فصل چهارم : در ذکر چند معجزه از امام جعفر صادق علیه السلام است

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
فـصـل پـنـجـم : ذکـر بـعـضـى از سـتـمها که از منصور دوانیقى به امام جعفر صادق علیهالسلام رسیدفـصـل سـوم : در پـاره اى از کـلمـات حـکمت آمیز و مواعظ و نصایح حضرت امام جعفر صادقعلیه السلام است
اول ـ در اطلاع آن حضرت است بر غیب
شـیخ طوسى از داود بن کثیر رقّى روایت کرده که گفت : نشسته بودم خدمت حضرت صادق عـلیـه السـلام کـه نـاگاه ابتدا از پیش خود به من فرمود: اى داود! به تحقیق که عرضه شـد بـر مـن عـمـلهـاى شـمـا روز پـنـجـشـنـبـه ، پـس دیـدم در بـیـن اعـمـال تو صله و احسان تو را به پسر عمت فلان پس این مطلب مرا خشنود گردانید همانا صـله تـو مـرا او را سـبـب شـود کـه عـمـر او زود فـانـى و اجـل او مـنـقـطـع شـود، داود گـفـت : مـرا پـسـر عـمـى بـود مـعـانـد و دشـمـن اهل بیت و مردى خبیث ، خبر به من رسید که او و عیالاتش بد مى گذرانند، پس براى نفقه او بـراتـى نوشتم و نزد او فرستادم پیش از آنکه به سوى مکه توجه کنم چون به مدینه رسیدم خبر داد مرا به این مطلب حضرت امام جعفر صادق علیه السلام .(74)
دوم ـ در نشان دادن آن حضرت است علامت امام را به ابوبصیر
در ( کـشـف الغـمـّه ) از ( دلائل حـمـیـرى ) نقل شده که ابوبصیر گفت : روزى در خدمت مولاى خود حضرت صادق علیه السلام نشسته بـودم کـه آن حـضـرت فـرمـود: اى ابومحمّد! آیا امامت را مى شناسى ؟ گفتم : بلى ، وَاللّهِ الِّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، تویى امام من . و دست خود را بر زانو یا ران آن حضرت نهادم . فرمود: راست گفتى امام خود را مى شناسى پس چنگ زن به دامان او و متمسک شو به او، پس ‍ گفتم : مى خواهم که علامت امام را به من عطا فرمایید، فرمود: اى ابومحمّد! هنگامى که به کوفه مـراجـعـت کردى خواهى یافت که اولادى از براى تو [متولد] شده به نام عیسى و بعد از او اولادى دیگر شود به نام محمّد و بعد از این دو پسر، دو دختر براى تو خواهد شد، و بدان کـه ایـن دو پـسـر تو نامشان نوشته شده نزد ما در صحیفه جامعه در عدد اسامى شیعیان و نـام پـدران و مـادران و اجداد و انساب ایشان و آنچه متولد شود تا روز قیامت . پس حضرت صحیفه اى بیرون آورد که رنگ آن زرد بود و به هم پیچیده بود.(75)
سوم ـ در اخبار آن حضرت است به مردن زنى بعد از سه روز
ابـن شـهـر آشـوب و قـطـب راونـدى روایـت کـرده انـد از حسین بن ابى العلاء که گفت نزد حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام بـودم کـه خدمت آن حضرت آمد مردى با یکى از غلامان او و شـکـایت کرد به آن حضرت از زن خود و بدخلقى او، حضرت فرمود: بیاور او را نزد من . چـون آن زن آمـد، حضرت به او فرمود که چه عیبى دارد شوهر تو؟ آن زن شروع کرد به نـفـریـن کـردن بـه شـوهـرش و بـد گـفـتـن بـراى او. حـضـرت فـرمـود کـه اگر به این حـال بـمانى زنده نخواهى ماند مگر سه روز، گفت : باکى ندارم به جهت آنکه نمى خواهم بـبـیـنم او را هرگز! حضرت فرمود به آن مرد: بگیر دست زنت را همانا نخواهد بود مابین تو و او مگر سه روز. چون روز سوم شد آن مرد خدمت آن حضرت مشرف شد حضرت فرمود: زنـت چـه کـرد؟ گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد! الا ن او را دفـن کردم ، من پرسیدم که چه بود حال ؟ او فرمود: او زنى بود تعدى کننده ، حق تعالى عمر او را قطع کرد و شوهرش را از او راحت نمود.(76)
چهارم ـ در نجات دادن آن حضرت است برادر داود را از مردن به تشنگى
ابن شهر آشوب نقل کرده از داود رقّى که گفت : بیرون شدند از کوفه دو نفر برادران من به قصد رفتن به مزار، در بین راه یکى از آن دو نفر را تشنگى سخت عارض شد به حدى کـه تاب نیاورد از حمار افتاد. بار دیگر از حال او سرگشته و متحیر شد، پس ‍ به نماز ایـسـتـاد و نـمـاز گـزارد و خـوانـد اللّه تـعـالى را و مـحمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم و امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیه السلام و ائمه علیهم السلام را یک یک تا رسید به امام زمانش ‍ امام جعفر صادق علیه السلام . پس پیوسته آن حضرت را خوانده و به آن جناب التجاء برد کـه نـاگـاه دیـد مـردى بـالاى سـرش ایـسـتـاده مـى گـوید: اى مرد چیست قصه تو؟ پس او حال را براى او نقل کرد، آن مرد قطعه چوبى به او داد و گفت : بگذار این را مابین لبهاى بـرادرت . چـون آن چـوب را گذاشت مابین لبهاى او، برادرش به هوش ‍ آمده و چشمان خود را گـشود و برخاست نشست و تشنگیش رفت . پس به زیارت قبر رفتند و چون برگشتند بـه کـوفـه ، آن بـرادرى کـه دعـا مـى کـرده بـه مدینه مشرف شد پس خدمت حضرت علیه السـلام رسـیـد حـضـرت فـرمـود بـه او بـنـشـیـن چـگـونـه اسـت حـال بـرادرت ، کـجـا اسـت آن چـوب ؟ عـرض کـرد: اى آقـاى مـن ! چـون بـرادرم را بـه آن حال دیدم غصه و غمم براى او سخت شد پس چون حق تعالى روحش را به او برگردانید از بـسـیـارى خـوشـحـالى دیـگـر بـه چـوب نپرداختم و از آن غفلت کرده و فراموشش نمودم . حـضرت فرمود: همان ساعت که تو در غم برادر خود بودى ، برادر من خضر علیه السلام آمـد نزد من ، من بر دست او فرستادم به سوى تو قطعه اى از چوب درخت طوبى ، پس رو کرد به خادم خود و فرمود بیاور آن سبد را. چون سبد را آورد حضرت آن را گشود و از آن قـطـعـه چوبى بیرون آورد به عین همان چوب و نشان او داد و شناخت آن را آنگاه حضرت آن را رد کرد به جاى خود.(77)
پنجم ـ در ذلیل شدن شیر است براى آن حضرت
و نـیـز ابـن شهر آشوب روایت کرده از ابوحازم عبدالغفار بن حسن که وارد شد ابراهیم بن ادهم به کوفه و من با او بودم و این در ایام منصور بود و اتفاقا در آن ایام حضرت جعفر بـن مـحـمـّد عـلوى وارد کـوفـه گـشـت و چون بیرون شد از کوفه که به مدینه رجوع کند مـشـایـعـت کـردنـد آن حـضـرت را عـلمـا و اهـل فـضـل از اهـل کـوفـه و از جمله کسانى که به مشایعت آن حضرت آمده بودند سفیان ثورى و ابراهیم ادهـم بـود و آن اشـخـاص کـه بـه مـشـایـعـت آمده بودند جلوتر از آن حضرت مى رفتند که نـاگاه به شیرى برخوردند که در سر راه بود، ابراهیم ادهم به آن جماعت گفت بایستید تـا جـعفر بن محمّد علیه السلام بیاید ببینیم بااین شیر چه مى کند! پس حضرت تشریف آورد امر شیر را به میان آوردند حضرت رو کرد به شیر و رفت تا به او رسید گوش او را گـرفـت و او را از راه دور کـرد آنـگـاه رو کرد به آن جماعت و فرمود: آگاه باشید اگر مـردم اطـاعـت مـى کـردنـد خـدا را حـق طاعت خدا، هر آینه بار مى کردند بر شیر بارهاى خود را.(78)
فـقـیـر گوید: که ظاهرا در این فرمایش حضرت تعریض باشد به ابراهیم ادهم و سفیان ثورى و امثال ایشان .
ششم ـ در نسوزاندن آتش ، هارون مکه را به سبب آن حضرت
و نـیـز روایـت کـرده از مـاءمـون رقـّى که گفت : در خدمت آقایم حضرت صادق علیه السلام بـودم کـه وارد شـد سـهـل بـن حـسـن خراسانى و سلام کرد بر آن حضرت و نشست و گفت : یـابـن رسـول اللّه ! از بـراى شـمـا اسـت راءفـت و رحـمـت و شـمـا اهـل بـیـت امـت ایـد چه مانع است شما را که از حق خود بنشینى با آنکه مى یابى از شیعیانت صد هزار نفر که مقابلت شمشیر بزنند؟ حضرت فرمود: بنشین اى خراسانى ! رعى اللّه حـقـّک ، سـپس فرمود: اى حنیفه تنور را گرم کن . پس آن کنیز تنور را گرم کرد که مانند آتـش سـرخ شـد و بالاى آن سفید گردید آنگاه فرمود: اى خراسانى ! برخیز و بنشین در تـنـور، مـرد خـراسـانـى عـرض کـرد: اى آقـاى مـن ، یـابـن رسـول اللّه ! مـرا عـذاب مـکـن بـه آتـش و از مـن بـگـذر خـدا از تـو بگذرد، فرمود: از تو گذشتم ، پس در این حال بودم که هارون مکى وارد شد و نعلینش را به انگشت سبابه اش گـرفـتـه بـود عـرض ‍ کـرد: السـلام عـلیـک یـابـن رسـول اللّه ! حـضـرت فـرمود: بینداز نعلین را از دستت و بنشین در تنور، راوى گفت که هارون کفش را از دست انداخت و نشست در تنور و حضرت رو کرد به مرد خراسانى و شروع کـرد بـا او حـدیث خراسان گفتن مانند کسى که مشاهده مى کند آن را، پس فرمود برخیز اى خـراسـانـى و نـظر کن به داخل تنور، گفت برخاستم و نظر کردم در تنور دیدم هارون را کـه چـهـار زانـو نـشسته ، آنگاه از تنور بیرون آمد و بر ما سلام کرد. حضرت فرمود: در خراسان چند نفر مثل این مرد است ؟ گفت به خدا قسم یک نفر نیست !
فـرمـود: مـا خـروج نمى کنیم در زمانى که نمى بینى در آن پنج نفر که معاضد باشند از براى ما، ما داناتریم به وقت خروج .(79)
هفتم ـ در اخبار آن حضرت است از ملاجم
( فـِى الْبِحار عَن مَجالِسِ الْمُفید مُسْنَدا عن سُدَیْرِ الصَّیْرَ فى قالَ: کُنْتُ عِنْدَ اَبِى عَبْدِاللّهِ علیه السلام وَ عِنْدَهُ جَماعَةٌ مِنْ اَهْلِ الْکُوفَةِ فَاَقْبَلَ عَلَیْهِمْ وَ قالَ لَهُمْ حَجُّوا قَبْلَ اَنْ لاتَحُجُّوا؛ )
یـعـنـى در ( بـحـار ) از ( مجالس ) شیخ مفید رحمه اللّه با سند از سدیر صـیرفى منقول است که گفت : بودم نزد حضرت صادق علیه السلام و نزد آن جناب بود جـمـاعتى از اهل کوفه پس رو کرد به ایشان و فرمو: حج بروید پیش از آنکه حج نتوانید بـرویـد، قـَبْلَ اَنْ یَمْنَعَ الْبَرجانِیَّةُ؛ علامه مجلسى در بیان این کلمه فرموده : یعنى حج کـنـیـد پـیـش از آنـکـه بـیـابـان مـخـوف شـود و مـمـکـن نشود سیر کردن در آن و گویا ( البـرجانیه ) که آخرش یاء با دو نقطه است غلط دانسته اند و صحیحش را با باء یک نـقطه دانسته اند و آن را دو کلمه دانسته ( البرّ ) یعنى بیابان و ( جانبه ) و لکـن از بـعـضـى از اهل تحقیق نقل شده که ( برجانیه ) معرّب بریطانیه است که بـریطانیا باشد یعنى حج کنید پیش از آنکنه دولت بریطانیا مردم را منع کند. بعد از آن ، حـضـرت فـرمـود: حـج کـنـیـد پـیش از آنکه خراب شود مسجدى در عراق مابین درخت خرما و نـهـرهـا، حـج کنید پیش از آنکه بریده شود درخت سدرى در زوراء که واقع است بر ریشه هـاى نـخـله اى کـه حضرت مریم چیده است از آن رطب تازه . پس وقتى که اینها واقع شد از حـج کردن ممنوع مى شوید و میوه ها کم مى شود و خشکسالى در شهرها پدید آید و مبتلا مى شوید به گرانى نرخها و ستم کردن سلطان و فاش شود در میان شما ظلم و ستم یا بلا و وبـا و گـرسـنـگـى و رو آورد بـه شـمـا فـتـنه ها از جمیع آفاق . پس واى بر شما! اى اهـل عـراق ! هـنـگـامـى کـه بـیـایـد بـه سـوى شـمـا رایـتـهـا و عـلمـها از خراسان و واى بر اهل رى از ترک و واى بر اهل عراق از اهل رى و واى بر ایشان از ثط! سدیر گفت : گفتم اى مـولاى مـن ( ثـط ) کیست ؟ فرمود: قومى هستند که گوشهاى ایشان مانند گوشهاى مـوش اسـت از کـوچـکى ، لباس ایشان آهن است ، کلام ایشان منانند کلام شیاطین است ، کوچک حدقه هستند امرد و بى مو هستند. پناه ببرید به خدا از شر ایشان ، ایشانند که گشوده مى شـود بـر دسـتـشـان دیـن و مـى بـاشـنـد سبب امر ما، به این معنى که ایشان مقدمه ظهور مى باشند.(80)
هشتم ـ در ظاهر شدن آب است براى آن حضرت در بیابان
در ( بـحـار ) از ( نـوادر ) عـلى بـن اسـبـاط نقل کرده که او روایت کرده از ابن طبّال از محمّد بن معروف هلالى که از معمرین بوده و صد و بـیـسـت و هـشـت سـال عـمـر کرده که گفت : در ایام سفّاح در حیره در خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام رفتم دیدم که مردم دور آن جناب را گرفته اند به نحوى که خدمتش ‍ رسـیـدن مـمـکـن نـیـست ، سه روز متوالى رفتم به هیچ حیله نتوانستم خود را به آن حضرت بـرسـانـم از بـسـیـارى جـمـعـیـت و کثرت مردم ، چون روز چهارم شد و مردم کم شده بودند حـضـرت مـرا دید و نزدیک طلبید، پس حرکت کرد برود به زیارت قبر امیرالمؤ منین علیه السـلام مـن نـیـز هـمـراه آن جـنـاب رفـتـم چـون پـاره اى راه رفـتـم بـول فـشـار داد آن جـنـاب را، پس از جاده خود را کنارى کشید و ریگها را با دست خود پس ‍ کرد آبى براى آن حضرت ظاهر شد که تطهیر کرد براى نماز، سپس برخاست و دو رکعت نماز گذاشت و دعا کرد، دعایش این بود:
( اَللّهـُمَّ لاتـَجـْعـَلْنـى مـِمَّنْ تـَقـَدَّمَ فـَمَرَقَ وَ لا مِمَّنْ تَخَلَّفَ فَمَحَقَ وَاجْعَلْنى مِنَ النَّمَطِ الاَوْسَطِ. )
پس بنا کرد به رفتن و من هم با او بودم فرمود: اى پسر! از براى دریا همسایه اى نیست ، و براى سلطان صدیقى نیست و عافیت ثمن ندارد و چه بسیار کس که آسوده و راحت است و نـمى داند. سپس فرمود: تمسک بجویید به پنج چیز: مقدم بدارید استخاره و طلب خیر را، و تـبـرک بـجویید به سهولت ، و زینت دهید خود را به حلم و بردبارى ، و دورى کنید از دروغ گفتن ، و تمام دهید پیمانه و ترازو را. سپس ‍ فرمود: فرار کنید وقتى که عرب دهنه را از سـر بردارد و گسسته مهار شود و ( مَنَعَ الْبَرْجانِیَةُ وَانْقَطَعَ الْحَجَّ ) گذشت در حـدیـث قـبـل این کلمه یعنى دولت بریطانیا منع کند مردم را و راه حج منقطع شود ـ آنگاه فـرمـود: حـج کـنید پیش از آنکه نتوانید و اشاره کرد به سوى قبله با انگشت ابهام خود و فرمود: کشته مى شود در این طرف هفتاد هزار نفر در زیادتر الخ .(81)
مـؤ لف گـویـد: ایـن پنج چیزى که حضرت صادق علیه السلام امر فرموده تمسک به آن را، از آداب تـجـارت و کـسـب اسـت و حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام هـر روز اهـل کـوفـه را به اینها و چند چیز دیگر امر مى فرمود؛ چنانکه شیخ کلینى در ( کافى ) روایت کرده از جابر از حضرت امام محمّدباقر علیه السلام که فرمود: بود امیرالمؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام در کـوفـه نـزد شـمـا کـه بـیـرون مـى رفـت در هـر روزى در اول روز از دارالا ماره . پس مى گردید در یک یک از بازارهاى کوفه و تازیانه بر دوش ‍ داشت که دو سر داشت و او را ( سبیبه ) مى گفتند، پس مى ایستاد در سر هر بازار و نـدا مـى کرد که اى گروه تجّار! پرهیز کنید از عذاب خدا، چون مردم مى شنیدند صداى آن حـضـرت را مـى انـداخـتـنـد آنـچـه را کـه در دسـت داشـتـنـد و دل خـود را مـتـوجـه آن حـضرت مى نمودند و گوش مى دادند تا چه فرماید، مى فرمود که مـقـدم داریـد طلب خیر را و برکت بجویید به خوش معاملگى و نزدیک شوید به مشتریان یـعـنـى جـنـس را قـیمت گران نگویید که دور باشد از قیمتى که مشترى مى گوید. و زینت کنید خود را بر بردبارى و نگاه دارید خود را از قسم ، یعنى هرچند که حق باشد و اجتناب کـنـیـد از دروغ و دروى کـنید از ستم و انصاف دهید مظلمومان را، به این معنى که چون کسى مـغـبـون شـود و اسـتقاله نماید اقاله کنید و معامله را به هم بزنید، و نزدیک مى شوید به ربـا بـه این معنى که احتراز کنى از هرچه که احتمال ربا در آن هست و تمام دهید پیمانه و تـراز را و کـم نـدهـیـد حـقـوق مـردمـان را و فـسـاد نکنید در زمین . سپس مى گردید در جمیع بازارهاى کوفه و بعد از آن بر مى گشت و مى نشست براى داورى میان مردمان .(82)
نهم ـ در ظاهر کردن آن حضرت است طلاهاى بسیار از زمین
شـیخ کلینى رحمه اللّه روایت کرده از جماعتى از اصحاب حضرت صادق علیه السلام که گـفـتند: بودیم ما نزد آن حضرت که فرمود: نزد ما است خزینه هاى زمین و کلیدهاى آنها و اگر بخواهم که اشاره کنم با یکى از دو پاى خود که اى زمین بیرون کن آنچه در تو است از طـلا، هـر آینه بیرون کند! بعد از آن اشاره کرد به یکى از آن دست برد و بیرون آورد شمشه طلایى که مقدار یک وجب بود پس از آن فرمود خوب نگاه کنید در شکاف زمین ، نگاه کردیم دیدیم شمش هاى بسیار بود بعضى از آنها بر روى بعضى دیگر مى درخشید، پس بـه آن حـضـرت عـرض کـرد بـعـضى از آن جماعت : فدایت شوم ! خدا به شما این همه عطا کرده و شیعیان شما محتاجانند؟ فرمود: به درستى که حق تعاى جمع خواهد کرد براى ما و شـیـعـه مـا دنـیـا و آخـرت را و داخـل خـواهـد کـرد ایـشـان را در جـنـات نـعـیـم و داخل خواهد کرد دشمن ما را جحیم .(83)
دهم ـ در اطلاع آن حضرت است به چیزهاى نهانى
و نـیـز روایـت کرده از صفوان بن یحیى از جعفر بن محمّد بن اشعث که گفت به من : آیا مى دانـى کـه بـه چـه سـبـب مـا داخـل شـدیـم در ایـن امـر، یـعـنـى تـشـیـع و ولایـت اهـل بـیـت و مـعـرفت به امام پیدا کردیم و حال آنکه نبود در سلسله ما از تشیع ذکرى و نه مـعـرفـتـى بـه چـیـزى از آنـچـه کـه نـزد مـردم اسـت از فـضایل اهل بیت علیهم السلام ؟ گفتم : سببش ‍ چه بود؟ گفت : ابوجعفر دوانیقى به پدرم محمّد اشعث ، گفت : اى محمّد! طلب کن براى من مردى را که او را عقلى باشد که خوب به جا آورد از جـانـب مـن کـارى را کـه دارم . پـدرم گـفت پیدا کردم براى این کار فلان ابن مهاجر خـالوى خـود را، گـفـت بـیاور او را. آوردم نزد او خالوى خود را، ابوجعفر به او، گفت : اى پـسـر مـهـاجـر! بـگـیـر ایـن مـال را بـرو به مدینه و برو نزد عبداللّه بن حسن و جمعى از اهل بیت او که از جمله ایشان باشد جعفر بن محمّد پس بگو به ایشان که من مردى غریبم از اهـل خـراسـان و در آنـجـا جماعتى از شیعیان شما هستند فرستادند به سوى شما این ما را و بـده بـه هـر یـک از آنـهـا از آن مال به شرط چنان و چنان ، یعنى به شرط آنکه در خلوت باشد و اظهار اراده خروج نباشد تا معلوم شود که کدام اراده خروج دارد.
پـس هـرگـاه مـال را قـبـض کـردنـد بـگـو من مردى رسولم و دوست مى دارم که با من باشد خـطـهـاى شـمـا بـه گـرفـتـن شـمـا مـالى را کـه گـرفـتـیـد. پـس گـرفـت خـالو آن مال را و رفت به مدینه پس از مدینه برگشت به سوى ابوجعفر دوانیقى و محمّد بن اشعث نـزد او بـود، ابوجعفر دوانیقى گفت : چه خبر آوردى از آنجا که آمدى ؟ گفت : رفتم نزد آن جـمـاعـت و ایـن خـطـهـاى ایـشـان اسـت بـه گـرفـتـن ایـشـان مـال را سـواى جـعـفـر بـن مـحـمـّد کـه رفـتـم نـزد او و او مـشـغـول بـه نـماز بود در مسجد پیغمبر، پس نشستم پشت سر او و با خود گفتم که صبر کـنـم نـمـازش کـه تمام شد با او مذکور کنم آنچه را که مذکور کردم براى یاران او، پس شـتاب کرد و نماز را تمام نمود و رو به من کرد و فرمود: اى فلان ! بپرهیز از عذاب خدا و فریفته مکن اهل بیت محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم را چه ایشان اندک وقتى است که از دولت آل مـروان کـه بـر ایـشان ظلم مى کردند خلاص ‍ شده اند و جمیع ایشان محتاجند، مراد اینکه مضطرّند به گرفتن مال و معذورند، قصد خروج ندارند. من گفتم : چیست آن فریفتن و بـازى دادن ( اَصـلَحَکَ اللّهُ؟ ) پس نزدیک کرد سرش را به من تا کسى نشنود و خـبر داد مرا به تمام آنچه مابین من و تو گذشته بود گویا او بود در مجلس سفارشهاى تـو بـه مـن و سـوم مـا بـوده ، ابـوجـعـفر دوانیقى گفت : اى پسر مهاجر! بدان که نیست از اهـل بـیـت نبوتى مگر آنکه در میان ایشان محدّثى است ، یعنى شخصى که ملائکه او را خبر دهـنـد و بـا او سـخـن گویند، محدث ما امروز، جعفر بن محمّد است ! راوى خبر ـ جعفر بن محمّد اشـعـث ـ گـفـت کـه ایـن دلالت و مـعـجـزه حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام سـبـب شـد کـه مـا قائل به تشیع شدیم .(84)
یازدهم ـ در زنده کردن آن حضرت گاو مرده را به اذن اللّه
در ( خرایج ) است که روایت شده از مفضل بن عمر که گفت : راه مى رفتم با حضرت صـادق عـلیـه السـلام در مـکـه ، یـا گـفـت : در مـنـى ، کـه گـذشـتـیـم بـه زنـى کـه در مـقـابـل او مـاده گاو مرده اى بود و آن زن و بچه هایش مى گریستند، حضرت فرمود: چیست قـصـه شـمـا؟ آن زن گـفـت کـه مـن و کـودکـانـم از ایـن گـاو مـعـاش مـى کـردیـم و الحـال مـرده است و من متحیر مانده ام که چه کنم ، فرمود: دوست مى دارى که حق تعالى او را زنـده گـردانـد! گـفـت : اى مرد! با ما تمسخر مى کنى ؟ فرمود: چنین نیست من قصد تمسخر نـداشـتـم پـس دعـایى خواند و پاى مبارک خود را به گاو زد به او پس آن گاو مرده زنده شد برخاست به شتاب ! آن زن گفت : به پرودگار کعبه این عیسى است ! حضرت خود را در میان مردم داخل کرد که شناخته نشود.(85)
دوازدهم ـ در علم آن حضرت است به نطق حیوانات
و نـیـز در آن کـتـاب اسـت ، روایت است از صفوان بن یحیى از جابر که گفت : نزد حضرت صـادق عـلیـه السلام بودم پس بیرون شدیم با آن جناب که ناگاه دیدیم مردى بزغاله اى را خوابانیده که ذبح کند، آن بزغاله چون حضرت را دید صیحه کشید حضرت فرمود بـه آن مـرد کـه قیمت این بزغاله چیست ؟ گفت : چهار درهم ، حضرت از کیسه خود چهار درهم درآورد و بـه او داد و فـرمـود: بـزغـاله را رهـا کـن بـراى خـودش ، پـس گـذشـتـیم ناگاه بـرخـوردیـم بـه شـاهـیـنى که عقب درّاجى را گرفته تا صید کند، آن درّاج صیحه کشید، حضرت صادق علیه السلام اشاره کرد به آن شاهین با آستین خود، آن شاهین از صید درّاج گـذشـت و بـرگـشت من گفتم : ما امرى عجیب دیدیم از شما! فرمود: بلى ، همانا آن بزغاله کـه آن شـخص او را خوابانیده بود ذبح کند چون نظرش بر من افتاد گفت : ( اَسْتَجیرُ بـِاللّهِ وَ بـِکـُمْ اَهـْلَ الْبـَیـْتِ مـِمـّا یـُرادُ مـِنـّى ؛ ) طـلب مـى کـنـم از خـدا و شـمـا اهـل بـیت که مرا رهایى دهید از کشتن . و دراج نیز همین را گفت و اگر شیعیان استقامت داشتند هر آینه مى شنوانیدم به شما منطق طیر را.(86)
سیزدهم ـ در اخبار آن حضرت به واقعه صاحب شب نهر بلخ
و نـیـز در ( خـرائج عـ( است که از هارون بن رثاب روایت است که گفت : من برادرى داشـتـم جـارودى مـذهـب وقـتى بر حضرت صادق علیه السلام وارد شدم حضرت فرمود که چـگـونـه اسـت بـرادرت که جارودى است ؟ گفتم : او پسندیده و مرضى است نزد قاضى و نـزد هـمـسـایـگـان ، و در هـمـه حـالات خود عیبى ندارد مگر آنکه اقرار ندارد به ولایت شما. فرمود: چه مانع است او را از این ؟ گفتم : گمانش این است که این از ورع و خداپرستى او اسـت . فـرمـود: کـجـا بود ورع او در شب نهر بلخ ؟ راوى گفت که وارد شدم بر برادرم و بـه او گفتم مادرت به عزایت بنشیند چه بوده است قصه شب نهر بلخ و حکایت خود را با حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام در بـاب او بـرایـش نـقـل کردم ، برادرم گفت : آیا حضرت صادق علیه السلام تو را خبر داد به این ؟ گفتم : بـلى . گـفـت : شـهادت مى دهم که او است حجت رب العالمین . گفتم : خبر بده از قصه خود، گفت : مى آمدم از پس نهر بلخ و رفیق شد با من مردى که با او بود کنیزى آوازه خوان پس آن مـرد گـفـت کـه یـا تو آتشى براى من طلب کن و من حفظ مى کنم چیزهاى تو را یا من به طـلب آتـش مـى روم و تـو حـفـظ چـیـزهاى من را، من گفتم تو برو پى آتش ، من حفظ مى کنم آنچه دارى ، پس چون آن مرد رفت به طلب آتش ‍ برخاستم به سوى آن کنیزک و واقع شد مـابـیـن مـن و او آنـچه شد، و به خدا سوگند که نه آن کنیزک این امر را فاش کرد و نه من فـاش کـردم بـه احـدى و نـمـى دانـسـت این را مگر خداوند تعالى ، پس برادرم را ترسى عارض شد و در سال دیگر با او بیرون شدیم و رفتیم خدمت حضرت صادق علیه السلام ، پـس از نـزد آن حـضـرت بـیـرون نـیـامـد مـگـر آنـکـه قائل شد به امامت آن حضرت .(87)
چـهـاردهـم ـ در آن چـیـزى کـه مـشـاهـده کـرد داود رقـّى از دلائل آن حضرت در سفر سند
و نـیـز در آن کـتـاب اسـت کـه داود رقى گفت : من با حضرت صادق علیه السلام بودم که حـضـرت به من فرمود چه شده که مى بینم تغییر کرده ؟ گفتم : تغییر داده آن را قرضى بـزرگ کـه رسـوا کننده است و من قصد کرده ام براى قرضم به کشتى سوار شوم بروم بـه سـنـد بـه نـزد بـرادرم فلان ، فرمود: هرگاه خواستى بروى برو، گفتم : باز مى گـردانـد مـرا از تـوجه به این سفر هولهاى دریا و زلزله هاى آن ، فرمود: آن خدایى که تـو را حـفـظ مـى کند در خشکى ، حفظ مى کند تو را در دریا؛ اى داود! اگر ما نبودیم نهرها جـارى نـمـى شـد و مـیوه ها نمى رسید و درختها سبز نمى گشت . داود گفت : من سوار کشتى شـدم و سـیر کردم تا رسیدیم به ساحل همان جایى که خدا خواسته کشتى آنجا برود پس بـیرون آمدم از کشتى بعد از آنکه صد و بیست روز بود که در کشتى بودم و این وقت پیش از زوال جـمـعـه بـود و آسمان را ابر گرفته بود. پس ناگاه نورى درخشنده ظاهر شد از کـنـار آسـمـان تا روى زمین پس صدایى آهسته به گوشم رسید که اى داود! این وقت زمان قـضـاى دیـن تـو اسـت سـر بـلنـد کن که سالم ماندى ، گفت سر بلند کردم ندایى به من رسـیـد که برو پشت آن پشته سرخ چون به آنجا رفتم دیدم صفحه هایى از طلاى سرخ در آنـجـا اسـت کـه یـک طرفش صاف است و در جانب دیگرش این آیه شریفه نوشته شده : ( هذاَ عَطاءُنا فَاَمْنُنْ اَوْ اَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ ) ؛ یعنى این بخشش ما است به تو پس عـطـا کـن از آن بر هر که خواهى یا منع کن آن را از هر که خواهى که حسابى بر تو نیست .(88)
راوى گفت : پس از آن طلاها برداشتم و آنها را قیمتى بود که احصا نمى شد، گفتم کارى بـه آن نمى کنم تا بروم مدینه ، پس آمدم به مدینه و وارد شدم بر حضرت صادق علیه السلا آن حضرت فرمود: اى داود! عطاى ما به تو آن نورى بود که درخشید براى تو نه آن طـلا کـه رفـتـى نـزد آن و لکـن آن بـراى تـو گـوارا بـاد، عـطـایـى اسـت بـر تـو از پـرورگـار کـریـم پـس حـمـد کـن خـدا را. داود گـویـد از مـعـتـب خـادم حـضـرت ، سـؤ ال کـردم کـه حـضـرت در آن وقـت کـه مـن از کشتى بیرون آمدم چه مى کرد؟ گفت آن حضرت وقـتـى کـه تـو مـى گـویـى حـضرت مشغول بود به حدیث گفتن با اصحابش که از جمله ایـشـان بـود خـیثمه و حمران و عبدالا على رو کرده بود به ایشان و حدیث مى کرد ایشان را به مثل آنچه ذکر کردى ، پس چون وقت نماز شد حضرت برخاست و نماز گذاشت با ایشان . داود گـفـت : سـؤ ال کـردم ایـن را از آن جـمـاعـت ، ایـشـان نـیـز هـمـیـن حـکـایـت را بـرایـم نقل کردند.(89)
پـانـزدهـم ـ در زنـده کـردن آن حـضـرت اسـت محمّد حنفیّه را به اذن اللّه تعالى براى سید حمیرى
در ( مـدیـنـة المـعـاجـز ) از ( ثـاقـب المـنـاقـب ) نـقـل کـرده کـه ابوهاشم اسماعیل بن محمّد حمیرى گفت : شرفیاب شدم خدمت حضرت صادق عـلیـه السـلام و گفتم : یابن رسول اللّه ! به من رسیده که شما فرموده اید در حق من که بر چیزى نیستم و حال آنکه من فانى کردم عمرم را در محبت شما و هجو کردم مردم را به جهت شما، فرمود: آیا تو نگفتى در حق محمّد بن حنفیّه رحمه اللّه :
حَتّى مَتى ؟ وَ اِلى مَتى ؟ وَ کَمِ الْمَدى ؟
یَابْنَ الْوَصیِّ وَ اَنْتَ حَىُّ تُرْزَقُ
تَاْوى بِرَضْوى لاتَزالُ وَ لاتُرى !
وَ بِنا اِلَیْکَ مِنَ الصَّبابَةِ اَوْلَقُ؟!
یـعنى تا کى و تا چند مدت اى پسر وصى پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم تو زنده باشى و روزى بخورى و اقامت طولانى فرموده باشى در کوه رضوى و پیوسته در آنجا بـاشـى و دیـده نـشـوى و حـال آنـکـه از ذوق و عـشـق تـو دیـوانـه بـاشـم . آیـا قـائل نـشـده اى کـه محمّد بن حنفیه قائم است در شعب رضوى و شیرى از راست و شیرى از چـپـش اسـت و صـبـح و شـام روزیـش مـى رسـد، واى بـر تـو، رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله و سلم و على و حسن و حسین علیهم السلام بهتر از محمّد بن حنفیه بودند و مرگ را چشیدند. اسماعیل حمیرى گفت : آیا براى من دلیلى هست ؟ فرمود: بـلى بـه درسـتى که پدرم مرا خبر داد که او نماز خواند بر جنازه محمّد و حاضر بود در دفنش ‍ و من مى نمایانم تو را آیتى بر این ، پس گرفت دست او را و برد به سوى قبرى و دست خود را بر آن زد و دعایى خواند در حال ، قبر شکافته شد و مردى که موهاى سر و ریـشـش سـفـیـد بـود از قـبـر بـیـرون آمـد و خـاک از سـر و صـورتش مى ریخت و گفت : اى ابـوهـاشم ! مرا مى شناسى ؟ سید حمیرى گفت : نه ! گفت : من محمّد بن حنفیه ام ، همانا امام بعد از حسین علیه السلام ، على بن الحسین است و بعد از او، محمّد بن على و بعد از او، این اسـت عـلیـه السـلام ، پـس داخـل کـرد سـرش را در قـبـر و قـبـر بـه هـم آمـد، ایـن وقـت اسماعیل بن محمّد این شعر را بگفت :
تَجَعْفَرْتُ بِاسْمِ اللّهِ وَاللّهُ اَکْبَرُ
وَ اَیْقَنْتُ اَنَّ اللّهَ یَعْفُو وَ یَغْفِرُ
وَدِنْتُ بِدینٍ غَیْرَ ما کُنْتُ دائنا
بِهِ وَ نَهانى سَیِّدُ النّاسِ جَعْفَرُ
فَقُلْتُ فَهَبْنى قَدْ تَهَوَّدْتُ بُرْهَةً
وَ اِلاّ فَدینى دینُ مَنْ یَتَنَصَّرُ
فَاِنّى اِلَى الرَّحْمنِ مِنْ ذاکَ تائِبُ
وَ انّیَ قَدْ اَسْلَمْتُ وَاللّهُ اَکْبَرُ(90)
شانزدهم ـ در اخبار آن حضرت است به جناب ابوبصیر
شـیـخ مـفـیـد در ( ارشـاد ) روایـت کـرده از ابـوبـصـیـر کـه گـفـت : داخـل شـدم ، به مدینه و با من بود کنیزکى از خودم پس با او نزدیکى کردم ، پس بیرون شـدم از مـنـزل بـروم حـمـام دیـدم یاران خود را از شیعه که مى روند خدمت حضرت امام جعفر صـادق عـلیـه السـلام مـن تـرسـیـدم کـه ایـشان شرفیاب خدمتش شوند و از من فوت شود زیـارتـش ، مـن هـم بـا ایـشـان رفـتـم تـا داخـل خـانـه حـضـرت شـدم بـا ایـشـان ، هـمین که مقابل آن حضرت ایستادم نظر کرد به من و فرمود: اى ابوبصیر! آیا ندانستى که در خانه هـاى انـبـیـاء و اولاد انـبـیـاء داخـل نـمـى شـود جـنـب ؟ مـن خـجـالت کـشـیـدم و گـفـتـم : یـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم ! چـون یاران خود را دیدم شرفیاب مى شوند تـرسـیـدم کـه از مـن فـوت شـود زیـارت شـمـا بـه اتـفـاق ایـشـان ، و دیـگـر بـه مثل این کار عود نخواهم کرد، این بگفتم و بیرون شدم .(91)
هفدهم ـ در اخبار آن حضرت است از ضمیر شخصى
شـیـخ کـلیـنى رحمه اللّه روایت کرده که مردى آمد خدمت حضرت صادق علیه السلام عرض کـرد: یـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم ! دیدم در خواب که گویا بیرون شدم از شهر کوفه رفتم در موضعى که مى شناسم آنجا را دیدم گویا شیخى از خشت یا مردى تراشیده از چوب را که سوار است بر اسبى از چوب مى درخشاند شمشیر خود را و من مـشـاهـده مى کنم آن را در حالى که ترسان و مرعوبم . حضرت فرمود: تو مردى هستى که اراده کـرده اى هلاک کردن مردى را در معیشتش ، یعنى مى خواهى آن چیزى که اسباب زندگى و ماده حیات او است از او بگیرى ، پس ‍ بترس از خداوندى که تو را خلق کرده و مى میراند تـو را، آن مـرد گـفـت : شـهادت مى دهم که علم به تو عطا شده و بیرون آورده اى آن را از مـعـدنـش ، خـبر بدهم تو را یابن رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم از آن چیزى که برایم بیان کردى ، همانا مردى از همسایگان من آمد به نزد من و بر من عرضه کرد ملک خود را که من بخرم از او، پس من قصد کردم که آن را مالک شوم به قیمت بسیار کم چون دانستم کـه طـالبـى غـیـر از مـن نـدارد. حـضـرت فرمود: آن مرد دوست مى دارد ما را و از دشمنان ما بـیـزارى مـى جـوید؟ عرض کرد: آرى ، یابن رسول اللّه ! او مردى است بصیرتش نیکو و دیـنـش مستحکم است و من توبه مى کنم به سوى خداى تعالى و به سوى تو از آنچه که قـصـد کـرده بـودم و نـیـت نـمـوده بـودم ، آنـگـاه گـفـت : خـبـر بـده مـرا یـابـن رسـول اللّه کـه اگـر ایـن مـرد نـاصـبـى بـود حـلال بـود بـر مـن اغتیال او، یعنى این کار را با او بکنم ؟ حضرت فرمود: ادا کن امانت را به کسى که تو را امـیـن دانـسـت و از تـو خـواسـت نـصـیـحـت را اگـرچـه قاتل امام حسین علیه السلام باشد.(92)
هفدهم ـ در حفظ حق تعالى آن حضرت را از قتل
سـیـد بن طاوس روایت کرده است از ربیع حاجب منصور که گفت : منصور روزى مرا طلبید و گـفـت : مـى بـیـنـى کـه چـه هـا از جـعـفـر بـن مـحـمـّد [عـلیـه السـلام ] مـردم نـقل مى کنن به خدا سوگند که نسلش را بر مى اندازم !؟ پس یکى از امراى خود را طلبید و گـفـت بـا هـزار نـفـر بـرو به مدینه و بى خبر به خانه امام جعفر برو و سر او و سر پـسـرش مـوسـى را بـراى مـن بـیـاور، چـون آن امـیـر داخل مدینه شد، حضرت فرمود که دو ناقه آوردند و بر در خانه آن حضرت باز داشتند و اولاد خـود را جـمـع کرد و در محراب نشست و مشغول دعا شد حضرت امام موسى علیه السلام فـرمـود کـه مـن ایستاده بودم که آن امیر با لشکر خود به در خانه ما آمد و امر کرد لشکر خـود را کـه سـرهـاى آن د و نـاقـه را بـریدند و برگشت چون به نزد منصور رفت گفت : آنـچـه فرموده بودى به عمل آوردم و کیسه را نزد منصور گذاشت ، منصور چون سر کیسه را گـشـود سـرهـاى نـاقـه را دیـد پـرسـیـد کـه ایـنـهـا چـیـسـت ؟ گـفـت ایـهـا الا مـیـر! چون داخـل خـانـه امـام جعفر علیه السلام شدم سرم گردید و خانه در نظر تار شد و در شخص دیدم و در نظرم چنان نمود که جعفر و پسر او است و حکم کردم که سر آنها را جدا کردند و آوردم ، مـنـصـور گـفـت : زنـهـار! آنـچـه دیـدى بـه کـسـى نقل مکن و احدى را بر این معجزه مطلع مگردان و تا او زنده بود کسى را بر این قصه مطلع نگردانیدم .(93)
مـؤ لف گـویـد: کـه در فـصـل بـعـد از ایـن بـیـایـد جـمـله از دلایل و معجزات حضرت صادق علیه السلام شبیه به این معجزه .
________________________

74- ( بحارالانوار ) 47/64.
75- ( ترجمه کشف الغمّه ) 2/420.
76- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/244، تحقیق : دکتر بقاعى .
77- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/262.
78- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/262 ـ 263.
79- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/257 ـ 258.
80- ( بحارالانوار ) 47/122.
81- ( بحارالانوار ) 47/93.
82- ( الکافى ) 5/151.
83- ( الکافى ) 1/474.
84- ( الکافى ) 1/475.
85- ( الخرائج راوندى ) 1/294.
86- ( الخرائج راوندى ) 2/616.
87- ( الخرائج راوندى ) 2/617.
88- سوره صاد (38)، آیه 39.
89- ( الخرائج راوندى ) 2/622.
90- ( الثاقب فی المناقب ) ص 395 ـ 396، حدیث 322.
91- ( ارشاد شیخ مفید ) 2/185.
92- ( الکافى ) 8/293.
93- ( مهج الدّعوات ) ابن طاوس ص 261، بیروت ، اءعلمى .
فـصـل پـنـجـم : ذکـر بـعـضـى از سـتـمها که از منصور دوانیقى به امام جعفر صادق علیهالسلام رسیدفـصـل سـوم : در پـاره اى از کـلمـات حـکمت آمیز و مواعظ و نصایح حضرت امام جعفر صادقعلیه السلام است
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma