فـصـل دوم : در مختصرى از مناقب و مکارم اخلاق و سیرت حمیده آن حضرت و اعتراف دوست ودشمن و مخالف و مؤ الف به فضل آن جناب علیه السلام

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 
منتهى الامال - قسمت دوّم
فـصـل سـوم : در پـاره اى از کـلمـات حـکمت آمیز و مواعظ و نصایح حضرت امام جعفر صادقعلیه السلام استفصل اول : در بیان ولادت و اسم و لقب و احوال والده آن حضرت است
( اَنـْتَ یا جَعْفَرُ فَوْقَ الْمَدْحِ وَالْمَدْحِ عَناءٌ اِنَّما الاَشْرافُ اَرْضٌ وَ لَهُمْ اَنْتَ سَماءٌ جازَ حَدَّ الْمَدْحِ مَنْ قَدْ وَلدَتْهُ الاَنْبِیاءُ )
شیخ مفید رحمه اللّه فرموده که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در میان برادران خود خـلیـفه پدرش امام محمدباقر علیه السلام و وصى و قائم به امر امامت بعد از آن حضرت بـود و از تمامى برادران خود افضل و مبرّزتر بود و قدرش اعظم و جلالتش بیشتر بود در مـیـان عـامـه و خـاصـه ، و آن قـدر مـردمـان از عـلوم آن جـنـاب نـقـل کـرده انـد کـه به تمام بغداد و شهرها منتشر گشته و اصقاع عالم را فرا گرفته و نـقـل نـشـده از احـدى از عـلمـاء اهـل بـیـت آنـچـه از آن حـضـرت نـقـل شـده ، و نـقـله اخـبـار و سـدنـه آثـار نـقل نکرده اند از ایشان مانند آنچه از آن حضرت نقل کرده اند.
همانا اصحاب حدیث جمع کرده اند اصحاب راویان از آن جناب را از ثقات با اختلافشان در آراء و مـقـالات عـددشـان بـه چـهـار هـزار رسـیـده ، و آن قـدر دلائل واضحه بر امامت آن حضرت ظاهر شده که دلها را روشن نموده و زبان مخالف را گنگ کرده از طعن زدن در آن دلائل به ایراد شبهات انتهى .(11)
و سـید شبلنجى شافعى گفته که مناقب آن حضرت بسیار است به حدى که محاسب نتواند تمام را در حساب آورد و مستوفى هشیار دانا از انواع آن در حیرت شود.
روایـت کـرده انـد از آن جـنـاب جـمـاعـتـى از اعـیـان ائمـه اهـل سـنـت و اعـلام ایـشـان مـانند یحیى بن سعید و ابن جریح و مالک بن انس و ثورى و ابن عـیـیـنـه و ابـوایوب سجستانى و غیر ایشان .(12) ابن قتیبه در کتاب ( ادب الکـاتـب ) گـفته که کتاب جفر را امام جعفر صادق علیه السلام نوشته و در آن است آنـچـه مـردم بـه دانستن آن احتیاج دارند تا روز قیامت و به همین جفر اشاره کرده ابوالعلاء معرّى در قول خود:
لَقَدْ عَجِبُوا لا لِ الْبَیْتِ لَمّا
اتاهُمْ عِلْمُهُمْ فى جِلْدِ جَفْرٍ
وَ مِراةُ الْمُنَجِّمِ وَ هِىَ صُغْرى
تُریِه کُلِّ عامِرَةٍ وَقَفْرٍ(13)
یـعـنـى مـردم تـعـجـب کـردنـد از اهـل بـیـت وقـتـى کـه آمـد ایـشـان را عـلم اهـل بیت در پوست بزغاله که جفر باشد، یعنى مى گوید چگونه مى شود که این همه علم در پـوسـت بـزغـاله چـهـارماهه جمع شود، پس براى رفع استبعاد ایشان مى گوید: آیینه مـنـجـم کـه اسـطرلاب باشد با آنکه چیز کوچکى است مى نمایاند به منجم آسمان و زمین و جاهاى معمور و غیر معمور را.
و روایـت شده که آن حضرت مجلسى داشت از براى عامه و خاصه ، مردم از اقطار عالم به خـدمـتـش مـى رسـیـدنـد و از حـضـرتـش از حـلال و حـرام و از تـاءویـل قرآن و فصل الخطاب سؤ ال مى نمودند و احدى از خدمتش بیرون نمى آمد مگر با جوابى که مرضى و پسندیده اش بود.
فقیر گوید: که ظاهرا این مجلس در ایام حج بوده براى آن حضرت .
و بالجمله ؛ نقل نشده از احدى آنچه نقل شده از آن حضرت از علوم و با آنکه چهار هزار نفر از آن جناب روایت کرده اند و بطون کتب و اسفار دینیه از احادیث و علوم آن حضرت مملو است ، هـنـوز عـشـرى از اعـشـار عـلم آن حـضـرت نـمـایـان نـشـده بلکه قطره اى ماند که از دریا بـرداشـتـه شده و گفته شده که بعضى از علماء عامه از تلامذه و از خدّام و اتباع آن جناب بـوده انـد و از آن بـزرگـوار اخـذ کـرده انـد مـانـند ابوحنیفه و محمّد بن حسن ، و ابویزید طـیـفـور سقّاء آن حضرت را خدمت کرده و سقایت نموده و ابراهیم بن ادهم و مالک بن دینار از غلامان آن حضرت بوده اند.(14)
مؤ لف گوید: و شایسته باشد که ما در این مقام به ذکر چند روایت تبرک جوییم .
اول ـ ابـن شـهـر آشـوب از ( مـسـنـد ابـوحـنـیـفـه ) نـقـل کـرده کـه حـسـن بـن زیـاد گـفـت : شـنـیـدم کـه از ابـوحـنـیـفـه سـؤ ال کـردنـد کـه را دیـدى کـه از تـمـامـى مردم فقاهتش ‍ بیشتر باشد؟ گفت : جعفر بن محمّد! زمانى که منصور او را از مدینه طلبیده بود فرستاد نزد من و گفت اى ابوحنیفه مردم مفتون جـعـفـر بـن مـحـمـّد شـده انـد مـهـیـا کـن بـراى سـؤ ال از او مـسـاءله هـاى مـشـکـل و سـخـت خـود را، پـس مـن آمـاده کـردم بـراى او چـهـل مـساءله ، پس منصور مرا به نزد خود طلبید، و در آن وقت و در ( حیره ) بود من بـه سـوى او رفتم ، پس چون وارد شدم بر او دیدم حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در طـرف راسـت مـنـصـور نـشـسـتـه بود همین که نگاهم به او افتاد هیبتى از آن جناب بر من داخل شد که از منصور فتّاک بر من داخل نشد، پس ‍ سلام کردم به او، اشاره کرد بنشین ، من نـشـستم آن وقت رو کرد به جناب صادق علیه السلام گفت : اى ابوعبداللّه ! این ابوحنیفه اسـت . فـرمـود: بـلى مـى شـنـاسـم او را، آنـگـاه مـنـصـور رو به من کرد و گفت : بپرس از ابـوعـبداللّه سؤ الات خود را، پس من مى پرسیدم از آن حضرت او جواب مى داد، مى فرمود شما در این مساءله چنین مى گویید و اهل مدینه چنین مى گویند و فتواى خودش گاهى موافق مـا بـود و گـاهـى مـوافـق اهـل مـدیـنـه و گـاهـى مـخـالف جـمـیـع و یـک یـک را جـواب داد تـا چهل مساءله تمام شد و در جواب یکى از آنها اخلال ننمود، آن وقت ابوحنیفه گفت : پس کسى کـه اعـلم مـردم بـاشـد بـه اخـتـلاف اقـوال ، از هـمـه عـلمـش بیشتر و فقاهتش زیادتر خواهد بود.(15)
دوم ـ شـیـخ صـدوق از مـالک بـن انـس فـقـیـه اهـل مـدیـنـه و امـام اهـل سـنـّت روایت کرده که گفت : من وارد مى شدم بر حضرت امام جعفر صادق علیه السلام پس براى من ناز بالش مى آورد که تکیه کنم بر آن و مى شناخت قدر مرا و مى فرمود: اى مـالک ! مـن تو را دوست مى دارم ، پس من مسرور مى گشتم به این و حمد مى کردم خدا را بر آن ، و چـنـان بـود آن حـضرت که خالى نبود از یکى از سه خصلت : یا روزه دار بود و یا قائم به عبادت بود و یا مشغول به ذکر؛ و آن حضرت از بزرگان عبّاد و اکابر زهاد و از کسانى بود که دارا بودند خوف و خشیت از حق تعالى را، و آن حضرت کثیرالحدیث و خوش مـجـالسـت و کـثـیـرالفوائد بود. و هرگاه مى خواست بگوید: قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه علیه و آله و سلم رنگش تغییر مى کرد! گاه سبز مى گشت و گاهى زرد به حدى که نمى شـنـاخـت او را کـسـى کـه مـى شـنـاخـت او را؛ و هـمـانـا بـا آن حـضـرت در یـک سـال به حج رفتیم همین که شترش ایستاد در محل احرام خواست تلبیه گوید چنان حالش ‍ مـنـقـلب شد که هرچه کرد تلبیه بگوید صدا در حلق شریفش منقطع شد و بیرون نیامد و نـزدیـک شـد کـه از شـتـر بـه زمـیـن افـتـد، مـن گـفـتـم یـابـن رسـول اللّه ! تـلبـیـه را بـگـو و چـاره نـیـسـت جـز گفتن آن ، فرمود: اى پسر ابى عامر! چـگـونـه جـراءت کـنـم بـگـویـم ( لَبَّیْکَ اَللّهُمَّ لَبَّیْکَ ) و مى ترسم که حق عز و جل بفرماید ( لالَبَّیْکَ وَ لاسَعْدَیْکَ. ) (16)
مـؤ لف گـوید: که خوب تاءمل کن در حال حضرت صادق علیه السلام و تعظیم و توقیر او از رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم کـه در وقـت نقل حدیث از آن حضرت و بردن اسم شریف آن جناب چگونه حالش تغییر مى کرده با آنکه پـسـر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم و پاره تن او است ، پس یاد بگیر این را و با نـهایت تعظیم و احترام اسم مبارک حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم را ذکر کن و صـلوات بـعـد از اسـم مبارکش بفرست و اگر اسم شریفش را در جایى نوشتى صلوات را بـدون رمـز و اشـاره بـعد از اسم مبارکش بنویس و مانند بعضى از محرومین از سعادت به رمـز ( ص ) و یا ( صلعم ) و نحو آن اکتفا مکن بلکه بدون وضو و طهارت اسـم مـبـارکـش را مگو و ننویس و با همه اینها باز از حضرتش معذرت بخواه که در وظیفه خود نسبت به آن حضرت کوتاهى نمودى و به زبان عجز و لابه بگو:
هزار مرتبه شویم دهان به مشک و گلاب
هنوز نام تو بردن کمال بى ادبى است
از ابـى هـارون مـولى آل جـعده روایت است که گفت : من در مدینه جلیس حضرت صادق علیه السـلام بـودم ، پـس چـنـد روزى در مـجـلسـش حـاضـر نـشـدم ، بعد که خدمتش مشرف گشتم فرمود: اى ابوهارون ! چند روز است که تو را نمى بینم ؟ گفتم : جهتش آن بود که پسرى بـراى مـن مـتولد شده بود، فرمود: بارَکَ اللّهُ لَکَ فیهِ، چه نام نهادى او را؟ گفتم : محمّد، حضرت چون نام محمّد شنید صورتش را برد نزدیک به زمین و گفت : محمّد، محمّد، محمّد! تا آنـکه نزدیک شد صورتش بچسبد به زمین پس از آن فرمود: جانم ، مادرم ، پدرم و تمامى اهل زمین فداى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم باد، پس فرمود: دشنام مده این پسر را و مزن او را و بد مکن با او و بدان که نیست خانه اى که در آن اسم محمّد باشد مگر آنکه آن خانه در هر روزى پاکیزه و تقدیس کرده شود.(17)
سـوم ـ در ( کـتـاب تـوحـیـد مـفـضـّل ) اسـت کـه مـفـضـل بـن عـمـر در مسجد حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم بو، شنید ابن ابى العـوجـا بـا یـکـى از اصـحـابـش مـشـغـول اسـت بـه گـفـتـن کـلمـات کـفـرآمـیـز، مـفـضـل خوددارى نتوانست کرد فریاد زد بر او که یا ( عَدُوَّاللّهِ! اَلْحَدْتِ فِى دینِ اللّهِ وَ اَنـْکـَرْتَ الْبـارى جـَلَّ قـُدْسـُه ) ؛ اى دشمن خدا! در دین خدا الحاد ورزیدى و منکر بارى تـعـالى شد. و از این نحو کلمات با وى گفت ؛ اب ابى العوجا گفت : اى مرد! اگر تو از اهـل کـلامـى بـیـا با هم تکلم کنیم ، هرگاه تو اثبات حجت کردى ما متابعت تو مى نماییم و اگـر از عـلم کـلام بـهره ندارى ما با تو حرفى نداریم ، و اگر تو از اصحاب جعفر بن مـحـمـدى آن حـضـرت بـا مـا بـه ایـن نـحـو مـخـاطـبـه نـمـى کـنـد و بـه مـثـل تـو بـا ما مجادله نمى نماید. و به تحقیق که شنیده است از این کلمات بیشتر از آنچه تـو شنیدى و هیچ فحش به ما نداده است و در جواب ما به هیچ وجه تعدى ننموده و همانا او مـردى است حلیم باوقار، عاقل محکم و ثابت که از جاى خود به در نرود و از طریق رفق و مدارا پا بیرون نگذارد و غضب او را سبک ننماید، بشنود کلام ما را و گوش دهد به تمام ، حـجـت و دلیلهاى ما تا آنکه ما هرچه دانیم بگوییم و هر حجت که داریم بیاوریم به نحوى که گمان کنیم بر او غلبه کردیم و حجت او را قطع نمودیم ، آن وقت شروع کند به کلام پـس بـاطـل کـند حجت و دلیل ما را به کلام کمى و خطاب غیر بلندى ملزم کند ما را به حجت خـود و عـذر مـا را قطع کند و ما را از رد جواب خود عاجز نماید ( فَاِنْ کُنْتَ مِنْ اَصْحابِهِ فَخاطِبْنا بِمِثْلِ خِطابِهِ ) : پس هرگاه تو از اصحاب آن جنابى با ما مخاطبه کن به مثل خطاب او.(18)
چهارم ـ در برآوردن آن حضرت حاجت شقرانى و موعظه فرمودن او را:
در ( تذکره سبط ابن الجوزى ) است که از مکارم اخلاق حضرت صادق علیه السلام اسـت آن چـیـزى کـه زمـخـشـرى در ( ربـیـع الا بـرار ) نـقـل کـرده از اولاد یـکـى از آزاد کـرده هـاى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم که گفت : در ایامى که منصور شروع کرده بود به عـطـا و جـایـزه دادن به مردم ، من کسى نداشتم که براى من نزد منصور شفاعت کند و جایزه بـراى مـن بـگـیرد، لاجرم رفتم بر در خانه او متحیر ایستادم که ناگاه دیدم جعفر بن محمّد عـلیـه السـلام پـیـدا شـد و مـن حـاجـت خـود را بـه آن جـنـاب عـرض کـردم ، حـضـرت داخـل شـد بر منصور و بیرون آمد در حالى که عطا براى من گرفته بود و در آستین نهاده بود پس عطاى مرا به من داد و فرمود:
( اِنَّ الْحَسَنَ مِنْ کُلِّ اَحَدٍ حَسَنٌ اِنَّهُ مِنْکَ اَحْسَنُ لِمَکانِکَ مِنّا ) ؛
یـعـنـى خـوبى از هرکس باشد نیکو است و لکن از تو نیکوتر است به سبب مکان و منزلت تـو از مـا، یـعنى انتساب تو به ما که مردم تو را مولى و آزاد کرده ما مى دانند، و بدى و قبیح از هرکس بد است و لکن از تو قبیح تر است به جهت مکانت تو از ما.
و ایـن فـرمـایـش حضرت صادق علیه السلام به او براى آن بود که شقرانى شراب مى خورد، و این از مکارم اخلاق آن جناب بود، او را ترحیب کرد و حاجتش را برآورد با علمش به حـال او و او را بـه نـحـو تـعـریـض و کـنـایـه مـوعـظـه فـرمـود: بـدون تـصـریـح بـه عمل زشت او، ( وَ هذا مِنْ اَخْلاقِ الاَنْبیاءِ علیهم السلام . ) (19)
پنجم ـ در حفظ کردن آن حضرت است لباس زینت خود را به لباس ‍ وصله دار:
روایت شه که روزى یکى از اصحاب حضرت صادق علیه السلام بر آن حضرت وارد شد دیـد آن جـنـاب پـیراهنى پوشیده که گریبان آن را وصله زده اند، آن مرد پیوسته نظرش بـر آن پـیـنـه بـود و گـویـا از پـوشـیـدن آن حـضرت آن پیراهن را تعجب داشت ، حضرت فرمود: چه شده ترا که نظر به سوى من دوخته اى ؟ گفت : نظرم به پینه اى است که در گریبان پیراهن شما است ، فرمود: بردار این کتاب را و بخوان آن چیزى که در آن نوشته است .
رواى گفت : مقابل آن حضرت یا نزدیک آن حضرت کتابى بود پس آن مرد نظر افکند در آن دید نوشته است در آن :
( لاایمانَ لِمَن لاحَیاءَ لَهُ وَ لامالَ لِمَنْ لاتَقْدیرَ لَهُ وَ لاجَدیدَ لِمَنْ لاخَلِقَ لَهُ ) ؛
یـعـنـى ایـمـان نـدارد کـسـى کـه حـیـاء نـدارد، و مـال نـدارد کـسـى کـه در مـعـاش خـود تـقـدیـر و انـدازه نـدارد، و نـو نـدارد کـسـى کـه کـهـنـه ندارد.(20)
مـؤ لف گـویـد: کـه گـذشـت در ذیـل مواعظ و کلمات حکمت آمیز حضرت امام محمّدباقر علیه السلام کلماتى در حیا و بیانى در تقدیر معیشت ، به آنجا رجوع شود.
ششم ـ در تسلیت والد دختران از اندوه روزى ایشان است :
شـیـخ صـدوق روایـت کـرده کـه روزى حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام پـرسـیـد از حـال یـکى از اهل مجلسش که کجا است ؟ گفتند: علیل است . پس حضرت به عیادت او تشریف بـرد و نـشـسـت نـزد سـر او دیـد که آن مرد نزدیک به مردن است ، فرمود به او احسن ظنّک بـاللّه ، نـیکو کن گمان خود را به خدا، آن مرد گفت : گمانم به خدا نیک است و لکن غم من براى دخترانم است مرا ناخوش نکرد مگر غصه آنها، حضرت فرمود:
( اَلَّذى تَرْجُوهُ لِتَضْعیفِ حَسَناتِکَ وَ مَحْوِ سَیِّئاتِکَ فَارْجِهِ لاِصْلاحِ بَناتِکَ ) ؛
آن خـدایـى کـه امـیـدوارى بـه او بـراى مـضـاعف کردن حسناتت و نابود کردن گناهانت پس امـیـدوار بـاش بـراى اصـلاح حـال دخـتـرانـت ، آیـا نـدانـسـتـى کـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم فـرمـود که در لیلة المعراج زمانى که گذشتم از سـدرة المـنـتـهـى و رسـیـدم بـه شـاخـه هـاى آن دیـدم بـعـضـى مـیوه هاى آن شاخه ها را که پـسـتـانـهـاى آنـهـا آویـزان اسـت بـیـرون مـى آیـد از بعضى از آنها شیر و از بعض دیگر عـسـل و از بـعـضـى روغـن و از بـعـضـى دیـگـر مانند آرد خوب سفید و از بعضى جامه و از بـعـضـى چـیـزى مـانـنـد سـدر و ایـنـهـا پـایـیـن مـى رفـتـنـد بـه سـوى زمـیـن ، پـس مـن در دل خـود گـفـتـم کـه ایـن چـیـزهـا کـجـا فـرود مـى آیـد و نـبـود بـا مـن جبرییل ؛ زیرا که من از مرتبه او تجاوز کرده بودم و او مانده بود از مقام من ، پس ندا کرد مـرا پـروردگـار عـز و جـل در سـرّ مـن کـه اى مـحـمـّد! مـن ایـنـها را رویانیدم از این مکان که بالاترین مکانها است به جهت غذاى دختران مؤ منین از امت تو و پسران ایشان ، پس بگو به پـدران دخـتـرهـا که سینه تان تنگى نکند بر بى چیزى ایشان پس همچنان که من آفریدم ایشان را روزى [هم ] مى دهم ایشان را.(21)
مـؤ لف گـویـد: مـنـاسـب دیـدم کـه در ایـن مـقـام ایـن چـنـد شـعـر را از شـیـخ سـعـدى نقل کنم ، فرموده :
یکى طفل دندان برآورده بود
پدر سر بفرکت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش
مروت نباشد که بگذارمش
چو بى چاره گفت این سخن پیش جفت
نگر تا زن او را چه مردانه گفت
مخور هول ابلیس تا جان دهد
که هرکس که دندان دهد نان دهد
توانا است آخر خداوند روز
که روزى رساند تو چندین مسوز
نگارنده کودک اندر شکم
نویسنده عمر و روزیست هم
خداوندگارى که عبدى خرید
بدارد فکیف آنکه عبد آفرید
ترا نیست این تکیه بر کردگار
که مملوک را بر خداوندگار
هفتم ـ در عفو کرم آن حضرت است :
از ( مـشـکـاة الا نـوار عـ( نقل است که مردى خدمت حضرت صادق علیه السلام رسید و عـرض کـرد: پـسـر عـمـویت فلان ، اسم جناب تو را برد و نگذاشت چیزى از بدگویى و ناسزا مگر آنکه براى تو گفت . حضرت کنیز خود را فرمود که آب وضو برایش حاضر کند، پس وضو گرفت و داخل نماز شد، راوى گفت من در دلم گفتم که حضرت نفرین خواهد کرد بر او، پس حضرت دو رکعت نماز گذاشت و گفت : اى پروردگار من ! این حق من بود من بـخـشـیـدم بـراى او، و تـو جـود و کـرمت از من بیشتر است پس ببخش او را و مگیر او را به کردارش و جزا مده او را به عملش ، پس رقت کرد آن حضرت و پیوسته براى او دعا کرد و من تعجب کردم از حال آن جناب .(22)
هشتم ـ در نان بردن آن حضرت است براى فقراء ظلّه بنى ساعده در شب :
شـیـخ صدوق روایت کرده از معلّى بن خنیس که گفت : شبى حضرت صادق علیه السلام از خـانه بیرون شد به قصد ( ظلّه بنى ساعده ) ، یعنى سایبان بنى ساعده که روز در گـرمـا در آنـجـا جـمـع مى شدند و شب فقراء و غرباء در آنجا مى خوابیدند و آن شب از آسمان باران مى بارید، من نیز از عقب آن حضرت بیرون شدم و مى رفتم که ناگاه چیزى از دسـت آن حـضـرت بر زمین افتاد آن جناب گفت : ( بِسْمِ اللّهِ اَللّهُمَّ رُدَّهُ عَلَیْنا ) ؛ خـداونـدا! آنـچـه افتاد به من برگردان . پس من نزدیک رفتم و سلام کردم فرمود: معلّى ! گـفـتـم : لَبَّیـْک ! فـداى تـو شـوم ، فـرمـود: دسـت بـمـال بـر زمـیـن و هرچه به ست بیاید جمع کن و به من رد کن ، گفت دست بر زمین مالیدم دیـدم نـان است که بر زمین ریخته شده است پس جمع مى کردم و به آن حضرت مى دادم که نـاگاه انبانى از نان یافتم پس عرض کردم : فداى تو شوم ! بگذار من این انبان را به دوش کـشـم و بیاورم . فرمود: نه بلکه من اولى هستم به برداشتن آن و لکن تو را رخصت مى دهم که همراه من بیایى . گفت پس با آن حضرت رفتم تا به ظله بنى ساعده رسیدیم ، پـس یـافـتـم در آنـجـا گروهى از فقراء را که در خواب بودند حضرت یک قرص یا دو قـرص نـان در زیر جامه آنها مى نهاد تا به آخر جماعت رسید و نان او را نیز زیر رخت او گـذاشـت و بـرگـشـتیم ، من گفتم : فداى تو شوم ! این گروه حق را مى شناسند، یعنى از شـیـعـیـانـنـد؟ ( قالَ: لَوْ عَرَفُوا لَوْ اَسَیْناهُمْ بالدُّقَةِ (وَالدُّقَة هِىَ الْمِلْح : نمک کوبیده ) ) فـرمـود: اگـر مـى شناختید با آنها از خورش نیز مساوات مى کردم و نمکى نیز بر نانشان اضافه مى کردم .(23)
فقیر گوید: که در ( کلمه طیبه ) این عبارت از خبر به این نحو معنى شده فرمود: اگر حق را مى شناختند هر آینه مواسات مى کردیم با ایشان به نمک یعنى در هرچه داشتیم تا نمک ایشان را شریک مى کردیم .(24)
نهم ـ در عطاى پنهانى آن حضرت است :
ابـن شـهـر آشـوب از ابـوجـعـفـر خـثعمى نقل کرده که گفت : حضرت امام جعفر صادق علیه السـلام هـمـیـانـى زر به من داد و فرمود: این را بده فلان مرد هاشمى و مگو کدام کس داده ، راوى گـفـت : آن مـال را چـون بـه آن مـرد دادم گـفـت : خـدا جـزاى خـیـر دهـد بـه آنـکـه ایـن مـال را بـراى مـن فـرستاده که همیشه براى من مى فرستد و من به آن زندگانى مى کنم و لکـن جـعـفـر صـادق عـلیـه السـلام یـک درهـم بـراى مـن نـمـى دهـد بـا آنـکـه مال بسیار دارد.(25)
دهم ـ در عطوفت و رحم آن حضرت است :
از سفیان ثورى روایت شده که روزى به خدمت آن حضرت رسید آن جناب را متغیرانه دیدار کرد، سبب تغیر رنگ را پرسید آن حضرت فرمود که من نهى کرده بودم که در خانه کسى بالاى بام برود، این وقت داخل خانه شدم یکى از کنیزان را که تربیت یکى از اولادهاى مرا مى نمود یافتم که طفل مرا در بردارد و بالاى نردبان است چون نگاهش به من افتاد متحیر شـد و لرزیـد و طـفـل از دسـت او افـتـاد بـر زمـین و بمرد و تغیر رنگ من از جهت غصه مردن طـفـل نـیـسـت بـلکـه بـه سـبـب آن تـرسـى اسـت کـه آن کـنـیـزک از مـن پـیـدا کـرد و بـا این حـال آن حـضـرت کنیزک را فرموده بود تو را به جهت خدا آزاد کردم باکى بر تو نیست ، باکى نباشد تو را.(26)
یازدهم ـ در طول دادن آن حضرت است رکوع را:
ثـقـة الا سلام در ( کافى ) مسندا از ابان بن تغلب روایت کرده که گفت : وارد شدم بر حضرت صادق علیه السلام هنگامى که مشغول نماز بود پس شمردم تسبیحات او را در رکوع و سجود تا شصت تسبیحه .(27)
و نـیز در آن کتاب روایت کرده که چون حضرت صادق علیه السلام روزه مى گرفت بوى خوش استعمال مى نمود و مى فرمود: الطیب تحفة الصائم ؛ بوى خوش تحفه روزه دار است .(28)
دوازدهـم ـ در اسـتـعـمـال آن حـضـرت اسـت طـیـب را در حال روزه :
و نـیز در آن کتاب روایت کرده که چون حضرت صادق علیه السلام روزه مى گرفت بوى خوش استعمال مى نمود و مى فرمود: ( الطّیبُ تُحْفَة الصّائِم ) ؛ بوى خوش تحفه روزه دار است .(29)
سیزدهم ـ در عمله گرى آن حضرت در بستان خود:
و نـیـز در آن کـتـاب از ابـوعـمرو شیبانى روایت کرده که گفت : دیدم حضرت صادق علیه السـلام را کـه بـیـلى بر دست گرفته و پیراهن غلیظى پوشیده بود و در بستان خویش عـمـله گـرى مـى کـرد و عـرق از پـشـت مـبـارکـش مـى ریـخـت . گـفـتـم : فـداى تـو شـوم بـیل را به من بده تا اعانت تو کنم ، فرمود: همانا من دوست مى دارم که مرد اذیت بکشد به حرارت آفتاب در طلب معیشت .(30)
چـهـاردهـم ـ در مـزد دادن آن حـضـرت اسـت بـه عـمـله در اول وقت فراغش از کار:
و نـیـز از شـعیب روایت کرده که گفت : جماعتى را اجیر کردیم که در بستان حضرت صادق عـلیـه السـلام عـمله گرى کنند و مدت عمل ایشان وقت عصر بود چون از کار خود فارغ شد حـضـرت بـه مـعـتـب غـلام خـود فـرمـود کـه مزد این جماعت را بده پیش از آنکه عرقشان خشک شود.(31)
پانزدهم ـ در خریدن آن حضرت است خانه اى در بهشت براى دوست جبلى خود:
قـطـب راونـدى و ابـن شـهـر آشـوب از هـشـام بـن الحـکـم روایـت کـرده اند که مردى از ملوک جـبـل از دوسـتـان حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام بـود و هـر سـال بـه جـهـت مـلاقـات آن جـنـاب بـه حـج مـى رفـت و چـون مـدیـنـه مـى آمـد حـضرت او را مـنـزل مـى داد و او از کـثـرت مـحـبـت و ارادتـى کـه بـه آن جـنـاب داشـت طول مى داد مکث خود را در خدمت آن حضرت تا یک نوبت که به مدینه آمد پس از آنکه از خدمت آن جناب مرخص شده به عزم حج خواست حرکت کند ده هزار درهم به آن حضرت داد تا براى او خانه اى بخرد که هرگاه مدینه بیاید مزاحم آن جناب نشود آن مبلغ را تسلیم آن حضرت نـمـود و بـه جـانـب حـج رفـت ، چون از حج مراجعت کرد و خدمت آن جناب شرفیاب شد عرض کرد: براى من خانه خریدید؟ فرمود: بلى و کاغذى به او مرحمت فرمود و گفت : این قباله آن خـانـه است ، آن مرد چون آن قباله را خواند دید نوشته اند: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ. ایـن قـبـاله خانه اى است که جعفر بن محمّد خریده از براى فلان بن فلان جبلى و آن خانه واقـع اسـت در فـردوس بـریـن مـحـدود بـه حـدود اربـعـه : حـد اول به خانه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم ، حد دوم امیرالمؤ منین علیه السلام ، حـد سـوم حـسـن بـن عـلى عـلیه السلام و حد چهارم حسین بن على علیه السلام . چون آن مرد نـوشـتـه را خـوانـد عـرض کـرد: فـدایـت شـوم راضـى هـسـتم به این خانه . فرمود که من پول خانه را پخش کردم در فرزندان حسن و حسین علیهما السلام و امیدوار که حق تعالى از تـو قـبـول فـرمـوده بـاشد و عوض در بهشت به تو عطا فرماید. پس آن مرد آن قباله را بـگـرفت و با خود داشت تا هنگامى که ایام عمرش ‍ منقضى شد و علت موت او را دریافت ، پس جمیع اهل و عیال خود را در وقت وفات جمع کرد و ایشان را قسم داد و وصیت کرد که چون من مردم این نوشته را در قبر من بگذارید، ایشان نیز چنین کردند روز دیگر که سر قبرش رفـتـنـد همان نوشته را یافتند که در روى قبر است و بر آن نوشته شده است که به خدا سـوگـنـد! جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـلیـه السـلام وفـا کـرد به آنچه براى من گفته و نوشته بود.(32)
شانزدهم ـ در ضمانت آن حضرت بهشت را براى همسایه ابوبصیر:
ابن شهر آشوب از ابوبصیر روایت کرده که من همسایه اى داشتم که از اعوان سلطان جور بـود و مـالى به دست کرده بود و کنیزان مغنّیه گرفته بود و پیوسته انجمنى از جماعت اهل لهو و لعب و عیش و طرب آراسته و شراب مى خورد و مغنّیات براى او مى خواندند و به جـهت مجاورت با او پیوسته من در اذیت و صدمه بودم از شنیدن این منکرات لاجرم چند دفعه به سوى او شکایت کردم او مرتدع نشد بالاخره در این باب اصرار و مبالغه بى حد کردم جـواب گـفـت مـن را، کـه اى مـرد! مـن مـردى هـستم مبتلا و اسیر شیطان و هوا و تو مردى هستى معافى ، پس اگر حال مرا عرضه دارى خدمت صاحب یعنى حضرت صادق علیه السلام امید مـى رود که خدا مرا از بند نفس و هوا نجات دهد، ابوبصیر گفت کلام آن مرد در من اثر کرد پس صبر کردم تا هنگامى که از کوفه به مدینه رفتم چون شرفیاب شدم خدمت امام علیه السلام حال همسایه را براى آن جناب نقل کردم فرمود: هنگامى که به کوفه برگشتى آن مرد به دیدن تو مى آید پس بگو به او که جعفر بن محمّد مى گوید ترک کن آنچه را که به جا مى آورى از منکرات الهى تا من ضامن تو شوم از براى تو بر خدا بهشت را.
پس چون به کوفه مراجعت کردم مردمان به دیدن من آمدند آن مرد نیز به دیدن من آمد، چون خـواسـت برود من او را نگاه داشتم تا آنکه منزلم از واردین خالى شد، پس ‍ گفتم او را، اى مـرد! هـمـانـا من حال ترا به جناب صادق علیه السلام عرض کردم ، فرمود که او را سلام بـرسـان و بـگـو ترک کند آن حال خود را و من ضامن مى شوم بهشت را براى او، آن مرد از شـنـیـدن ایـن کـلمات گریست و گفت : ترا به خدا سوگند که جعفر بن محمّد علیه السلام چـنـیـن گـفـت ؟ من قسم یاد کردم که چنین فرمود، گفت همین بس است مرا، این بگفت و برفت . پس چند روزى که گذشت نزد من فرستاد و مرا نزد خود طلبید، چون در خانه او رفتم دیدم بـرهـنـه در پـشـت در اسـت و مـى گـویـد: اى ابـوبـصـیـر! آنـچـه در منزل خود از اموال داشتم بیرون کردم و الا ن برهنه و عریانم چنانکه مشاهده مى کنى ، چون حـال آن مـرد را دیـدم نـزد بـرادران دینى خود رفتم و از براى او لباس جمع کردم و او را بـه آن پـوشـانـیـدم ، چـنـد روز نـگـذشـت کـه بـاز بـه سـوى مـن فـرسـتـاد کـه مـن عـلیـل شـده ام بـه نـزد من بیا، پس من پیوسته به نزد او مى رفتم و مى آمدم و معالجه مى کـردم او را تـا هـنـگـامـى کـه مـرگـش در رسـیـد، مـن در بـالیـن او نـشـسـتـه بـودم و او مـشـغـول بـه جـان کـنـدن بـود که ناگاه غشى او را عارض شد چون به هوش آمد گفت : اى ابـوبـصـیـر! صـاحـبـت حـضـرت جـعـفر بن محمّد علیه السلام وفا کرد براى من به آنچه فرموده بود این بگفت و دنیا را وداع نمود.
پس از مردن او، چون به سفر حج رفتم همین که مدینه رسیدم خواستم خدمت امام خود برسم در خـانه استیذان نمودن و داخل شدم چون داخل خانه شدم یک پایم در دالان بود و یک پایم در صـحـن خـانـه کـه حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام از داخـل اطـاق مـرا صـدا زد اى ابـوبـصیر ما وفا کردیم براى رفیقت آنچه را که ضامن شده بودیم .(33)
هفدهم ـ در حلم آن حضرت است :
شـیخ کلینى روایت کرده از حفص بن ابى عایشه که حضرت صادق علیه السلام فرستاد غـلام خـود را پـى حـاجـتـى ، پـس طـول کـشـیـد آمـدن او. حـضـرت بـه دنبال او شد تا ببیند او را که در چه کار است ، یافت او را که خوابیده ، حضرت نزد سر او نشست و او را باد زد تا از خواب خود بیدار شد آن وقت حضرت به او فرمود: اى فلان ! واللّه نـیست براى تو اینکه شب و روز بخوابى ، از براى تو باشد شب ، و از براى ما باشد روز.(34)
________________________

11- ( ارشاد شیخ مفید ) 2/179.
12- ( نورالابصار شبلنجى ) ص 294.
13- ( الامام الصادق علیه السلام ) علامه محمدحسین مظفر 1/180.
14- ( شرح نهج البلاغه ) ابن ابى الحدید 1/18 ـ 19.
15- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/277.
16- ( خصال شیخ صدوق ) 1/167.
17- ( بحارالانوار ) 17/30.
18- ( توحید مفضل ) ص 40، چاپ هجرت .
19- ( تذکرة الخواص ) ص 310.
20- ( بحارالانوار ) 47/45.
21- ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) 2/3، حدیث 7.
22- ( مشکاة الا نوار ) ص 380، حدیث 1250.
23- ( ثواب الاعمال ) ص 307 ـ 309، نشر اخلاق ، قم .
24- ( کلمه طیبة ) محدث نورى ، ص 295 ـ 296.
25- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/295.
26- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/296.
27- ( بحارالانوار ) 47/50.
28- ( الکافى ) 4/113، حدیث 3.
29- (الکافى ) 4/113، حدیث 3.
30- ( الکافى ) 5/76، حدیث 13.
31- ( الکافى ) 5/289، حدیث 3.
32- ( الخـرائج راونـدى ) 1/303، ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/253.
33- ( مـنـاقب ) ابن شهر آشوب 4/261، با مختصر تفاوت از ( على بن ابى حمزه ) نقل کرده است .
34- ( الکافى ) 8/87، حدیث 50.
فـصـل سـوم : در پـاره اى از کـلمـات حـکمت آمیز و مواعظ و نصایح حضرت امام جعفر صادقعلیه السلام استفصل اول : در بیان ولادت و اسم و لقب و احوال والده آن حضرت است
12
13
14
15
16
17
18
19
20
Lotus
Mitra
Nazanin
Titr
Tahoma