ابالفضل عباس(ع)، علمدار کربلاء

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

ابالفضل عباس(ع)، علمدار کربلاء

پرسش : حضرتالعباس(علیه السلام) چگونه به شهادت رسید؟
پاسخ اجمالی:

عبّاس بن على(ع) بعد از شهادت بنی هاشم، از حسين(ع) اجازه ميدان خواست. امام(ع) فرمود: «اينك كه آهنگ ميدان دارى براى اين كودكان، آبى تهيّه كن». عباس(ع) به سوى فرات روانه شد و چهار هزار مأمور فرات را شكافت و هشتاد نفر از آنان را به هلاكت افكند و آنگاه مشك را پر از آب کرد. دشمن که پشت درختها كمين كرده بودند ابتدا دست راست و سپس دست چپ ایشان را از بدن جدا كردند. سپس تيرى بر بدن مباركش نشست و مردى از قبيله تميم با عمود آهنين بر فرق مباركش زد و او را به شهادت رساند.

پاسخ تفصیلی:

عبّاس بن على(علیه السلام) پرچمدار لشکر برادرش امام حسین(علیه السلام) بود. هنگامى که دید تمام یاران و برادران و عموزادگان شربت شهادت نوشیدند، گریست و به شوق دیدار پروردگار جلو آمد و پرچم را بر گرفت و از برادرش امام حسین(علیه السلام) اجازه میدان خواست. امام(علیه السلام) (که از فراق برادر سخت ناراحت بود) به سختى گریست به گونه اى که محاسن شریفش از اشک دیدگانش تر شد، و فرمود:
«یا اَخی کُنْتَ الْعَلامَهَ مِنْ عَسْکَری وَ مُجْمِعَ عَدَدِنا، فَاِذا اَنْتَ غَدَوْتَ یَوُلُ جَمْعُنا اِلَى الشِّتاتِ، وَ عِمارَتُنا تَنْبَعِثُ اِلَى الْخَرابِ»؛ (برادر جان! تو نشانه [شکوه و عظمت و] برپایى سپاه من و محور پیوستگى نفرات ما هستى. اگر تو بروى [و شهید شوى]، جمعیّت ما پراکنده، و ویران مى گردد).
عبّاس(علیه السلام) عرض کرد: «فِداکَ رُوحُ اَخیکَ یا سَیِّدی! قَدْ ضاقَ صَدْری مِنْ حَیاهِ الدُّنْیا، وَ اُریدُ اَخْذَ الثّارِ مِنْ هوُلاءِ الْمُنافِقِینَ»؛ (جان برادرت فدایت، اى سرورم! سینه ام از زندگانى دنیا به تنگ آمده است، مى خواهم از این منافقان انتقام [آن خون هاى پاک را] بگیرم!).
امام(علیه السلام) فرمود: «اِذا غَدَوْتَ اِلَى الْجِهادِ فَاطْلُبْ لِهوُلاءِ الاَْطْفالِ قَلیلا مِنَ الْماءِ»؛ (اینک که آهنگ میدان دارى براى این کودکان، آبى تهیّه کن).
عبّاس(علیه السلام) رهسپار میدان شد و آنان را موعظه کرد و از عذابترساند، ولى اثرى نبخشید. به نزد برادرش بازگشت و ماجرا را گزارش داد، که ناگهان صداى العطش کودکان به گوشش رسید، بى درنگ بر اسب شد و نیزه و مشک را برداشت و به سوى فرات روانه شد. چهار هزار تن از ماموران فرات، آن حضرت را محاصره کردند و هدف نیزه ها قرار دادند ولى آن حضرت دلاورانه لشکر دشمن را شکافت و هشتاد نفر از آنان را به خاک هلاکت افکند، و وارد فرات شد.
«فَلَمّا اَرادَ اَنْ یَشْرَبَ غُرْفَهً مِنَ الْماءِ ذَکَرَ عَطَشَ الْحُسَیْنِ وَاَهْلِ بَیْتِهِ فَرَضَّ الْماءَ وَمَلاََ الْقِرْبَهَ»؛ (هنگامى که خواست مقدارى آب بیاشامد تشنگى امام حسین(علیه السلام) و اهل بیتش را به خاطر آورد، آب را روى آب ریخت، مشکش را پر کرد). (1)
آنگاه مشک را بر دوش راست خود نهاد و به سوى خیمه رهسپار شد و چنین گفت:
«یا نَفْسُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَیْنِ هُونِی *** وَبَعْدَهُ لا کُنْتِ اَنْ تَکُونِی
هذا حُسَیْنٌ وارِدُ الْمَنُونِ *** وَتَشْرَبینَ بارِدَ الْمَعینِ»(2)
هَیْهاتُ ما هذا فِعالُ دینِی *** وَلا فِعالُ صادِقِ الْیَقینِ»(3)
(اى نفس [عباس]! زندگى پس از حسین(علیه السلام) خوارى و ذلت است، مبادا پس از او زنده بمانى. این حسین است که شربت مرگ مى نوشد و تو مى خواهى آب سرد و گوارا بنوشى؟! هیهات! چنین کردارى، از آیین من نیست و نه کردار شخص راست باور).
سپاه خون آشام ابن سعد اطرافش را گرفتند.دلیرانه در آن میان حمله مى کرد و این رجز را مى خواند:
«لا اَرْهَبُ الْمَوْتَ اِذَا الْمَوْتُ رَقا *** حَتَّى اُوارى فِی الْمَصالیتِ لَقا
نَفْسِی لِسِبْطِ الْمُصْطَفى الطُّهْرِ وَقا *** اِنِّی اَنَا الْعَبّاسُ اَغْدُو بِالسَّقا
وَلا اَخافُ الشَّرَّ یَوْمَ الْمُلْتَقى»
(هنگامى که مرگ فرا رسید، مرا از آن باکى نیست، تا آن هنگام که شمشیرها مرا درخاک افکنند. من جانم را سپر فرزند زاده پیامبر پاکیزه خوى قرار داده ام، من همان عباسم که سمت سقائى دارم، و از سختىِ نبرد، واهمه اى ندارم). (4)
دشمن خود را باخته بود، توانِ مقابله رویارو با آن حضرت را نداشت، لذا پشت درختها کمین کرده بودند. «نوفل ازرق» دست راست قمر بنى هاشم را قطع نمود و آن جناب مشک را به دوش چپ نهاد و پرچم و شمشیر را به دست چپ گرفت و این رجز را خواند:
«وَاللهِ انْ قَطَعْتُمُ یَمینی *** اِنِّی اُحامِی اَبَداً عَنْ دینِی
وَ عَنْ اِمام صادِقِ الْیَقینِ *** نَجْلِ الْنَّبِیِّ الطّاهِرِ الاَْمینِ»
(بهسوگند! اگر چه دست راستم را قطع نمودید، ولى من پیوسته از دینم حمایت مى کنم و از امامى صادق الایمان که فرزند پیامبر پاک و امین است، حمایت مى کنم).
آنگاه «نوفل ارزق» و «حکیم بن طفیل» از کمینگاه بر آن حضرت حمله کردند و دست چپ او را از بدن جدا کردند. آن حضرت پرچم را به سینه خود چسبانید و این رجز را خواند:
«یا نَفْسُ لا تَخْشَ مِنَ الْکُفّارِ *** وَاَبْشِرى بِرَحْمَهِ الْجَبّارِ
مَعَ النَّبِیِّ السَّیِّدِ الُْمخْتارِ *** قَدْ قَطَعُوا بِبَغْیِهِمْ یَسارِی
فَاَصْلِهِمْ یا رَبِّ حَرَّ النّارِ»
(اى نفس! از کفار هراسى نداشته باش، تو را بشارت باد بر رحمت خداوند جبران کننده و هم نشینى با پیامبر بزرگ و برگزیده. اینان دست چپم را به ستم قطع کردند، خدایا حرارت آتش را به آنان بچشان). (5)
آنگاه بنا به قولى، مشک را به دندان گرفت، چیزى نگذشت که تیرى بر مشک اصابت کرد و آبهاى آن فرو ریخت. تیر دیگرى بر سینه مبارکش اصابت کرد و بعضى نوشته اند تیرى بر چشم حضرت نشست و مردى از قبیله تمیم با عمود آهنین بر فرق مبارکش زد که از اسب به زمین افتاد «وَنادى بِاعْلى صَوْتِهِ: اَدْرِکْنى یا اَخِی»؛ (با صداى بلند فریاد زد: برادر مرا دریاب). (6)
هنگامى که امام حسین(علیه السلام) بر بالینش رسید وى را کشته دید، پس گریست.
همچنین نقل شده است: هنگامى که عباس(علیه السلام) شهید شد امام حسین(علیه السلام) فرمود:
«اَلاْنَ اِنْکَسَرَ ظَهْری وَقَلَّتْ حِیلَتی»؛ (اینک کمرم شکست و راه چاره بر من محدود شد).
آنگاه گریست و این اشعار را خواند:
«تَعَدَّیْتُمْ یا شَرَّ قَوْم بِبَغْیِکُمْ *** وَ خالَفْتُمْ دینَ النَّبِىِّ مُحَمَّد
اَما کانَ خَیْرُ الرُّسُلِ اوْصاکُمْ بِنا *** اَما نَحْنُ مِنْ نَجْلِ النَّبِىِّ المُسَدَّدِ
اما کانَتِ الزَّهْراءُ اُمّی دُونَکُمْ *** اما کانَ مِنْ خَیْرِ الْبَرِیَّهِ احْمَدَ
لُعِنْتُمْ وَ اُخْزیتُمْ بِما قَدْ جَنَیْتُمْ *** فَسَوْفَ تَلاقُوا حَرَّ نار تُوَقَّدُ»
(اى بدترین مردم! با ستمکارى خویش بر ما تعدّى کردید، و با آیین پیامبرمحمّد(صلىعلیه وآله) مخالفت ورزیدید.
آیا بهترین پیامبر، سفارش ما را به شما نکرده بود؟ آیا ما از نسل پیامبر راستین نیستیم؟
آیا جز این است که حضرت زهرا(علیها السلام) مادر من است نه شما؟ آیا او از نسل بهترین انسان ها نبود؟
به سبب جنایتى که مرتکب شدید ملعون و خوار گشتید، و به زودى گرفتار آتش شعله ور الهى خواهید شد!). (7)
در هر گام درسى است، درسى از فضیلت و ایثار، درسى از شجاعت و شهامت و از خودگذشتگى. (8)

پی نوشت:

(1). بحار الانوار، ج 45، ص 41.

تاریخ انتشار: « 1392/11/15 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 393