دلایل پذیرش صلح توسط امام حسن(ع)

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
ورود کاربران ورود کاربران

ورود به حساب کاربری

کلمه امنیتی:

نام کاربری:

کلمه عبور:

برای استفاده از امکانات پایگاه ثبت نام کنید .
مرتب سازی بر اساس
 

دلایل پذیرش صلح توسط امام حسن(ع)

پرسش : چه عواملی سبب شد که امام حسن(علیه السلام) پیشنهاد صلحرا بپذیرد؟
پاسخ اجمالی:

دلایل چندی سبب شد تا امام حسن(ع) پيشنهاد صلح معاويه را بپذيرد؛ ازجمله: 1. سستی مردم كوفه در حمایت از امام(ع)، یکی از مهمترین دلایل این تصمیم بود. از این رو هیچ کس نمی تواند مدعی شود که امام به جنگ با معاویه اعتقاد نداشته است. 2. بر پایی جنگ در شرایط عادی، منوط به حضور مردم بوده و حاکم در حد خاصی می تواند، آنان را به حضور در جنگ وادار کند. 3. اين صلح به منظور حفظ شیعیان انجام شده است.

پاسخ تفصیلی:

دلایل چندی سبب شد تا امام نتواند به مقصد اصلی که جنگ شرافتمندانه بابود دسترسی پیدا کند، لذا ضرورت دید تا برای حفظ اصلو نیز جلوگیری از خونریزی بی‌ نتیجه، از جنگ خودداری کند. اینک مواردی از آن دلایل:
الف: سستی مردم در حمایت از امام، از مهمترین دلایل اقدام امام برای اتخاذی موضع جدید بود. هیچ‌کس نمی‌ تواند مدعی شود که امام به جنگ بااعتقاد نداشته است. سخنان و مواضع او کاملاً خلاف این نکته را ثابت می‌ کند. ماجرای «ساباط» یکی از مهمترین نشانه‌ ها برای روشن ساختن عدم قابلیت مردم در ادامه جنگ بود. در آنجا بود که امام به قول شیخ «مفید»، دریافت که مردم او را خوار کرده‌ اند.(1) شمار زیادی از این مردم، در جنگ‌ های «جمل»، «صفین» و «نهروان» در حمایت از [حضرت] علی(علیه السّلام) به قتل رسیده بودند و اینک خسته از جنگ‌ ها، دیگر توان ادامه این جنگ را در خود نمی‌ دیدند و حتی خود را طلبکار حکومت دانسته و ثار خود را ازطلب می کردند. آنها امام را مسئول خون کشتگان خود می‌ انگاشتند. وقتیفرار جمعی از سپاه به گوش امام رسید، آن حضرت رو به مردم کرد و فرمود: «شما با پدرم (در ادامه جنگ) مخالفت ورزیده و کار را بهکشاندید؛ در حالی که پدرم موافق نبود، او شما را به ادامه جنگ فرا خواند و شما اِبا کردید تا این که به دیدار پروردگارش شتافت. پس از آن به سراغ من آمدید وکردید و قرار شد تا با هر کس نبرد کردم شما نیز بجنگید و با هر کس به صلح رفتار کردم شما نیز چنین کنید. امروز به منرسیده که اشراف شما به سویرفته‌ اند و با اوکرده‌ اند، همین برایم کافی است. مرا در مورد دین و جانم فریب ندهید».(2) «جاحظ» درباره علت کناره‌ گیری امام حسن(علیه السّلام) می‌ نویسد: «وقتی پراکندگی اصحابش را مشاهده کرده و درهم‌ ریختگی سپاه خود دید، با شناختی که از برخوردهای مختلف این مردم با پدرش داشت و می‌ دانست که هر روز به نوعی و رنگی رفتار می‌ کنند، از حکومت کناره گرفت».(3) امام دریافت که به این مردم نمی‌ توان اعتماد کرد. این عدم اعتماد، تنها شامل عدم همکاری آنها نبود، بلکه امام می‌ فرمود: «وَ اللَّهِ‏ لَوْ قَاتَلْتُ‏ مُعَاوِیَهَ لَاَخَذُوا بِعُنُقِی حَتَّى یَدْفَعُونِی اِلَیْهِ سِلْماً»(4)؛ (بهسوگند اگر بادرگیر شوم، اینان گردن مرا گرفته به صورت اسیر به او تحویل می‌ دهند). امام در جای دیگری فرمود: «وَ رَاَیْتُ اَهْلَ الْعِراقِ، لَایَثِقُ بِهِمْ اَحَدٌ اَبَداً اِلَّا غَلَّبَ»؛ (اهل عراق مردمانی هستند که هر کس به آنها اعتماد کند، مغلوب خواهد شد)؛ زیرا هیچ کدام با دیگری در فکر و خواسته‌ ها، موافقت ندارند.
آنان نه در خیر و نه شر، هیچ قصد جدی ندارند.(5) با چنین مردمی، امکان بر پایی جنگی با اهل شام که اتحادی کامل داشته و هدف و نیت مشخصی داشتند، وجود نداشت. مردمی پراکنده، مذبوب و فاقد اراده. نگاهی به سخنان دردناک امام علی(علیه السّلام) که در سالهای 39 و 40 هجری خطاب به مردم ایراد شده، هر منصفی را قانع می‌ کند که راهی جز واگذاری عراق به شام وجود نداشت. امام حسن(علیه السّلام) نمی‌ توانست با دست خالی، خود و شماری از شیعیانش را تسلیم شامیانی کند که فرمانده آنها، «بسر بن ارطاه» خونخوار بود. اکنون با صلح، بهانه‌ ای برای حفظ عراق از چپاول و غارت وجود داشت. این ممکن بود امام با شماری اندک از سپاهیانش بایستد و به شهادت برسد؛ اما نتیجه آن چندان روشن نبود.با طرح خون‌ خواهی عثمان، فضای مسمومی ایجاد کرده بود. او علاوه بر شام، اکنون مصر و بسیاری از نقاط دیگر را در اختیار داشت. در برابر او امام، با آن همه سابقه و نفوذ کلام کاری از پیش نبرده بود و این دلیلی جز زبونی عراق در برابر شام نداشت، در چنین وضعیتی شهادت امام نیز لوث می‌ شد. این چهره‌ ای است که همه ازمی‌ شناسند و در شناسایی آن، نیازی به اصرار و اثبات نیست. گاه به خطا گفته شده است که امام از خونریزی بیزار بود. چنین چیزی درست نیست، او در طول جنگ «جمل» و «صفین»، خود در صحنه نبرد حضور داشت،پدر را هم کاملا تایید می‌ کرد. آنچه امام نمی‌ پذیرفت، خونریزی بی‌ حاصلی بود که نتایج سیاسی روشنی نداشته باشد.
ب- نکته دیگری که دلیل صلح را از دید امام روشن می‌ کند، آن است که اساسا بر پایی جنگ در شرایط عادی، منوط به حضور مردم بوده ودر حد خاصی می‌ تواند، آنان را به حضور در جنگ وادار کند. در واقع دو نکته را باید از یکدیگر جدا کرد، یکی آن که آیامسلمانان می‌ تواند به هر صورت و حتی در شرایط مخالفت آشکار اکثریت مردم، جنگ را آغاز کند؟ اگر چنین کاری را می‌ تواند انجام دهد، در چه شرایطی؟ نکته دوم آن که به فرضبتواند چنین کند، آیا چنین کاری به مصلحت مسلمانان است یا نه؟ اصولارسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله) آن بود که در امر جنگ با مسلمانان مشورت می‌ کرد. این در حالی بود که اولاً رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله) از ابتدا با مردمکرده بود و ثانیاً آن کهدر شمار فروعاتبوده و اصولاً وظیفه مسلمانان است که همانندبه این دستور نیز عمل کنند. پس چرا آن حضرت، علی رغم این دو نکته، در امر جنگ با مردم مشورت می ‌کرد؟ دلیل نخست آن این بود که بار جنگ بسیار سنگین بوده و این مردم بودند که این بار را بر دوش می‌ کشیدند.خواندن عبادتی است که تنها وقت محدودی را از یک مسلمان می‌ گیرد؛ اما جنگ سبب از بین رفتن جان و مال مسلمان‌ ها و گاه آوارگی و خانه‌ به ‌دوشی است. با وجود چنین تبعاتی برای جنگ که با شهادت یک نفر، طایفه‌ ای نگران و ناراحت می‌ شوند، طبیعی است که مردم خود در جریان آن قرار گرفته و با مشورت در این زمینه، قدری از بار این خسارت را بر دوش گیرند.
رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله) -علی رغم آن کهاز فروعاتبود- در جنگ‌ های پیش ازازکه تعهد شرکت در جنگ‌ های آن حضرت را نداشتند استفاده نکرد. درنیز، تنها پس از اعلام آمادگی رهبران آنها، از ایشانگرفت. بعدها در احد و احزاب نیز مشورت‌ هایی داریم.
اما درباره این نکته که آیا در زمینه جنگ می‌ توان کاری را بر مردم تحمیل کرد یا نه؟امیر المومنین(علیه السلام) بر آن بود که تنها با نصیحت و احیاناً در دست گرفتن درّه (شلاق) به تربیت مردم بپردازد؛ اما امام حاضر نبود تا برای وادار کردن مردم برای شرکت در جنگ از شکنجه و شمشیر استفاده کند.(6) آن حضرت به طور صریح می‌ فرمود: «من دیروز فرمان می‌ دادم و امروز فرمانم می‌ دهند. دیروز باز می‌ داشتم و امروز بازم می‌ دارند. شما زنده ماندن را دوست دارید و «لَیْسَ لِی اَنْ اَحْمِلَکُمْ مَا تَکْرَهُونَ»؛ (نرسد به من تا چیزی وادارمتان که ناخوش می‌ انگارید).(7)
امام مجتبی(علیه السّلام) نیز به همینپایبند بود. زمانی که می‌ دید مردم خود مایل به داشتن چونان امامی نیستند و حاضر به حفظ موقعیت خویش در برابر شام نیستند، طبیعی بود که او بعد از نصایح لازم که بخش عمده را پدرش پیشاپیش کرده بود، عراق را رها کرده و به مدینه برود. امام علی(علیه السّلام) مردم عراق را از آینده سخنی که در انتظارشان است آگاه می‌ کرد: بدانید که بعد از من به سه بلا گرفتار خواهید آمد. خواری و ذلتی همه‌ گیر، شمشیری کشنده و استبداد و خودکامگی ستمکاران. در آن حالات مرا یاد خواهید و آرزو کنید که کاش مرا می‌ دیدید و یاریم می‌ کردید و خون‌ های خود برای دفاع از من بر خاک می‌ ریختند.(8)
امام حسن(علیه السّلام) در شرایط دشوار عراق و بی‌ اعتنایی مردم به درخواست‌ های وی برای جنگ، در آستانه اصراردر کناره‌ گیری وی، ضمن سخنانی به بیان مواضع خود پرداخت. امام در آغاز اعلام کرد که درباره جنگ با شام هیچ‌ گونه تردید و دودلی ندارد: «وَ اللهِ لَا ثَنَانَا عَنْ اَهْلِ الشَّامِ شَکٌّ وَ لَا نَدَمٌ وَ اِنَّمَا نُقَاتِلُ اَهْلَ الشَّامِ بِالصَّبْرِ وَ السَّلَامَهِ»؛ (شک و پشیمانی ما را از جنگ با شامیان باز نمی‌ دارد؛ بلکه ما با بردباری و آرامش، با آنها می‌ جنگیم). آنگاه امام به بیان روحیه مردم پرداختند: «شما با گذشته خود تفاوت کرده‌ اید. آنگاه که به صفین می‌ رفتید، دینتان در پیش رویتان بود؛ اما امروز دنیاتان مقدم بر دینتان است». آنگاه افزود: «شما در بین دو جنگ خونین صفین و نهروان قرار گرفته‌ اید، بر کشته‌ های خود می‌ گریید و درباره آنها، در طلب ثار خویش هستند... و اکنوناز ما تقاضای صلح کرده، صلحی که هیچ گونه سرافرازی و شرافت و انصافی در آن وجود ندارد. «اَلَا وَ اِنَّ مُعَاوِیَهَ دَعَانَا اِلَی اَمْرٍ لَیْسَ فِیهِ عِزٌّ وَ لَا نِصْفَهٌ». امام با این بیان به مردم عراق اعلام کردند که وارد شدن در کار صلح به هیچ روی به نفع مردم عراق نیست. پس از آن، امام از مردم خواست تااو را روشن کنند: «فَاِنْ اَرَدْتُمُ الْمُوْتَ رَدَدْنَاهُ عَلَیْهِ وَ حَاکَمْنَاهُ اِلَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِظَبْیِ السُّیُوفِ وَ اِنْ اَرَدْتُمُ الْحَیَاهَ قَبِلْنَاهُ وَ اَخَذْنَا لَکُمُ الرَّضِیُّ»(9)؛ (اگر آماده برای نبردید، صلح او را رد کرده، با تکیه بر شمشیرمان، کار او را بهوا می‌گذاریم؛ اما اگر «ماندن» را دوست دارید، صلح او را بپذیریم و برای شما تامین بگیریم). در این وقت مردم از هر سوی مسجد به فریاد در آمده و با ندای «الْبَقِیَّه الْبَقِیَّه» صلح را امضا کردند.
امام حسن(علیه السّلام) در جای دیگری فرمود: «اِنِّی رَاَیْتُ هَوَی عِظَمِ النَّاسِ فِی الصُّلْحِ وَ کَرِهُوا الْحَرْبَ فَلَمْ اَحَبُّ اَنْ اَحْمَلَهُمْ عَلَی مَا یَکْرَهُونَ»(10)؛ (من خواسته بیشتر مردم را در صلح و ناخشنودی نسبت به جنگ دیدم و دوست ندارم تا آنها را بر آنچه ناخوش دارند، اجبار کنم).
و در جای دیگری فرمود: «اَرَی اَکْثَرُکُمْ قَدْ نَکَلَ عَنِ الْحَرْبِ وَ فَشَلَ فِی الْقِتَالِ وَ لَسْتُ اَرَی اَحْمِلُکُمْ عَلَی مَا تَکْرَهُونَ»(11)؛ (من دیدم که بیشترین شما از جنگ روی‌ گردان شده و در جنگ سست‌اند و من چنان نیستم تا شما را بر آنچه ناخوش دارید، اجبار کنم). امام عدم همراهی مردم را دلیل واگذاریبهیاد کردند. در شرایط عادی، راه حلی جز این امر وجود ندارد. آن حضرت در جای دیگری فرمود: «وَ اللهِ اِنِّی سَلَّمْتُ الْاَمْرِ لَاَنِّی لَمْ اَجِدْ اَنْصَاراً وَ لَوْ وَجَدْتُ اَنْصَاراً لَقَاتَلْتُهُ لَیْلِی وَ نَهَارِی حَتَّی یَحْکُمَ اللهُ بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُ»(12)؛ (بهسوگند، من از آن روی کار را به او سپردم که یاوری نداشتم، اگر یاوری می‌ داشتم شبانه روز با او می‌ جنگیدم تا خداوند میان من و آنان حکم کند).
ج: یکی دیگر از دلایل امام برای پذیرش صلح، آن بود که اقدام مزبور برای حفظ شیعیان انجام شده است. معترضان به امام از دو گروه بودند، کسانی که از افراطیون خارجی بوده و به همین دلیل با امام علی(علیه السّلام) نیز درگیر شده بودند و گروهی از شیعیان که روحیه انقلابی و آتشین داشته و با تسامح میانه‌ ای نداشتند. آنها با صلح مخالف بوده و گاه‌ و بی‌ گاه به امام اعتراض می‌ کردند. از میان معترضان کسانی بودند که امام را «مُذِلُّ الْمُوْمِنِینَ» می‌ خواندند.
امام در برابر، اقدام به پذیرش صلح را «عزت‌آور» دانسته و خود را «مُعِزُّ الْمُوْمِنِینَ» معرفی می‌ کردند. دلیل این امر را نیز چنین یاد می‌ کردند: «اِنّی لَمَّا رَاَیْتُکَ لَیْسَ بِکُمْ عَلَیْهِمْ قُوَّهٌ، سَلَّمْتُ الْاَمْرَ لَاَبْقَی اَنَا وَ اَنْتُمْ بَیْنَ اَظْهَرِکُمْ»(13)؛ (زمانی که دیدم شما قدرت کافی در اختیار ندارید، کار را تسلیم کردم تا من و شما بمانیم). از عبارات دیگر آن حضرت، چنین به دست می‌ آید که مقصود از ماندن آنها و خود، حفظ تشیع بوده است. امام در سخنی، اقدام خود را شبیه سوراخ کردن کشتی توسط آن عالِم همراه موسی(علیه السّلام) کرد که هدف او حفظ کشتی برای صاحبانش بود.
امام در سخن دیگری فرمود: «فَصَالَحْتُ بَقْیاً عَلَی شِیعَتِنَا خَاصَّهً مِنَ الْقَتْلِ فَرَاَیْتُ دَفْعَ هَذِهِ الْحُرُوبِ اِلَی یَوْمَ‌ مَّا، فَاِنَّ اللّهَ کُلُّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَاْنٍ»(14)؛ (من برای حفظ شیعیانمان از قتل مصالحه کردم، و اندیشیدم تا این جنگها را تا مدتی به تاخیر بیندازم، چه خداوند هر روز دست‌ اندرکار، کاری است).
آن حضرت در پاسخ یکی دیگر از معترضان فرمودند: «مَا اَرَدْتُ بِمُصَالِحَتِی مُعَاوِیَهَ اِلَّا اَنْ اَدْفَعَ عَنْکُمْ الْقَتْلَ عِنْدَ مَا رَاَیْتُ تَبَاطِئُ اَصْحَابِی عَنِ الْحَرْبِ وَ نُکُولِهِمْ عَنِ الْقِتَالِ»(15)؛ (هدف من در مصالحه باجز آن نبود که وقتی سستی یارانم را از جنگ و روی‌ گردانی آنها را از نبرد دیدم، لااقل جان شما را حفظ کنم). امام در برابر معترض دیگری، صلح خویش را مشابه صلح جدش پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله) می‌ داند، با این تفاوت که آن صلح، صلح با کفار «بالتنزیل» بوده و این با کفار «بالتاویل». سپس فرمودند: «وَ لَوْ لَا مَا اَتَیْتُ لَمَا تُرِکَ مِنْ شِیعَتِنَا عَلَى وَجْهِ الْاَرْضِ اَحَدٌ اِلَّا قُتِلَ»(16)؛ (اگر من چنین نمی ‌کردم، از شیعیان ما کسی نبود جز آن که کشته می‌شد).
امام در پاسخ اعتراض «حجر بن عدی» فرمود: «یَا حِجْرُ! لَیْسَ کُلُّ النَّاسِ یَحِبُ مَا تُحِبُّ وَ مَا فَعَلْتُ اِلَّا اِبْقَاءَ عَلَیْکَ وَ اللهُ کُلُّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَاْنٍ»(17)؛ (ای حجر! همه مردم آنچه را تو دوست داری، خوش نمی‌ دارند. من این اقدام را جز به قصد زنده ماندن تو [و امثال تو] نکردم، خداوند نیز هر روز دست اندر کار، کاری است). همچنین «مالک بن ضمره» درباره صلح به امام اعتراض کرد. امام در پاسخ او فرمودند: «یَا مَالِکُ! لَاتَقُلْ ذَلِکَ، اِنِّی لَمَّا رَاَیْتُ النَّاسَ تَرَکُوا ذَلِکَ اِلَّا اَهْلَهُ، خَشِیتُ اَنْ تَجْتَثُّوا عَنْ وَجْهِ الْاَرْضِ، فَاَرَدْتُ اَنْ یَکُونَ لِلدِّینِ فِی الْاَرْضِ نَاعِیٌ»(18)؛ (ای مالک! چنین مگوی، زمانی که من دیدم که مردم جز عده‌ ای این کار را ترک کردند، ترسیدم که ریشه شما از زمین کنده شود. پس مصمم شدم تا برای دین، در روی زمین فریادگری باقی بگذارم). امام در سخن دیگری فرمود: «اِنَّمَا هَادَنْتُ‏ حَقَّنَا لِلدِّمَاءِ وَ صِیَانَهً وَ اِشْفَاقاً عَلَى نَفْسِی وَ اَهْلِی وَ الْمُخْلِصِینَ مِنْ اَصْحَابِی»(19)؛ (من صلح را پذیرفتم تا از خونریزی جلوگیری کرده و جان خود، خانواده و اصحاب صمیمی خودم را حفظ کرده باشم).
معترضان، نوعا علاقه‌مند بهبوده و کسانی از آنها همانند «حجر بن عدی»را تنها حق آل علی می‌ دانست، با این حال، به سبب آگاهی از کینه‌ توزی امویان نسبت بهو داشتن روحیه انقلابی، بر آن بودند تا به هر صورت، در مقابل آنها بایستند. جملات فوق که به تعمد با تفصیل نقل کردیم، به خوبی نشان می‌ دهد که بینش امام بسیار قوی و منطقی بوده است. آن حضرت دریافته بود کهبا چهره حق به جانبی که گرفته و با سپاه عظیم بی‌شعوری که در اختیار دارد، می‌ تواند حرکت محدود عراق را سرکوب کرده و برجستگان خاندان علوی و شیعیان را به بهانه قتلنابود کند.تمام ظواهر کار را به نفع خود شکل داده بود.
اکنون کمتر کسی از صحابیان بنام که توان عرضه در برابر او را داشته باشد، باقی مانده بود، تا این زمان، او توانسته بود عراق را نیز به تردید وادارد. به همین دلیل و دلایل دیگر، مردم عراق را از گرد امام پراکنده بود. تصور این نکته دشوار نیست که اگردر اواخر زمان امام علی(علیه السّلام) نیز می‌ خواست عراق را بگیرد، امام نمی‌ توانست در برابر او اقدامی جز آنچه فرزندش حسن انجام داد، انجام دهد. وجود شماری از افراد مخلص؛ اما اندک، کافی نبود تا امام حسن(علیه السّلام) جنگ را آغاز کند. برای دریافت این نکته که اگر امام علی(علیه السّلام) نیز در آن شرایط بود، راهی جز این اقدام نداشت، توجه به برخورد امام با مسالهقابل توجه است. امام علی(علیه السّلام) به برخی از معترضان به پذیرشکه اصرار داشتند جنگ را ادامه دهند فرمود: «شما می‌ بینید که سپاه من چگونه با من به مخالفت برخاسته است. شما جمعیتی کوچک در میان اکثریت آن چنانی هستید. اگر جنگ را آغاز کنیم، همین اکثریت مخالف جنگ، دشمنی‌ شان با شما بیشتر از اهل شام است. زمانی که اهل شام و اینها با یکدیگر متحد شوند، همه شما را نابود خواهند کرد. بهسوگند من نیز به اینراضی نیستم؛ اما تسلیم خواست اکثریت شدم، بدان جهت که بر جان شما می‌ ترسیدم».(20)
به هر روی حفظیکی از ضرورت‌ هایی بود که امام را وادار به پذیرش اقدامی کرد که از انجام آن خود رشادت خاص خود را می‌ طلبید. برای امام و اصولاً هر فرد مکتبی، مهم آن است تا به رسالت شرعی خویش عمل کند نه آن که به دلیل احتمال طعنه‌ های مردم، خود را به دامی در اندازد که جز نابودی خود و همراهان حاصلی ندارد. امام مجتبی(علیه السّلام) درباره صلح خود فرمود: «وَ اللَّهِ‏ الَّذِی‏ عَمِلْتُ‏ خَیْرٌ لِشِیعَتِی مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ اَوْ غَرَبَتْ»(21) و امام باقر(علیه السّلام) درباره این اقدام فرمود: «وَ اللهُ، اَلَّذِی صُنْعُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ(علیهما السّلام)، کَانَ خَیْراً لِهَذِهِ الْاُمَّهِ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ».(22)،(23)

پی نوشت:

(1). الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، مفيد، محمد بن محمد، محقق / مصحح: مؤسسه آل البيت(عليهم السلام‏)، كنگره شيخ مفيد، قم‏، ‏1413 ق، چاپ اول، ج 2، ص 13.

(2). شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، أبو حامد عز الدين عبد الحميد بن هبة الله بن محمد بن محمد‏، محقق / مصحح: محمد ابوالفضل ابراهيم، کتابخانه آيت الله مرعشي نجفي‏، قم،‏ 1404 ق، چاپ اول، ج 16، ص 22.

(3). رسالة جاحظ فی بنی امیه، الجاحظ، عمرو بن بحر بن محبوب، بی جا، قاهره، بی تا، ج 3 ص 7.

(4). إعلام الورى بأعلام الهدى، طبرسى، فضل بن حسن‏، دار الکتب الاسلاميه‏، تهران‏، 1390 ق‏، چاپ سوم‏، ص 205؛ بحار الأنوار، مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى‏، محقق / مصحح: جمعى از محققان‏، دار إحياء التراث العربي‏، بيروت‏، 1403 ق، چاپ دوم، ج 44، ص 20؛ عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال، بحرانى اصفهانى، عبد الله بن نور الله، محقق / مصحح: موحد ابطحى اصفهانى، محمد باقر، مؤسسة الإمام المهدى(عجّل الله تعالى فرجه الشريف)‏، قم، 1413 ق، چاپ اول‏‏، ج 16، ص 175.

(5). الكامل في التاريخ، ابن الأثير، عز الدين أبو الحسن على بن ابى الكرم، دار صادر، بيروت، 1385 ق / 1965 م، ج 3، ص 405.

(6). الغارات، ثقفى، ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال، مترجم: آيتى، عبد المحمد، وزارت ارشاد، تهران‏، 1374 ش، چاپ دوم، ‏ص 173.

(7). نهج البلاغة، شريف الرضى، محمد بن حسين‏، محقق / مصحح: صبحي صالح، هجرت‏، قم‏، ‏1414 ق، چاپ اول، ص 324، (خطبه 208)؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، همان، ج 2، ص 220؛ همان، ج 11، ص 29.

(8). الغارات، همان، ص 185.

(9). ترجمة الامام الحسن(علیه السّلام) من تاریخ دمشق، ابن عساکر، علی بن الحسین، محقق: المحمودی، محمد باقر، موسسة المحمودی، بیروت، ص 178 تا 179؛ الکامل فی التاریخ، همان، ج 3، ص 406؛ أعلام الدين في صفات المؤمنين‏، ديلمى، حسن بن محمد، محقق / مصحح: مؤسسة آل البيت(عليهم السلام‏)، مؤسسة آل البيت(عليهم السلام‏)، قم‏، 1408 ق، ‏چاپ اول‏، ص 181؛ بحار الانوار، همان، ج 44، ص 21؛ تذكرة الخواص‏، سبط ابن جوزى، يوسف بن قزاغلى‏، نینوی‏، تهران،‏ بی تا، ص 199.

(10). اخبار الطوال، الدينورى، ابو حنيفه احمد بن داود، محقق: عبد المنعم عامر، مکتبة عیسی البابی، قاهره، 1960 م، ص 220.

(11). همان، ص 217.

(12). بحار الانوار، ج 44، ص 147؛ همان، ص 45 تا 46.

(13). بحار الانوار، همان، ج 44، ص 19؛ تحف العقول، ص 227؛ عوالم العلوم، همان، ج 16، ص 175؛ فرائد السمطين في فضائل المرتضى و البتول و السبطين و الأئمة من ذريتهم(عليهم السلام‏)، شافعى، ابراهيم بن سعد الدين، محقق: محمودی محمد باقر، مؤسسة المحمودی، بيروت‏، ‏بی تا، ج 2، ص 120.

(14). الأخبار الطوال، همان، ص 220؛ مناقب آل أبي طالب(عليهم السلام)، ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على‏، علامه‏، قم‏، 1379 ق‏، چاپ اول، ج 4، ص 35.

(15). اخبار الطوال، همان، ص 221.

(16). علل الشرائع‏، ابن بابويه، محمد بن على‏، مطبعة الحیدریه، نجف، 1385 ق، ج 1، ص 211؛ عوالم العلوم، همان، ج 16، ص 174.

(17). بحار الانوار، همان، ج 44، ص 29، 57؛ مناقب، ابن شهر آشوب، همان، ج 4، ص 35؛ عوالم العلوم، همان، ج 16، ص 170.

(18). ترجمة الامام الحسن(علیه السّلام)، ابن عساکر، همان، ص 203.

(19). عوالم العلوم، همان، ج 16، ص 169 تا 170.

(20). كتاب جمل من انساب الأشراف، البلاذرى، أحمد بن يحيى بن جابر، تحقيق: سهيل زكار، رياض زركلى، دارالفكر، بيروت، 1417 ق / 1996 م، چاپ اول، ج 2، ص 338؛ ترجمة الامام الحسن(علیه السّلام)، ابن عساکر، همان، ص 203 (پاورقی).

(21). فرائد السمطین، همان، ج 2، ص 124؛ بحار الانوار، همان، ج 44، ص 19.

(22). بحار الانوار، همان، ج 44، ص 25؛ الكافي، كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق‏، محقق / مصحح: غفارى، على اكبر، آخوندى، محمد، دار الكتب الإسلامية، تهران، ‏1407 ق، چاپ چهارم، ج 8، ص 330.

(23). حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(علیهم‌السلام)، جعفریان، رسول، موسسه انصاریان، قم، 1381 ش، چاپ ششم، ص 149.

تاریخ انتشار: « 1397/07/19 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 103