فـصـل پـنـجـم : ذکـر بـعـضـى از سـتـمها که از منصور دوانیقى به امام جعفر صادق علیهالسلام رسید

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
فصل ششم : در تاریخ وفات حضرت صادق علیه السلام و ذکر سبب وفاتفصل چهارم : در ذکر چند معجزه از امام جعفر صادق علیه السلام است
مؤ لف گوید: که ما در این فصل اکتفا مى کنیم به آنچه علامه مجلسى رحمه اللّه در ( جـلاءالعـیـون عـ( ذکر کرده فرموده : در روایات معتبره مذکور است که ابوالعباس سفّاح کـه اول خـلفـاى بـنـى العـبـاس بود که آن حضرت را از مدینه به عراق طلبید و بعد از مـشـاهـده معجزات بسیار و علوم بى شمار و مکارم اخلاق و اطوار آن امام عالى مقدار، نتوانست اذیـتـى بـه آن جـنـاب رسـانـد و مـرخص ساخت و آن حضرت به مدینه معاودت فرمود. چون منصور دوانیقى برادر او به خلافت رسید و بر کثرت شعیان و اتباع آن حضرت مطلع شد بـار دیـگـر آن حـضـرت را بـه عـراق طـلبـیـد و پـنـج مـرتـبـه یـا زیـاده اراده قـتـل آن مـظلوم نمود و هر مرتبه معجزه عظیمى مشاهده نمود و از آن عزیمت برگشت ؛ چنانچه ابـن بـابـویـه و ابـن شـهـر آشوب و دیگران روایت کرده اند که روزى ابوجعفر دوانیقى حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـلیـه السـلام را طـلبـیـد کـه آن حـضـرت را بـه قـتـل آورد و گـفـت کـه شـمشیرى حاضر کردند و نطعى انداختند و ربیع حاجب خود را گفت : چـون او حـاضـر شـد و بـا او مـشـغـول سـخـن شـوم و دسـت بـر دسـت زنـم او را بـه قتل آور. ربیع گفت که چون حضرت را آوردم و نظر منصور بر او افتاد گفت : مرحبا خوش آمـدى ، اى ابـوعبداللّه ! ما شما را براى آن طلبیدیم که قرض ‍ شما را اداء کنیم و حوائج شـما را برآوریم و عذرخواهى بسیار کرد و آن حضرت را روانه نمود و مرا گفت که باید بعد از سه روز آن حضرت را روانه مدینه کنى .
چـون ربـیـع بـیـرون آمـد بـه خـدمـت حـضـرت رسـیـد و گـفـت : یـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم ! آن شـمـشـیـر و نـطع را که دیدى براى تو حـاضـر کرده بود چه دعا خواندى که از شرّ او محفوظ ماندى ؟ فرمود که این دعا خواندم و دعـا را تـعـلیـم او نمود. و به روایت دیگر ربیع برگشت و به منصور گفت : اى خلیفه ! چـه چـیـز خـشـم عـظـیـم تو را به خشنودى مبدل گردانید؟ منصور گفت : اى ربیع ! چون او داخـل خـانـه مـن شـد اژدهـاى عظیمى دیدم که به نزدیک من آمد و دندان بر من مى خایید و به زبـان فـصـیـح مى گفت که اگر اندک آسیبى به امام زمان برسانى گوشتهاى تو را از استخوان ها جدا مى کنم و من از بیم آن چنین کردم .(94)
و سـیـد بـن طاووس رضى اللّه عنه روایت کرده است که چون منصور در سالى که به حج آمده به ربده رسید، روزى بر حضرت صادق علیه السلام در خشم شد و ابراهیم بن جبله را گـفـت : برو و جامه هاى جعفر بن محمّد را در گردن او بینداز بکش ‍ و به نزد من بیاور، ابـراهـیـم گـفت چون بیرون رفتم آن حضرت را در مسجد ابوذر یافتم و شرم مرا مانع شد که چنانچه او گفته بود حضرت را ببرم و به آستین او چسبیدم و گفتم بیا که خلیفه تو را مـى طلبد، حضرت فرمود: اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون مرا بگذار تا دو رکعت نماز بکنم پـس دو رکـعـت نـمار ادا کرد و بعد از نماز، دعایى خواند و گریه بسیار کرد و بعد از آن مـتـوجـه مـن شده فرمود: به هر روش که تو را امر کرده مرا ببر! گفتم : به خدا سوگند که اگر کشته شوم تو را به آن طریق نخواهم برد و دست آن حضرت را گرفته و بردم و جزم داشتم که حکم به قتل او خواهد کرد، چون به نزدیک پرده منصور رسید دعاى دیگر خـواند و داخل شد چون نظر منصور بر آن حضرت افتاد شروع به عتاب کرد و گفت : به خدا سوگند که تو را به قتل مى رسانم ! حضرت فرمود که دست از من بردار که از زمان مـصـاحـبـت مـن با تو چندان نمانده است و زود مفارقت واقع خواهد شد. منصور چون این خبر را شـنـید آن حضرت را مرخص گردانید و عیسى بن على را از عقب حضرت فرستاد که برو و از آن حـضـرت بـپـرس کـه مفارقت من از او به فوت من خواهد بود یا به فوت او؟ چون از حـضـرت پـرسـیـد فـرمـود کـه بـه مـوت مـن ، بـرگـشـت و بـه مـنـصـور نقل کرد و او از این خبر شاد شد.(95)
و ایـضـا روایـت کـرده اسـت که روزى منصور در قصر حمراى خود نشست و هر روز که در آن قـصـر شـوم مى نشست آن روز را ( روز ذبح ) مى گفتند؛ زیرا که نمى نشست در آن عـمـارت مـگـر براى قتل و سیاست (تنبیه ). و در آن ایام حضرت صادق علیه السلام را از مـدیـنه طلبیده بود و آن حضرت داخل شده بود چون شب شد و بعضى از شب گذشت ربیع حـاجـب را طـلبـیـد و گـفت : قرب و منزلت خود را نزد من مى دانى و آن قدر تو را محرم خود گـردانـیـده ام کـه بـسـیـار اسـت تـو را بـر رازى چـنـد مـطـلع مـى گـردانـم کـه آنها را از اهـل حرم خود پنهان مى دارم ، ربیع گفت : اینها از وفور اشفاق خلیفه است نسبت به من و من نـیـز در دولتـخـواهى تو مانند خود کسى را گمان ندارم ؛ گفت : چنین است مى خواهم در این سـاعـت بـروى و جـعـفـر بن محمّد را در هر حالتى که بیابى بیاورى و نگذارى که هیئت و حالت خود را تغییر دهد.
ربیع گفت : بیرون آمدم و گفتم ( اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راَجِعُونَ ) هلاک شدم ؛ زیرا که اگـر آن حـضـرت را در ایـن وقـت بـه نزد منصور بیاورم با این شدت و غضبى که او دارد البته آن حضرت را هلاک مى کند و آخرت از دستم مى رود و اگر مداهنه کنم و نیاورم مرا مى کشد و نسل مرا بر مى اندازد و مالهاى مرا مى گیرد، پس مردد شدم میان دینا و آخرت و نفسم بـه دنـیـا مـایـل شد و دنیا را بر آخرت اختیار کردم ، محمّد پسر ربیع گفت که چون پدرم بـه خـانـه آمـد مـرا طـلبـیـد و مـن از هـمـه پـسـرهـاى او جـرى تـر و سـنـگـیـن دل تـر بـودم پس گفت برو به نزد جعفر بن محمّد و از دیوار خانه او بالا رو و بى خبر بـه سـراى او داخـل شـو بـر هـر حـالى کـه او را بـیـابـى بـیـاور. پـس آخـر شـب بـه مـنـزل آن حـضـرت رسـیـدم و نـردبـانـى گـذاشـتـم و به خانه او بى خبر درآمدم دیدم که پـیـراهـنـى پـوشـیـده و دسـتـمـالى بـر کـمـر بـسـتـه و مـشـغـول نـمـاز اسـت ، چـون از نـمـاز فـارغ شد گفتم بیا که خلیفه تو را مى طلبد، گفت بـگذار که دعا بخوانم و جامه بپوشم ، گفتم نمى گذارم فرمود که بگذار برم و غسلى بکنم و مهیاى مرگ گردم ، گفتم مرخص نیستم و نمى گذارم ، پس آن مرد پیر ضعیف را که زیـاده از هـفـتـاد سـال از عـمـرش گـذشته بود با یک پیراهن و سر و پاى برهنه از خانه بیرون آوردم ، چون پاره اى راه آمد ضعف بر او غالب شد و من رحم کردم بر او و بر استر خـود سـوار کـردم و چـون به در قصر خلیفه رسیدم شنیدم که با پدرم مى گفت : واى بر تو اى ربیع ! دیر کرد و نیامد. پس ربیع بیرون آمد و چون نظرش بر امام علیه السلام افـتـاد و او را با این حالت مشاهده کرد گریست ! زیرا که ( ربیع ) اخلاص بسیار بـه خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان مى دانست . حضرت فرمود که اى ربیع ! مى دانم که تو به جانب ما میل دارى این قدر مهلت بده که دو رکعت نماز به جا بیاورم و بـا پـروردگـار خـود مـنـاجـات نـمـایم ، ربیع گفت : آنچه خواهى بکن ؛ و به نزد منصور بـرگـشت و او مبالغه مى کرد از روى طیش و غضب که جعفر را زود حاضر کن ، پس دو رکعت نـمـاز کـرد و زمـان طـویـلى بـا دانـاى راز عرض نیاز کرد و چون فارغ شد ربیع دست آن حضرت را گرفت و داخل ایوان کرد، پس در میان ایوان نیز دعایى خواند، و چون امام عصر را بـه اندرون قصر برد و نظر منصور بر آن حضرت افتاد از روى خشم گفت : اى جعفر! تـو تـرک نـمـى کـنـى حـسـد و بغى خود را بر فرزندان عباس و هر چند سعى مى کنى در خـرابـى مـلک ایـشـان فـایـده نـمـى بـخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند! اینها که مى گـویـى هـیـچ یک را نکرده ام ، و تو مى دانى که من در زمان بنى امیه که دشمن ترین خلق خـدا بـودنـد بـراى مـا و شـمـا، بـه آن آزارهـا کـه از ایـشـان بـر مـا و اهل بیت ما رسید این اراده نکردم و از من به ایشان بدى نرسید با شما را این اراده ها کنم با خـویـش ‍ نـسبى و اشفاق و الطاف شما نسبت به ما و خویشان ما، پس منصور ساعتى سر در زیـر افکند و در آن وقت بر روى نمدى نشسته بود بر بالشى تکیه کرده بود، در زیر مـسـنـد خـود پـیـوسته شمشیر مى گذاشت ، پس گفت : دروغ مى گویى و دست در زیر مسند کـرد و نـامـه هـاى بـسیار بیرون آورد و به نزدیک آن حضرت انداخت و گفت : این نامه هاى تـو اسـت کـه بـه اهل خراسان نوشته اى که بیعت مرا بشکنند و با تو بیعت کنند، حضرت فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد که اینها به من افترا است و من اینها را ننوشته ام و چنین اراده نـکـرده ام مـن در جـوانـى ایـن عـزمـها نکرده م اکنون که ضعف پیرى بر من مستولى شده است چـگـونـه این اراده کنم اگر خواهى مرا در میان لشکر خود (96) قرار ده تا مرگ بـرسـد و مـرگ مـن نـزدیـک شده است ، و هرچند آن حضرت این سخنان معذرت آمیز مى گفت : طـیـش مـنصور زیاده مى شد و شمشیر را به قدر یک شبر از غلاف کشید، ربیع گفت : چون دیـدم کـه منصور دست به شمشیر دراز کرد بر خود لرزیدم و یقین کردم که آن حضرت را شـهـیـد خـواهـد کـرد، پـس ‍ شـمشیر را در غلاف کرد و گفت : شرم ندارى که در این سن مى خـواهـى فتنه به پا کنى که خونها ریخته شود؟ حضرت فرمود: نه به خدا سوگند که ایـن نـامـه هـا را مـن نـنـوشـته ام و خط و مهر من در اینها نیست و بر من افترا کرده اند . پس منصور باز شمشیر را به قدر یک ذراع از غلاف کشید در این مرتبه عزم کردم که اگر من را امر کند به قتل آن حضرت من شمشیر بگیرم و بر خودش بزنم هر چند باعث هلاک من و فرزندان من گردد و توبه کردم از آنچه پیشتر در حق آن حضرت اراده کرده بودم ، پس منصور باز آتش غضبش مشتعل گردید و شمشیر را تمام از غلاف کشید و آن حضرت نزد او ایستاده بود و مترصد شهادت بود و عذر می فرمود و منصور قبول نمی نمود ، پس ساعتی سر به زیر افکند و سر برداشت و گفت : راست می گویی و به من خطاب کرد که ای ربیع ! حقه غالی مخصوص مرا بیاور ، چون آوردم حضرت را نزدیک خود طلبید و بر مسند خود نشانید و از آن غالیه محاسن مبارک آن حضرت را خوشبو گردانید و گفت بهترین اسبان مرا حاضر کن و جعفر را بر آن سوار نما و ده هزار درهم به او عطا کن و همراه او برو تا به منزل او و آن حضرت را مخیر گردان میان آنکه با ما باشد با نهایت حرمت و کرامت و میان برگشت به مدینه جد بزرگوار خود.
ربـیـع گـفـت کـه مـن شـاد بـیـرون آمـدم و مـتـعـجـب بـودم از آنـچـه مـنـصـور اول در بـاب حـضـرت اراده داشـت و آنـچـه آخـر بـه عـمـل آورد، چـون بـه صـحـن قـصـر رسـیـدم گـفـتـم : یـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم ! مـن مـتـعـجـبـم از آنـچـه او اول بـراى شـمـا در خـاطـر داشـت و آنـچـه آخـر در حـق شـمـا بـه عمل آورد، و مى دانم که این اثر آن دعا بود که بعد از نماز خواندى و آن دعاى دیگر که در ایـوان تـلاوت فـرمـودى حـضـرت فـرمـود کـه بـلى دعـاى اول دعـاى کـرب و شـدایـد بـود و دعـاى دوم دعـایـى بـود کـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم در روز احـزاب خـوانـد سپس فرمود: اگر نه خوف داشتم که منصور آزرده شود این زر را به تو مى دادم و لیکن مزرعه اى که در مدینه دارم و پیش از این ده هزار درهم به قیمت آن من دادى و من به تو نفروختم او را به تو مى بخشم . یـابن رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم ! من آن دعاها را از شما مى خواهم که به من تعلیم نمایید و توقع دیگر نمى گیریم و آن دعاها را نیز به تو تعلیم مى کنم . چون در خـدمـت آن حـضـرت بـه خـانـه رفـتـم دعاها را خواند و من نوشتم و تمسکى براى مزرعه نـوشـت و بـه من داد، یابن رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم ! در وقتى که شما را بـه نـزد مـنـصـور آوردنـد و شـمـا مـشـغول نماز و دعا شدید و منصور اظهار طیش مى کرد و تـاءکـیـد در احـضـار شـمـا مـى نـمود هیچ اثر خوف و اضطراب در شما مشاهده نمى کردم ، حـضـرت فـرمـود: کـسـى کـه جـلالت و عـظـمـت خـداونـد ذوالجلال در دل او جلوه گر شده است ابهت و شوکت مخلوق در نظر او مى نماید، و کسى که از خدا مى ترسید از بندگان پروا ندارد.
ربـیـع گـفـت کـه چـون به نزد خلیفه برگشت خلوت شد گفتم : ایّهاالا میر! دیشب از شما حـالتهاى غریب مشاهده کردم ، در اول حال با آن شدت غضب جعفر بن محمّد را طلبیدى و به مـرتـبـه اى تـو را در غـضب دیدم که هرگز چنین غضبى در تو مشاهده نکرده بودم تا آنکه شـمـشـیـر را به قدر یک شبر از غلاف کشیدى و باز به قدر یک ذراع کشیدى و بعد از آن شـمـشـیر را برهنه کردى و بعد از آن برگشتى و او را اکرام عظیم نمودى و از حقّه غالیه مخصوص خود که فرزندان خود را به آن خوشبو نمى کنى او را خوشبو کردى و اکرامهاى دیـگـر نـمـودى و مـرا به مشایعت او ماءمور ساختى سبب اینها چه بود؟ گفت : اى ربیع ! من رازى را از تـو پنهان نمى کنم و لیکن باید که این سرّ را پنهان دارى که به فرزندان فـاطـمه و شیعیان ایشان نرسد که موجب مزید مفاخرت ایشان گردد، بس است ما را آنچه از مفاخر ایشان در میان مردم مشهور است و در السنه خلق مذکور است .
سپس گفت : هرکه در خانه است بیرون کن ، چون خانه را خلوت کردم به نزد او برگشتم گفت : به غیر از من و تو و خدا کسى در این خانه نیست ، اگر یک کلمه از آنچه با تو مى گـویـم از کـسـى بـشـنـوم تـو را و فـرزنـدان تـو را بـه قـتـل مـى آورم و امـوال تـو را مـى گیرم ، سپس گفت : اى ربیع ! در وقتى که او را طلبیدم مصرّ بودم بر قتل او و بر آنکه از او عذرى قبول نکنم و بودن او بر من هر چند خروج به شمشیر نکند گرانتر است از عبداللّه بن الحسن و آنها که خروج مى کنند؛ زیرا که مى دانم او و پـدران او را مـردم امـام مـى دانـنـد و ایـشان را واجب الا طاعه مى شمارند و از همه خلق ، عـالمـتـر و زاهـدتـر و خـوش اخـلاق تـرنـد و در زمـان بـنـى امـیـه مـن بـر احـوال ایـشـان مـطـلع بـودم ، چـون در مـرتـبـه اول قـصـد قتل او کردم و شمشیر را یک شبر از غلاف کشیدم دیدم که حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلم براى من متمثّل شد و میان من و او حایل شد و دستها گشوده بود و آستینهاى خود را بـرزده بـود و رو تـرش کـرده بـود و از روى خـشم به سوى من نظر مى کرد من به آن سـبـب شـمـشـیـر را در غـلاف کـشـیـدم دیـدم کـه بـاز حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم نـزد مـن مـتـمـثـّل شـد نـزدیـکـتـر از اول و خـشـمـش زیـاده بـود و چـنـان بـر مـن حـمـله کـرد کـه اگـر مـن قـصـد قـتـل جـعـفـر مـى کردم او قصد قتل من مى کرد و به این سبب شمشیر را به غلاف بردم ، در مرتبه سوم جراءت کردم و گفتم اینها از افعال جن مى باید باشد و پروا نمى باید کرد و شـمـشـیـر را تـمـام از غـلاف کـشـیـدم در ایـن مـرتـبـه دیـدم کـه آن حـضـرت نـزد مـن متمثل شد دامن برزده و آستینها را بالا بسته و برافراخته گردیده و چنان نزدیک من آمد که نـزدیـک شـد دسـت او به من برسد و به این جهت از آن اراده برگشتم و او را اکرام کردم و ایشان فرزندان فاطمه اند و جاهل نمى باشد به حق ایشان مگر کسى که بهره از شریعت نـداشـتـه بـاشـد، زیـنـهار! مبادا کسى این سخنان را از تو بشنود محمّد بن ربیع گفت که پـدرم ایـن قـصـه را بـه مـن نـقـل نـکـرد مـگـر بـعـد از مـردن مـنـصـور و مـن نقل نکردم مگر بعد از مردن مهدى و موسى و هارون و کشته شدن محمّد امین .(97)
ایـضـا روایـت کـرده اسـت بـه سـنـد مـعـتـبـر از صـفـوان جـمـال کـه مـردى از اهل مدینه بعد از کشته شدن محمّد و ابراهیم پسرهاى عبداللّه بن الحسن به نزد منصور دوانیقى رفت و گفت که جعفر بن محمّد مولاى خود معلى بن خنیس را فرستاده اسـت کـه از شـیـعـیـان اموال و اسلحه بگیرد، اراده خروج دارد و محمّد پسر عبداللّه نیز به اعـانـت او این کارها کرد. منصور بسیار در خشم شد و فرمانى بداد و به عم خود که والى مـدیـنـه بـود نـوشـت که به سرعت تمام امام علیه السلام را به نزد او فرستد و او نامه منصور را به خدمت حضرت فرستاد و گفت : باید که فردا روانه شویم به جانب عراق و بـرخـاسـت و متوجه مسجد حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم شد و چند رکعت نماز کرد و دست به دعا بلند نمود و دعایى خواند و روز دیگر شتران براى آن حضرت حاضر کردم و متوجه عراق شد، چون به شهر منصور رسید به در خانه او رفت و رخصت طلبید و داخـل شـد و مـنصور اول آن حضرت را اکرام نمود و بعد از آن شروع به عتاب کرد و گفت : شنیده ام که معلى براى تو اموال و اسلحه جمع مى کند. حضرت فرمود: مَعاذاللّه ! این بر مـن افـتـرا اسـت ، مـنـصور گفت : سوگند یاد کن ! حضرت به خدا سوگند یاد کرد منصور گـفـت : بـه طـلاق و عـتـاق قـسم بخور! حضرت فرمود که سوگند به خدا یاد کردم از من قـبـول نـمـى کـنـى و مـرا امـر مى کنى که سوگندهاى بدعت یاد کنم ، منصور گفت : نزد من اظـهـار دانـایـى مـى کـنـى ؟ حـضـرت فـرمـود کـه چـون نـکـنـم و حـال آنـکـه مـایـیم معدن علم حکمت . منصور گفت : الحال جمع مى کنم میان تو و آنکه اینها را بـراى تـو گـفـتـه اسـت تـا در بـرابر تو بگوید، و فرستاد آن بدبخت را طلبید و در حـضـور حـضرت از او پرسید، گفت : بلى چنین است و آنچه در حق او گفته ام صحیح است ، حـضـرت بـه او گـفـت : سـوگند یاد مى کنى ؟ گفت : بلى و شروع کرد به قسم و گفت : ( وَاللّهِ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هـُوَ الطّالِبُ الْغالِبُ الْحَىُّ الْقَیُّومُ، ) حضرت فرمود که در سـوگـنـد تـعـجـیـل مـکـن و به هر نحو که من مى گویم سوگند یاد کن ، منصور گفت : این سـوگـنـد کـه او یاد کرد چه علت داشت ؟ حضرت فرمود که حق تعالى صاحب حیا و کریم اسـت و کـسـى کـه او را مـدح کـنـد به صفات کمالیه و به رحمت و کرم ، او را معالجه به عـقـوبـت نـمـى کـنـد، پـس فـرمـود کـه بـگـو: بـیـزار شـوم از حول و قوت خدا و داخل شوم در حول و قوت خود اگر چنین نباشد. چون این سوگند یاد کرد در سـاعـت افـتـاد و مـرد و بـه عـذاب الهـى واصـل شـد، مـنـصـور از مـشـاهـده ایـن حـال خـائف گـردیـد و گـفـت : دیـگـر سـخـن کـسـى را در حـق تـو قبول نخواهم کرد.(98)
و ایضا روایت کرده است از محمّد بن عبداللّه اسکندرى که گفت : من از جمله ندیمان ابوجعفر دوانـیـقى و محرم اسرار او بودم ، روزى به نزد او رفتم او را بسیار مغموم یافتم و آه مى کـشـیـد و انـدوهناک بود گفتم : ایّهاالا میر! سبب تفکر و اندوه تو چیست ؟ گفت : صد نفر از اولاد فـاطـمـه را هلاک کردم و سید و بزرگ ایشان مانده است و در باب او چاره نمى توانم کرد، گفتم : کیست ؟ گفت : جعفر بن محمّد صادق علیه السلام . گفتم : ایّهاالا میر! او مردى اسـت کـه بـسـیـارى عـبادت او را کاهیده و اشتغال او به قرب و محبت خدا او را از طلب ملک و خـلافت غافل گردانیده ، گفت : مى دانم که تو اعتقاد به امامت او دارى و بزرگى او را مى دانم و لیکن ملک عقیم است و من سوگند یاد کرده ام که پیش از آنکه شام این روز درآید خود را از انـدوه فارغ گردانم . راوى گفت که چون این سخن از او شنیدم زمین بر من تنگ شد و بسیار غمگین شدم ، پس جلادى را طلبید و گفت : چون من ابوعبداللّه صادق را طلب نمایم و مـشـغـول سـخن گردانم و کلاه خود را از سر بردارم و بر زمین گذارم او را گردن بزن و این علامتى است میان من و تو.
و در هـمـان سـاعـت کـس فـرسـتـاد و حـضـرت را طـلبـیـد، چـون حـضـرت داخـل قـصر شد دیدم که قصر به حرکت درآمد مانند کشتى که در میان دریاى موّاج مضطرب بـاشـد و دیـدم کـه مـنـصـور بـرجـسـت و بـا سـر و پـاى بـرهـنـه بـه استقبال آن حضرت دوید و بندهاى بدنش مى لرزید و دندانهایش بر هم مى خورد و ساعتى سـرخ و سـاعـتى زرد مى شد و آن حضرت را به اعزاز و اکرام بسیار آورد و بر تخت خود نـشـانـیـده و بـه دو زانـو در خدمت او نشست مانند بنده که در خدمت آقاى خود بنشیند و گفت : یـابـن رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم ! به چه سبب در این وقت تشریف آوردى ؟ حـضـرت فـرمـود کـه بـراى اطـاعت خدا و رسول و فرمانبردارى تو آمدم ، گفت : من شما را نـطلبیدم ، رسول (فرستاده ) اشتباهى کرده است و اکنون که تشریف آورده اى هر حاجت که دارى بطلب .
حـضرت فرمود: حاجت من آن است که مرا بى ضرورتى طلب ننمایى . گفت : چنین باشد. و حـضـرت بـرخـاسـت و بـیـرون آمـد و من خدا را حمد بسیار کردم که آسیبى از منصور به آن حـضـرت نـرسـیـد. و بعد از آنکه آن حضرت بیرون رفت منصور لحاف طلبید و خوابید و بـیدار نشد تا نصف شب و چون بیدار شد دید من بر بالین او نشسته ام گفت : بیرون مرو تـا مـن نـمـازهـاى خـود را قـضـا کـنـم و قـصـه اى بـراى تـو نـقـل نـمـایم ، چون از نماز فارغ شد گفت : چون حضرت صادق را به عزم کشتن طلبیدم و داخـل قصر من شد دیدم که اژدهاى عظیمى پیدا شد و دهان خود را گشود و کام بالاى خود را بـر بـالاى قـصـر مـن گذاشت و کام پایین خود را در زیر قصر من گذاشت و دم خود را بر دور قـصـر و خـانه من گردانید و به زبان عربى فصیح به من گفت که اگر بدى اراده مـى کـنـى نـسبت به آن حضرت ، تو را و خانه و قصر تو را فرو مى برم و به این سبب عـقـل مـن پریشان شد و بدن من به لرزه آمد به حدى که دندانهاى من بر هم مى خورد راوى گـفـت مـن گفتم : اینها از او عجب نیست زیرا که نزد او اسمها و دعایى است که اگر بر شب بـخـواند آنها را روز مى شود و اگر بر روز بخواند شب مى شود و اگر بر موج دریاها بـخـوانـد سـاکـن مى گردد. پس از چند روز رخصت طلبیدم از او که به زیارت آن حضرت بـروم مـرا دسـتـورى داد و ابا نکرد و چون به خدمت آن حضرت رفتم از حضرتش التماس کـردم آن دعـا کـه خـوانـد در وقـت دخـول مـجلس منصور تعلیم من نماید، و اجابت التماس من نمود.(99)(100)
________________________

94- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/251 ـ 252، تحقیق : دکتر بقاعى .
95- ( مهج الدّعوات ) ابن طاوس ص 234 ـ 239، بیروت ، اءعلمى .
96- مـخـفـى نماند که عبارت خبر این است : ( فصیّرنى فى بعضى حبوسک ) عـلامـه مـجلسى ( جیوشک ) به جیم و یاء دو نقطه و شین معجمه خوانده و این معنى را فرموده ، لیکن ظاهر این است که ( حبوسک ) به حاء مهمله و باء موحده و سین مهمله است ؛ یعنى مرا در بعض ‍ محبسهاى خودت قرار ده تا مرا مرگ رسد.
97- ( مهج الدّعوات ) ابن طاوس ص 239 ـ 245.
98- ( مهج الدّعوات ) ابن طاوس ص 245 ـ 247.
99- ( مهج الدّعوات ) ابن طاوس ص 248، اءعلمى ، بیروت .
100- ( جلاءالعیون ) ص 872 ـ 882، انتشارات سرور، قم .
فصل ششم : در تاریخ وفات حضرت صادق علیه السلام و ذکر سبب وفاتفصل چهارم : در ذکر چند معجزه از امام جعفر صادق علیه السلام است
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma