلام براى رسـانـیـدن پـیـامـى ودر آن وقـت آن حـضـرت در حـبـس سـنـدى بـن شـاهـک بـود. مـن داخـل مـحـبـس شـدم دیـدم مـشغول نماز است ، هیبت آن جناب نگذاشت مرا که بنشینم لاجرم تکیه کـردم بـه شمشیر خود وایستادم دیدم که آن حضرت پیوسته نماز مى گذارد واعتنایى به مـن نـدارد ودر هـر دورکـعـت نـمـاز کـه سـلام مى دهد بلافاصله براى نماز دیگر تکبیر مى گـویـد وداخل نماز مى شود، پس چون طول کشید توقف من وترسیدم که هارون از من مؤ اخذه کـنـد همین که خواست آن حضرت سلام دهد من شروع کردم در کلام ، آن وقت حضرت به نماز دیـگـر داخـل نـشـد وگـوش کرد به حرف من ، من پیام رشید را به آن حضرت رسانیدم وآن پـیـام ایـن بـود کـه بـه مـن گـفـتـه بود مگوبه آن حضرت که امیرالمؤ منین مرا به سوى توفرستاده بلکه بگوبرادرت مرا به سوى توفرستاده و سلام به تومى رساند ومى گـوید به من رسیده بود از توچیزهایى که مرا به قلق و اضطراب درآورده بود. پس من تـورا از مـدیـنـه آوردم وتـفـحص از حال تونمودم ، یافتم تورا پاکیزه حبیب ، برى از عیب دانـسـتـم کـه آنچه براى توگفته بودند دروغ بوده پس فکر کردم که تورا به منزلت بـرگـردانـم یـا نزد خودم باشى ، دیدم بودنت نزد من سینه مرا از عداوت توبهتر خالى مى کند ودروغ بدگویان تورا بیشتر ظاهر مى گرداند، صلاح دیدم بودن تورا در اینجا لکـن هـر کـس را غـذایـى مـوافـق اسـت وبـا آن طـبـیعتش الفت گرفته وشاید شما در مدینه غـذاهایى میل مى فرمودید وعادت به آن داشتید که در اینجا نمى یابى کسى را که بسازد بـراى شـمـا، ومـن امـر کـردم ( فـضـل ) را کـه بـراى شـمـا بـسـازد هـر چـه مـیل دارید، پس امر فرما اورا به آنچه دوست دارید ومنبسط وگشاده روباشید در هر چه که اراده دارید.
راوى گفت : حضرت جواب داد به دوکلمه بدون آنکه التفات کند به من فرمود:
( لاحاضِرٌ لى مالى فَیَنْفَعُنى وَ لَمْ اُخْلَقْ سَؤُلا، اَللّهُ اَکْبَرُ ) ؛
یـعـنـى مـالم حـاضـر نـیـسـت کـه مـرا نـفـعـى رسـانـد، یـعـنـى هـرچـه بـخـواهـم دسـتـورالعـمـل بـدهـم بـرایـم درسـت کـنـنـد وخـدا مـرا خـلق نـکـرده سـؤ ال کـنـنـده واز کـسـى چـیـزى طـلب کـنـنـده . ایـن را فـرمـود وگـفـت : اَللّهُ اَکـْبـَرُ! وداخـل نـمـاز شـد. راوى گـفـت : مـن بـرگـشـتـم بـه نـزد هـارون وکـیـفـیـت را بـراى اونـقـل کـردم هـارون گـفـت : چـه مصلحت مى بینى درباره او؟ گفتم : اى آقاى من ! اگر خطى بکشى در زمین وموسى بن جعفر داخل در آن شود و بگوید بیرون نمى آیم از آن ، راست مى گـویـد بـیـرون نـخـواهـد آمـد از آن ، گـفـت چـنان است که مى گویى ، لکن بودنش نزد من مـحـبـوبـتـر است به سوى من ، وروایت شده که هارون به وى گفت که این خبر را با کسى مگو، گفت تا هارون زنده بود این خبر را به احدى نگفتم . (96)
شـیـخ طـوسى رحمه اللّه از محمّد بن غیاث روایت کرده که هارون رشید به یحیى بن خالد گـفت : برونزد موسى بن جعفر علیه السلام وآهن را از اوبردار وسلام مرا به او برسان وبگو:
( یـَقـُولُ لَکَ اِبـْنُ عـَمِّکَ اِنَّهُ قـَدْ سـَبـَقَ مـِنـّى فـیـک یـَمینٌ اَنّى لااُخَلّیکَ حَتّى تُقِرَّلى بـاْلاِسـائةِ وَ تـَسـْئَلَنـى الْعَفْوَ عَمّا سَلَفَ مِنْکَ وَ لَیْسَ عَلَیْکَ فى اَقْرارِکَ عارُ وَ لافى مَسْئَلَِتکَ اِیّاىّ مَنْقَصَةٌ ) ؛
یـعـنـى پـسـر عمویت مى گوید که من پیش از این قسم خورده ام که تورا رها نکنم تا آنکه اقـرار کـنـى بـراى مـن بـه آنـکـه بـد کـرده اى واز مـن سـؤ ال وخـواهـش کـنـى کـه عـفـوکـنـم از آنچه از توسر زده ونیست در این اقرارت به بدى بر تـوعـارى ونـه در ایـن خـواهـش ‍ وسـؤ الت بـر تـونـقـصـانـى وایـن یـحـیى بن خالد ثقه ومـحـل اعـتـمـاد مـن ووزیـر مـن و صـاحـب امـر مـن اسـت از اوسـؤ ال وخـواهـش کـن بـه قـدرى کـه قـسـم به من عمل آمده باشد وخلاف قسم نکرده باشم ، پس هـرکجا خواهى بروبه سلامت . محمّد بن غیاث راوى گوید که خبر داد مرا موسى بن یحیى بـن خـالد که موسى بن جعفر علیه السلام در جواب یحیى ، فرمود اى ابوعلى ! من مردنم نزدیک است واز اجلم یک هفته باقى مانده است .(97)
وروایـت شـده کـه در ایـامـى کـه در حـبـس فـضـل بـن ربـیـع بـود، فـضـل گـفـت : مـکـرر نـزد مـن فـرسـتـادنـد کـه اورا شـهـیـد کـنـم مـن قـبـول نـکـردم واعـلام کـردم کـه ایـن کـار از مـن نـمـى آیـد و چـون هـارون دانـسـت کـه فـضـل بن ربیع بر قتل آن حضرت اقدام نمى کند آن جناب را از خانه اوبیرون آورد ونزد فضل بن یحیى برمکى محبوس گردانید. فضل هر شب ( خوانى ) براى آن جناب مى فرستاد ونمى گذاشت که از جاى دیگر طعام براى آن جناب آورند. ودر شب چهارم که خوان را حـاضر کردند آن امام مظلوم سر به جانب آسمان بلند کرد وگفت : خداوندا! تومى دانى که اگر پیش از این روز چنین طعامى مى خوردم هر آینه اعانت بر هلاکت خود کرده بودم وامشب در خـوردن ایـن طـعـام مـجـبـور مـعـذورم ، وچـون از آن طـعـام تـنـاول نـمـود اثـر زهـر در بـدن شـریفش ظاهر شد ورنجور گردید، چون روز شد طبیبى بـراى آن حـضـرت آوردنـد چون طبیب احوال آن حضرت پرسید جواب اونفرمود، چون بسیار مـبـالغـه کـرد، آن جـناب دست مبارک خود را بیرون آورد وبه اونمود وفرمود که علت من این اسـت . چون طبیب نظر کرد دید که کف دست مبارکش سبز شده وآن زهرى که به آن جناب داده انـد در آن مـوضـع مـجتمع گردیده . پس طبیب برخاست ونزد آن بدبختان رفت وگفت : به خـدا سـوگـنـد کـه اوبـهتر از شما مى داند آنچه شما بااوکرده اید. واز آن مرض به جوار رحمت الهى انتقال نمود.(98)
وبـه روایـت دیـگـر چـنـدانـکـه فـضـل بـن یـحـیـى را تـکـلیـف بـر قـتـل آن جـنـاب کـردنـد اواقدام نکرد بلکه اکرام وتعظیم آن جناب مى نمود وچون هارون به رقّه رفت خبر به او رسید که آن جناب نزد فضل بن یحیى مکرم ومعزز است ، اهانت وآسیبى نـسـبـت بـه آن جـنـاب روا نـمـى دارد، مـسـرور خـادم را بـه تـعـجـیـل فـرسـتـاد بـه سـوى بـغـداد بـا دونـامـه کـه بـى خـبـر بـه خـانـه فضل درآید وحال آن جناب را مشاهده نماید اگر چنان بیند که مردم به اوگفته اند یک نامه را به عباس بن محمّد ودیگرى را به سندى بن شاهک برساند که ایشان آنچه در آن نامه نـوشـتـه بـاشـد بـه عـمـل آورنـد، پـس ( مـسـرور ) بـى خـبـر داخل بغداد شد وناگهان به خانه فضل رفت وکسى نمى دانست که براى چه کار آمده است ، چـون دید که آن جناب در خانه اومعزز و مکرم است ، در همان ساعت بیرون رفت وبه خانه عـبـاس بـن مـحـمـّد رفـت نـامـه هـارون را بـه اوداد، چـون نـامـه را گـشـود فضل بن یحیى را طلبید واورا در عقابین کشید وصد تازیانه بر اوزد ومسرور خادم آنچه واقـع شده بود به هارون نوشت ، چون بر مضمون نامه مطلع شد نامه نوشت که آن جناب را بـه سـنـدى بـن شـاهـک تـسـلیـم کـنـنـد. ودر مجلس دیوانخانه خود به آواز بلند گفت : فـضـل بـن یحیى مخالفت امر من کرده است من اورا لعنت مى کنم ، شما هم اورا لعنت کنید. پس جمیع اهل مجلس صدا به لعن اوبلند کردند، چون این خبر به یحیى برمکى رسید مضطرب شـد خـود را بـه خـانـه هـارون رسـانـیـد واز راه دیـگـر غـیـر مـتـعـارف داخـل شـد واز عـقـب هـارون درآمـد وسـر در گـوش اوگـذاشـت وگـفـت اگـر پـسـر مـن فـضـل مـخـالفـت تـوکـرده مـن اطـاعـت تـومـى کـنـم وآنـچـه مـى خـواهـى بـه عمل مى آورم .
پـس هـارون از یـحـیـى وپـسـرش راضـى شـده روبـه سـوى اهـل مجلس کرد وگفت : ( فضل ) مخالفت من کرده بود من اورا لعنت کردم اکنون توبه وانابه کرده است من از تقصیر اوگذشتم شما از اوراضى شوید، همگان آواز بلند کردند کـه مـا دوسـتیم با هر که تودوستى ودشمنیم با هر که تودشمنى . پس یحیى به سرعت روانـه بـغـدا شـد، از آمدن اومردم مضطرب شدند هر کسى سخنى مى گفت لکن اواظهار کرد کـه مـن از بـراى تـعـیـمـر قـلعـه وتـفـحـص احـوال عـمـال بـه ایـن صـوب آمـده ام وچند روز مـشـغـول آن اعـمـال بود، پس سندى بن شاهک را طلبید وامر کرد که آن امام معصوم را مسموم گـردانـد ورطـبـى چـند به زهر آلوده کرد به ابن شاهک داد که نزد آن جناب ببرد ومبالغه نـمـایـد در خـوردن آنـهـا ودسـت از آن جـنـاب بـر نـدارد تـا تناول نمود، و موافق روایتى سندى خرماهاى زهرآلود را براى آن حضرت فرستاد وخود آمد بـبـیـنـد تـنـاول کـرده اسـت یـا نـه ، وقـتـى رسـیـد کـه حـضـرت ده دانـه از آن تـنـاول فـرمـوده بـود، گـفـت : دیـگـر تناول نما، فرمود که در آنچه خوردم مطلب توبه عـمـل آمـد وبـه زیـاده احـتـیـاجـى نـیـسـت . پس پیش از وفات آن حضرت به چند روز قضات وعـدول را حـاضـر کـرد و حـضـرت را بـه حـضـور ایـشان آورد وگفت : مردم مى گویند که مـوسـى بـن جـعـفـر در تنگى وشدت است ، شما حال اورا مشاهده کنید وگواه شوید که آزار وعلتى ندارد وبر اوکار را تنگ نگرفته ایم ، حضرت فرمود که اى جماعت ! گواه باشید کـه سـه روز اسـت کـه ایشان زهر به من داده اند وبه ظاهر صحیح مى نمایم ولکن زهر در انـدرون مـن جـا کـرده اسـت ودر آخـر ایـن روز سرخ خواهم شد به سرخى شدید وفردا زرد خـواهـم شـد زردى شـدیـد وروز سـوم رنـگـم بـه سـفـیـدى مـایـل خـواهد شد وبه رحمت حق تعالى واصل خواهم شد، چون آخر روز سوم شد روح مقدسش در ملاء اعلى به پیغمبران وصدیقان وشهداء ملحق گردید.(99)
به مقتضاى کریمه : ( وَ اَمّا الّذینَ اَبْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفى رَحْمَةِ اللّهِ ) (100) ، روسفید به رحمت الهى منتقل شد. رحمه اللّه
شـیـخ صـدوق وغـیـره ، از حـسـن بـن مـحـمـّد بـن بـشـّار روایـت کـرده کـه گـفـت : شـیخى از اهـل ( قـطـیـعـة الرّبـیـع ) کـه از مـشاهیر عامه بود وبسیار موثق بود واعتماد بر قـول اوداشـتـیـم ، مـرا خـبـر داد کـه روزى سندى بن شاهک مرا با جماعتى از مشاهیر علما که جملگى هشتاد نفر بودیم جمع کرد وبه خانه اى درآورد که موسى بن جعفر علیه السلام در آن خـانـه بـود. چـون نـشـسـتـم سـنـدى بـن شـاهـک گـفـت : نـظـر کـنـیـد بـه احـوال ایـن مـرد یعنى موسى بن جعفر علیه السلام که آیا آسیبى به اورسیده است ؛ زیرا کـه مـردم گـمـان مى کنند که اذیتها وآسیبها به اورسانیده ایم واورا در شدت و مشقت داریم ودر ایـن بـاب سـخـن بـسـیـار مـى گـویـنـد، مـا اورا در چـنـیـن مـنـزل گشاده بر روى فرشهاى زیبا نشانیده ایم . خلیفه نسبت به اوبدى در نظر ندارد، بـراى ایـن اورا نگاه داشته که چون برگردد با اوصحبت بدارد ومناظره کند، اینک صحیح وسـالم نشسته است ودر هیچ باب بر اوتنگ نگرفته ایم اینکه حاضر است از اوبپرسد و گواه باشید. آن شیخ گفت که در تمام مجلس همت ما مصروف بود در نظر کردن به سوى آن امـام بـزرگـوار ومـلاحـظـه آثـار فـضـل وعـبادت وانوار سیادت ونجابت و سیماى نیکى وزهـادت کـه از جـبین مبینش ساطع ولامع بود، پس حضرت فرود که اى گروه ! آنچه بیان کـرد در بـاب تـوسـعـه مکان ومنزل ورعایت ظاهر چنان است که او گفت ولکن بدانید وگواه بـاشـیـد کـه اومـرا زهـر خـورانـیده است در نه دانه خرما وفردا رنگ من زرد خواهد شد وپس فـردا خـانـه رنـج وعنا رحلت خواهد کرد وبه دار بقاء ورفیق اعلنى محلق خواهد شد، چون حضرت این سخن فرمود، سندى بن شاهک به لرزه در آمد مانند شاخه هاى درخت خرما بدون پلیدش مى لرزید.(101)
ومـوافـق بـعـضـى روایـات پـس حـضـرت از آن لعـیـن سـؤ ال کـرد کـه غـلام مـرا نـزد مـن بـیـاور کـه بـعـد از فـوت مـن مـتـکـفـل احـوال مـن گـردد، آن لعـیـن گـفـت : مـرا رخـصـت ده کـه از مـال خـود تـورا کـفـن کـنـم ، حـضـرت قـبـول نـکـرد فـرمـود کـه مـا اهـل بـیـت مـهـر زنـان مـا وزر حـج مـا وکـفـن مـردگـان مـا از مـال پـاکیزه ما است وکفن من نز من حاضر است . چون آن حضرت از دنیا رحلت کرد ابن شاهک لعـین ، فقها واعیان بغداد را حاضر کرد براى آنکه نظر کنند که اثر جراحتى در بدن آن حـضـرت نـیست وبر مردم تسویل کنند که هارون را در فوت آن حضرت تقصیرى نیست پس آن حـضـر را در سر جسر بغداد گذاشتند وروى مبارکش را گشودند ومردم را ندا کردند که این موسى بن جعفر است که رافضه گمان مى کردند اونمى میرد، از دنیا رحلت کرده است ، بـیـایـیـد اورا مـشـاهـده کـنـیـد، مـردم مـى آمـدنـد وبـر روى مـبـارک آن حـضـرت نـظـر مـى کردند.(102)
شیخ صدوق از عمر بن واقد روایت کرده است که سندى بن شاهک در یکى از شبها به نزد مـن فـرسـتـاد ومـرا طـلب داشـت ومن در بغداد بودم . پس من ترسیدم که قصد بدى در حق من داشته باشد که در این وقت شب مرا طلب کرده پس وصیت کردم به عیالم در آنچه حاجت به اوداشتم وگفتم : اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُونْ وسوار گشتم وبه نزد سندى رفتم ، همین که مـرا مقابل خود دید وگفت : اى ابوحفص ! شاید ما تورا به ترس وفزع در آورده باشیم ؟ گـفـتـم : بلى ، گفت : این طلبیدن نیست مگر به جهت خیر. گفتم : پس کسى را بفرست به مـنـزل مـن کـه اهـل مـرا خبر دهد به امر من گفت : بلى ، پس گفت : اى ابوحفص ! آیا مى دانى تورا براى چه خواسته ام ؟ گفتم : نه ، گفت : آیا مى شناسى موسى بن جعفر را؟ گفتم : بـلى ، بـه خـدا سـوگـنـد! مـن اورا مـى شـنـاسـم و روزگـارى است که مابین من واودوستى وصـداقـت اسـت . پـرسـى کـیـسـت در بـغـداد کـه بـشـنـاسـد اورا از کـسـانـى کـه قـولش مقبول باشد، من جماعتى را نام بردم ودر دلم افتاد که باید موسى به جعفر علیه السلام فـوت کـرده بـاشـد، پـس فـرسـتـاد وآن جـمـاعـت را آوردنـد مثل من آنگاه از ایشان پرسید که مى شناسید اشخاصى را که موسى بن جعفر را بشناسند، ایـشـان نـیـز پرسید که مى شناسید اشخاصى را که موسى بن جعفر را بشناسند، ایشان نیز جمعى را نام بردند، فرستاد وایشان را نیز آوردند، چون صبح شد پنجاه وچند نفر در منزل سندى جمع شده بودند از اشخاصى که موسى بن جعفر علیه السلام را مى شناختند ومـصـاحـبـت بـا اونـمـوده بـودنـد. پـس سـنـدى بـرخـاسـت وداخـل انـدرون شـد ومـا نـمـاز بـه جـا آوردیم آن وقت کاتب اوبیرون آمد با طومارى ونوشت نـامـهـاى مـا را ومـنـازل مـا وصورتهاى ما وکردارهاى ما را، بعد از آن نزد سندى رفت و( سندى ) بیرون آمد ودست بر من زد وگفت : برخیز یا اباحفص ! جامه از روى موسى بن جعفر بردار، جامه برداشتم دیدم که اووفات کرده ، بگریستم واسترجاع نمودم بعد از آن به جماعت ، گفت : همه نظر کنید! یک یک نزدیک آمدند وبدیدند، پس گفت : شاهد شدید که ایـن مـوسى بن جعفر است ؟ گفتیم : آرى . گفت : یا غلام ! بر عورت اوپارچه اى بپوشان واورا بـرهـنـه گـردان ، چـنـان کـرد. گفت : هیچ در تن اونشانى مى بینید که آن را ناخوش بـیـنـیـد؟ گـفـتـیـم : نـمـى بـیـنـیـم غـیـر آنـکـه اومـرده اسـت ، گـفت : همین جا باشید تا اورا غـسـل دهـیـد وکـفـن کـنـیـد ودفـن نـمـایـیـد مـا بـمـانـیـدیـم تـا غـسـل داده شد وکفن کرده شد وجنازه مبارکش برداشتند و سندى بر اونماز کرد ودفن کردیم وبازگشتیم .(103)
صـاحـب ( عـمدة الطالب ) گفته که در ایام شهادت آن حضرت هارون به شام رفت ویـحـیـى بـن خـالد، سـنـدى بـن شـاهـک را امـر کـرد بـه قـتـل آن حـضرت . پس ‍ گفته شده که آن حضرت را زهر دادند وبه قولى آن حضرت را در میان بساطى گذاشتند وچندان آن را پیچیدند تا آن حضرت شهید شد. پس جنازه نازنینش را در محضر مردم آوردند که تماشا کنند که اثر جراحتى در اونیست ومحضرى تمام کردند که آن حـضرت به مرگ خود از دنیا رفته است وسه روز آن حضرت را در میان راه مردم نهادند کـه هـر کـه از آنجا بگذرد آن حضرت را ملاحظه کند وشهادت خود را در آن محضر بنویسد پس دفن شد به مقابر قریش انتهى .(104)
روایـت شـده کـه چـون سـنـدى بن شاهک جنازه آن امام مظلوم را برداشت که به مقابر قریش نـقـل نـمـایـد کـسـى را وا داشـتـه بـود کـه در پـیـش جـنـازه نـدا مى کرد: هذا اِمام الرّافِضَةِ فـَاعـْرِفـُوهُ؛ یـعـنى این امام رافضیان است بشناسید اورا. پس آن جنازه شریف را آوردند در بازار گذاشتند ومنادى ندا کرد که این موسى بن جعفر است که به مرگ خود از دنیا رفته ، آگـاه بـاشید ببینید اورا، مردم دورش جمع شدند ونظر افکندند اثرى از جراحت یا خفگى در آن حـضـرت نـدیـدند.(105) ودیدند در پاى مبارکش اثر حنّاء است ، پس امر کردند علما وفقها را که شهادت خود را در این باب بنویسند، تمامى نوشتند مگر احمد بن حنبل که هرچه اورا زجر کردند چیزى ننوشت .(106) وروایت شده که آن بازارى کـه نـعـش شـریـف در آن گـذاشـتـه بـودند نامیده شد به ( سوق الریاحین ) ودر آن مـوضـع شریف بنایى ساختند ودرى بر آن قرار دادند که مردم پا بر آن موضع نگذارند بـلکـه تـبـرک بـجـویـنـد، بـه آن وزیـارت کـنـنـد آن محل را.
ونقل شده از مولى اولیاء اللّه صاحب ( تاریخ مازندران ) که گفته من مکرر به آن موضع مشرف گشته ام وآن محل را بوسیده ام .
شـیـخ مـفـید رحمه اللّه فرمود که جنازه شریف را بیرون آوردند وگذاشتند بر جسر بغداد وندا کردند که این موسى بن جعفر است وفات کرده نگاه کنید به او، مردم مى آمدند ونظر بـه صـورت مـبـارکـش مـى نـمـودند ومى دیدند وفات کرده .(107) وابن شهر آشـوب فـرمـوده کـه سـنـدى بـن شـاهک جنازه را بیرون آورد وگذاشت بر جسر بغداد وندا کـردنـد کـه ایـن مـوسى بن جعفر است که رافضى ها گمان مى کردند نمى میرد، پس نظر کـنـیـد بر او. واین را براى آن گفتند که واقفه اعتقاد کرده بودند که آن حضرت امام قائم اسـت وحـبـس اورا غـیـبـت اوگـمـان کـرده بـودنـد، پـس در ایـن حـال کـه سندى ومردمان در روى جسر اجتماع کرده بودند اسب سندى بن شاهک رم کرد واورا در آب افـکـنـد پس سندى غرق شد در آب و خداوند تعالى متفرق کرد جماعت یحیى بن خالد را.(108)
ودر روایـت شـیـخ صـدوق اسـت کـه جـنـازه را آوردنـد به آنجا که مجلس شرطه بود، یعى محل عسس ونوکران حاکم بلد وچهار کس را بر پا داشتند تا ندا کردند که اى مردمان هر که مـى خـواهد ببیند موسى بن جعفر را بیرون آید، پس در شهر غلغله افتاد، سلیمان بن ابى جـعـفر عموى هارون قصرى داشت در کنار شط چون صداى غوغاى مردم را شنید واین ندا به گـوشـش رسـیـد از قصر به زیر آمد وغلامان خود را امر کرد که آن جنبشیان را دور کردند وخـود عـمـامـه از سـر انـداخـت وگریبان چاک زد پاى برهنه در جنازه آن حضرت روانه شد وحکم کرد که در پیش جنازه آن حضرت ندا کنند که هر که خواهد نظر کند به طیب پسر طیب بـیـاید نظر کند به سوى جنازه موسى بن جعفر علیه السلام ، پس جمیع مردم بغداد جمع شـدنـد وصداى شیون و فغان از زمین به فلک نیلگون مى رسید، چون نعش آن حضرت را بـه ( مـقـابـر قـریـش ) آوردنـد بـه حـسـب ظـاهـر، خـود ایـسـتـاد مـتـوجـه غـسـل وحـنـوط وکـفـن آن حـضـرت شـد وکـفنى که براى خود ترتیب داده بود که به دوهزار وپـانـصـد دیـنـار تـمـام کـرده بـود وتـمـام قـرآن را بـر آن نـوشـتـه بـود بـر آن جـناب پـوشـانـیـدنـد، به اعزاز واکرام تمام آن جناب را در ( مقابر قریش ) دفن نمودند، چـون ایـن خـبـر بـه هـارون رسـید به حسب ظاهر براى رفع تشنیع مردم نامه به اونوشت واورا تـحـسـیـن کـرد و نـوشـت کـه سـنـدى بـن شـاهـک مـلعـون آن اعـمـال را بـى رضـاى مـن کـرده ، از تـوخـشـنـود شـدم کـه نـگـذاشـتـى بـه اتـمـام رساند.(109)
شـیـخ کلینى رحمه اللّه روایت کرده از یکى از خادمان حضرت امام موسى علیه السلام که چـون حـضـرت مـوسى علیه السلام را از مدینه به جانب عراق بردند آن جناب حضرت امام رضـا عـلیـه السـلام را امـر کـرد کـه هـر شـب تـا مـادامـى که من زنده ام و خبر وفاتم به تونرسیده باید که بر در خانه بخوابى ، راوى گوید که هر شب رختخواب آن حضرت را در دهلیز خانه مى گشودیم چون بعد از عشاء مى شد مى آمد ودر دهلیز خانه به سر مى بـرد تـا صـبـح ، چـون صـبـح مـى شـد بـه خـانـه تـشـریـف مـى بـرد، وچـهـار سال بدین حال به سر مى برد تا صبح ، چون صبح مى شد به خانه تشریف مى برد، وچـهـار سـال بدین حال به سر برد تا یک شبى فراش آن حضرت را گستردیم آن جناب نـیـامـد بـه ایـن سـبب خاطر زاکیه اهل وعیال مستوحش شد وما هم از نیامدن آن حضرت ترسان ووحـشـتـنـاک شـدیـم تـا صـبح ، چون صبح طالع گردید آن خورشید رفعت وجلالت طالع گـردید ودر خانه تشریف برد ورفت نزد ام احمد که بانوى خانه بود وفرمود بیاور آن ودیـعـتـى کـه پـدر بزرگوارم به توسپرده تسلیم من نما، ام احمد چون این سخن استماع نـمـود آغـاز تـوجـه وزارى کـرد واز سـیـنـه پـر درد آه سـرد بـرآورد کـه واللّه آن مـونـس دل دردمندان وانیس جان مستمندان این دار فانى را وداع گفته ، پس آن جناب وى را تسلى داده از زارى وبـیـقرارى منع نمود وفرمود که این راز را افشا مکن واین آتش حسرت را در سینه پنهان دار تا خبر شهادت آن حضرت به والى مدینه رسد.
پـس ام احـمـد ودائعـى کـه در نـزد اوبـود بـه آن حـضـرت سـپـرد وگـفـت : روزى کـه آن گـل بـوستان نبوت وامامت مرا وداع مى فرمود، این امانتها را به من سپرد وفرمود که کسى را به این امر مطلع نساز وهرگاه که من فوت شدم پس هریک که از فرزندان من نزد توآمد واز تـومـطـالبـه آنـها نمود به اوتسلیم کن وبدان که در آن وقت من دنیا را وداع کرده ام . پس حضرت آن امانتها را قبض فرمود وامر کرد که از شهادت پدر بزرگوارش لب ببندد تـا خـبـر بـرسـد، پس دیگر حضرت در دهلیز خانه شب نخوابید، راوى گوید که بعد از چند روزى خبر شهادت حضرت امام موسى علیه السلام به مدینه رسید، چون معلوم کردیم در همان شب واقع شده بود که جناب امام رضا علیه السلام به تاءیید الهى از مدینه به بـغداد رفته مشغول تجهیز وتکفین والد ماجدش گردیده بود آنگاه حضرت امام رضا علیه السـلام واهـل بـیـت عـصـمـت بـه مـراسـم مـاتـم حـضـرت مـوسى بن جعفر علیه السلام قیام نمودند.(110)
مـولف گـویـد: کـه سـیـد بـن طاوس علیه السلام در ( مصباح الزائر ) در یکى از زیارات حضرت موسى بن جعفر علیه السلام این صلوات را بر آن حضرت که محتوى است بـر شـمـه اى از فـضـائل ومـنـاقـب وعـبـادات ومـصـائب آن جـنـاب نقل کرده ، شایسته است من آن را در این جا نقل کنم :
( اَللّهـُمَّ صـَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَیْتِهِ الطّاهِرینَ وَ صَلِّ عَلى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَصىِّ الاَبـْرارِ وَ اِمـامِ الاَخـْیارِ وَ عَیْبَةِ اْلاَنْوارِ وَ وارِثِ السَّکینَةِ وَالْوِقارِ وَ الْحِکَمِ وَ اْلا ثارِ، الَّذى کانَ یُحیِى اللَّیلَ بِالسَّهَرِ اِلَى السَّحَرِ بِمُواصَلَةِ الاْسْتِغْفارِ، حَلیفِ السَّجْدَةِ الطَّویلَةِ وَ الدُّمـُوعِ الْغـَزیـرَةِ وَ الْمُناجاتِ الْکَثِیرَةِ وَ الضُّراعاتِ الْمُتَّصِلَةِ وَ مَقَرِّ النُّهى وَ الْعَدْلِ وَ الْخـَیـْرِ وَالْفـَضـْلِ وَالنَّدى وَالْبـَذْلِ وَ مـَاءْلَفِ الْبـَلْوى وَالْصَّبـْرِ وَالْمـُضْطَهَدِ بِالظُّلمِ وَالْمـَقـْبُورِ بِالْجَوْرِ وَالْمُعَذَّبِ فى قَعْرِ السُّجُونِ وَ ظُلَمِ الْمَطامیرِ، ذِى السّاقِ الْمَرضوضِ بِحَلَقِ الْقُیُودِ وَالْجَنازَةِ الْمُنادى عَلَیْها بِذُلِّ الاِسْتِخْفافِ وَالْوارِدِ عَلى جَدِّهِ الْمُصْطَفىَ وَ اَبـیـهِ الْمُرْتَضى وَ اُمِّهِ سَیِدَةِ النِّسآءِ بِاِرْثِ مَغْصُوبٍ وَ وَلاءٍ مَسْلُوبٍ وَ اَمْرٍ مَغْلُوبٍ وَ دَمٍ مـَطـْلُوبٍ وَ سـَمٍّ مـَشْرُوبٍ. اَللّهُمَّ وَ کَما صَبَرَ عَلَى غَلیظِ الْمِحَنِ وَ تَجَرُّعِ غُصَصِ الْکُرَبِ وَاسـْتـَسْلَمَ لِرِضاکَ وَ اَخْلَصَ الطّاعَةَ لَکَ وَ مَحَضَ الْخُشُوعَ وَاسْتَشْعَرَ الْخُضُوعَ وَ عادَى الْبـِدْعـَةَ وَ اَهْلَها وَ لَمْ یَلْحَقْهُ فِى شَى ءٍ مِنْ اَوامِرِکَ وَ نَواهیَک لَوْمَةٌ لائمٍ، صَلِّ عَلَیْهِ صَلَوةً نـامـِیـَةٌ مـُنـیـفـَة زاکـِیـَةً تـُوجـِبُ لَهُ بِها شَفاعَةَ اُمَمٍ مِنْ خَلْقِکَ وَ قُروُنٍ مِنْ بَرایاَکَ وَ بَلِّغْهُ عَنّاتَحِیَّةً وَ سَلامَا وَ آتِنا مِنْ لَدُنْکَ فِى مُوالاتِهِ فَضْلا وَ اِحْسانا وَ مَغْفِرَةً وَ رِضْوانَا، اِنَّکَ ذُوالْفـَضـْلِ الْعـَمـیـمِ وَ التَّجـاوُزِ الْعـَظـیم ، بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ. ) (111)
ودر احـادیـث بـسـیـار وارد شـده کـه زیـارت آن حـضـرت مثل زیارت حضرت رسول صلى اللّه علیه وآله وسلم است .(112) ودر روایتى مـثـل آن اسـت کـه کـسـى زیـارت کـرده بـاشـد حـضـرت رسـول وامـیـرالمـؤ مـنـیـن ـ صـلوات اللّه عـلیـهـمـا ـ را (113) ودر روایـت دیـگـر مـثـل آن است که امام حسین علیه السلام را زیارت کند (114) ودر حدیث دیگر هر که آن حضرت را زیارت کند بهشت از براى اوست .(115) سلام اللّه علیه .
خطیب در ( تاریخ بغداد ) از على بن خلال نـقـل کـرده کـه گفت : هیچ امر دشوارى مرا رونداد که بعد از آن بروم به نزد قبر حضرت موسى بن جعفر علیه السلام ومتوسل به آن جناب شوم مگر آنکه خداى تعالى از براى من آسان کرد.(116)
_________________________
86- ( الکافى ) 1/486.
87- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/349.
88- سوره محمّد صلى اللّه علیه وآله وسلم (47)، آیه 22.
89- ( عمدة الطالب ) ص 196.
90- ( جلاءالعیون ) علامه مجلسى ، ص 897.
91- ( جلاءالعیون ) علامه مجلسى ص 897 ـ 898.
92- ( جلاءالعیون ) ص 898/899.
93- ( جلاءالعیون ) علامه مجلسى ، ص 899 ـ 900.
94- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 1/95.
95- ( جلاءالعیون ) ص 903.
96- ( الدّرّ النظیم ) ص 654.
97- ( الغیبة ) شیخ طوسى ، ص 19.
98- ( جلاءالعیون ) علامه مجلسى ، ص 903 ـ 904.
99- ( جلاءالعیون ) مجلسى ، ص 904 ـ 905، ( بحارالانوار ) 48/247.
100- سوره آل عمران (3)، آیه 107.
101- ( امـالى شـیـخ صدوق ) ص 210 ـ 213 مجلس 29، حدیث 235 ـ 237.
102- ( جلاءالعیون ) ص 905 ـ 906.
103- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 1/97 ـ 99.
104- ( عمدة الطالب ) ص 196.
105- ( مقاتل الطالبیین ) ص 417.
106- مـنـبـع مـعـتـبـرى بـراى گـواهـى نـدادن احـمـد بـن حـنـبـل یـافت نشد واستاد سید عبداللّه فاطمى نیا فرمودند: این مطلب درست نیست ؛ چرا که هـنـگـام شـهـادت امـام کـاظـم عـلیـه السـلام ، احـمـد حـنـبـل فـقـط پـانـزده سـال داشـتـه !؟ چـگـونـه آن مـوقع ایشان از علماى برجسته بود. بله ایشان کتک خورده در رابـطـه با عدم اعتقاد به خلق قرآن و امضاء نکردن این مطلب که آن هم بعد از شهادت امام رضا علیه السلام بوده است .
107- ( ارشاد شیخ مفید ) 2/242.
108- ( مناقب ) ابن شهر آشوب ، 4/3353.
109- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 1/99 ـ 100.
110- ( الکافى ) 1/381 ـ 382.
111- ( مصباح الزّائر ) ابن طاوس ص 382.
112- ( کامل الزیارات ) ص 313 ـ 314، باب 99، چاپ صدوق .
113- ( کامل الزیارات ) ص 313 ـ 314، باب 99، چاپ صدوق .
114- ( کامل الزیارات ) ص 313 ـ 314، باب 99، چاپ صدوق .
115- ( کامل الزیارات ) ص 313 ـ 314، باب 99، چاپ صدوق .
116- ( تـاریـخ بـغـداد ) 1/120، بـاب ( مـا ذکـر مـقابر بغداد المخصوصة بالعلماء والزّهاد ) .
فصل ششم :ذکر اولاد واعقاب امام موسى علیه السلام وذکر ابراهیم بن موسىفـصـل چـهـارم : در ذکـر پـاره اى از کلمات شریفه ومواعظ بلیغه حضرت موسى بن جعفرعلیه السلام است
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma