«مرگ» و عوارض سخت پایان زندگی

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

«مرگ» و عوارض سخت پایان زندگی

پرسش : امام علی(علیه السلام) در221 نهج البلاغه، مساله «مرگ» و پایان زندگی را چگونه مطرح می کنند؟
پاسخ اجمالی:

ایشان به مسئله مرگ و عوارض سخت پایان زندگی اشاره كرده و آن را در 4 مرحله خلاصه مى كند: 1- تحليل رفتن قوا و آشكار شدن انواع بيماريها، كه گام اوّل به سوى مرگ است. 2- مراجعه مکرر به اطبا و بى تأثير بودن آن. 3- مرحله يأس از سلامتی و انتظار پايان عمر. 4- زمانی كه در شرف ترک دنيا و دوستان است، عارضه اى گلوگيرش می شود كه فهم و دركش را از کار می اندازد و او در حيرت و سرگردانى فرو می رود، در این حال به فکر وصیت و سخنان لازم می افتد ولی چه سود که دیگر زبانش از کار افتاده است.

پاسخ تفصیلی:

امام علی(علیه السلام)، این گوینده تواناى فصیح و بى نظیر، در آخرین بخش از221 نهج البلاغه، به مسئله مرگ و پایان زندگى و عوارض سخت آن اشاره کرده و آن را در چهار مرحله خلاصه مى کند، نخست مى فرماید: (چه بسیار، زمین اجساد نیرومند زیبا و خوش آب و رنگ را که در دنیا پرورده ناز و نعمت بودند و پرورش یافته احترام و شرف، در کام خود فرو برد، همانها که مى خواستند با سرور و خوشحالى، غمها را از دل بزدایند و به هنگام فرا رسیدن مصیبت، براى از بین نرفتن طراوت زندگى و از دست ندادن سرگرمیهاى آن، به لذت و خوشگذرانى پناه بردند)؛ «فَکَمْ اَکَلَتِ الاَْرْضُ مِنْ عَزِیزِ(1) جَسَد، وَاَنِیقِ(2) لَوْن، کَانَ فِی الدُّنْیَا غَذِیَّ(3) تَرَف، وَ رَبِیبَ(4) شَرَف! یَتَعَلَّلُ(5) بِالسُّرُورِ فِی سَاعَهِ حُزْنِهِ، وَ یَفْزَعُ اِلَى السَّلْوَهِ(6) اِنْ مُصِیبَهٌ نَزَلَتْ بِهِ،ضَنًّا(7) بِغَضَارَهِ(8) عَیْشِهِ، وَ شَحَاحَهً(9) بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ!».
([آرى] در آن هنگام که او [بر اثر ناز و نعمت] به دنیا مى خندید و دنیا نیز در سایه زندگى مرفه و غفلت زا بر او خنده مى زد، ناگهان روزگار، خارهاى جانگداز آلام و مصائب را در دل او فرو کرد و گذشت روزگار قواى او را در هم شکست و عوامل مرگ از نزدیک به او نظر افکند، در نتیجه غم و اندوهى که هرگز مانند آن را تجربه نکرده بود با او در آمیخت، و غصه هاى پنهانى که حتى خیال آن را نمى کرد در وجودش راه یافت. سُستى بیماریها در او ظاهر شد در حالى که به سلامت و تندرستى، انس شدید داشت)؛ «فَبَیْنَا هُوَ یَضْحَکُ اِلَى الدُّنْیَا وَ تَضْحَکُ اِلَیْهِ فِی ظِلِّ عَیْش غَفُول(10)؛ اِذْ وَطِیءَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَکَهُ(11) وَ نَقَضَتِ الاَْیَّامُ قُوَاهُ، وَ نَظَرَتْ اِلَیْهِ الْحُتُوفُ(12) مِنْ کَثَب(13) فَخَالَطَهُ بَثٌّ(14) لاَ یَعْرِفُهُ، وَ نَجِیُّ(15) هَمٍّ مَا کَانَ یَجِدُهُ، وَ تَوَلَّدَتْ فِیهِ فَتَرَاتُ عِلَل، آنَسَ مَا کَانَ بِصِحَّتِهِ».
در واقع امام(علیه السلام) در این بخش، نخست به تحلیل رفتن قوا و آشکار شدن انواع بیماریها به دنبال آن، که گام اوّل به سوى مرگ است اشاره فرمود. سپس به سراغ گام دوم مى رود که مراجعه پى در پى و مکرّر به اطبا و گرفتن انواع داروها و بى تاثیر بودن آنها است و مى فرماید: (در این هنگام، هراسان و ترسان به آنچه طبیبان او را به آن عادت داده بودند پناه برد که حرارت را با برودت تسکین دهد و برودت را با حرارت تحریک کند؛ ولى در چنین حالتى هیچ حرارتى را با عوامل برودت فرو ننشاند جز اینکه حرارت شعله ورتر شد، و هیچ برودتى را با داروى حرارت زا تحریک نکرد جز اینکه برودت را به هیجان درآورد. براى اعتدال مزاج به هیچ معجونى پناه نبرد جز آنکه به سبب آن آماده بیمارى دیگرى شد)؛ «فَفَزِعَ اِلَى مَا کَانَ عَوَّدَهُ الاَْطِبَّاءُ مِنْ تَسْکِینِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ(16)، وَتَحْرِیکِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ، فَلَمْ یُطْفِىءْ بِبَارِد الاَّ ثَوَّرَ(17) حَرَارَهً، وَ لاَ حَرَّکَ بِحَارٍّ اِلاَّ هَیَّجَ بُرُودَهً، وَ لاَ اعْتَدَلَ بِمُمَازِج(18) لِتِلْکَ الطَّبَائِعِ اِلاَّ اَمَدَّ مِنْهَا کُلَّ ذَاتِ دَاء». آرى! هنگامى که فرمان قطعى مرگ فرا مى رسد اسباب صحت و سلامت به کندى مى گراید.
سپس امام(علیه السلام) مرحله سوم را بازگو مى کند و آن مرحله یاس از بازگشت سلامت و انتظار پایان عمر در آینده نه چندان دور مى فرماید: (این وضع همچنان ادامه یافت تا آنجا که طبیب از درمانش ناتوان شد، و پرستارش او را به فراموشى سپرد، و خانواده اش از وصف بیمارى او خسته شدند، و در پاسخ سوال کنندگان فروماندند)؛ «حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ(19)، وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ(20)، وَ تَعَایَا(21) اَهْلُهُ بِصِفَهِ دَائِهِ، وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّائِلِینَ عَنْهُ».
گویى امام بارها و بارها در کنار این گونه بیماران و خانواده هاى آنان بوده و حالات آنان را دقیقاً زیر نظر گرفته است؛ طبیب، اظهار عجز مى کند و پرستار اظهار خستگى، و خانواده او نمى دانند درباره او به مردم چه بگویند. بگویند حال او بهتر است خلاف گفته اند. بگویند بدتر است خوشایند نیست. ناچار زبان را در کام فرو مى برند و با نگاههاى مایوسانه خود پاسخ مى گویند. در ادامه مى افزاید: (آنها در کنار بیمار خود نشسته و دربارهناگوارى که تا آن وقت از او مکتوم مى داشتند آشکارا به گفت وگو پرداختند؛ یکى مى گفت او را به حال خود رها کنید [که رفتنى است]. دیگرى آرزوى بازگشت بهبود او را مى کرد و [سومى] آنان را به شکیبایى در فقدانش، دعوت مى نمود، و [براى تحمّل این مصیبت] مصائب و اندوه گذشتگان را به یادشان مى آورد)؛ «وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِیَّ(22) خَبَر یَکْتُمُونَهُ: فَقَائِلٌ یَقُولُ: هُوَ لِمَا بِهِ، وَ مُمَنٍّ لَهُمْ اِیَابَ عَافِیَتِهِ، وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ، یُذَکِّرُهُمْ اَسَى(23) الْمَاضِینَ مِنْ قَبْلِهِ».
سرانجام امام، چهارمین و آخرین مرحله زندگى این بیمار را بیان مى کند. هنگامى که در آستانه مرگ قرار مى گیرد و آماده سفرو ترک این جهان مى شود، مى فرماید: (در این حال که او در شرف فراق دنیا و ترک دوستان بود، ناگهان عارضه اى گلوگیرش شد که فهم و درک او را ناتوان ساخت و در حیرت و سرگردانى فرو برد و زبانش خشک شد)؛ «فَبَیْنَا هُوَ کَذلِکَ عَلَى جَنَاح مِنْ فِرَاقِ الدُّنْیَا، وَ تَرْکِ الاَْحِبَّهِ، اِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ غُصَصِهِ، فَتَحَیَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ، وَ یَبِسَتْ رُطُوبَهُ لِسَانِهِ».
در ادامه مى فرماید: (در این هنگام به فکر وصایا و سوالات مهم و لازمى مى افتد که پاسخ آنها را مى دانست؛ امّا چه سود که زبانش از گفتن بازمانده است و سخنانى مى شنود که قلب او را به درد مى آورد [و مى خواهد جواب آنها را بگوید؛ امّا قدرت ندارد، از این رو] خود را به ناشنوایى مى زند و چه بسیار سخنان و زخم زبانهایى که گاه از شخص بزرگى صادر مى شود که این بیمار او را محترم مى شمرد یا از کوچکى است که در گذشته بر او ترحم مى کرده است)؛ «فَکَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَیَّ عَنْ رَدِّهِ، وَ دُعَاء مُوْلِم بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ(24) عَنْهُ، مِنْ کَبِیر کَانَ یُعَظِّمُهُ، اَوْ صَغِیر کانَ یَرْحَمُهُ!».
آرى! او در این حالت چون علم به فرا رسیدن لحظه هاى پایان عمرش پیدا مى کند در فکر فرو مى رود که اموال مخفى داشته یا بدهکاریهایى به اشخاص که مى بایست به بازماندگانش معرفى مى کرد و یا خانواده و دوستان او سوالاتى درباره این امور و یا آنچه مربوط به دفن و موضع قبر اوست از او دارند که قادر به پاسخ گفتن نیست. «ابن ابى الحدید» در اینجا داستان کوتاه و عبرت انگیزى را که خود شاهد و ناظر بوده نقل مى کند، که در لحظات آخر شخصى مى خواست وصیت لازمى کند، امّا زبانش از گردش افتاده بود. به قلم و دواتى اشاره کرد تا خواسته خود را بنویسد؛ ولى افسوس دست آن قدر لرزان بود که کلمات نامفهوم نوشته شد و دستش همچنان مى لرزید تا جان داد.(25)
سرانجام امام(علیه السلام) با این جمله،پرمحتوا و تکان دهنده خود را پایان مى دهد و مى فرماید: ([به هر حال] مرگ دشواریهایى دارد که انسان را در خود غرق مى کند. مشکلاتى که هراس انگیزتر از آن است که بتوان در قالب الفاظ ریخت یا اندیشه هاى اهل دنیا آن را درک کند)؛ «وَ اِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَات(26) هِیَ اَفْظَعُ مِنْ اَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَه، اَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ اَهْلِ الدُّنْیَا».
مرحوم علامه «شوشترى» درخود در اینجا حدیثى از کتاب کافى نقل مى کند که گروهى از عابدان بنى اسرائیل تصمیم گرفتند شهرهاى مختلف را بگردند و آثار عبرت انگیز را در آنها ببینند، در این گردش خود به قبرى رسیدند که باد، گرد و غبار بر آن پاشیده بود و جز اثر مختصرى از آن آشکار نبود. گفتند چه خوب استکنیم و از درگاهبخواهیم صاحب این قبر، شرح حال خود را براى ما بازگو کند. دعاى آنها مستجاب شد. از صاحب قبر پرسیدند طعم مرگ را چگونه یافتى؟ او با وحشت تمام در پاسخ گفت: نود و نه سال از دفن من مى گذرد و هنوز درد و رنج جان دادن و تلخى طعم آن در درون من است.(27)،(28)

پی نوشت:

(1). «عزيز» در اصل به معناى قوى و شكست ناپذير است كه لازمه آن، نفى ذلت از انسان است; ولى معلوم نيست چرا بعضى از شارحان نهج البلاغه آن را به معناى باطراوت و زيبا تفسير كرده اند.

(2). «انيق» به معناى زيبا و خوش آب و رنگ است.

(3). «غذىّ» از ريشه «غذاء» به معناى طعام گرفته شده و «غذىّ ترف» با توجّه به اينكه «ترف» به معناى ناز و نعمت است به اين معناست كه او با ناز و نعمت، پرورش يافته است.

(4). «ربيب» از ريشه «رَبّ» به معناى تربيت و تدبير گرفته شده، بنابراين «ربيب شرف» يعنى كسى كه در دامان عزت و احترام پرورش يافته است.

(5). «يتعلّل» از ريشه «تعلّل» به معناى خود را به فراموشى زدن و سرگرم ساختن است.

(6). «سلوة» به معناى زندگى آرام بخش است.

(7). «ضنّ» به معناى بخل شديد است.

(8). «غضارة عيش» به معناى زندگى پر نعمت است.

(9). «شحاحة» به معناى بخل است و گاه گفته شده كه درجه بالاى بخل محسوب مى شود. بخيل كسى است كه نسبت به آنچه در دست خود دارد بخل مى ورزد; امّا شحيح كسى است كه هم نسبت به آن و هم نسبت به آنچه در دست مردم است، بخل دارد.

(10). «غفول» از ريشه «غفلت» گرفته شده و به معناى غافل كننده و غفلت آور است.

(11). «حسكه» از ريشه «حسك» بر وزن «فدك» به معناى گياه خار دارى است كه انسان را سخت مى آزارد و به معناى عداوت و كينه نيز آمده و در اينجا منظور معناى اوّل است.

(12). «حتوف» جمع «حتف» به معناى مرگ است.

(13). «كثب» از ريشه «كثب» بر وزن «كسب» به معناى نزديك شدن است.

(14). «بثّ» به معناى اندوه شديد است. اين واژه به معناى گستردن و پراكنده كردن و منتشر ساختن نيز آمده و در اينجا همان معناى اوّل مراد است.

(15). «نجىّ» به معناى پنهان و پوشيده است از ريشه «نجوا» به معناى سخنان درگوشى گرفته شده است.

(16). «قارّ» يعنى سرد از ريشه «قرّ» بر وزن «حرّ» به معناى برودت است.

(17). «ثوّر» از ريشه «ثوران» به معناى هيجان است.

(18). «ممازج» به معناى معجون و چيزهايى است كه به هم آميخته شده باشد.

(19). «معلّل» به معناى معالجه كننده است و در اصل از «علة» به معناى بيمارى گرفته شده است.

(20). «ممرّض» به معناى پرستار از ريشه «مرض» است.

(21). «تعايا» از ريشه «عىَّ» به معناى عجز است.

(22). «شجىّ» به معناى غم انگيز از ريشه «شجو» بر وزن «هجو» به معناى غم واندوه گرفته شده است.

(23). «اَسَى» به معناى غم واندوه است و در بعضى از نسخه ها «اُسى» (به ضم همزه آمده) جمع «اسو» به معناى پيشگام است و هر دو معنا در عبارت خطبه مناسب است.

(24). «فتصام» از ريشه «صمّ» به معناى كر شدن گرفته شده و «تصام» يعنى خود را به كرى زد.

(25). شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، أبو حامد عز الدين عبد الحميد بن هبه الله بن محمد بن محمد بن أبي‏، محقق / مصحح: ابراهيم، محمد ابوالفضل‏، مكتبة آية الله المرعشي النجفي‏، قم،‏ 1404 ق، چاپ اول، ج ‏11، ص 167، بعض الأشعار و الحكايات في وصف القبور و الموتى.

(26). «غمرات» جمع «غمره» معناى آن در فقره قبلى گذشت.

(27). الكافي، كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق‏، محقق / مصحح: غفارى على اكبر و آخوندى، محمد، دار الكتب الإسلامية، تهران، ‏ ‏1407 ق، چاپ چهارم، ج ‏3، ص 260، باب (النوادر).

(28). پيام امام امير المومنين(عليه السلام)‏، مكارم شيرازى، ناصر، تهيه و تنظيم: جمعى از فضلاء، دار الكتب الاسلاميه‏، تهران‏، 1386 ش، چاپ اول‏، ج 8، ص 333.

تاریخ انتشار: « 1397/09/15 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 26