اعتقاد شیعیان به الوهيت ائمه(ع)!!

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

اعتقاد شیعیان به الوهيت ائمه(ع)!!

پرسش : آیا شیعیان واقعاً معتقد به الوهیت ائمه(عليهم السلام) هستند یا اینکه این تهمتی است از طرف دشمنان اسلام؟
پاسخ اجمالی:

يكي از تهمت ها، معتقد دانستن شیعه به الوهیت ائمه(ع) است! در حالي كه هيچ شيعه اي چنين عقيده اى نسبت به امامان(ع) ندارد. آری اگر منظور آنها غلات شيعه هستند، آنها در حقيقت پاى بند به مذهب نيستند، و شيعه اماميه و امامان شيعه(ع) به كلى از اين فرقه ها و اين گونه افكار و عقايد اعلام بيزاري كرده اند و آن را از بدترين انواع كفر و گمراهى شمرده اند...

پاسخ تفصیلی:

يكي از تهمت هايي كه به شيعه مي زنند اين است كه برخی می گویند: «آيين نصرانيّت در تشيّع خودنمايى كرده است؛ زيرا بعضى از شيعيان معتقدند كه نسبت امام(عليه السلام) به خداوند، مانند نسبت مسيح است به خدا!».
در جواب این عده باید بگوییم که: اگر راست می گویند صريحاً بگويند كدام شيعه چنين عقيده اى را درباره امام(عليه السلام) دارد و در كدام كتاب اين موضوع نوشته شده است؟ اگر منظور فرقه هايى است كه «غلات شيعه» ناميده مى شوند، مانند فرق «خطابيّه»، «غرابيّه»، «مخمّسه»، «بزيعيّه»(1) و امثال آنها كه خوشبختانه همه منقرض شده اند، منتسب ساختن آنها به شيعه نهايت بى انصافى است؛ زيرا آنها درست مانند طايفه «قرامطه» و نظائر آنها در حقيقت پاى بند به مذهبى نيستند و شيعه اماميه و ائمه شيعه(عليهم السلام) به كلى از اين فرقه ها بيزارند.
علاوه بر اين، فِرَق مزبور نيز چنين اعتقادى نسبت به امام(عليه السلام) ندارند؛ بلكه اعتقاد و گمراهى آنها در اين خلاصه مى شود كه مى گويند امام(عليه السلام) [نعوذ بالله] خداست(2) و خداوند در وجود امام(عليه السلام) ظاهر شده يا با او متحد گرديده و يا در وى حلول كرده است، از بسيارى از متصوفه مانند «حلاج»، «گيلانى»، «رفاعى»، «بدوى» و امثال آنها نيز اين گونه كلمات (و به تعبير خودشان شطحات!) نقل شده است؛ بلكه ظاهر عبارات آنها دلالت بر اين دارد كه مقامى مافوق مقام الوهيت (اگر مقامى بالاتر از آن پيدا شود!) براى خود قائل هستند.(3) شبيه اين سخنان باطل و بى اساس از قائلين به «وحدت وجود» يا «وحدت موجود» نيز نقل شده است(4)؛ ولى شيعه اماميه يعنى همان هايى كه اكثريت مردم ايران و عراق و ميليون ها نفر از مسلمانان پاكستان و هند و صدها هزار نفر از مردم سوريه و افغانستان را تشكيل مى دهند از اين گونه افكار و عقايد بيزارند و آن را از بدترين انواع كفر و گمراهى مى شمارند، آنها جز به توحيد خالص و يگانگى ذات خدا و عدم شباهت او به هيچ يك از مخلوقات ايمان ندارند.
آنها خدا را از صفات مخلوق مانند «امكان و تغيير و حدوث» و آنچه با «ازليّت و ابديّت» ذات مقدس او منافات دارد منزه و پاك مى دانند و كتاب هاى آنها ـ مخصوصاً كتاب هايى كه در كلام و فلسفه تأليف شده ـ از اين گونه بحثها پر است، اعم از كتاب هاى مختصر مانند «تجريد» يا مشروح و مفصل مانند «اسفار» و هزاران كتاب ديگر كه خوشبختانه اكثر آنها به چاپ رسيده است.
در اين كتابها استدلالات كوبنده فراوانى در ابطال تناسخ، اتحاد، حلول و تجسيم به چشم مى خورد كه اگر از روى انصاف و بى نظرى و خالى از هر گونه تعصب بررسى شود ارزش اين نسبت هاى ناروا و بى اساس - كه طوفان هاى تحولات اين زمان، آنها را به سوى ما كشانيده است - كاملاً روشن مى گردد و معلوم مى شود ما شيعيان هرگز قائل به تناسخ يا حلول و اتحاد و تجسيم نبوده ايم و هيچ فرد حقيقت جو و آگاهى نمى تواند چنين نسبت هاى ناموزونى به ما بدهد.(5)،(6)

پی نوشت:

(1). طوايف فوق كه امروز فقط نامى از آنها در كتاب هاى «ملل و نحل» و «عقايد و كلام» باقى مانده است همه از غاليان بوده اند. بعضى درباره پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله) و بعضى درباره حضرت علي(عليه السلام) و بعضى درباره امام صادق(عليه السلام) غُلوّ نمودند و براى آنها مقام الوهيت قائل شدند، بد نيست براى اهميّت موضوع و تأثيرى كه در روشن شدن بحث، قدرى مشروح تر معتقدات اين طوايف پنج گانه را بيان كرده و سپس كمى درباره انگيزه و عوامل پيدايش اين عقايد عجيب و غريب در ميان مسلمانان گفتگو نماييم: «خطابيّه» يكى از خطرناكترين فِرَق غُلات بوده اند. آنها پيروان «ابو الخطاب محمد بن ابى زينب الاجدع» مى باشند. ابوالخطاب در زمان امام صادق(عليه السلام) مى زيست و ادعاهاى غريبى داشت. نخست ادعا كرد كه امام صادق(عليه السلام) او را وصى و جانشين خود قرار داده، سپس پا را فراتر نهاد و ادعاى نبوّت و بعداً دعوى رسالت به سوى تمام جهانيان نمود! عده اى از آنها - نعوذ بالله - امام صادق(عليه السلام) را خدا و ابوالخطاب را پيامبر او مى دانستند! نماز و روزه و زكات و ... را به كلى كنار گذاشته و بسيارى از گناهان شنيع را حلال مى شمردند. هنگامى كه سخنان كفرآميز آنها به گوش امام صادق(عليه السلام) رسيد، شديداً از آنها ابراز تنفر فرمود و آنها را صريحاً لعن كرد، همين موضوع باعث به هم ريختگى و اختلاف ميان آنها گرديد.

(2). «غرابيّه»: آنها يكى ديگر از طوايف غُلاتند و به اين جهت به آنها «غرابيّه» مى گويند كه معتقد بودند شباهت پيغمبر(صلى الله عليه و آله) با حضرت علي(عليه السلام) از شباهت دو غراب (كلاغ!) به هم بيشتر است و لذا مى گويند جبرئيل مأمور بود وحى را بر حضرت علي(عليه السلام) نازل گرداند؛ ولى عوضى گرفت [و يا عمداً آمد!] و وحى را بر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله) نازل گردانيد، و به همين جهت جبرئيل را لعن مى كردند!! «عليائيه» يا «علبانيه» يا «عبائيه» نامى است كه بر پيروان «بشارالسعيرى» گذارده اند، آنها معتقد بودند كه - نعوذ بالله - خداوند همان حضرت علي(عليه السلام) است! او در چهار صورت ديگر نيز ظاهر شده است: محمد و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام) يعنى پيامبر اسلام(صلی الله عليه و آله) را يكى از بندگان علي(عليه السلام) مى دانند! آنها نيز واجبات اسلام را كنار گذارده بسيارى از گناهان را مباح مى دانند! «مخمّسه» يكى ديگر از طوايف غُلات مى باشد و به اين جهت آنها را مخمّسه ناميده اند كه قايل به الوهيت پيغمبر اسلام(صلى الله عليه و آله) بوده و عقيده داشتند او در عين حال در پنج صورت (در صورت خود و علي و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام)) ظاهر گرديده است! «بزيعيّه» پيروان بزيع بن يونس يا بزيع بن مويس حائك هستند. آنها نيز عقيده به الوهيت امام صادق(عليه السلام) داشتند، به علاوه معتقد بودند كه وحى ممكن است بر همه كس نازل گردد، بعضى از آنها خود را از فرشتگان و از پيامبر اسلام(صلى الله عليه و آله) هم بالاتر مى دانستند. اين بود مختصرى از آنچه از كتاب هاى ملل و نحل درباره اين چند فرقه استفاده مى شود؛ ولى همان طور كه اشاره شد خوشبختانه همه اين فرق و امثال آنها امروز منقرض شده و نامى از آنها جز در صفحات كتاب هاى تاريخ عقايد آنهم احياناً آميخته با يك مشت خرافات عجيب باقى نمانده است. موضوع ديگر اينكه: با مطالعه عقايد اين دسته ها، سر نخ بسيارى از تهمت هاى ناروا و ناجوانمردانه اى كه به شيعه اماميه زده مى شود به دست مى آيد، ممكن است اين مذاهب قلابى و رهبران شيّاد آنها - كه مانند برف تابستان در فاصله كوتاهى آب شدند - چند صباحى براى پيشرفت كارشان به نام شيعه و تشيّع خود را قالب زده باشند، ولى آيا هيچ محقق بلكه هيچ فرد عادى ممكن است آنها را با شيعه اماميه اشتباه كند و عقايد آنها را به حساب جمعيتى بگذارد كه از مكتب اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه و آله) الهام گرفته و هزاران دانشمند و صدها هزار كتاب دارد، دانشمندانى كه همواره كوشيده اند اين مذهب را از تحريفات دست هاى آلوده حفظ نموده و از خرافات بركنار دارند؟

(3). چنين به نظر مى رسد كه عامل اصلى پيدايش فِرَق مزبور و امثال آنها اين بوده است كه هنگام نهضت علمى مسلمانان از حدود قرن دوم هجرى (مخصوصاً از عصر امام صادق(عليه السلام) به بعد) دانشمندان اسلام هر يك به بحث و تحليل درباره اصول و فروع اسلام پرداختند و هر كدام براى خود مكتب و حلقه درسى تشكيل داده به تربيت شاگردان در حوزه هاى درسي خود همت گماشتند، توده مسلمين با شوق و احترام فراوان از اين نهضت بزرگ علمى استقبال كردند، در اين ميان عدّه اى بى سواد و شيّاد و سودجو طبق معمول، از فرصت استفاده نموده براى به دام انداختن افراد ساده لوح به جنب و جوش درآمده و شروع به تشكيل مكتب هاى قلابى كردند و مانند حشرات الارض به جان مردم افتادند! درست مانند موقعى كه يك داروى شفابخش و گران قيمت وارد بازار مى شود و مردم از آن استقبال مى كنند يك عدّه كلاهبردار براى پر كردن جيب خود انواع و اقسام تقلبى آن را ساخته به بازار مى آورند، اينها هم براى تأمين منافع پست خود دست به كار شدند و چون مطلقاً سوادى نداشتند ربط و بست هايى بهم بافته و نام آن را مذهب گذاشتند، هيچ بعيد نيست كه دشمنان اسلام هم از اين عوامل فساد بهره بردارى كرده و در اين حزب سازيها و دسته بنديها سهيم بوده اند و امروز ما هستيم و دهها نام عجيب و غريب و عقايد عجيب تر و احياناً مضحك مانند «ذبابيّه» و «غرابيّه» و «جومدينيّه» و «مرتكيّه» و «عجليّه» و امثال آن. بعضى از آنها قائل به تناسخ ارواح بودند، بعضى ديگر تاجى بر سر خدا گذارده و او را به صورت انسانى درآورده بودند، بعضى «سلمان فارسى» را خدا مى دانستند و معجونى از مجوسيت و غلو ساخته بودند، بسيارى از آنها همه چيز را بر مردم مباح دانسته، و قيد و بندهاى احكام و اخلاق اسلامى را از آنها برداشته در نتيجه عدّه اى از اوباش را دور خود جمع كرده بودند و امثال اين عقايد كه در كتاب هاى ملل و نحل ذكر شده است. تعجب از نويسندگان كتاب هاى مزبور است كه چگونه نام اين دسته ها را جزء «مذاهب و عقايد و اديان» آورده اند!؟

(4). «وحدت وجود» به دو معنا اطلاق مى شود يك معناى آن را بسيارى از محققان پذيرفته اند و منافاتى با هيچ يك از عقايد مذهبى نيز ندارد و آن، وحدت «مفهوم وجود» است؛ يعنى در عين اينكه وجود افراد وجود متعدد و مختلف است (وجود خداوند و وجود مخلوقات)؛ ولى همه اين وجودات در معناى «هستى» در مقابل «عدم» شريك هستند و لذا آنچه از لفظ «وجود» مى فهميم در همه جا يكى است (و به اصطلاح وجود، مشترك معنوى است نه مشترك لفظى) منتها بعضى از افراد اين حقيقت، از هر جهت بى پايان و نامحدود است و آن وجود خداست و بعضى محدود و آن، وجودِ ممكنات مى باشد، درست مثل اينكه «قدرت» و «علم» در همه جا يك مفهوم دارد و آن مقابل «عجز» و «نادانى» است؛ ولى قدرت در مورد خداوند بى پايان و نامحدود و خالى از تمام نواقصى است كه لازمه وجودات ممكنه است و در مورد ممكنات چنين نيست. (دقت كنيد) معناى دومِ وحدت، «مصداق وجود» است، يعنى در سراسر عالم يك فردِ وجود و يك هستى بيشتر نداريم و آن وجود خداست، اگر علاوه بر آن وجودِ واحد، قائل به ماهياتى نيز باشيم و معتقد باشيم كه تعدد موجودات و كثرت آنها از جهت انتساب ماهيات مختلفه به آن يك وجود واحد است در اين صورت قائل به «وحدت وجود و كثرت موجود» شده ايم؛ ولى اگر ماهيات را در برابر وجود چيزى ندانيم و معتقد باشيم جز وجود و تطور و رنگ هاى وجود، چيز ديگرى نيست و تعدد و كثرت موجودات جهان از ناحيه جلوه همان «وجود واحد» در قيافه هاى مختلف است، فى المثل اگر آن وجود واحد را به دريايى تشبيه كنيم، موجودات مختلف امواج گوناگون اين دريا هستند اين عقيده را «وحدت وجود و وحدت موجود» مى گويند. شكى نيست كه عقيده اخير با مبانى مذهبى به هيچ وجه سازگار نيست و لازمه آن اتحاد خالق و مخلوق است و با براهين و استدلالات عقلى نيز سازگار نمى باشد؛ ولى عقيده دوم (وحدت مصداق وجود و كثرت موجود) خالى از ابهام نمى باشد؛ زيرا وضع «ماهيات» و نقش آنها در اين ميان آشكار نيست و در هر صورت اين عقيده نيز (طبق بعضى از تغييرات) از جهاتى با عقيده سوم مشترك است و با مبانى مذهبى سازگار نمى باشد (دقت كنيد)؛ ولى معناى اوّلى به معناى «وحدت مفهوم و معناى وجود» قابل قبول است.

(5). در حقيقت اين فِرَق گمراه - كه امروز از آنها تقريباً اثرى نيست - از نام مقدس شيعه سوء استفاده كرده و براى پنهان ساختن افكار انحرافى خود در ماسك پيروى از اهل بيت(عليهم السلام) خود را نشان داده اند و متأسّفانه جمعى از نويسندگان اهل سنّت نيز از سوء استفاده هاى آنها، سوء استفاده نموده! و خرافات و افكار انحرافى اين دسته ها را به ما نسبت داده اند تنها به جرم اينكه آنها با ما در لفظ «شيعه» هم نام هستند و خودشان را به نام شيعه معرفى كرده اند.

(6). آيين ما(اصل الشيعة)، كاشف الغطاء، محمد حسين، مترجم: مكارم شيرازى، ناصر، مدرسه امام على بن ابى طالب(عليه السلام)‏، قم‏، 1388 شمسی، چاپ اول‏، ص 93.

تاریخ انتشار: « 1396/12/22 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 18