رحلت حضرت «سلیمان(ع)» از نظر روايات

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

رحلت حضرت «سلیمان(ع)» از نظر روايات

پرسش : از نظر روایات، حضرت سلیمان نبی(علیه السلام) چگونه از دنیا رفت؟
پاسخ اجمالی:

بر اساس روايات، روزى سليمان(ع) به اصحاب خود فرمود: فردا به بالاى قصر می روم و هيچ كس اجازه ندارد بر من وارد شود. فرداى آن روز در حالی که سلیمان(ع) خوشحال به شكوه پايتخت خویش مى نگريست جوانی را دید که به سراغ او می آید. او گفت: من فرشته مرگم و به اذن پروردگار آمده ام تا جان تو را بستانم، او حضرت را در حالى كه بر عصای خویش تکیه زده بود قبض روح کرد و تا چند روز بدن سليمان به همان حالت باقي بود تا آن که به اذن خدا موريانه سبب شکستن عصا و افتادن سليمان(ع) گردید و همگان از مرگ او آگاه شدند.

پاسخ تفصیلی:

برخلاف تورات کنونى که «حضرت سلیمان(علیه السلام)» را پادشاهى جبار و بتخانه ساز و هوس باز معرفى کرده(1)،مجید او را پیامبرى بزرگ و پاک و خداترس مى شمرد و او را نمونه قدرت و حاکمیّت بى نظیر مطرح مى کند که در لابه لاى سرگذشت او درس هاى بزرگى براى همگان نهفته است.
قرآن مى گوید: خداوند مواهب عظیمى به او داد؛ مَرکب بسیار سریعى همچون باد که مى توانست با آن در مدت کوتاهى سراسر کشورش را سیر کند، نیروهاى فعال انس و جنّ، علم و دانش فراوان حتى آشنایى با نُطق پرندگان به وى بخشید، لشکریان و کارگزاران بسیار در اختیار او قرار داد، با این حال مرگ او بسیار عبرت انگیز بود.
در بعضى از روایات آمده است که: «روزى حضرت سلیمان(علیه السلام) به اصحاب و یاران خود گفت: خداوند چنین حکومت عظیمى را در اختیار من قرار داده؛ ولى على رغم این همه امکانات، یک روز را شاد زندگى نکرده ام، فردا تصمیم دارم به بالاى قصر بروم و تنها باشم و نگاهى به اطراف بیفکنم و عظمت خویش را بنگرم و لذّت ببرم. به هیچ کس اجازه ندهید بر من وارد شود تا یک روز را تنها و خوشحال باشم. گفتند: بسیار خوب. فرداى آن روز عصایش را گرفت و به بالاترین نقطه قصر رفت. تکیه بر عصا کرده بود و به اطراف پایتخت و شکوه و عظمت آن مى نگریست و از این همه نعمت خداداد شاد و خندان بود. ناگهان دید جوان خوش قیافه و خوش لباسى از گوشه قصر به سراغ او آمد. سلیمان گفت: چه کسى به تو اجازه داده وارد قصر شوى؟ من خواستم امروز تنها باشم. جوان گفت: من به اذن پروردگارِ این قصر وارد شدم. سلیمان(علیه السلام) گفت: او از من سزاوارتر است بگو ببینم کیستى؟ گفت: من فرشته مرگم. سلیمان(علیه السلام) پرسید: براى چه آمده اى؟ گفت: آمده ام تو را قبض روح کنم، سلیمان(علیه السلام) گفت: بسمماموریت خود را انجام بده این روز شادى من بود: (گویانمى خواهد سرور و شادى جز با لقاى او صورت بگیرد)؛ «ابَى اللهُ عَزَّ وَجَلَّ انْ یَکُونَ لِی سُرُورٌ دُونَ لِقائِهِ». فرشته مرگ روح او را قبض کرد؛ در حالى که بر عصا تکیه داشت [حتى اجازه نشستن به او نداد] آرى او از دنیا رفت؛ در حالى که همچنان به کمک عصا ایستاده بود و مردم به او نگاه مى کردند و تصوّر مى کردند زنده است. چند روز بر این حال گذشت. بعضى گفتند: به راستى عجیب است او چند روز است به این حال مانده، نه خسته شده و نه خوابیده، نه غذا و آبى خورده و نوشیده، او حتماً خداى ماست که باید او را بپرستیم. بعضى گفتند: نه او ساحر است، چنین وانمود مى کند که متکى به عصا ایستاده؛ ولى در واقع چنین نیست مومنان گفتند: سلیمان بنده خداست و پیامبر اوست و در قبضه تدبیر پروردگار است. [باید منتظر بمانیم تا ببینیم چه مى شود]، هنگامى که این اختلافات بالا گرفت خداوند متعال موریانه را بر عصاى او مسلّط ساخت و چیزى نگذشت که عصا شکست و سلیمان(علیه السلام) فرو افتاد. در این هنگام بود که همه از مرگ او آگاه شدند».(2)

تاریخ انتشار: « 1397/07/12 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 16